| |
| چهارشنبه 15 بهمن ماه سال 1382 |
| سرود تنهایی |

آسمان آبی بود و آب، زلال آن چنان که میشد در هر دو آینهای دید به نهایت جهان.. و در آن آینه ــ که همه چیز از ستاره و ماه و جنگل در آن پیدا بود ــ تو را دیدم...
تو تنها بودی تنها در میان ستاره و ماه و جنگل و نگاهت نگران به ستاره و ماه و جنگل!
من از بیرون مینگریستم چونان که از ماه، زمین را باری اندکی نزدیکتر شدم و تو را دیدم... باز تو تنها بودی؛ تنها در میان ستاره و ماه و جنگل
سکون، تمامی حرکتت و سکوت، همه سخنات و خواب، سنگینی رویایی را در دیدگانت به تصویر کشیده بود که هفتاد بار خواندماش
زمان، از پس من میآمد.. به گمانم ساعت، یک ربع به هفت بود که نگاهی چرخاندم و باز،
تو را دیدم! تنها تو بودی در میان ستاره و ماه و جنگل
اندیشهام را بر شاخهای از رویا آویختم چرا که بیقراری آفتاب، گرمم کردهبود و از آن گذشته دوشهایم باری سنگینی میکردند...
به جهان آمدم از نهایت تاریکاش و از ستاره و ماه گذشتم و به جنگل رسیدم... لحظهای گذشت [زمان مرا جلو زد!]
من تنها بودم تنها در میان ستاره و ماه و جنگل! ۱۴/۱۰/۱۳۸۲ |
|