| |
| پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| نگارشهای تنهایی (۲) |
اگر نخواهمت، چه ؟ اگر دیر شود، چه ؟ آمدیم و زمان چرخید و بختمان بختک زد، دلزدگی سربرآورد و چشممان سیاهی رفت... آنوقت چه؟ اگر تاب نیاوردی، چه؟ اگر تاب نیاوردم، چه؟ تا چشم برهم زنی، تمام شده.. تا سر بگردانی، ریخته.. خم شو، زیر پایت تکه نانی افتاده؛ برکت را له نکن، گناه دارد! *** صبحمان شب میشود راه میرویم تا ساعتها پس از یکربع به هفت خیابانها را گز میکنیم دود هوا را مز مزه ! سکوت، نگاه، راه... افکار راه راه، نگاه بیمعنی! راه بیبرگشت! *** کدام کافه؟! : نشرثالث نه! تازگیها خیلی تینایجری شده! پس کجا؟ : میخوای بریم نشر چشمه؟ باشه! به شرطی که سیگار نکشی! : من سیگار رو دوست دارم! اتفاقا اون هم تو رو دوست داره! دیشب زنگ زده بود! : راستی؟ چرا به خودم زنگ نزد؟! بهارنارنجهای ۷۸ خیلی خوشمزهاس! : نه! خیلی بیمزه بود.. سکنجبین تو خوشمزهتر بود! *** حوصله نداریم خانهمان خالی است اتاقمان تاریک است ضبطمان نوار را جمع میکند شمع تا صبح روشن میماند و فرش را میسوزاند دیروقت زنگ بزن اگر خواستی! *** ... .... .. دیگر تمام شد! باید بروم، فردا میبینمت!
|
|
| |
| پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| نگارشهای تنهایی (۱) |
لبخند نوشکفته آرام و چشمانی که از عشق ترند... سخن نمیگوید، تا به آن هنگام که دیدگانت را سرودی سازی و برایش آنقدر بخوانی، بخوانی، بخوانی... باد گرم آخر بهار، دست به سوی پیشانی و لقلقهی امید در مردمان چشمش، ــ که دیروز را آینهی فردایش ساخته ــ تصنیفهای قدیمی در بانگهای نو، آوازهای شور در لحظههای شیرین...
تمرین عاشقیّت! |
|
| |
| جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1383 |
| سرود دیگری برای تنهایی |
همگان رفتنیاند... همه میروند، همه... آری، به راستی، همه! و آنکه میماند، مفهومی گنگ و خاموش است، که منم! همه میروند، تو نیز میروی، شاید زودتر از همه؛ و سرانجام من میمانم با دستانی خالی که هنوز حضور دستهای تو را در خویش احساس میکنند..
من میمانم تنها با غزلهایم و نامههایم و خاطرههایی که تو برایم ساختی... غزلهایم و نامههایم پاره میشوند، حتی میسوزند... شاید حتی خاطرهها را نیز بتوانی از من بستانی.. اما در پایان باز هم تنها منم در میان تنها که میمانم!
۱۴/۴/۸۱ |
|