فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 8 دی ماه سال 1382
جهان سست است و بی‌بنیاد...

آه اگر می‌توانستم بگریم..
هرگز چنین خفیف به ناتوانی این اشرف مخلوقات نمی‌اندیشیدم و از جهان نمی‌هراسیدم.
شب، مردمان خسته، پرتقال‌هایشان را می‌خورند در جمع یکدگر..
و چشمان سنگین‌شان را که از خستگی نمی‌‌توانند باز نگاه داشت، با دستها می‌مالند.
مادر ــ زنی نحیف، مهربان ــ بشقاب‌ها را جمع می‌کند و آرام ، به نجوا همگی را به خواب ــ که برادر مرگ است ــ می‌خواند:
ای مهربان همسر و ای نازنین فرزند
ای خسته از تلاطم و کوشایی و تلاش
ای نور چشم و راحت جان..
دیگر نمانده هیچ رمقی از شما، کنون
بستر به خواب دعوتتان می‌کند...

خاموش می‌کنند روشنایی‌هاشان را و آرام در جای خویش هرکدام، باز نگاه می‌دارند چشمانشان را از هراس..
سکوت فریاد می‌کشد:
ای مردمان نیک
آنک ترصد مرگ!
برخیزید و بگریزید و برهانید از چنگال او خود را...
در پس در استاده است، تا خواب‌ همه‌تان اسرافیل مرگتان گردد!

...
فریاد می‌کشد سکوت.
چشمان خود می‌بربندند و به خواب‌اندر می‌روند، با هراس.. هراسی گنگ... هراسی خموش

نیمگان شب است...
مادر از خواب برمی‌جهد،
می‌خواهد فریاد بکشد: برخیزید!
نمی‌تواند..
دستان مرگ، چنان دهانش را می‌فشارد که نمی‌تواند..
با ترس نگاهی به مهربان همسر و نازنین فرزند می‌اندازد..
اشک از دو گونه‌ی زیباش می‌سرد
شاید اگر آبی به صورت زند و ماه را در آسمان کویر بنگرد، اندکی آرام یابد
به حیاط می‌رود، دست و رو می‌شوید و ماه را می‌نگرد
ناگاه، زمین می‌لرزد..
////_//___________/////

مادر‌ به مرگ‌‌ زمین‌ فکر می‌کند...
اشکی فرو می‌چکد از گونه‌اش‌ به‌ خاک...
آرام می‌خواند:
ای مهربان همسر و ای نازنین فرزند
ای خسته از تلاطم و کوشایی و تلاش
ای نور چشم و راحت جان..
دیگر نمانده هیچ رمقی از شما، کنون
بستر به خواب دعوتتان می‌کند...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179938


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...