فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 28 فروردین ماه سال 1383
INSOMNIA

Insomnia

اعصابم خیلی خورده. پیرهنم رو در میارم. یه نوار میذارم و روی تختم دراز می‌کشم. ملافه آبی رو می‌کشم روم. برمی‌گردم رو به دیوار، بی‌هدف نگاهش می‌کنم. یه کم زور می‌زنم که بخوابم. صدای نوار نمی‌ذاره. خاموشش می‌کنم. دوباره سعی می‌کنم بخوابم. چشمامو می‌بندم.. خوابم نمی‌بره. صدای تیک تاک ساعت میره رو اعصابم؛
تیک تیک، تاک تاک، تیک تیک، تاک تاک، تیک تیک، تاک تاک، تیک تیک...
همونجوری روی تختم وول می‌خورم. اعصابم خیلی خورده. برمی‌گردم به طرف دیوار، بی‌هدف نگاش می‌کنم. دوباره زور می‌زنم که بخوابم. صدای سعید که داره کاراشو انجام میده، نمی‌ذاره. سرش داد می‌زنم. عصبانی‌ میشه و سر و صدای کارشو بیشتر می‌کنه! وقتی میخواد از کنار تختم رد بشه یه لگد به پاش می‌زنم. بر میگرده و نگام می‌کنه، زیر زبونی یه چیزی میگه و میره.
اعصابم خیلی خورده. می‌خوام بخوابم ولی نمیشه. شایدم اصلا خوابم نمیاد. خودمم نمی‌دونم...
چشمامو محکم میذارم رو هم. دندونامو فشار میدم. توی تختم وول می‌خورم. خوابم نمی‌بره. فکرای مسخره می‌کنم. به چن‌تا روش خودکشی فکر می‌کنم.
صدای تلویزیون از پایین میاد. نمی‌ذاره بخوابم. ملافه‌رو پس می‌زنم. هوا گرمه. دستامو میذارم زیر سرم و خیره می‌شم به سقف..
اعصابم خیلی خورده. آخرشم نتونستم بخوابم.

                                                                            ۱۷/۱۰/۱۳۸۱


 
دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1383
ما نو نشدیم و ماه نو شد...
بر تمام مرورگران عرصه تارنمای جهان‌گستر درود می‌فرستیم و در بیان حال ایشان به این سخن خواجه لسان‌الغیب اکتفا می‌نماییم که :
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست     عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

به هر رو اکنون که اتفاق بیاض افتاد - خاصه به جهت تمنای اهل سخن و ادب از این کمترین - به عرض می‌رساند که هرگز سرود تنهایی ما را پایانی نبوده و نیست و بر اساس آخرین تحقیقات و پژوهشهای به عمل آمده در آینده نیز گمان نمی‌رود که ما دلی از عزا درآوریم و از حالت مونو به حالت استریو تبدیل شویم. البته اینجانب به شرکتی که در آن سالها بنده را تولید کرده عرض و عریضه رساندم که آخر چرا؟!! لیکن جواب رسید که در آن زمان کلیه محصولات مونو تولید می‌شده و بنده شانس آورده‌ام که حداقل می‌توانم به کامپیوتر وصل شوم چون از این نوع فقط چند نمونه در آمده و تمام شده.

سال نو را تبریک نــــمی‌گویم چرا که مهم این است که ما نو بشویم و این را یکبار معلم من در کلاس گفت و من بلافاصله نوشتم و تا کنون به خاطر سپرده‌ام. به استناد همان جمله بنده عارضم که هرچند که سال و ماه در حال نو شدن است ولی ما در حال کهنه شدنیم (مخصوصا خواهران عفیفه نجیبه محترمه مکرمه که علاوه بر کهنه شدن در معرض ترشیده شدن نیز قرار دارند). بنابراین نمی‌گویم سال نو بر شما مبارک باد. چون اگر بگویم سال نو بر شما مبارک‌باد آن وقت حرف خودم را نقض کرده‌ام. و شما اینکه من نگفتم سال نو بر شما مبارک‌باد را بر من ببخشید و به حساب بی‌ادبی من نگذارید. در پایان لازم می‌دانم سال نو را به یکایک شما تبریک عرض کنم.

در این مدت که ننوشتم بعضی ها فکر کردند که افسرده شده‌ام و حالم بد است و از این حرفها...
اما باید بگویم که تنها مشکل بنده ــ البته در کنار مشکل اساسی و همه‌گیر فراخی ــ این بود که از داشتن اکانت Account پرسرعت محروم بودم و جدای از این هرچه زور میزدم شعری یا چیزی که بنویسم نمی‌آمد و همه زورم باد هوا می‌شد و همین بود که من به توصیه برادرم که با هم در یک اتاق زندگی می‌کنیم یک خوشبو کننده به به خریدم تا زندگی بهتری را تجربه کنم.

اما داستان آن Email کذایی که پیش از آغاز سال ۸۳ از طرف بنده به دوستان رسید از این قرار بود که من آن Email را فرستادم که صرفا ادای روشنفکری دربیاورم و بگویم که با همه متفاوتم و خیلی عمیق‌تر از اینها فکر می‌کنم! اما متاسفانه هیچ کس نفهمید و همه گفتند: عجب آدم خری هستی که نمی‌دانی چه چیزی را چه هنگام و کجا بفرستی!!! و من از آن روز تا کنون در حال هضم این جمله هستم.

مخلصیم و حدالامکان تلاش خود را مصروف خواهیم داشت که مخلص‌تر شویم البته به یاری دوستان. انشاءالله !

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179997


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...