فراست

:: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::

 

آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            


آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 شهریور ماه سال 1382
مرد حاجی...
تقدیم به امیر مقامر به مناسبت بازگشتش از سفر حج.کعبه؛ مکه

ای امیر به حج رفته، کجایی؟
معشوق که همینجا بود، تو کجایی؟

زود باش برس که سرت رفته کلاه
چه کلاه گشادی... آه، آه!

من بهت گفتم نرو اونجا ولی
تو خیال کردی که هست اونجا خبری

رفتی اونجا خونه اوستا کریم
تا شوی مقبول چشم آن رحیم

مرد حق مقبول خود باید بُدن
بایدش اندر درون رب یافتن

بار دیگر امتحان کردی قمار دیگری
مثل هر دفعه تو باختی، باختنی!

من بهت گفتم تو پولش را بده
من شوم کعبه، تو دورم قر بده!

لیک رفتی، پس نهادی قول ما
قلب ما بشکستی از رنج و عنا

رفتی اونجا خانه دیدی بی خدا،
غافل از این که نباشد بنده از رب‌اش جدا

حالا حالش، ضد حالش رو ببر
رو دو روز بعد امتحانا رو نگر!

رو مدنی را بخوان پونصد صفحه
بعد از آن بنگر به جزوه‌اش یک دفعه

تا که وقت امتحان آید تو را
بنگری تو عاجزانه مر مرا:

«کای به قربانت همه اعضای من
گر جوابم نا دهی، ای وای من!»

درس بعدی، امتحان دیگری...
امتحان کن تو قمار دیگری!

تا ببینم درس واجب‌تر بود،
یا بیابان عرب بهتر بود؟

مرد حاجی همره ناجی طلب
تا که باشد بعد از امتحان طرب

دست آخر می‌کنم یادآوری
تا «ولیمه» را ز خاطر ندروی

مطمئن باش چون که بعد از امتحان
تو نخواهی داشت از دستم امان

مجملش گفتم، نگفتم بیش از این
تا نباشی بیش از این از من حزین

باقی قصه نمی‌تانم بگفت
چون یکی در چت به سویم در بکوفت!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 202614


Baznegar
Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...