| |
| پنجشنبه 9 دی 1389 |
| اپرای عاشورا | تعزیه با ارکستر |
رفته بودیم اپرای عروسکی عاشورا اثر بهروز غریبپور که چند سالی است تکرار میشود. اولین اپرای عروسکی غریبپور و گروهش، رستم و سهراب بود که آن سال بسیار سر و صدا کرد. بعد از آن مکبث اثر جوزپه وردی، اپرای مولوی و اپرای عاشورا به کارهای این گروه اضافه شد و هر سال تکرار در تالار فردوسی (روبروی تالار وحدت) تکرار میشود. | غریبپور با این کارها توانست آدم بزرگها را با نمایش عروسکی آشنا و دوست کند. عروسکگردانهای ماهری دارد، هرچند به نظر من حرفهایتر از اینها هم میتوانند کار کنند و نیازمند تمرین و بودجه و اینهاست. و با این امکانات حداقلی که در اختیارشان است، کارشان واقعاً حرف ندارد. | در اپرای عاشورا ملودیهای تعزیه با ارکستر نواخته میشد و خواندن شعرها ترکیبی از آواز کلاسیک ایرانی و آواز کلاسیک غربی بود به همراه گروه کر. | | ◄ راستی حالا که بحث به اینجا کشید بگذارید بپرسم که از نظر شما بهتر نیست به جای «موسیقی سنتی ایرانی»، بگوییم «موسیقی کلاسیک ایرانی»؟ | دیدگاههای خودتان را بنویسید و اگر لازم بود من هم در یادداشت بعدی دو سه خط در این باره مینویسم. |
|
|
| |
| یکشنبه 5 دی 1389 |
| کافه مکادم | هویت یخزده ایرانی |
یکی که خودشو علیرضا معرفی کرد، آمد تو. جوری یخزده بود که گویی کیفی که به دست داشت جزوی از بدن منجمد او بود. صورت و دستها سرخ و یخزده. موها از برف سفید. چشمها چنان که انگار مثل قالب یخ بپرند بیرون. آمد توی کافه مکادم. یک پیراهن تنش بود توی آن هوای 35 درجه زیر صفر کانادا و درست از آن طرف دنیا آمده بود به دنبال شاهرخ شیرازی. بعضیا میخواستن کمکش کنن و بعضیا میتونستن کمکش کنن؛ اما اونایی که میتونستن لزوماً نمیخواستن. خلاصه به اصرار اونا که میخواستن، اونایی که میتونستن قراری جور کردن تا علیرضا بتونه شاهرخ رو ببینه. کی و کجا؟ ساعت 10 و نیم شب جلوی قبرستون کلد مانتین یا اولد مانتین. علیرضا یه بار رفت و سه ساعت اونجا علاف ماند و خبری از شاهرخ نشد. یه قرار دیگه گذاشتن براش. رفت و دیگه برنگشت. خبر یخزدنش رو از روزنامهها و اخبار تلویزیون شنیدن. و تازه فهمیدن علیرضا همون شاهرخ شیرازی بود. خودش همون کسی بود که دنبالش بود. | اینایی که میگم مربوط به تئاتر کافه مکادم نوشته و کارگردانی شده محمود استاد محمد است. برای خودش کسیه این آقای استاد محمد. خوشم آمد از کار. داستانش، داستان پناهجوهای ایرانی و مهاجرها بود. از کمونیست تا اکثریتی تا چمرانی تا مجاهد. بیشترشون سیاسیهای مخالف بودن که از گردنه و کوه یا با پاسپورتهای جعلی مرز رو رد کرده بودن تا برسن به اون جهنم یخزده. | اون کافه پاتوقشون بود. مکادم گویا گیاهیه شبیه به اون چیزی که ما بهش میگیم پیچ امینالدوله. ویژگی این گیاه اینه که هرجا بکاری، اصطلاحاً میگیره. ریشه میکنه و زیاد میشه. نماد ایرانیهای مهاجر؟ شاید. | بازیها خوب بود. طراحی صحنه نه کاملاً. میز و صندلیهای کافه از اونایی نبود که آدم انتظار داره تو یه کافه قدیمی کانادایی ببینه. از این میز و صندلیهای استیل و چرم تازهای بود که توی ساندویچفروشیهای کر کثیف انقلاب و فردوسی بیشتر میزبان مگسهان... | دیالوگها خوب بود مخصوصا اون جمله بینظیر: | امشب جنین، تو رحم گرگ ماده یخ میزنه... (که تکرار میشد) امشب جنین، تو رحم گرگ ماده یخ میزنه... امشب، جنین، تو رحم گرگ ماده یخ میزنه... | کافه مکادم بدبختی مهاجر ایرانی را نشان میداد. پارادوکس فرار و تعقیب هویت بود. در عین حال که از هویت خودش فرار میکرد، بدجور هم دنبال هویتش بود. دیوانه میشه آدم. اینم شد زندگی؟ یارو هنوز فکر میکرد ممکنه یکی بیاد و حکم جلبشو بیاره و به زور برش گردونه ایران. اون یکی بریده بود و ترجیح میداد بره لسآنجلس موزیک بزنه. | یکی از دیالوگهای جالبش هم اونجایی بود که مارسل که یه کانادایی بود و یه جورایی با این ایرانیها بُر خورده بود وقتی ازش میپرسن اون یارویی که توی پاکستان دیده بود اسمش چی بود؟ مارسل یادش نمیاد. ازش میپرسن اسمش علی بود؟ مارسل میگه: | نصف ایرانیهایی که میشناسم اسمشون علی یه! | ازش میپرسن سیاسی بود؟ میگه: | اوه! همه ایرانیهایی که میشناسم سیاسیان! | ... بد نیست برین و ببینین. تالار چهارسو. ساعت شیش و نیم. |
|
|
| |
| چهارشنبه 17 آذر 1389 |
| حقوق بشر | و نسبیگرایی |
والله من اساساً نه فعال حقوق بشرم اعوذ بالله و نه چیزی بلدم؛ در این دوره و زمانهای که دستم به تخته در زمینه فعال حقوق بشر مشکل و کمبود نداریم، دیگر ما که باید برویم تیله بازی بکنیم. اما چون یک زمانی (که هنوز حقوق بشر موضوعیت نسبتاً ناب خودش را حفظ کرده بود) به هر حال درگیر موضوع بودم و راجع به بعضی مسائلش فکر میکردم، و فردا هم روز جهانی حقوق بشر است و من چند سال پیش سمیناری در بزرگداشت این روز برگزار کردهام، حالا به یاد آن روزها میخواهم یک یادداشت کوتاه درباره یکی از زوایای این مسئله بنویسم. | ببینید، یکی از مسائل حقوق بشر (مخصوصا در جوامعی که با جهانیشدن هنوز مشکل نظری دارند) این بوده عدهای میگویند که چیزی به نام اصول جهانی حقوق بشر که بیاید ریخته شود در قالب یک اعلامیه جهانگیر و رعایتاش لازم باشد برای همه دولتهای جهان، مورد قبول نیست. هر دولتی بشر خودش را دارد و در نتیجه حقوق آنها را خودش بهتر تشخیص میدهد. مثلا در برخی قبایل آفریقایی رسم است که پسربچه تازه بالغ شده را مجبور میکنند توی سطلی پر از تیغ و میخ بنشیند و به این ترتیب ثابت شود که دیگر بزرگ شده! خب اگر با استانداردهای جهانی نگاه کنیم این کار نقض حقوق کودک است. اما یک عده میگویند که نه؛ این رسم آنهاست و خلاف حقوق بشر هم نیست. | بعضی مجازاتها هم اینطورند. مثلا بریدن انگشت یا اعدام یا سنگسار یا کور کردن؛ اینها مجازاتهایی هستند که طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر، غیرقانونی، غیر حقوق بشری و مصداق شکنجه محسوب میشوند. اما بعضی کشورها (مثلا کشورهای اسلامی) ادعا میکنند که نه؛ اینطور نیست. ما هم حقوق بشر را رعایت میکنیم و هم باید قوانین شریعت را اجرا کنیم. | برای همین هم یک جریانی به وجود آمده که میگوید حقوق بشر یک مقوله نسبی است. یعنی تفاوتهای فرهنگی باعث میشود که حقوق بشر یک الگوی واحد نباشد برای همه دنیا. یک جایی که بشرهایش گرسنهاند، اساسا نیاز به آزادی بیان ندارند و این خلاف حقوق بشر نیست! خب این تحلیل آن گروه است. | به نظرم برای اینکه مشکل حل شود باید توجه کنیم که تفاوت بزرگی است میان پلورالیسم (تکثرگرایی) و نسبیگرایی. بله؛ باید تفاوتهای فرهنگی و قومی – قبیلهای را به رسمیت شناخت. اما این نباید ما را به ورطه نسبی شدن بیاندازد. چون دیگر نقض غرض میشود. دیگر حقوق بشری وجود ندارد. وجود معیارهای کلی و ثابت برای رعایت حقوق بشر الزامی است چون بدون آنها نمیشود سنجید که کجا حقوق بشر رعایت میشود و کجا نقض میشود. | بنابراین باید به صراحت گفت که حقوق بشر نسبی نیست. یعنی اگر نسبی شود دیگر هیچی ازش باقی نمیماند. اما حقوق بشر میتواند با تفاوتهای متکثر فرهنگهای مختلف جهان خود را تطبیق دهد و سازگار شود. | حقوق بشر به صورتی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده، اصطلاحاً «کف» انتظار از دولتهاست. یعنی اینطور نیست که اعلامیه جهانی حقوق بشر یک الگوی بی نقص و تمام عیار است. بلکه با توجه به محدودیتهای ناشی از تفاوتهای فرهنگی، ایدئولوژیک، سیاسی و ... دست به تهیه یک سند «استاندارد» زده است. استاندارد که میگوییم یعنی چیزی که همه بتوانند به آن عمل کنند. نه اینکه بگوییم ما بخشی را عمل میکنیم و بخشی از آن با فرهنگ ما جور در نمیآید. | در مواد پایانی خود اعلامیه هم آمده که این اعلامیه نباید جوری تفسیر شود که علیه خودش جواب بدهد. خب معلوم است! اگر قرار باشد ما از اعلامیه حقوق بشر استفاده بکنیم و حقوق بشر را نقض کنیم، آن وقت چه فایدهای دارد؟ | ببینید، اعلامیه حقوق بشر به طور کلی از جمله تلاشهایی است که بعد از جنگ جهانی دوم از طرف سازمان ملل متحد صورت گرفت که بروز جنگهای خانمانسوز بینالمللی و جهانگیر کاهش یابد. انصافاً کمک هم کرده است به این هدف. و واقعا عمل کردن به این اعلامیه از سوی هر دولتی، چندان مشکل هم نیست. | نکته مهمتر آنجاست که براساس اصول حقوق بینالملل، وقتی ما به کنوانسیون و اعلامیهای پیوستیم، آن سند در حکم قانون عادی ما قرار میگیرد و حقوق داخلی ما نیز نباید با آن در تضاد و تزاحم باشد. برای همین گروهی که میخواهند از زیر بار عمل به بند بند این اعلامیه فرار کنند و در ضمن بگویند که ما هم عضویم، میآیند و قضیه را نسبی میکنند. اسم این کار به زبان حقوقی میشود حق شرط یا رزرواسیون. اما حق شرط نباید جوری باشد که کل ماجرا معطل شود. | خلاصه سرتان را درد نیاورم؛ همین دیگه! |
|
|
| |
| چهارشنبه 17 آذر 1389 |
| فحش بده | به شارح |
فحـش بده به شـارح خنـجر به دست که بر سـر جنازه متـن ایسـتاد و خنـدید و گفت: به به! عجب شرحی کردیم | | ماشاءلله آن چیزی که کم نداریم، شارح و مفسر. مخصوصا انواع خانگی و حلقهای و هفتگی و ماهانهاش پر است در شهر. همینجور ریخته. و مدام هم هر چه تولید میکنند، میدهند «بیرون». اساساً این شارحان بیرونرویشان خیلی خوب است. معده که به جای مغز کار کند، همین میشود. | خب، شارح کیست؟ این اولین سؤال نیست! اما شارح کسی است که دشواریهای متن را برای خوانندگان (اعم از عمومی و خواص اهل تحقیق) آسان میسازد. متنهای ادبی و فلسفی کهن (یا بگوییم کلاسیک) شرح و تفسیر (تفصیل به قول بعضی مفصلان!) میشوند. این متنها بعد از شرح، متورم میشوند. مثلا ممکن است یک متن 50 صفحهای بعد از شرح تبدیل به یک دوره 15 جلدی شود. ماشاءلله. هزار ماشاءلله. | از لحن شوخی بیرون بیاییم. شرح متون ادبی و فلسفی برای ما تبدیل به یک مشکل و مسئله شده است. افرادی از طریق همین شرحها نامی به هم زدهاند و اسمی درآوردهاند و پرفروش شدهاند. بعضی بدشانسترهاشان هم که بدنام و بیاعتبارتر شدهاند. | در حال حاضر پرفروشترین شرحی که از مثنوی معنوی وجود دارد، تقریبا میتوان گفت اضعف شروح است. حالا چرا پرفروش شده؟ چون هر کتابفروشی که بروید و بگویید شرح مثنوی؛ جواب خواهد داد: مال فلانی را ببر. | بعد شما این شرح را میخرید و میبرید که بخوانید. بعد میبینید که ای وای! این دیگر چیست؟ شرح است یا شوربا؟ | شرحنویسی مد شده. هرکسی تا جایی که زورش میرسد یک عده آدم را دور خودش جمع میکند و مخشان را به کار میگیرد و بعدش هم نوار است که میدهد بیرون؛ جزوه و شرح و کم کم کتاب. | این تازه به دوران رسیدهها هم که میخواهند از غافله عقب نمانند، میروند می گردند دنبال یک ناشر تازه کار شیرین عقل و بر او منت گذاشته و به جای آنکه شرح را به انتشارات آکسفورد بدهد، به آن ناشر نوزاد عزیز میدهد و آن ناشر بدبخت هم چاپش میکند و کل ماجرا در گلویش گیر میکند و همان اول کار خفه میشود و تمام. | حالا یک ناشر ورشکسته داریم و یک شارح پیروز که 2000 نسخه از اراجیفی که نوشته دم دستش هست تا به در و همسایه و رفقا و حواریون و شاگردان و شیفتگان و غیره تقدیم کند. | مشکل اکثر این شرحها این است که در واقع چیز خاصی را شرح ندادهاند. شرح بدیهیات است. مثلا در معنی آگه نوشتهاند: آگاه. در معنی دیده نوشتهاند: چشم. و از این چیزها. اما جایی که واقعا دشوار است و نمیشود منظور متن را فهمید، انگار نه انگار. به رویشان نمیآورند و زیرسبیلی رد می کنند میرود پی کارش. من خواننده هم وقتی به آن جای سختش میرسم مثل خر توی گل گیر میکنم و هرچی فحش بلدم نثار شارح عزیز میکنم که آخر پدرسگ عوضی بدبخت حرام لقمه؛ اگر بلد نبودی گه خوردی آمدی این خزعبلات را تحویل مردم دادی و... | به نظرم کمترین کاری که میتوان در حق این شارحان کرد، فحش دادن است. فحش دادن به این جماعت اصلا خجالت ندارد. بلکه باعث افتخار هم هست. شما اگر رنگیترش را بلد هستید، بدهید ما هم استفاده کنیم! |
|
|
| |
| دوشنبه 15 آذر 1389 |
| طالبانی | دور مرا خط بکش |
همین اواخر بود که خبر حکم اعدام برای طارق عزیز منتشر شد. در تصاویر مربوط به این خبر میدیدیم که قاضی دادگاه با چه نفرتی متهم را خطاب کرد و با خشم و برآشفتگی، حکم به حلقآویز شدن او داد. گویی میخواست در دل کسانی که از طارق متنفرند جایی باز کند. جایی برازنده یک قهرمان. گویی منتظر پاسخی خوشایند بود. پاسخی از جنس تشویق جمعی حاضران در یک استادیوم. گویی میخواست بعد از پخش تصاویر اعلام حکم، بنشیند و با افتخار به تلویزیون خیره شود و به اطرافیانش بگوید: ببینید! این منم که با این جسارت و هیبت، معاون صدام را به مرگ محکوم کردهام (و مگرنه اینکه همه ما بی حکم قاضیان نیز به مرگ محکومیم؟). قاضی دادگاه در تمام لحظاتی که آنگونه با متهم سخن میگفت، قاضی نبود. از نشانههای قضاوت (وقار و عقل) آثاری در او پیدا نبود. برای قاضی فرقی ندارد چه کسی را محاکمه میکند. میخواهد جنایتکار جنگی باشد یا دزد قرصی نان. هرچه باشد او یک انسان است و از این حیث، برابر با خود او و تمام انسانهای دیگر. از بد حادثه یک روز ما در جایگاه متهم مینشینیم و یک روز هم ممکن است در مقام قاضی باشیم. یک روز ممکن است تفنگ به سوی کسی بگیریم و روزی هم شاید لوله تفنگی به شقیقه خود ما بچسبد. یک روز ممکن است فرزند کسانی را بکشیم و روزی هم شاید خبر قتل فرزند خودمان را بشنویم. خون کدام رنگینتر است؟ | چند سال پیش هم صحنه دیگری به همین اندازه، شاید قویتر، برایم تکاندهنده بود. آن سال جوانی به جرم قتل کودکان به اعدام محکوم شد. مأمور اجرای حکم، شلاق را با چنان نفرتی بر پشت او فرود میآورد که خدایان خشمگین بر فرشتگان گناهکار. و مردم هورا کشیدند. بعد از آن بود که محکوم به مرگ به سوی طناب دار میرفت که ناگهان جوان دیگری از میان جمع نظارهگر به سوی او دوید و چاقویی بر پشت او نشاند. زخم برداشت و خون روانه شد. براساس قانون نباید در آن لحظه اعدام میشد. باید مداوا میشد، بعد. اما محکوم را همانطور با رد ضربههای محکم شلاق بر پشت و تنی پارهشده از خنجر انتقامجویان به سوی جرثقیل بردند و او را بالا و بالا کشیدند. و مردم هم باز هورا کشیدند. تن بیجان او مانده بود در آسمان و باد آرام شهر زخمهای او را نوازش میکرد. (و طبیعت علیرغم این همه آتشفشان و سیل و سونامی و زلزله، چقدر مهربانتر از انسان است.) | بله. وقتی همه چیز فراهم شد؛ افکار عمومی آماده انتقام از یک جانی شد؛ قانون علیه او حکم داد؛ و...؛ کاری ندارد که ما هم در مقام مسئولی که حق امضا دارد، در این عدالتورزی سهیم شویم. اما وقتی جلال طالبانی از امضای حکم اعدام طارق عزیز خودداری میکند (با هر توجیهی که باشد) میتوان امیدوار بود که ایده مسئولیت فردی همچنان پابرجاست. اگر طالبانی حکم اعدام طارق عزیز را امضا میکرد چهبسا از سوی هیچ کس و گروهی سرزنش نمیشد. زیرا به هر حال حکم دادگاه بود که متهم اعدام شود و طالبانی هم وظیفه اداری خود را انجام داده بود. (مثل آیشمان بیچاره که فقط از دستور مافوق پیروی کرد و هزاران تن بیگناه را به کوره انداخت) اما گویا عمل طالبانی چیزی فراتر از نقض یک فرآیند اداری و حتی فراتر از نجات جان یک انسان است. (او حکم اعدام صدام را نیز امضا نکرد و با این حال صدام اعدام شد). احتمالاً عمل طالبانی در اینجا معطوف به یک احساس وظیفه اخلاقی کلی است. او خود را نه در کسوت یک صاحب قدرت (قدرت امضای حکم مرگ آدمها) بلکه آدمی فاقد قدرت برای مساهمت در اجرای عدالت میبیند و بنابراین پا پس میکشد، جاخالی میدهد و با صدای بلند به کسانی که منتظر امضای دلیرانه او هستند میگوید: آقا دور ما را خط بکش. ما نیستیم. |
|
|
| |
| یکشنبه 14 آذر 1389 |
| کنسرت | خواننده در مقام شنونده |
| بعضی دوستان که باخبر شدند از رفتنام به «کنسرت سهنوازی ایرانی آذری» با عنوان «پنجرهای بسوی آفتاب» با کمال تعجب از من پرسیدند: آخر چگونه میتوان از ابتدا تا پایان کنسرتی که فقط نوازندگی است و خوانندهای در کار نیست نشست؟ من هم با اطمینان کامل گفتم: کنسرت بسیار خوبی خواهد بود، میدانم! (اما از کجا میدانستم؟) میشد از کلیت برنامه و نوازندگان و سازها حدس زد که برنامه خوبی تدارک دیده شده است. حمید متبسم و پژمان حدادی کافی بودند که چشمبسته به امامیار حسناف، کمانچهکش آذربایجانی هم اعتماد بتوان کرد.
| به تالار وحدت (رودکی) که میرسیدی انتظار داشتی از آن شلوغیها و ازدحامهای معمول کنسرتها ببینی. اما تجمع کوچکی مقابل تالار شکل گرفته بود که بعد از باز شدن در ورود در چشم به هم زدنی به داخل تالار وارد شدند. سالن پر نشده بود. و باید بگویم خیلی خالی بود. نمیگویم «متاسفانه». چون تاسف ندارد. هرچند میل باطنی هر شهروند خوبی باید این باشد که اهل هنر مورد اقبال قرار گیرند و در رفاه و آسایش مادی و روحی زندگی کنند تا بتوانند به هنر خود غنا ببخشند. اما وقتی هنوز مصرف هنر در جامعه ما «جا نیفتاده» است (حرف غیر علمی!) دیگر چه چاره؟ (در این باره بعدا یادداشتی دیگر مینویسم) بله سالن پر نبود اما معلوم بود همه کسانی که آمده بودند، میدانستند برای چه آمدهاند. این روحیه و حس را در کنسرت شجریان نمیشود دید. چون خیلیها نمیدانند چرا آمدهاند. یعنی شنونده حرفهای موسیقی نیستند. به عنوان گذران اوقات فراغت شرکت میکنند (و این حرفم هیچ بار منفی ندارد). اما در کنسرت دیشب میشد فهمید که بیشتر حاضران خوب واقفاند که در این آلودگی و با این مشکل تردد و چیزهای دیگر، چرا به کنسرت آمدهاند. | کنسرت عالی بود. حمید متبسم سهتار زد. پژمان حدادی که به تنهایی کار یک گروه سازهای کوبهای را «به جا آورد» و امامیار حسناف (ایمامیار بگوییم بهتر است) که کمانچهکش استادی بود و البته به ظاهر جواناش نمیخورد که اینقدر خوب آرشه بکشد. | در بخش اول دو تا دونوازی اجرا شد. اول دونوازی سهتار و تمبک و بعد دونوازی کمانچه و تنبک. بخش دوم هم سهنوازی سهتار و تمبک و کمانچه بود. بخش دوم واقعاً بهتر از بخش اول بود. اتفاقاتی افتاد و نتها و ملودیهایی نواخته شد که روح را میآسود. بخش اول هم سنگینتر و البته حرفهای و زیبا اجرا شد. در بخش دوم قطعات تند و شاد بیشتر بود. | این کنسرت خوانندهای نداشت. البته دو خواننده خوب در ردیف اول نشسته بودند: همایون شجریان و سالار عقیلی. آنها هم مثل ما شنونده بودند. آنها هم ترجیح داده بودند به کنسرتی بیایند که خوانندهای ندارد. نه اینکه کنسرت با خواننده چنین است و چنان است؛ نه؛ فقط به این دلیل که «دلیل ندارد همه کنسرتها خواننده داشته باشند». باید بودید و میشنیدید که آن کمانچه چطور با شما سخن میگفت و برایتان با حنین آواز میخواند. * دانلود قطعهای از کنسرت * |
|
|