فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 29 آبان ماه سال 1382
طرح










آه اگر مجــالـی بود،
هرگز از دست نمی‌دادم‌اش
!

 
جمعه 23 آبان ماه سال 1382
تاریکنای
آه ای عشق ممنوع...
ای به تمامی در من آمیخته
این پایان نگاه ما نیست...
باور کن!

آه ای سرود هیس خورده‌ محزون
ای رنج باشکوه،
در من به هیئت یک «آه» درنگر..
ای ماه،
خسته گشته‌ام از شب دگر
اکنون مرا به پشت قله آن سوی دشت بر
تا بنگرم به مهر؛
                      منادی‌گر سحر..

من داد می‌زنم،
فریاد می‌کشم:
« آنک منم فتاده‌ام از پای»؛
                                     ــ لیکن آفتاب‌ــ
بهر خیال‌جمعی دزدان غروب کرد،
اما برای خاطر جویندگان مهر،
هرگز طلوع نکرد...¯

 
یکشنبه 18 آبان ماه سال 1382
دست‌هامان...
تقدیم به تو و دست‌هایت!زنده‌یاد فریدون مشیری
....................................................
از دل و دیده گرامی‌تر هم آیا هست؟
- دست، آری،
ز دل و دیده گرامی‌تر: دست!

زین‌ همه گوهر پیدا و نهان، در تن و جان
بی‌گمان دست گرانقدرتر است.

هرچه حاصل کنی از دنیا، دستاور دست
هرچه اسباب جهان باشد در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیده‌است چنین؟

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
خوش‌ترین مایه دل‌بستگی من، با اوست.

در فروبسته‌ترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سر خود بانگ زدم:
« هیچ‌ات ار نیست، مخور خون جگر، دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!»

وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است
دستهایی که به هم پیوسته‌است
به یقین، هر که به هر جای درآید از پای،
دستهایش بسته‌است!

دست در دست کسی، یعنی: پیوند دو جان
دست در دست کسی، یعنی: پیمان دو عشق

دست در دست کسی داری اگر، دانی، دست
چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست..

لحظه‌ای چند، که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش‌تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای؛
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!

دست گنجینه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره نقش،
خواه بر دنده چرخ،
خواه بر دسته داس،
خواه در یاری نابینایی،
خواه در ساختن فردایی!

آنچه آتش به دلم می‌زند اینک هر دم،
سرنوشت بشر است..
داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم!
بار این درد و دریغ است که ما،
تیرهامان به هدف نیک رسیده‌است ولی،
دستهامان نرسیده‌است به هم!
.............................................زنده‌یاد فریدون مشیری

* البته منظور از دستهایی که به هم نرسیده، مطمئنا دستهای تو و من نیست!

 
شنبه 17 آبان ماه سال 1382
ترانه آرامش
دوستت دارم،
و دوست‌داشتن‌ات،
گواراست..

برای یافتن‌ات،
تنها دیدگانم را گشودم
و برای ماندن‌ات،
آغوشم را...

بمان و بیارام،
                    دلارام!
                                             ۱۳/۸/۸۲

 
جمعه 16 آبان ماه سال 1382
«کوژیتو» ی من!

من می‌نویسم،
تو نوشته‌هایم را می‌خوانی؛
پس ما هستیم!


 
جمعه 16 آبان ماه سال 1382
باز آمدم چون خسته‌ای تا قفل زندان بشکنم..
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن آن کار را در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند. و آن کار، بی‌درد او را میسر نشود. خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره.
تا مریم را درد زه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد. او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه‌دار شد.
تن همچون مریم است؛ و هریکی عیسایی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید و اگر درد نباشد، عیسا هم از آن راه تنهایی که آمد، باز به اصل خود پیوندد.. الا ما محروم مانیم و از او بی‌بهره!

مولوی - فیه ما فیه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 180000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...