روز روشن به پایان آمده است؛ و ما در تاریکی رها شده ایم.
این جمله را خیلی وقت پیش در کتابی خواندم و دقیقا نام گوینده اش را به خاطر ندارم، تنها به یاد دارم که این جمله در کنار جمله ای از روسو به چشمم خورد:
انسان، آزاد زاده شده است؛ اما همه جا در زنجیر است.
من می خواهم یاد بگیرم که هرگز عصبانی نشوم. می خواهم هرگز خشونت نورزم و دشنام ندهم. یاد بگیرم که توهین نکنم و حقوق معنوی و مادی دیگران را به رسمیت بشناسم و با احترام به دیگران زندگی کنم. من نمی خواهم در دام توجیه گرایی گرفتار آیم. من می خواهم قدرت اعتراف به اشتباهات و پذیرش انتقادات دیگران از خودم را داشته باشم. من می خواهم یک انسان باشم؛ یک انسان آزاد.
چندی پیش خبری دیدم و غلبه هیجانات روحی و روانی مرا بر آن داشت که مطلبی درباره آن خبر در وبلاگ بنویسم. خبر مربوط به معرکه گیری بود که بازوی ناتوان کودکی را در زیر چرخ وانتی له می کرد و اینگونه روزگار می گذراند. (مردم با پرداخت پول و شادی و تشویق، عامل تقویت کننده روانی این رفتار او بودند) در حقیقت این جهل بود که در تمامی آن هنگامه سلطه ناک و جبار خودنمایی می کرد و همه چیز به راحتی با اتصال به منابع غیبی و مذهبی (در این نمونه حضرت ابوالفضل) توجیه و روا داشته میشد. این بار همه چیز فرق می کرد. هرچند؛ در این دیار، روزی نیست که وقایع هولناکی چنین به چشم و گوش رسد، اما همانگونه که گفتم، این بار همه چیز فرق می کرد. من حقوق می خوانم. رشته ای که در عین حال هم بهترین است و هم بدترین. تو را عدالت طلب و حق جو و دادگستر به بار می آورد ولی به قتل و جنایت و دزدی و جرم و پلیدی عادتت می دهد. تو به واسطه کارت ناخوداگاه منتظر چنین اتفاقاتی هستی.(البته نه به اندازه خبرنگاران بخش حوادث!)
من نمی خواهم به پلشتی ها بی اعتنا باشم. پدرم می گوید: قبول . ولی فکر کن مطلبی که می نویسی به چه دردی می خورد و گره از کدام کار فروبسته ای می گشاید. هم به توصیه او بود که یادداشتی را که در انتقاد به مراسم اعدام بیجه نوشته بودم، منتشر نکردم. امشب شنیدم فردی از خواندن مطلب مذکور (کودک آزاری) چنان به ستوه آمده که بر پدرم زنهار زده: آی! بر تست گزافه گویی های فرزندت! مواظبش باش که خیلی تند می تازد. چنان چموش که بیم می رود سر چوب پاره سرخ کند.
پدرم زنهارم می دهد از اینکه مطلبم بار حقوقی داشته باشد. در دلم می گریم و در ظاهر مبهوت و گیج، از پی هیچ... با خود می گویم: کودک آزاری های فراوان و قتل های غیرتی جاهلانه و هزار جرم اسفبار مکرر دیگر به کنار؛ انتقاد بی پرده و پرخاشی من به جنایت های آشکار شهر مورد پیگرد حقوقی قرار می گیرد!
ما در بطن تراژدی - کمدی زیست می کنیم؛ در چنگال جهل و قوطی مارک خورده محافظه کاری های ترسوانه.
برای هملت، بودن یا نبودن مسئله است و برای ما «چرا بودن». اگر بناست که در این وانفسا لب تر نکرد و حتی نتوان یک دشنام داغ بر پیشانی جهال سالیان نهاد، دیگر زندگی چه معنایی می تواند داشت؟
کدام روشنفکر؟ کدام علم؟ عالمان بر روی شاخهای گاو وول می خورند. گالیله است که به اعدام محکوم می شود.
می خواهم از اینجا بگویم. ایران؛ تبریز؛ تهران؛... وطن، موطن، مسکن! هرچند که سخن پدرم را برق آسا بپذیرم تا از چاپ مطلبم در روزنامه امتناع ورزم، اما وبلاگ فضای دیگری است، آقای دانشمند! در وبلاگ هر چه می خواهی می توانی بگویی. بدون آمار و رفرانس و پرزنتیشن. بدون آنکه دغدغه داشته باشی تا حرفت حرفه ات شود و بتوانی از راه آن پول در بیاوری. تو در وبلاگ باید خودت باشی. باید از «من» فاعلی زیاد استفاده کنی. باید سوژه باشی. به اندازه کافی در جهان خارجی (در جامعه) ابژه هستی و اسیر قدرت و می پذیری اش و بازتولیدش می کنی]قدرت را[. در فضای حقیقی، بسته ای.. دنیای تو یعنی خانواده، اداره، خیابان، سینما، کافه، ورزشگاه (که کشته می دهد!) همه و همه بسته است. لااقل دنیای ذهنمان را نبندیم. من دشمن جامعه بسته هستم.
در جامعه بسته، استیلای جهل بیداد می کند. منتها این جهل را نمی توان با آمارهایی که از میزان فارغ التحصیلان دیپلم و لسانس و ... تا دکترا ارائه میشود، کم جلوه داد. این جهل همان فقر فرهنگی است. فقدان انسان گرایی و آزادی خواهی(نه آنقدر شعارگونه البته که چیزی از آن باز نماند).
ارزش چیست؟ ارزش در همه چیز است الا دانش. ارزش در زور بازو و قدرت جنسی است. 99 درصد مردان این جامعه - به آشکار یا نهان - به قدرت جسمی و جنسی خود می نازند. چند درصدی که در تریبونها، مقاله ها و کارگاههای علمی سخن از حقوق زن و آزادی و احترام به انسان می رانند، در زندگی واقعی خویش ناگزیر به همان ارزشهای عفن تن در می دهند؛ خواسته یا ناخواسته. جامعه بسته جامعه سادیسم، خشونت و بهره کشی است. جامعه ای که انسان ابزاری است... در نوع خودش. |