فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 30 خرداد ماه سال 1382
علی شریعتی؛ آنکه برای اندیشه، قلم و آزادی زیست...
۲۹خرداد (دیروز) سالروز درگذشت معلم دلسوز، دکتر علی شریعتی بود. درباره شریعتی هم بسیار گفته‌اند و هم بسیار نوشته‌اند. عده‌ای مرید و عده‌ای مخالف‌اش گشته‌اند.
                                              دکتر علی شریعتی
در کل، شریعتی انسان آزادیخواه، روشن‌نگر و مبارزی بود. اما برای همان زمانه و مقتضیات!
اگر ایدئولوژی شریعتی را الان بخواهیم در جامعه پیاده کنیم، بی‌شک دچار مشکلات بیشماری خواهیم شد. حقیقتش این کمترین، (که شاگرد شریعتی هم نمی‌توانم باشم) با مطالعه‌ای که به عنوان یک دانش‌آموز در آثار دکتر داشتم، (تقریبا همه آثار) اکنون برآنم که تنها چند عنوان از کتابهای این اندیشمند و متفکر اسلامی، برای جوانان می‌تواند دلنشین و زیبا باشد. از آن جمله می‌توان به کویر، هبوط و گفتگوهای تنهایی اشاره کرد، که همه از ژرفای جان شریعتی سرازیر شده‌اند.
در اینجا می‌خواهم متنی از کتاب اسلام‌شناسی(درس‌های مشهد) و نیز شعری از زنده‌یاد شریعتی را به شما تقدیم کنم.

به آنکه اعتراض می‌کند که چرا دانشجویان دست می‌زنند و صلوات نمی‌فرستند، می‌گویم:
صلوات نفرستادن جوانان گناه تست؛ چراکه خود می‌دانی صلوات را به چه صورتی درآورده‌ای و برایش چه مصرفهایی درست کرده‌ای. یکی اینکه تا شخصیت گنده‌ای وارد مجلس شده‌است، صلوات فرستاده‌ای؛ مصرف دیگرش، حرکت تابوت و جنازه است در میان زندگان؛ و مصارف دیگر، هو کردن یک سخنران، پایین کشیدن یک منبری و مسخره کردن کسی...؛
اینهاست مصارفی که تو برای صلوات ساخته‌ای.
تو هرگز به دست بوسیدن اعتراض نکرده‌ای، حالا به دست زدن اعتراض می‌کنی؟

qشعر
این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهایی
راهب معبد خاموشی‌ها
حاجب درگه نومیدی‌ها
سالک راه فراموشی‌ها...

چشم بر راه پیامی، پیکی..
گرمی بازوی مهری نیست.
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید..
سر نهاده‌است به بالین شبی،
که فریبش ندهد عشوه‌ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!
«ای پرستو که پیام‌آور فروردینی»
بگریز ازمن، از من بگریز!
باغ پژمرده پامال زمستانها
چشم بر راه بهاری نیست..
گرد آشوبگر خلوت این صحرا،‌
گردبادی است سیه،
گردسواری نیست..

l سخنرانی‌ها
l گالری عکس
l کتابها
   و...

 
چهارشنبه 28 خرداد ماه سال 1382
شانه‌ای برای گریستن

امیدوارم حوصله خواندن این متن زیبا را داشته باشید. اولش خواستم ترجمه کنم اما دیدم در این صورت به زیبایی متن لطمه خواهد خورد. بهتون قول میدهم از خواندنش لذت ببرید!
 The Most Important Part

My mother used to ask me what is the most important part of the body. Through the years I would take a guess at what I thought was the correct answer. When I was younger, I thought sound was very important to us as humans, so I said, "My ears, Mommy." She said, 'No. Many people are deaf. But you keep thinking about it and I will ask you again soon.' Several years passed before she asked me again. Since making my first attempt, I had contemplated the correct answer. So this time I told her, 'Mommy, sight is very important to everybody, so it must be our eyes.' She looked at me and told me, 'You are learning fast, but the answer is not correct because there are many people who are blind.' Stumped again, I continued my quest for knowledge and over the years, Mother asked me a couple more times and always her answer was 'No, but you are getting smarter every year, my child.' Then last year, my Grandpa died. Everybody was hurt. Everybody was crying. Even my father cried. My Mom looked at me when it was our turn to say our final good-bye to Grandpa. She asked me, 'Do you know the most important body part yet, my dear?' I was shocked when she asked me this now. I always thought this was a game between her and me. She saw the confusion on my face and told me. 'This question is very important. It shows that you have really lived your life. For every body part you gave me in the past, I have told you was wrong and I have given you an example why. But today is the day you need to learn this important lesson. She looked down at me as only a mother can. I saw her eyes well up with tears. She said, 'My dear, the most important body part is your shoulder' I asked, 'Is it because it holds up your head?' She replied, 'No, it is because it can hold the head of a friend or loved one when they cry. Everybody, need a shoulder to cry on sometime in life, my dear. I only hope that you have enough love and friends that you will have a shoulder to cry on when you need it.' Then and there I knew the most important body part is not a selfish one. It is sympathetic to the pain of others. ~Author Unknown~ Submitted by: Harry Updegraff, Jr.


 
سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382
ترمینولوژی سیستم دو‌گاوی!
احتمالا این نوشته برای خیلی از شما تکراری باشه، ولی قطعا خیلی‌هاتون هم نخوندینش! پس من می‌نویسم تا ببینیم چی میشه!

سوسیالیسم: دو گاو دارید، یکی را نگه می دارید، دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم: دو گاو دارید، دولت هر دو آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرشان شریک سازد.

فاشیسم: دو گاو دارید، شیر را به دولت می دهید. دولت آنرا به شما می فروشد.

 کاپیتالسم: دو گاو دارید، هر دو آنها را می دوشید، شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بماند.

نازیسم: دو گاو دارید، دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم: دو گاو دارید، گاو ها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم: دو گاو دارید، به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

آپرتاید: دو گاو دارید، شیر گاو سیاه را به سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید، آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا به نوشند.

بوروکراسی: دو گاو دارید، برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل: دو گاو دارید، فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند. آمریکا و انگلیس گاو ها را از شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می کنید. همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم:دو گاو دارید، ازدواج می کنید، اما هنوزهم خودتان آنها را می دوشید.

متحجریسم: دو گاو دارید، زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم: دو گاو دارید، حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید، از هر کدام شیر بدوشید فرق نمی کند.

لیبرالیسم:دو گاو دارید، آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

ذموکراسی مطلق: دو گاو دارید، از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم: دو گاو دارید، پس نیازی به خدا نیست.

کارگزاران: دو گاو داریم، می فروشیم. یک دستگاه شیر فروشی می خریم.

جناح راست: دو گاو داریم، حیف، کلی گاو داشتیم.

جناح چپ: دو گاو داریم، اوه! چندتا گاو کم داریم.

مشارکت: دو گاو داریم، برای همه ایرانیان.

هیئت مؤتلفه: دو گاو داریم، با یک معامله چهارتاش می کنیم.

نهضت آزادی:  دو گاو داریم، هر دوشون از ما مسلمان ترند.

دفتر تحکیم: دو گاو داریم، در نتیجه ما تجمع می کنیم.

شعارگرایان: دو گاو داریم، می گوییم ده تا فیل داریم.

با فرهنگ ها: دو گاو داریم، می فروشید و خر شیر ده می خرید تا فرزندتان وزی شود.

تساهل و تسامح: دو گاو داریم، با خودمان می شود سه نفر.

قرائت های مختلف(هرمنوتیک): دو گاو داریم، یکی شان تخم می گذارد زیرا قرائتش از شیر دادن متفاوت است.

مدعیان روشن فکری: دو گاو داریم، هر دو را می فروشیم به جای آن ها یک گاو نو می خریم.

کارگردان های جدید سینما: دو گاو داریم، عاشق هم می شوند.

سق سیاه:دو گاو داریم، چه گاو های خوبی!!


 
یکشنبه 25 خرداد ماه سال 1382
اندر باب اتفاقاتی که این روزها می‌افتد

درگیری‌های شبانه دانشجویان و جاهلان عادتی شده که هیچ یک از طرفین قادر به بر هم زدنش نیستند. (عقد لازم و منجز!!) از تبریز، اصفهان و شیراز نیز خبرهای اینچنین به گوش می‌رسد. دانشگاه‌ تهران،‌ شهید ملی و علامه هم شلوغ‌پلوغ شده. به نحوی که احتمالا این روزا رئیس دانشگاه شهید ملی استعفا دهد. معلوم نیست چه اتفاقی داره میفته... فعلا که هم صنف‌های ما (دانش‌جویان) دارند کتک می‌خورند، هتک حرمت می‌شوند، زخمی می‌شوند، و شاید هم کشته می‌شوند... کسی چه می‌داند؟!
دوستم می‌گوید شبها در امیرآباد اوضاع غریبی است... تیراندازی، ضرب و شتم، داد و هوار، شعار و ... خوب خوراکی گیر آورده این میبدی!!
احساس بدی دارم. دلم برای وطن‌ام و مردمانش می‌سوزد. بیشتر برای دانشجویان. آخه متأسفانه این کار هیچ عایدی مثبتی برای دانشجو جماعت نخواهد داشت. خواه ناخواه سرکوب خواهند شد و خفقان!
هرچند در شرایطی نیستیم که من از سر پند و اندرز سخنانی زیبا تحویلتان دهم. اما یقین دارم که راه درستش این نیست! یاران من! برای رسیدن به اهداف شما، راه دیگری باید!
شما با گروهی درافتاده‌اید که به خوبی می‌داند چگونه یک شورش یا اعتراض را سرکوب کند؛ چراکه بیست‌و اند سال پیش همین‌ها، با همین روش‌ها حکومتی را به زیر کشیدند و خود سوار بر مردم شدند.
اکنون تنها عامل برتری ما بر اینان، دانایی است. اینان جاهلان‌اند. اگر کوشش کنیم در کسب دانایی؛ اگر سواد، دانش، آگاهی و تخصص در جامعه بالا رود، انتظار گشایشی هست وگرنه...
باری، برنامه، استراتژی و آلترناتیو شما چیست که این‌گونه بی‌پروا دست به اعمال قهرآمیز و خشونت‌بار یازیده‌اید؟
هیچ قدرتی نمی‌تواند صدای اعتراض یک گروه، صنف و انجمن را بخواباند. صنف و گروه و انجمن هم باید دانش داشته باشد. مهارت تخصصی داشته باشد. چیزی بلد باشد که همه بلد نیستند. حل مسأله کند.
می‌دانم! اکنون می‌گویید عجب آدم محافظه‌کار و احمقی هستی! عجب آدم رؤیایی هستی.. عجب ترسویی!!
من اما...هیچ!
اندوه من این است که هرگز از تجربه‌های پیشین‌مان ــ این سرمایه‌های تاریخی بزرگ ــ بهره نبرده‌ایم. یک زمانی به همان مردمی (مجاهد) که در سال ۶۰ در شهر مبارزه مسلحانه راه انداختند گفتند که در سال ۳۹ هم همین اتفاق افتاد اما نتیجه‌ای نداد.. هرچند گوش نسپردند و همگی سرکوب شدند و زندگی خود، خانواده و جامعه‌شان را تباه کردند.
فریاد می‌زنم: اکنون دیگر نمی‌توان با خشونت و جدال فیزیکی به اهداف و آمال رسید...
در عصر اطلاعات هستیم.. عصر اندیشه... عصر فن و فناوری. سنگ همان سرنوشتی را به ارمغان خواهد آورد که برای فلسطینیان داشت... ۶۰ سال جنگ کم نیست!

چشم بگشاییم!


 
جمعه 23 خرداد ماه سال 1382
دو شعر

Tاز فرخ تمیمی: عاشقانه
ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی؛
ـ از سرزمین پاک گیاهان مهرزی ـ
ای کاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبزگونه‌ی من
بارور کنی..
ای کاش می‌گشودیم آرام
ای کاش جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آنگاه
آن عاشقان را
از بر می‌خواندی
ای کاش با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ای کاش...


T از ایرج جنتی عطایی: خنجر (تقدیم به امین کفعمی)
تو اگر می‌دانستی
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن،
از من خسته نمی‌پرسیدی
آه ای مرد،‌ چرا تنهایی؟


 
چهارشنبه 21 خرداد ماه سال 1382
! American Dream
این مطلب رو یکی از دوستام email زده بود.با تشکر از بهارک، تقدیم شما میشه!
-------------------------------------------------------------------------------------
fرؤیای آمریکایی
تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!
از مکزیکى پرسید : چقدر طول کشید که این
چند تارو بگیرى؟
مکزیکى: مدت خیلى کمى!
آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده ام کافیه!
آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! یک لیوان شراب میخورم و با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!
آمریکایى: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم
کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى!
و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى!
مکزیکى: خب! بعدش چى؟
آمریکایى: بجاى اینکه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى...بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک ...اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى...
مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
آمریکایى: پانزده تا بیست سال!
مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟
آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره!
مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات  بازى کنى! با زنت خوش باشى! برى دهکده و یک لیوان شراب بنوشى! و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

 
شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
بازگشت و ملکه زیبایی
می‌خوام براتون یه شعر زیبا بنویسم و یه وبلاگ زیبا معرفی کنم. چطوره؟!
خب.. اسم شعر «بازگشت» هست. این شعر رو رازق فانی سروده. که به نظر من یه همچین شعری کافیه تا آدم باقی بشه و از فانی بودن دربیاد!!
قبل از اینکه شعر رو بنویسم، وبلاگ «ملکه زیبایی» رو هم معرفی می‌کنم. ساغر نویسنده‌ی این وبلاگ هست و متولد ۲شهریور ۱۳۶۱. به نظر وی، وبلاگش تنها جاییه که می‌تونه هرچی در دلش داره رو بنویسه. من از طراحی وبلاگش خوشم اومد. مطالبش هم جالبه. به هر حال خود دانید!!

بازگشت سروده رازق فانی :

مرغ سخن‌سرای من، باز به لانه می‌رسد
یار گریزپای من، بر در خانه می‌رسد

جوی پر آب می‌شود، خار گلاب می‌شود
ابر به خاک جان دهد، خاک به دانه می‌رسد

غم برود زدل برون، شادی دل شود فزون
آن به اشاره می‌رود،‌ این به بهانه می‌رسد

یار چو یار ما شود، دل ز قفس رها شود
بال نشاط وا شود، چنگ و فغانه می‌رسد

کینه ز سینه‌ها رود، غصه ز دل جدا شود
خنده به کوچه‌ها دود، خانه به خانه می‌رسد

باد بهار در وزش، نبض نهال در تپش
ای دل من ترانه کو؟ فصل ترانه می‌رسد!

فانی خسته‌دل بیا، مژده رسان به مرغکان
روح به سبزه می‌دمد، جان به جوانه می‌رسد

 
شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
آنچه گذشت!

مطالب فروردین و اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۲ در آرشیو موجود می‌باشند. همچنین برگزیده‌ی مطالب پیشین در سمت راست صفحه قابل مشاهده هست.


 
پنجشنبه 15 خرداد ماه سال 1382
هست ر ا از نسیه خیزد نیستی!
این روزها اقتصاد مملکت بالکل خوابیده (۱۵،۱۴و ۱۶خرداد). بازار تعطیل، دولت و ادارات دولتی، مجلس، مدارس، دانشگاهها، کارخانه‌های تولیدی و ... همه تعطیل است و مردم در خانه‌هایشان نمی‌دانند چه کنند! تلویزیون جمعا ۶تا کانال دارد و در همه کانالها در مورد یک انسان به نام روح‌ا... خمینی حرف می‌زنند. چرا که چند سال پیش در چنین روزهایی او از دنیا رفته‌است. و فقط برای همین، (مرگ یک انسان) ۷۰میلیون نفر باید برنامه‌های مزخرف تلویزیون را تحمل کنند یا اینکه تلویزیون را خاموش کرده و از خانه بیرون روند.. بیرون بدتر از درون!! همه‌جا سیاه، تعطیل‌،‌ خاموش و غمبار!!
ما هم به تبع سایر مردمان بالاجبار خانه‌نشین شده‌ایم!
امروز صبح داشتم با خودم فکر می‌کردم که موضوعی به ذهنم رسید. گفتم بیایم و در وبلاگ هم بنویسمش شاید شما هم نظری داشتید!
                                                       ***
مسئله‌ای که فکرم رو مشغول کرده‌بود، این بود که ما آدمها همیشه فقدان‌هایمان را می‌بینیم. موجودی‌هایمان غالبا از دید ما پنهان‌اند. اگه یه کم دقت کنید، کاملا متوجه عرضم می‌شوید.
ببینید وقتی با دوستانتان درد دل می‌کنید،‌ چی میگن؟ یا خودتون وقتی با دوستی می‌خواین حرف بزنین، چی میگین؟
همه‌اش از خستگی، بیهودگی و پوچی حرف می‌زنید. همه‌اش می‌گویید: اینم شد زندگی؟!!
خلاصه کلام اینکه عمده بحث بر سر این است که ما آدمهای بیچاره(!!) چه چیزهایی نداریم و چه چیزهایی را از دست داده‌ایم. پس از آن هم نوبت می‌رسد به بد و بیراه گفتن به مسئولین نظام مقدس، خانواده،‌ دوستان و گاهی هم خدا ! .. بعدش هم تمام عقب‌ماندگی‌هامون رو می‌اندازیم به گردن اجتماع و دیگران!
بعد از تمام این حرفها،‌ خودمون رو کاملا تبرئه می‌کنیم و پس از اظهار دلسوزیهای عمیق برای خود، خاک بر سر اجتماع و دولت فلان‌فلان شده می‌کنیم و... قس‌علی‌هذا !
در بهترین حالتش هم اگر هیچ کس دیگری را سرزنش نکنیم، به خودمون می‌توپیم و خودمون رو ملامت می‌کنیم که: آی‌ی من چه خرم!!
اما..
من نمی‌خوام شعار بدم و حرفهای دلربای تخدیر کننده تحویل خودم و شما بدم. به موقعش هم من و هم شما از این حرفها شنیده و خوانده‌ایم و دیگر حوصله تکرارشون رو نداریم. حرف من چیز دیگه‌ایه..:
:: یه کم واقع‌بین باشیم و موجودی‌هایمان را هم ببینیم. تفاوت شما با کسی که یک پایش را از دست داده، این است که شما می‌توانید قهرمان مسابقات دومیدانی شوید. ولی آیا...؟! ::
سرتان را درد نیاورم؛ نشاط زندگی،‌ نیرویی برای به چالش کشیدن خود، تمنای حیات و جستجوی پاسخ معمای هستی و شنا کردن در افسون عشق، همه و همه مرا بدان وا می‌دارد که بیش‌ از آنکه فقدان‌های خود را ببینم و بر سر خود بکوبم، به هست‌ها ، موجودی‌ها و توانایی‌هایم بنگرم تا شاید...

تو چی فکر می‌کنی؟!

 
سه شنبه 13 خرداد ماه سال 1382
!Carpe Diem

دیروز اومدم بنویسم... ولی دل و دماغ (و سایر لوازم مورد نیاز برای وبلاگ‌نویسی) رو نداشتم.. یه کم نوشتم..وقتی خواستم publish کنم، "The page can not display"داد و کلی خورد تو ذوقم!!!
عوضش می‌دونین چی شد؟ شب داشتم با یه دوستی حرف می‌زدم (chat) و اون منو یاد دوران گذشته‌ام انداخت.. می‌دونین با چی؟
با همین جمله‌ای که توی مطلب قبلی نوشتم: "!Carpe Diem"
اونایی که کتاب «انجمن شاعران مرده» رو خوندن،‌ می‌دونن "!Carpe Diem" یعنی چی!
«کارپه دیه‌م» یه عبارت لاتین هست به معنای «دم را غنیمت شمار!»
یه زمانی من خیلی این کتاب رو دوست داشتم (البته الان هم ارادت‌ داریم خدمتشون!) و خیلی باهاش حال می‌کردم. یادآوری این جمله منو به خاطراتم برد.. به روزایی که دوستی برام این کتاب رو هدیه آورد و در صفحه اولش نوشته بود:
« تقدیم به دوست عزیزی که روزگار لطف آشنایی با او را نصیبم کرده. و با آرزوی تمامی آرزوهای خوب.»
...
خلاصه اینکه حتما کتاب انجمن شاعران مرده رو بخونین. حتی اگه قبلا هم خوندین،‌ در اولین فرصت دوباره سری به این کتاب بزنین و ... لذت ببرین.
دیروز حوصله نداشتم... تنها بودم و دلتنگ.. اما محمدرضا به دادم رسید.. توی کافی‌شاپ با هم گپی زدیم و چیزی خوردیم و ... شب هم که گفتم!
دیروز اومدم بنویسم... با وجود اینکه دل و دماغ (و سایر لوازم مورد نیاز برای وبلاگ‌نویسی) رو نداشتم.. اما الان بهترم...
از دوستانی که نظر دادن و اظهار لطف کردن، سپاسگزارم.. حتما لینک خواهم داد.
به زودی خواهم نوشت...!
در پایان بذارین یه شعر از همین کتاب رو براتون بنویسم. این شعر از والت ویتمن،‌ سخن‌سرای آمریکاییه:


ای من، ای زندگی!
در میان این همه واگویه پرسش،
د رمیان زنجیره‌ی بی‌پایان بی‌ایمانان
در شهرهای آکنده از ابلهان...
ای من، ای زندگی
به چه باید دل خوش داشت؟
... به اینکه تو اینجایی،
که زندگی هست و یگانگی..
که نمایش بزرگ، هنوز پابرجاست؛
تا تو هم کلامی برآن بیفزایی.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179950


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...