| |
| سه شنبه 31 تیر ماه سال 1382 |
| بشنو این نی... |
در راستای اینکه ما در حال حاضر و غایب، درباره وصال افاضات میکنیم، شعر نینامه مولانا را با صدای دکتر سروش گذاشتم تا مایه انقباض و یا انبساط خاطر بینندگان و خوانندگان (و حتی رانندگان) شود! بنابراین لطفا بلندگوهایتان را روشن کنید!! جاده تاریک میشود!!!
از بختیاری ماست شاید، که آنچه میخواهیم، یا به دست نمیآید، یا از دست میرود!
مارگوت بیگل ـ ترجمه احمد شاملو (همان احمد خودمان!) |
|
| |
| دوشنبه 30 تیر ماه سال 1382 |
| وصال (۴) |
وصال (۳) وصال (۲) وصال (۱)
vvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvvv یک مسئله دیگر میماند و آن اینکه «وصال» یک بعد روانی هم دارد؛ معمولا آنچه هدف ماست، دستنیافتنی است. من میگویم (چرا که تجربه چنین آموخته است) اگر برای رسیدن به هدف، زیاده چالش کنیم، هرگز نمیرسیم! چالش یعنی چه؟ گاه طوری میشود که ما به جای اینکه را برویم، فقط آرزو میکنیم و در خیال میپرورانیم که روزی خواهیم رسید. روان ما با تأثیرپذیری از چنین حالتی، احساس نیاز خواهد کرد و چون ما هیچ حرکتی در این راه نمیکنیم، روان، برآشفته شده و ما را وادار به بروز دادن واکنشهای نابهنجار و غیرعادی خواهد کرد. مثلا گریه میکنیم، عصبی میشویم، حس یأس و ناامیدی به ما دست میدهد و... . چرا؟... چون به جای اینکه از نردبان بالا برویم و به پشتبام برسیم، بام را نگاه میکنیم و میگوییم: ایکاش آن بالا بودم!! طبیعتا چون به آن بالا نمیرسیم، خسته و عصبی میشویم و گناهش را بر گردن بخت و اقبال یا همسایه بغلی میاندازیم! گاه آنقدر پریشانیم و عجولانه به هر دری میکوبیم که راه اصلی را فراموش میکنیم، و تعلقات موذیانه ذهنی بر ما چیره میشوند. در اینجاست که رابطه آزادی و وصال برای من مفهوم پیدا میکند. به نظر من، راه را آزادانه و با آرامش باید پیمود. هرچه از بند ذهنیات انباشته شدهی غیر واقعی و چموش خود آزادتر شویم، به وصال نزدیکتر میشویم. گفتم «چموش» ، چون ذهن سیال است و بیتوقف میتازد، اما عمل با سرعتی که ذهن میرود، نمیتواند همراه شود، بنابراین بنــــــد میشود. پس هرچه رهاتر باشیم، احتمال رسیدنمان بیشتر است. مولوی وقتی میگوید « بند بگسل باش آزاد...» میتوان این را هم فهمید. این هم یکی از ابعاد روانشناختی وصال بود.
ادامه دارد... |
|
| |
| یکشنبه 29 تیر ماه سال 1382 |
| درباره وصال (۳) |
نکته دیگر اینکه، نیاز در دو شکل قابل مشاهده است؛ یکی در خود موضوع و دیگری بعد از وصال. منظورم این است که گاه، ما نیاز داریم که دنبال هدفی برویم و همین « رفتن »، مساوی رسیدن است. گاه نیز میرویم تا پس از رسیدن ، راهی نو را آغاز کنیم. هرچند که من فکر نمیکنم این دو، تفاوت چندانی با هم داشتهباشند، ولی برای اینکه نقد شود، قایل یه تمایز میشوم...
زندگی راه است. برخی راه را نمیشناسند. برخی راه را میشناسند ولی طی نمیکنند. برخی راه را میشناسند ولی نمیدانند چگونه طی کنند. برخی به دنبال آموختن راه رفتن (روش) هستند... برخی هم به سادگی، راه را زندگی میکنند. برای دسته آخر، هر لحظهای، لحظه وصال است. اینان به عقیده من، سعادتمندند و در حال تکامل؛ برای اینهاست که رفتن مساوی رسیدن است. اما برای بقیه اینطور نیست؛ آنها (اکثرا) گمان میکنند که باید راهی را بپیمایند تا شاید به جایی برسند. برای اینها راه یک چیز است و سرمنزل مقصود، یک چیز دیگر. هرچند که نمیتوان برای این دسته، به مدد استدلال و هر چیز دیگری روشن کرد که هدف، رفتن و بازنایستادن است. اینان باید خود، از طریق سیر و تکامل درونی به این نکته آگاه شوند. خطری که این افراد را در کمین است، این است که گاه، آنقدر مسئله را پیچیده و بغرنج میکنند که نمیفهمند رسیدهاند. یعنی میرسند ولی متوجه نمیشوند. زیرا خیال میکنند که آن چیزی که باید بدان برسند، یک چیز خاص، عجیب و غیرعادی است. بنابراین اصلا متوجه نمیشوند و در توهم میمانند.
گفتم به کام وصلت، خواهم رسید روزی گفتا که نیک بنگر، شاید رسیدهباشی!فیض کاشانی
آنچه تو گنجاش توهم میکنی، زان توهم گنج را گم میکنیمولانا
*** البته برای کسانی که خودآگاهاند و نیکمینگرند، رفتن و پیمودن بسیار شیرین رخ مینماید. چرا که ناگهان در لحظهای متوجه میشوند که همین رفتن، خود رسیدن و وصال است. و این تجربهای دلنشین است. |
|
| |
| پنجشنبه 26 تیر ماه سال 1382 |
| درباره وصال (۲) |
به وصالش برسی یا نرسی، سینه بی عشق مباد ! فریدون مشیری
با سپاس از دوستان عزیزی که از بحث وصال استقبال کردند. امید که تا پایان این مقال همراه باشند! ................................................................... و اما ادامه سخن: ما همواره در راهی گام بر میداریم که کمی جلوتر، مقودی برای رسیدن و دستیافتن داریم. خواستههای ما به ساختار روانی ما، انگیزههای ما، رفتار ما، پیشینه ما، محیط ما و تجربههای ما بستگی دارند. به دیگر سخن، « نیاز » ناشی از دانش، تجربه و تفکر است. حال در هر سطح و درباره هر موضوعی که میخواهد باشد؛ فرقی نمیکند. برای مثال در مورد علم، اگر تفکر ما بر این استوار باشد که علم، مجموعهای بیکران و حیرتزا است،... و یادگیریهای پیشین نیز برایمان لذتبخش و رشد دهنده بوده باشند، نیازمان به علم اندوزی بیشتر خواهد شد و در صدد « وصال » به علم برخواهیم آمد. یا در مورد هیجانات روحی و عاطفی، اگر درباره آنچه/آنکه دوستش میداریم، چیزهایی بدانیم؛ مثلا بدانیم زیباست، خوب است، مهربان است، لطیف است و... نیز خاطره یا خاطراتی هم داشتهباشیم، هدف وصال ما آن خواهد بود.
از سویی بر مبنای تعریفی که آبراهام مازلو (روانشناس) از « انسان » به دست میدهد، ما موجوداتی هستیم، پیوسته خواهان، با نیازهای جانشین پذیر و پایانناپذیر. از سوی دیگر، نیاز معنایی است که در درون هرکسی در جهتی موج میزند. با این تفاصیل به پارادوکسی در بیکرانِ هستی بر میخوریم و آن اینکه، ما برای رسیدن به هر نیازی، با مقاصدی فرعی مواجه میشویم که هرکدام در برههای هدف غایی ما میشوند. به دیگر سخن، هرکدام از این نیازهای فرعی، مسئلهای میشوند که باید به دقت حل شوند. در این شرایط ما درگیر وصالهای متعدد و گوناگون خواهیم شد.
ç پس نتیجه میگیریم که هرگز نمیتوان مدعی وجود یک راه مستقیم و فرآیندی خطی، در دستیابی به مقصود بود. از مراحل و مراتب گوناگونی گذر باید کرد تا به هدف اصلی رسید.
اینجاست که این جمله پر مغز معنا مییابد: « موفقیت در پس ِ قله بعدی است » !
این زمان بگذار تا وقت دگر! |
|
| |
| چهارشنبه 25 تیر ماه سال 1382 |
| درباره وصال (۱) |
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو رنگ باغ و دم مرغان بدهد آب حیات آن زمانی که درآییم به بستان من و تو اختران فلک آیند به نظاره ما مه خود را بنماییم به ایشان من و تو من و تو، بی من و تو جمع شویم از سر ذوق خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو طوطیان فلکی جمله جگرخوار شوند در مقامی که بخندیم بر آنسان من و تو این عجبتر که من و تو به یکی کنج اینجا هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو مولوی ***
این روزها دلم تنگ است. نمیدانم از چیست. گمانم از خواهشی دستنایافتنی میسوزم! احساسی که اکنون در لحظه نگارش این سطور دارم، به معنای واقعیاش دردناک و عذابآور است؛ اضطرابی موهوم.. حسرتی دیرین.. و امیدی خاموش... میدانم که هرگز به تو نخواهم رسید. به هر حال یا تو خواهی رفت، یا دیر یا زود... سخن بر سر این است که مرا وعده وصال ندادهاند. بیفایده خواهد بود اگر بگویم که چیزی کم دارم و آن تو هستی؛ و من بدون تو هیچ انگیزهای برای ماندن، پریدن و جولان نخواهم داشت. گفتم بیفایده، چون میدانم که باور نخواهی کرد! اما پرسشی هست: به راستی «وصال» یعنی چه؟ |
|
| |
| سه شنبه 24 تیر ماه سال 1382 |
| آشنایی با ویتگنشتاین (۴) بخش پایانی |
« اگر صحبت درباره چیزی به روش معنادار محال است و باید در مورد آن ساکت بمانیم، نه تنها مقولاتی نظیر خدا، اخلاق و زیباشناسی، بلکه پیشبینی نتایج یک مسابقه هم در زمره چیزهاییاند که باید به سکوت برگزار شوند.»
در سال ۱۹۲۹ ویتگنشتاین به کمبریج بازگشت. تنها فیلسوفی در جهان که احتمالا میتوانست مختصری از فلسفه او سر در بیاورد، راسل بود. با این همه دیری نپایید که راسل هم دانست که از حرفهای ویتگنشتاین چیزی دستگیرش نمیشود. ویتگنشتاین نزدیک هیجده سال در کمبریج تدریس کرد. او فلسفه را نوعی «مرگ زنده» توصیف میکرد. لودویگ ۶۲ ساله سرانجام در ۲۹ آوریل ۱۹۵۱ در کمبریج به بیماری سرطان درگذشت.
&تقویم زندگی ویتگنشتاین ۱۸۸۹ لودویگ ویتگنشتاین در ۲۶ آوریل در وین به دنیا آمد. (این سال مقارن با نصب برج ایفل در پاریس است!) ۱۹۰۶ برای تحصیل در رشته مهندسی به برلین رفت. (یک سال قبل، اینشتین نظریه نسبیت خاص را منتشر کرده بود) ۱۹۰۸ برای تحقیقات دانشجویی در دانشگاه منچستر انگلستان ثبتنام کرد. ۱۹۱۲ برای تحصیل در رشته منطق در دانشکده ترینیتی دانشگاه کمبریج پذیرفته شد. (همان سالی که کشتی معروف تایتانیک غرق شد.) ۱۹۱۴ داوطلب ارتش اتریش ـ مجارستان برای شرکت در جنگ جهانی اول. ۱۹۱۸ زندانی جنگی در ایتالیا ۱۹۲۰ در دهکدهای دوردست در اتریش به نام تراتنباخ معلم میشود. ۱۹۲۱ چاپ نخست رساله منطقی ـ فلسفی در سالنامههای فلسفه طبیعی (نخستین بار به صورت کتاب با ترجمه انگلیسی در سال ۱۹۲۲ منتشر شد). ۱۹۲۷ بحثهای فلسفی با حلقه وین در وین. ۱۹۲۹ بازگشت به کمبریج ۱۹۳۰ عضویت دانشکده ترینیتی. ۱۹۳۹ به مقام استاد فلسفه در کمبریج برگزیده میشود. ۱۹۴۰ به عنوان باربر در بیمارستان لندن کار میکند. ۱۹۴۷ کرسی خود را در دانشگاه کمبریج رها میکند و به کلبهای متروک در ایرلند میرود. ۱۹۵۱ در سن ۶۲ سالگی بر اثر سرطان میمیرد.
آشنایی با ویتگنشتاین (۱) آشنایی با ویتگنشتاین (۲) آشنایی با ویتگنشتاین (۳)
پایان! |
|
| |
| دوشنبه 23 تیر ماه سال 1382 |
| یاد یاران خوش است... |
J اول از علیرضا، ـ این آشنای بیگانه ـ شروع میکنم؛ مطلبی در باب فوویسم (وحشی گرایی) ... وکمی هم درباره هانری ماتیس (نقاش برجسته) نوشته که برای من کاملا تازگی داشت.
Kبعدش میخوام وبلاگ یکی از دوستان قدیم بیوفا رو معرفی کنم که... بماند...!! دوران عجیبی است! مردم یهو وبلاگنویسی رو ول میکنن، بعد دوباره میان و مخفیانه وبلاگ مینویسن!!
Lاما شکایت دارم از کامبیز که چرا ایران را نو نمیکنه؟! البته یه مطلب درباره کنکور نوشته که خیلی خیلی جالبه!
Jدرویشخان طبق معمول اکثر موافع، غزلی نوشته از خواجه حافظ لسان الغیب با این مطلع: ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد
Kپوریا به جای نوشتن درباره تنبور و موسیقی مقامی، قاطی کرده و ملامتنامه نوشته!! نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم....
Kحامد ما هم انگار مطلب نداشته بنویسه، مثل ما برداشته دو سه تا خبر از اینور و اونور نوشته! اما در همین خبرهای به ظاهر سادهاش هم نکتهها هست بسی...
Lهی جو! از همینجا دوباره میگم: دمت گرم و سرت خوشباد... وبلاگ شمن رو بخونید! مخصوصا اونایی که به داستان کوتاه نویسی علاقهدارند. این احسان خان ما خوووب مینویسه ها...!!
J قمارباز هم تنها در قمارخانهاش مشغول است؛ این دفعه با یک نامه ترکی از گضنفر!!!
Eآخر سر توجه شما را جلب میکنم به وبلاگ جالب و خواندنی انگشت؛ کاری است ساده و در عین حال نسبتا کامل و سرگرم کننده و جذاب. از نظر من وبلاگیه که هر از گاهی باید بهش سر زد!! نگارشهایی برای تعیین هویت عنوان این وبلاگه! آخرین مطلبش همچین چیزیه: «یک ماجرای جالب من مادرم تازگی از ایران آمده است. دیشب دیدم که فرزند سه ساله ام, آریا, که تا به حال ندیده بود که کسی نماز بخواند, با لبخندی به صورت و چشمانی خیره نشسته است کنار مادرم که نماز می خواند و به او نگاه می کند. بعد از مدتی نگاه کردن, سیستم دستش آمد و دید که حرکات بسیار سنجیده و پشت سر هم هستند. نشست کنار سجاده و زمانی که مادرم سر از مهر برداشت, با دست های کوچکش مهر را بلند کرد و نگه داشت تا زمانی که مادرم دوباره سر به سوی سجاده ببرد, آنگاه سریع مهر را سر جایش گذاشت تا مادرم سر بر آن گذارد. تا آخر نماز همین کار را تکرار می کرد. در ضمن برادری دارم به نام اکبر. وقتی نماز مادرم تمام شد, آریا آمد پیش من و گفت: "When Granma prays, she keeps saying that she loves Akbar" "الله اکبر" را "I love Akbar" می شنیده است! »
*دست آخر اینکه لینک همه وبلاگهایی که ازشون به نیکی یاد شد، در همین صفحه قابل مشاهد میباشد. رندی اینجانب اقتضا میکند از شما دوستان تقاضا کنم، هنگام آمدن به این وبلاگ، قبلا در بزنید و بعدا مطلبهایش را بخوانید و بعدش هم نظر بدهید، همین که آروغتان را زدید، از همین بغل صفحه یه سری هم به وبلاگهای معرفی شده بزنید!! خوب و قشنگ باشید! |
|
| |
| دوشنبه 23 تیر ماه سال 1382 |
| طرز تذرو |
وبلاگ جدیدی است که یکی از دوستان خوب کرمانشاهیام میخواهد در آن بنویسد! بروید و در این حصار اندکی بیارامید! در زیر بخشی از مطلب این وبلاگ را میخوانید:
من به من پشت کرد لحظه گذشت من تاب نیاوردم. ابر کرامت بر پلکهایم غلطید وقار سوخته بر روحم سنگینی کرد چیزی نگذشت او مرا حل کرد. فردا حتما فکرم درد میکند. به خدا دوستم داری؟ |
|
| |
| جمعه 20 تیر ماه سال 1382 |
| آشنایی با ویتگنشتاین (۳) |
عنوان اولین اثر ویتگنشتاین «یادداشتهایی درباره منطق» شد. در این یادداشتها ویتگنشتاین انبوهی ملاحظات هوشمندانه را مطرح میکند که برخی به نحو حیرتانگیزی سادهاند. «مثلا اینکه A چیزی جز حرف الفبایی A نیست» ویتگنشتاین کمال طلب بود. از نظر او مخاطبانش یا میبایستی فورا منظور او را تمام و کمال بفهمند و یا اصلا گوش دادن به حرف مطلقا بیحاصل بود. در این کتاب، ویتگنشتاین برخی آرای خود را در باب فلسفه نیز گنجاند. در این آرا همان برداشتی از فلسفه دیده میشود که او در تمام عمر حفظ کرد. در جایی نوشت:« استنتاج در فلسفه جایی ندارد، هرچه هست، توصیف محض است». از نظر او، فلسفه هیچ تصویری از واقعیت به دست نمیدهد. فلسفه نه بر تحقیق علمی صحه میگذارد و نه آن را رد میکند. او میگفت:« فلسفه عبارت است از منطق و مابعدالطبیعه و البته شالوده اصلی منطق است». از نظر او فلسفه کمتر با واقعیت و بیشتر با مطالعه زبان سر و کار دارد. میگفت:« بیاعتمادی به دستور زبان، شرط نخست کار فلسفی است». لودویگ چندان با مذهب سر سازگاری نداشت. پس از خواندن خلاصه انجیل نوشته تولستوی، در یادداشتهایش ملاحظات مذهبی نیز در کنار بحث منطق مشاهده میشود. مینویسد:« میدانم که این جهان وجود دارد، چون من در آن قرار گرفتهام؛ همچون چشم در میدان دید». اما یک مطلب مسئله برانگیز در مورد این جهان است که ما آن را معنای جهان مینامیم. اما این معنا درون جهان نیست [قابل توجه علیرضا جان!] ، بلکه در بیرون از جهان قرار میگیرد:« معنای زندگی، یعنی معنای جهان را میتوانیم خدا بنامیم». از نظر او، عبادت همانا اندیشیدن درباب معنای زندگی بود. همان چیزی که گاه با عنوان فلسفه حیات Philosophy of Life از آن یاد میشود.
ویتگنشتاین مثل من فکر میکرد که استدلال، زیبایی ادعاهای اعجابآورش را لوث میکند! بنابراین همواره با اکراه به توضیح و توجیه دیدگاههای خود میپرداخت.
آشنایی با ویتگنشتاین (۱) آشنایی با ویتگنشتاین (۲) یک بخش دیگر باقی است... |
|
| |
| چهارشنبه 18 تیر ماه سال 1382 |
| مدتی این مثنوی تأخیر شد |
سلام! حال شما؟ خوب و قشنگین؟! خب... من که خوبم. فقط این روزا یهکم سرم شلوغ بود. هم کار داشتم و هم یه فرصت مطالعاتی برام پیش اومده بود و من تا تونستم از این فرصت مطالعاتی سه روزه استفاده کردم!!! از فردا مطالب وبلاگ همانند گذشته ادامه خواهند یافت. بعد از اتمام مطالب ویتگنشتاین، اول یه مطلب در مورد وصال خواهم نوشت (خیلی وقته میخوام همچین کاری بکنم ولی نمیشه!)، بعدش هم بنا به درخواست پوریا در مورد مارتین هایدگر خواهم نوشت. اگر شما هم نظری دارید حتما اعلام کنید!
| **در ضمن لازم میدونم از اینجا تأسف خودم رو از درگذشت لاله و لادن ابراز کنم.** | |
|