آه اگر میتوانستم بگریم.. هرگز چنین خفیف به ناتوانی این اشرف مخلوقات نمیاندیشیدم و از جهان نمیهراسیدم. شب، مردمان خسته، پرتقالهایشان را میخورند در جمع یکدگر.. و چشمان سنگینشان را که از خستگی نمیتوانند باز نگاه داشت، با دستها میمالند. مادر ــ زنی نحیف، مهربان ــ بشقابها را جمع میکند و آرام ، به نجوا همگی را به خواب ــ که برادر مرگ است ــ میخواند: ای مهربان همسر و ای نازنین فرزند ای خسته از تلاطم و کوشایی و تلاش ای نور چشم و راحت جان.. دیگر نمانده هیچ رمقی از شما، کنون بستر به خواب دعوتتان میکند...
خاموش میکنند روشناییهاشان را و آرام در جای خویش هرکدام، باز نگاه میدارند چشمانشان را از هراس.. سکوت فریاد میکشد: ای مردمان نیک آنک ترصد مرگ! برخیزید و بگریزید و برهانید از چنگال او خود را... در پس در استاده است، تا خواب همهتان اسرافیل مرگتان گردد! ... فریاد میکشد سکوت. چشمان خود میبربندند و به خواباندر میروند، با هراس.. هراسی گنگ... هراسی خموش
نیمگان شب است... مادر از خواب برمیجهد، میخواهد فریاد بکشد: برخیزید! نمیتواند.. دستان مرگ، چنان دهانش را میفشارد که نمیتواند.. با ترس نگاهی به مهربان همسر و نازنین فرزند میاندازد.. اشک از دو گونهی زیباش میسرد شاید اگر آبی به صورت زند و ماه را در آسمان کویر بنگرد، اندکی آرام یابد به حیاط میرود، دست و رو میشوید و ماه را مینگرد ناگاه، زمین میلرزد.. ////_//___________/////
مادر به مرگ زمین فکر میکند... اشکی فرو میچکد از گونهاش به خاک... آرام میخواند: ای مهربان همسر و ای نازنین فرزند ای خسته از تلاطم و کوشایی و تلاش ای نور چشم و راحت جان.. دیگر نمانده هیچ رمقی از شما، کنون بستر به خواب دعوتتان میکند...
|