| |
| چهارشنبه 29 مرداد ماه سال 1382 |
| ما همه.. ما هیچ.. ! |
بیکرانگیهامان، بیژرفاترین سطوحاند
با تبختر، دیروزمان را مینگریم، روی به گذشته، سوی آینده روانیم... بیآنکه بدانیم!
افسوس میخوریم و شرمساریم اما دریغ از عبرت!
گردوی پوچ در خاک خویش میکاریم اما دریغ، دریغ، دریغ از عبرت!
زمین را گندابی ساختهایم که برای شادی یک لحظهی کودکی ــ هم حتی ــ جایی ندارد
مردان تبسم خود را کشتهاند زنها به کنجی خزیده.. از دست همهچیز... تنها زورشان به وانیکاد و انا جعلنا میرسد...
۲۶/۵/۱۳۸۲ |
|
| |
| سه شنبه 28 مرداد ماه سال 1382 |
| باز هم میتوانید نظر بدهید!! |
سلام! از بس این سیستم نظردهی کار نکرد و شما نظر ندادید، دپرس!!! شدم! بالاخره به کمک دوست عزیزم امیر و با بهرهگیری از سیستم نظردهی پرشین بلاگ یک سیستم نظردهی درست کردیم که شما میتوانید در سمت راست صفحهتان مشاهده کنید.
از این به بعد تا درست شدن سیستم نظردهی بلاگاسکای میتوانید نظراتتان را در بخش جدید نظردهی منعکس نمایید!
|
|
| |
| جمعه 24 مرداد ماه سال 1382 |
| آخرین جمعه من (My Last Day) |
این واژهها را چندی پیش برای تولد خویش سروده بودم. آهی بود که کمی طول کشید! در دانشکده به خاطر خواندناش، توبیخ شدم! در میان دوستان تشویق...! و... هیچ! ............................................................................................. اکنون خیال میکنم، عمری به محتوای هزاران هزار سال قمار، از گردههای تــیرکشیدهی من آرام و با تأنی ـ چونان شتر از بیآبان ترکخورده ـ کردهاست عبور... و میترسم که باز فردا خواهد آمد و به گمان خویش، دادار روزگار روزی نوین بر من عطا بخواهد کرد؛ با چشمداشت شکر بیگمان! *** دیوارهای خانهام چون مردگان شهر خاک، سنگینی سکوت را یکباره بر تمامی من آوار میکنند ساعت همان عقربکان بیحرکت را در ساعت یک ربع به هفت نگاه داشته، اما صدای ثانیهشمارش، مثل سوزن چرخ خیاطی مادرم است انگار که مغزم را میدوزد! *** اینک شب است اینک شب است و چرا هرگز روز را تا انتهای ظهر سر نکردم؟ روز... چه مفهوم غریبی!
ای کوههای پست، رشوت ستاندهاید که آفتاب را در پشت خویش نگاه دارید آنقدر، تا خواب مردمان ریسمان مرگشان گردد ؟ *** اینک چنان شده، که شرابهای هفتساله نیز تزویر میکنند...
دستم به دامنت، ای گلعذار شهر.. بگذار یک شب پنهان ز دیدگان همه مردمان شهر در خانهات شوم، عریان شوم به چاک، دستی کشم به نرمی پستان شیریات وانگه رها شوم ز سراپای پیکرم... یک بوسه بر لبان تو کافیاست، دلـبـرم!
بگذار بدانند این کوههای پست، با بوسههای ما، شب میگریزد از پرتو پر طنین عشق... بگذار به خشم آیند و فشانند آتش.. بگذار بترکند! بگذار زمین لرزه کند، سیل بیاید، بگذار زمان پاره شود، عمر بمیرد... شاید که مورخ هم یک لحظه بیاساید! *** تأثیر چه رملی است که اینگونه خرابم؟ در حجره بازار صفا، مهر نمانده؛ دیری است ندیدم بدرخشد چشمی، چه بدانم؟ از عشق، از یک اندیشه نو... همه افسرده و غمآگیناند... همه خسته، چشمها بسته، همه شرمنده، فرسوده، گمگشته... *** مادران نیز، عین خیالشان نیست، همچنان میزایند! پدران، سنگدلان، خویشپرستان، میکنند عریان مادران را.. مادران، رحمدلان، مهر پرستان، نطفه را میگیرند، کودکی میزایند.. کودک از هر دوی اینان بدبخت.. پدر اکنون به سرش میکوبد: « چه کسی خرجی یک فرد دگر خواهد داد؟» مادر اما آرام، میدهد شیر به نوزاد نجیب *** من نمیاندیشم، واژهها، به همانگونه که خود میخواهند بر زبان میآیند.. *** سپری شد یک شب... مثلا روز شدهاست! دل غمدیده من، طعمه یک «سوز» شدهاست.. همرهان برخیزید! پس شما را چه شده ؟! نکند خواب بهتان افتاده؟! اصل، هرچند که بر تیرگی و تاریکی است، لیکن هرگز نه دلیلی است به کوری شما! ؛ چون هوا تاریک است، پس شما کور شوید!؟! *** بگشایید بندها، زندانها بستهدرها، دلها... گر ندارید توان، لااقل دیده خود بگشایید! : کفتر آزادی، شب اسیر نیش کفتار شدهاست نیمهشب، مشعلک آگاهی، طعمه باد شدهاست.. وه ! چه دوران سیاهی! *** ای خدا نوبت تست... حکمتت را چه شدهاست؟ نکند میخواهی، بکنی دلخوشمان، که سپیدی است پس ِ تاریکی؟! این چه دنیای کثیفی است که برساختهای؟ پرسشم پاسخ گوی... گر نمیدانستی که چنین خواهد شد، چه خدایی هستی؟ [لای درز دیوار!]
ای خودآ « من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم» ، تو به خود آمدهای پس ز چه رو نمیروی؟ .. نکند حضرت نیز کرده جایش را خوش در اریکهی قدرت، و چو دولتمردان بنخواهد که شود عزل و رود خانه خویش؟! در چنین دنیایی، خودکشی هم لابد «خروج از حاکمیت» است!!! *** و شما مخاطبان... از چه رو گنگ و عبث نشستهاید؟ شعر من کیلویی است! گوشتان را نسپارید به این هذیانها! بروید از پی کاری که بود فایدهای در پس آن... در دبستان گفتهاند: « وقت همسنگ طلاست»! و طلا هم سنگ است، مثل دلهای شما! *** زندگی زیبا نیست، تو فقط زیبایی... هیچ چیز زیبا نیست، تو فقط زیبایی! و تو آن آیه تکمیل جهانی که من از معجزهاش زاده شدم و تو عشقی و فریب، آشنایی و غریب... و تو لیوان شرابی.
در تن سوخته خاک زمین، تو سرابی!
و تو آهنگ تلاطمزده امواجی... تو غمی، باغچهای، قاصدکی.. دست لرزان فراقی، لب آغشته به داغی، و تو آهی، نفسی، طوفانی...
گیسوی مُشکی مشکین گرهخوردهی پر تاب و تبات، زاهدان را همه در عشق و گناه اندازد... شیخ و مفتی و فقیه بهلند ایمان را و سپس جامه درند... وز پریشاندلی و خمّاری، جمله مدهوش شوند، و بیفتند از پا ! *** باز کن پنجره را تا بدمد باد سحر... دیرگاهی است، تمنای تنات میکند سست و پریشان حالم
باز کن پنجره را تا برود خمودگی.. بگشا آغوشت که بگیرم آرام... مرگ درمان من است *** مرگ، این هدیه بیچون و چرا، به رهایی، آخرین امکان است...
و مبادا که بود آغازی از پس خانه مرگ...
خوان هفتم مرگ است وادی هفت، فنا ست، روز هفتم جمعهاست؛ روز پایان زمان... راستی میدانی؟ آخرین جمعه من دیماه است o ۱۷/۱۰/۱۳۸۱ |
|
| |
| پنجشنبه 16 مرداد ماه سال 1382 |
| وصال (۶) قسمت پایانی |
من یه مدت نخواهم بود. امروز به سلامتی به وصال خواهیم رسید!!! قبلش یادی بکنیم از یاران:
حامد با دلی پر، مطلبی درباره جلال ذوالفنون نوشته حاج امیر قمارباز هم یه شعر گفته که توی وبلاگش هم هست پویش را هم بخوانید! پوریا در ادامه یادداشتهایش در مورد موسیقی، اینبار در مورد فاطمه واعظی (پریسا) نوشته سعید هم در مورد رودکی نوشته...
********************************** و اما آخرین بخش مطلب نمیدانمچگونهی وصال !!! ********************************** وصال ذات است یا معنا ؟
تردیدی نیست که نخواهم توانست «ذات» و «معنا» را برای شما تشریح و توضیح کنم، چرا که هنوز خودم به دریافتی جامع و مانع نرسیدهام. همین بس که بگویم «وصال» در زمره معانی است؛ در واقع میرسیم به همان بحث قبلی؛ وصال یک مفهوم و یک معنای ذهنی است. به خودی خود (بالذات) متصور نیست. اگر معنا یا معانی دیگری نباشند، اصلا مطرح نمیشود. مثلا اگر هجر نباشد، وصل بیمعنا و معدوم خواهد بود. مثالی میزنم؛ نور ذات است و روشنایی معنا. من اسم این (وصال) را میگذارم « مــعنای وابــسته » ؛ چون وصال معنای مستقلی نیست و همانگونه که گفتم، در صورت تصور معانی دیگری چون هجر، سیر، مجاهده و ... موضوعیت مییابد. شاید سؤالی پیش بیاید که « معنای مستقل » چیست؟ راستش در این باره زیاد فکر نکردهام. اما اندکی دقیقتر که میشوم، میبینم که همه معانی وابستهاند!! « در معانی قسمت و اعداد نیست » و از آن رو که درهم تنیده و پیچیدهاند، معنای مستقل و جدا از دیگر معانی نمییابیم. هرچند اگر بخواهیم به تکلف، معنایی مستقل بیابیم، امکانپذیر خواهد بود؛ از جمله « خواستن » که معنای مستقلی است. ممکن است گفته شود، اگر نیاز نباشد، خواستن نیز نخواهد بود. آری درست است. همانگونه که گفتم، به تکلف میتوان معنایی مستقل یافت. اما نیاز نیز ناشی از خواستن و به گونهای خود مترادف خواستن است. به تسامح شاید بتوان گفت، ذاتها عمدتا مستقل و معانی عمدتا وابستهاند.. به هر رو ، بگذریم!!
اصل بر کدام است؟ وصل یا هجران؟
حداقل دو دیدگاه را در این زمینه میتوان متصور شد؛ دیدگاهی که معتقد به اصالت وصال است و دیدگاهی که معتقد به اصالت هجران. (یکی وصل و یکی هجران پسندد !) گروه اول، میگوید که اصل بر وصال است و هجران نتیجه عدم توانایی ما برای حفظ حالت وصل است. اینان از اسطورهها نیز یاری میجویند و میگویند که آدم در آغاز در بهشت آفریده شد و در وصال با پروردگار خویش بود، اما غفلت و اشتباهاش منجر به جدایی او از فردوس برین شد. (بهشت گمشده) من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد بدین دیر خرابآبادم حافظ
ما ز بالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم مولوی ... اما در مورد عشق و هیجانات عاطفی چه؟ اینجاست که گروه دوم نظریه خود را پیش میکشند! اینها اصل را بر هجران مینهند و ما را تشویق میکنند به اینکه بکوشیم تا به وصال برسیم. چراکه در دنیای واقعی، (و نه در اسطوره و خیال) ما از آنچه دلخواهمان است، دوریم و جدا و در شوق رسیدن به مقصود، روزگار به سر میآوریم. از بختیاری ماست شاید، که آنچه میخواهیم، یا به دست نمیآید، یا از دست میرود! مارگوت بیگل
من گمان میکنم، دیدگاه گروه دوم واقعبینانهتر باشد، اما شخصا دیدگاه نخست را میپذیرم. هرچند بهسان گذشته (چه به لحاظ ظاهری و چه درونی) چندان با عرفان و تصوف میانهای ندارم، اما برآنم که ما در وحدت هستیم و این عین وصال است. بلکه دیدگان ما احولاند و متکثر میبینند؛ گفتم دیدگان، اما اکنون میگویم نه فقط دیدگان، بلکه تمامی ادراک و احساس ما چنین است. ... جدایی در غایت خود برای من معنایی ندارد، هرچند که من هم به سان دیگر آدمها، از دوری فیزیکی میرنجم و گوش خودم نیز گاه به این حرفها بدهکار نیست!!
قربانشما؛ حسین
|
|
| |
| شنبه 11 مرداد ماه سال 1382 |
| وصال (۵) |
مدتی این مثنوی تأخیر شد... نمیدونم چهام بود! کلامم نمیاومد!! حالا دوباره اومدم بنویسم. ***************************************************
Rاصلا آیا وصالی هست؟ در مورد وصال خیلی میتوان حرف زد، اما فکر میکنم تفکر درباب «وجود» وصال نیز به شناخت ما کمک میکند. در این مورد میتوان دو فرضیه را در نظر گرفت؛ نخست فرضیهای که وجود وصال را میپذیرد و دوم، فرضیهای که وجود وصال را انکار میکند. من شخصا بدون اینکه موضعی خاص داشتهباشم، این دو فرضیه را بررسی میکنم.
ïفرضیه یکم: وصال موجود است دلایل مختلفی را میتوان برشمرد که منجر به پذیرش وجود امری به نام «وصال» میشوند. از جمله دیدگاهی که معتقد به تمایز در تمام پدیدههای عالم است و میان وقایع، قائل به مرزبندی است. از نظر اینها B همیشه بعد از A است و تا A نباشد، B هم وجود نخواهد داشت. در صورت وجود نیز، B یک امر ذهنی انتزاعی خواهد بود که باز دارای ابعادی مجزا و شناسههایی جدا و متفاوت است. این گروه، به ظاهر و صورت (Form) نیز توجه فراوانی نشان میدهند، چراکه دیدگاهشان ایجاب میکند که برای هر تصوری، یک تصویر بسازند. علاوه بر این، کسانی که معتقد به وجود وصالاند، دارای نگرشی خطی به پدیدهها هستند، که این نوع نگرش باعث میشود بپندارند که لزوما پس از B، A خواهد آمد. (P => Q) ; که از نظر من اندکی جبرگرایانه و ذهنی است. البته هستند کسانی که به وجود وصال اعتقاد دارند ولی نه به شکلی که پیشتر آمد.
ïفرضیه دوم: وصال موجود نیست در نخستین نگاه به چنین دیدگاهی، گمان میبرم که معتقدین به این نظر، از مایههای عرفانی و کشفی برخوردارند و شطح میسرایند! اما اندکی دقیقتر میشوم و خود را بیشتر با این عقیده همراه میبینم. اینها برخلاف گروه پیشین، اصراری به تفکیک و مرزبندی میان پدیدههای مادی و معنوی هستی ندارند. همه چیز را درون همدیگر میبینند و عالم را همه در هم سرشته ! ببین عالم همه در هم سرشته ملک در دیو و شیطان در فرشته اگر یک ذره را برگیری از جــــــای فرو ریزد همه عــالم ســـراپــــای شیخ محمود شبستری
از همین روست که میگویند، گمان نبرید که اتفاقی با ابعاد و مقیاس خاص در پستوی هستی پنهان است و وصال نام دارد! در هر لحظه از عمر، به نسبتی در وصل و هجرانیم. هر لحظه، نسبت به لحظه قبلی، وصل و نسبت به لحظه بعدی، هجران است. (البته میتواند برعکس هم باشد) این سخن را موجز تر از این نمیتوانم گفت! من با عقیدهای که خیلی آنارشیستی با این مسئله روبهرو میشوند و میگوید « وصال نیست» ، نمیتوانم همدل شوم. آری، اینها هم از بعدی دیگر به نفی وصال همت میگمارند اما خود نیز میدانند که از سر لجبازی و تمایل به ساختشکنی افراطی است که مجبور به ابراز چنین دیدگاهی میشوند. معلمی داشتم که میکوشید در همه زمینهها، چپ بیفتد، مخالفت کند و شالوده برافکند. او چنان در این کار به گزافه رفت که اکنون از اندیشیدن دربارهاش میشکفم؛ با اینکه پیشتر عزیزش میداشتم.
6 در بخش بعدی، آخرین قسمت این مطلب را خواهید خواند! |
|