فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

Bust of Mirza Fatali Akhundov, inside the library that bears his name in Baku.ای ایرانیان! اگر شماها مزه آزادی را چشیده بودید، اگر از حقوق انسانها اطلاع داشتید، هرگز به این بردگی و اطاعت کورکورانه ننگین و شرم آور تن در نمی دادید... تعداد شما ها و قدرتتان صدها بار از آن حاکمین مستبد و ستمگران بیشتر است. شما فقط [توان] برای برافروختن آتش انقلاب فکری و روحی را فاقدید تا خود را از بردگی برهانید.

 


میرزا فتحعلی آخوندوف (آخوندزاده)

۱۸۷۸- ۱۸۱۲


 
شنبه 29 مرداد ماه سال 1384

در ادامه گفت و گو با آب باریکه (۳)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در نقد روش دموکراسی وارداتی و خشونت بار

اگر به خانه من آمدی برای من ای نامهربان دموکراسی بیاور

 

آب باریکه جان!

مثال جالبی آورده ای. اما میدانی که مثال، از وجهی ما را به اصل مسأله نزدیک و از وجوهی ما را از آن دور می کند. بنابراین با علم به این موضوع، بیا سعی نکنیم با روش تمثیل به گزاره هامان حجیّت دهیم.

باری من می کوشم تا دیدگاه خودم را در خصوص زمان و فرایند بیشتر توضیح دهم. تحولات اجتماعی و سیاسی و نیز تاریخی، مانند بیماری یا مشکل روانی و هر چیز تجربی دیگر نیست. اگر چنین بود، می شد با استفاده از روش های تجربی، راه حلی سریع برای ریشه کنی فقر پیدا کرد، در حالی که می بینیم هنوز و در هیچ کجای کره ارض، راه حلی چنین برای درمان فقر یافته نشده است. چرا که اساسا نمی توان به فقر یا استبداد همان رویکردی را داشت که به روان پریشی یا سرماخوردگی و ...

بنابراین من می خواهم به رویکرد تو یک نقد روش شناختی داشته باشم. با این روش بحث (تمثیل و استنتاج)، ما ناخودآگاه به گودال ساده سازی یا همان تقلیل گرایی می افتیم و گمان می کنیم که دموکراسی هم مثل سلامتی با مصرف داروی شیمیایی حاصل می شود. حال آنکه حتی اگر من در مقام مغلطه درآیم، به تو خواهم گفت که مصرف آن داروی شیمیایی مطمئنا عوارضی جانبی خواهد داشت و سلامت کامل را برای بیمار به ارمغان نخواهد آورد. اما چنین نمی گویم زیرا اعتقادی به روش بحث سفسطه آمیز ندارم. زیرا تلاش نمی کنم سخن خود را چنان بر کرسی بنشانم که دیگر جای هیچ حرف و حدیثی نماند. من تنها به تبیین و توضیح اندیشه خویش می پردازم و تا آنجا که ظن بر صحت دیدگاههایم دارم از آن دفاع می کنم.

البته بگویم که سخن تو را از بعد دیگری می پسندم و بدان باور دارم. من نیز بر آنم که لزومی ندارد ما یا کشورهای توسعه نیافته دیگر باید همان پروسه چندین و چند صد ساله غرب را بیازماییم و پشت سر نهیم. نه! دوره تحولات تاریخی و اجتماعی همواره کمتر و کمتر می شود. این مسأله به ویژه در مورد توسعه اقتصادی نمود بیشتری دارد و مثالهای فراوانی برای آن می توان بر شمرد.

اما در چگونگی آن با تو اختلاف نظر دارم. بله اروپا از قرن دوازدهم (رنسانس اول) کوشید تا در قرن هیجدهم (انقلاب فرانسه) زمزمه دموکراسی را شنید و از قرن نوزدهم به تدریج از ثمرات آن بهره مند شد. این یعنی هفتصد سال!!! اما بدان معنی نیست که هر ملتی باید زمانی چنین طویل را از سر بگذراند تا به موهبت دموکراسی لیاقت یابد! نه ! استفاده از تجربه های آن کشورها و مطالعه در روشهای آنان و نفوذ ناگزیری که فرهنگ آن بلاد از طریق توسعه بازرگانی و مهاجرت و مسافرت در کشورهای در آرزوی توسعه می کند نباید نادیده انگاشته شوند.

آزاد سازی اقتصادی، توسعه بنادر، ریشه دار شدن مالکیت خصوصی، توریسم، مهاجرت و ... باعث می شود که تبادل فرهنگی صورت گیرد و همین منجر به توسعه اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می شود. اصول اقتصاد آزاد مبتنی بر آزادی اراده ها و برابری فرصتها و اصل بنیادین رقابت است. این روش، با خود روحیه تلاش، فکر، ارزش گرایی و ترقی خواهی می آورد. به اصطلاح عامیانه، چشم و گوش مردم باز می شود. می فهمد که آزادی چیز خوبی است. تلاش می کند و خودش برای خودش نان در میاورد. محتاج کسی نیست و این برایش احترام می آورد. برایش آزادی می آورد. وقتی در مناسبات اقتصادی اش به این تجارب می رسد، دیگر نمی تواند نظام سیاسی مبتنی بر سلطه را تحمل کند. دولتی که همه چیز را قبضه کرده و حوزه خصوصی را به رسمیت نمی شناسد، دیگر مورد علاقه او نیست. اصلا همین خصوصی سازی یکی از روشهای صلح آمیز گذار به دموکراسی است.

بنابراین در عین حال که نمی توان - و نباید هم – هفتصد سال انتظار کشید تا به دموکراسی رسید، نمی توان هم انتظار داشت که در اندک زمانی – دو ، پنج و حتی ده سال – به دموکراسی نایل شد. دموکراسی تخم مرغ نیست که در نیم ساعت آب پز شود. این را به شوخی می گویم. فکر نکن که می خواهم مسخره کنم. نه هرگز. ولی خودمانیم، اینکه می گویی «آنها دموکراسی می خواهند و سریع هم می خواهند» چندان خوشایند نیست. عین ما که می خواستیم در عرض هشت سال جامعه مدنی و آزادی در جامعه به وجود بیاید.

بنابراین بگذار سخنم را فعلا اینگونه به پایان برم که:

دموکراسی روشی درون زا است.

دموکراسی یک روش بلند مدت است.

دموکراسی نیاز به زمان دارد.

و سوال من این است:

آیا می توان با روش غیر دموکراتیک به دموکراسی رسید؟

 

قربانت؛ حسین


 
چهارشنبه 26 مرداد ماه سال 1384
معرفی دو وبلاگ و یک گروه

فقط کافی است رویشان کلیک کنید!
توجه:‌ این یک آگهی تبلیغاتی نیست و من پولی بابت معرفی آنها دریافت نکرده ام!!


وبلاگ برادرم سعید: زیست نامه (درباره زندگی بعضی آدم‌ها)

وبلاگ زیست نامه

وبلاگ انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان



گروه اینترنتی انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان در یاهو!




به زودی ادامه گفت و گو با آب باریکه را خواهید خواند...


 
چهارشنبه 26 مرداد ماه سال 1384
گفت و گوی من و او

نامه سوم آب باریکه به من:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


فراست عزیزم سلام

تاخیرمیان نامه ها را ببخش، اما به نظرم به قدری هنوز حرفهای ناگفته برای هم داریم قصدم بر این است که این نامه را  ازجایی دیگر ،و نه از انتهای نامه دوم تو، آغاز کنم.

از دموکراسی سخن رفت و اینکه استقرار آن شامل پیش فرضهای مشخصی است و بمب افکنهای پهن پیکرB2نمی تواند آن را برای مردمی هدیه آورد. و یا اینکه سخن از این رفت که افغانها و عراقیها هنوز دموکرات نشده اند. پیرو همین بحثها هر روز که یاهو مسنجرم را باز میکنم چند تایی از لینکهایت را میبینم که با شیطنت اخبار قتل و آدمربایی و ناامنی های این دو کشور همسایه را برایم میفرستی که بگویی فلانی حواست باشد آمریکا آخر آخرش یک "خرس مهربانی" است که...

ادامه...


 
شنبه 22 مرداد ماه سال 1384

نامه دوم آب باریکه به من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فراست عزیزم سلامی دوباره

از پاسخت سپاس گذارم؛ پس از چندی کاهلی و سستی از اینکه دوستی این چنین جذاب برای جدل کردن را بازیافته ام خدای را شکرگزارم.

پاسخ پر مهرت، که جز این انتظاری از تو نبود، بدجوری قلقلکم داد که این بحث را ادامه دهم به امید آنکه در محیطی بهتر به طور جامع بدان بپردازیم.

>> ادامه...


پاسخ دوم من به آن دوست نیک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


دو نگاه به یک موضوع

 

دوست عزیزم؛ صاحب وبلاگ فخیمه آب باریکه

ای کاش می توانستم به نامت خطاب کنم!

 

تمرین خوبی برای گفت و گو است. این نامه ها را می گویم. می فهمیم از بس گفت و گو نکرده ایم، لکنت یافته و قادر به بیان منظور نهفته در ضمیرمان نیستیم. یاد می گیریم که کژتابی های زبانمان را کاهش دهیم تا دیگر کسی متهممان نکند که مثل روزنامه عصر سابق حرف می زنیم. تا کسی هی نگوید:«از تو انتظار نداشتم چنین گویی و چنان کنی...». این گفت و گو ها خیلی خوب اند. زبان الکنمان باز می شود. دیگر طفره نمی رویم. سعی می کنیم منظورمان را برسانیم؛ به هر نحو که شده. راستش فکر می کنم ما برای تمرین گفت و گو، اول باید از همین گفت و گوی کتبی شروع کنیم. چون در گفت و گوی شفاهی مدام در میان حرف یکدیگر می پریم ولی اینجا بالاجبار باید منتظر باشیم تا سخنمان شنیده (خوانده) و سپس هضم (فهم) شود و بعد منتظر واکنش (پاسخ) بمانیم تا اگر هنوز به آیین گفت و گو حرمتی قائلیم، سخنها را بشنویم و گفت و گو را ادامه دهیم. آری گفت و گو کنیم و بهانه های نو به نو بیابیم تا این گفت و گو تمام نشود. برای تو و من از نان شب هم واجب تر است یاد بگیریم که سالم گفت و گو کنیم. بدون تحقیر، بدون آنکه برچسب به یکدیگر بزنیم و بدون هر سوء نیت دیگری... سالم و مهربانانه و در عین حال جدی. جدی نه به این معنا که اخم در هم کشیم. بلکه متمرکز در اصل موضوع باشیم. بیش از آنکه غلطهای املایی همدیگر را بیابیم، جوهر سخن را به غربال نقد بیاویزیم. پس دوست عزیزم، بیا گفت و گو کنیم؛ برایمان خوب است!

 

ببخشید اگر کمی دیر شد. نمی توانستم وبلاگم را ببینم. موقتا فیلتر شده بود!

و اما، من نگفته ام که دموکراسی در افغانستان استقرار یافته است. اتفاقا من از اولش چنین ایده ای را نقد کردم که منجر شد این گفت و گو شکل بگیرد. من صرفا در مورد این سخن تو که «ارمغان دموکراسی غربی برای افغانها...» واکنش نشان داده ام. من خیال کردم تو می گویی آمریکا ارمغانی برای افغانستان آورده و آن دموکراسی است و گفتم اگر هم اینطور باشد، هدیه ای است که هنوز از جعبه در نیامده!

 

راستش من زیاد خوشبین نیستم که آمریکا می خواهد موانع دموکراسی را بر دارد. البته تو حرف منطقی ای میزنی. او برای سود خودش هم که شده باید کارهایی بکند. ولی آیا همین جنگ، فی نفسه برای او سود نیست؟ حضور در منطقه، فروش سلاحها، جمع آوری اطلاعات و... همه اینها در آن واحد برای دولت آمریکا سود است. نمی خواهم بگویم آمریکا شیطان بزرگ است. از این حرفها بدم می آید. ولی فکر هم نمی کنم آنها در رفع موانع دموکراسی در کشورهایی مثل افغانستان و عراق به روش های درستی دست یازیده اند.

 

بله با آموکسی سیلین نمی توان به جنگ با القاعده و طالبان در کوهها رفت. نیازی به گفتن ندارد. درست است که بنیادگرایی را نمی توان به سادگی از میان برداشت. اما آیا فکر می کنی با کشتن ملاعمر و مقلدانش، همه چیز تمام می شود؟ می دانم که پاسخت منفی است. این سوال را همینجوری پرسیدم! زیرا الان می بینیم که با این همه هزینه و کشته شدن هزاران بیگناه و غیرنظامی و زن و کودک در افغانستان که به قول شما هزینه رفع موانع دموکراسی است، دوباره آونگ تجدید حیات طالبان و به قدرت رسیدنش طنین انداز شده است. چندی پیش خواندم که یک زن را اعدام کرده اند. هنوز هم خیلی از مردم جرات ندارند ریش خود را از یک مشت بیشتر اصلاح کنند. اگر آن روی سکه که خوانندگان زن در تلویزیون و انتخابات و وزیر زنان و... است را می بینیم، این رویش را هم بنگریم.

همه اینها را می گویم تا تاکید کنم راه حل دخالت نظامی، روش مطلوبی برای گذار به دموکراسی به شمار نمی رود. دخالت دولت بیگانه به شکل نظامی نمی تواند دموکراسی ایجاد کند. چون اساسا نظامی گری یک چیز است و دموکراسی چیز دیگری است.

 

تو می گویی همین که الان می توانند در خبرگزاری هایشان چنین بگویند و چنان کنند خودش نوعی موفقیت است. آیا می دانی برای این کار راه حل دیگری هم هست؟ راه حلی که لازم نیست آمریکا به مردم آمریکای جنوبی و سایر کشورها قول کارت سبز دهد و به میدان جنگ بکشاند.

آمریکا با استفاده از توان تکنولوژیک خود می تواند ماهواره ای به فضا پرتاب کند (به جای موشکی که به چادر افغانی ها و کوههای افغانستان پرتاب می کند) و گیرنده و فرستنده اش را چنان قوی درست کند که هر شهروند افغانی بتواند در تلویزیون خود بدون استفاده از رسیور و سایر امکانات، شبکه های خبری جهان را ببیند و از اخبار مطلع شود. همچنین بتوانند با یک عملیات مهندسی خیلی مختصر در رادیو های خود، اخبار را به جهان مخابره کنند.

نمی خواهم جدل کنم. می خواهم بگویم ساده کردن قضیه است اگر بگوییم آمریکا برای دموکراسی به افغانستان رفته است. نه خیر. در آمریکا حزب جمهوری خواه به قدرت رسیده است. محل درآمد این حزب، فروش سلاح است. مشروعیت این حزب در آمریکا بعد از 11 سپتامبر، جنگ با تروریسم است. بنابراین می توان جور دیگری هم نگاه کرد: همه این کارها برای آن است که حزب جمهوریخواه همچنان در قدرت باقی بماند.

 

اینکه می گویم بهداشت هم جزو حقوق بشر است، انحراف از بحث اصلی نیست. به گمانم منظورم را لااقل در اینجا دقیق رسانده ام. یکبار دیگر می گویم: آمریکا ادعا می کند که برای حقوق بشر می جنگد. چرا در کنار آنهمه بمباران، امکانات بهداشتی در افغانستان مهیا نمی کند؟ اینکه می پرسم خرج آموکسی سیلین از موشک بیشتر است یا نه، به خاطر این است که بگویم آمریکا چندان هم دلش برای مردم افغانستان نمی سوزد. اگر می سوخت به چندین نفر وعده کارت سبز می داد که بیایند و در افغانستان خدمات بهداشتی بدهند. واکسیناسیون بکنند. اینها بر اثر اسهال می میرند وای به حالشان اگر وبا و آبله و ... بیاید. می دانی خیلی از زنان و کودکان و به طور کلی مردم افغانستان هنوز هم روی مین می روند و حداقل پای خود و حداکثر جان خود را از دست می دهند؟ الان که فرصت مناسبی است برای مین روبی. چرا اقدام نمی کنند؟

 

 

من هیچ ادعایی ندارم. راست می گویی همه حرفهایم تناقض دارد. به این خاطر که یادگرفته ام حرفهای متناقض به حقیقت نزدیکترند! نه اینکه عمدا متناقض حرف بزنم. نه. اینطور از آب در می آید. می دانی چرا گفتم به حقیقت نزدیکترند؟ چون نمی خواهند از یک بعد به قضایا نگاه کنند و البته این توانایی را هم ندارند که از همه ابعاد بدان بنگرند. بنابراین یک چیز چپ اندر قیچی از آب در می آید و سر دوستانی مثل تو را درد می آورد! ولی اصالتش به دغدغه اش است. دغدغه اش هم دغدغه صدق است. می خواهد بداند که حقیقیت واقعا چیست؟ بنابراین می فهمد که حقیقت چیز مبهم و ناآشکاری است و نمی توان صاف و پوست کنده گفتش. بگذریم...

 

از ارمغانهای اولیه دموکراتیزاسیون سخن گفته ای. چندان منظورت را نفهمیدم. مگر اینطور بود که قبل از حمله آمریکا، افغانیها نتوانند از ایران انتقاد کنند؟

«ببین به چه سادگی ملتی از آن رو به این رو می شود؟...» منظورت را نمی فهمم. واقعا فکر می کنی از این رو به آن رو شده اند؟ اصلا عزیز من، تمام حرف من این است که نگوییم از این رو به آن رو شده اند. چون تنها تصویری که در ذهن من ایجاد می شود، کبابی است که روی کباب پز این رو و آن رو می شود! هیچ تغییر خاصی هنوز رخ نداده. تاکید می کنم: هنوز رخ نداده است. شاید چندین سال بعد بهبودهایی حاصل شود. آن وقت هم نباید گفت که ارمغان آمریکا بوده. باید دید چه کار کرده اند که توانسته اند بهبود پیدا کنند.

 

با کشتن طالبان آنها برچیده نخواهند شد. پس چه بهتر که افغانها با خود طالبان وارد مذاکره شوند. آنها را از حکومت بیرون نیندازند. آنها را از چرخه حیات اخراج نکنند. فقط سعی کنند که آنها را سر جای خود بنشانند. اگر خود افغانها این کار را بکنند طبعا واکنش منفی طالبان هم کمتر خواهد بود. اما اقدامات آمریکا بیشتر تحریک برانگیز است. آنها به خاطر غرور طبیعی و غریزی خودشان هم که شده، به آمریکایی ها واکنش منفی تری نشان می دهد. انسان اجتماعی اصولا انسانی بیگانه ستیز است. و انسان شرقی فقیر جهان سومی، اصولا ضد آمریکایی است! اگر غلط هم باشد، به هر حال هست. منظورم را می توانم برسانم؟

 

خیلی ممنون که دوستم داری آن هم از صمیم قلب! خیلی از این بابت خوشحالم. خیلی بیشتر ممنون که تضاد در حرفهایم را به من یادآوری می کنی.

 

فکر می کنم اگر مخاطب کمی بیشتر تامل کند تکلیفش روشن می شود. من گفتم که اصراری ندارم که بگویم اصلا و ابدا من حرف متناقض نمی زنم. ولی در مورد اطلاع رسانی در آمریکا و جاهای دیگر منظور خودم را واضح بیان کرده ام و منظور من با برداشت تو تفاوت دارد.

 

در مورد بلر و اینکه آیا حق با اوست یا نه، چیزی نمی گویم. چون به قول تو از بحث منحرف می شویم. راستش من نمی خواهم بحثمان به شاخ و برگهای فرعی کشیده شود. بنابراین اساسا این نوشته و نوشته قبلی ام را در جواب تو ننوشته ام. جواب یا جوابیه، یک نوع مقابله به مثل است. من آن را نمی خواهم. من می خواهم گفت و گو کنیم. برایمان خوب است!

 

خیلی مخلصیم؛ حسین


 
پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1384
:: پاسخ به نامه یک دوست ::

در باب

تقلیل گرایی، موشک و دموکراسی

 

دوست عزیزم؛

نامه ات شادم کرد. از اینکه خواستی نکته ای به من یادآوری کنی، بسیار خوشحال شدم. آنچه در اینجا می نویسم تنها به رسم احترام به نامه تست و نه جدال بر سر حقانیت خویش. پس بدان که به چنین یادآوریهایی همواره نیازمندم و صمیمانه در انتظار گوشزدهایت هستم. تو را به خوبی می شناسم و از ضمیر روشن ات آگاه ام و در این مدت آشنایی نیز بی بهره از آن نبوده ام. و اما در خصوص بحثمان...

گمان می کنم در چند بخش در خصوص نامه تو چیز هایی بنویسم.

 

  • تقلیل گرایی یا Reductionism :

راست میگویی. نباید مفاهیم کلان را به مصادیق خرد فرو کاست. اینکه بگوییم «مرگ چند کودک در اثر اسهال در افغانستان حاصل دموکراسی وارداتی است»، گزاره ای نادرست و غیر علمی است. هر چند که نمی توان گفت که «آن» به «این» هیچ ربطی ندارد. اما می دانی؟ مشکل من در این است که خواسته ام سر طناب را خیلی زود به انتهایش پیوند دهم! به عبارتی خواسته ام خیلی زود نتیجه بگیرم و این سوء تفاهمی را ایجاد کرده است.

من در صدد بیان این نبوده ام که با حمله آمریکا به افغانستان چنین شده است. بله! می دانم. پیش از آن نیز در آنجا بر اثر حتی نیش پشه بچه ها مرده اند و میمیرند. اتفاقا سخن من این است که حتی با وجود حمله آمریکا و تضعیف (نه نابودی) طالبان، نه تنها دموکراسی در آنجا مستقر نشده است، بلکه ساده ترین امکانات بهداشتی نیز در اختیارشان قرار نگرفته است. خودت بهتر از من می دانی که «سلامت» از حقوق انسانی ما است. اگر جنگ آمریکا به خاطر حقوق بشر است، چرا اجازه می دهد سی کودک در اثر بیماری ساده ای جان دهند؟ آیا خرج آموکسی سیلین از هواپیمای B2 و موشک بیشتر است؟!

بله نباید دموکراسی را فرو کاست. ولی دموکراسی در جامعه ای شکل می گیرد که نه تنها روزنامه منتشر و انتخابات آزاد برگزار شود، بلکه شاخص سلامت و بهزیستی هم در حد استاندارد باشد. اساسا جامعه بیمار، دموکراسی نمی خواهد. برایش بی معنی است. همانطور که در جامعه ما بنا به دلایل دیگری دموکراسی برای بسیاری بی معنی است و نتیجه اش را هم دیدیم. بنابراین نه در اینجا، بلکه در یک پژوهش علمی می توان به این نتیجه رسید که دموکراسی به بیماری اسهال و مرگ چند کودک در اثر آن نیز ربط دارد.

در واقع من حمله آمریکا را دال بر وقوع بیماری و مرگ و میر در افغانستان نمی دانم. ولی:

  1. دولت آمریکا را در این زمینه مسئول می دانم
  2. می خواهم بگویم که جنگ و خشونت، خوشبختی نمی آورد.

در مورد دومی کمی بیشتر توضیح می دهم.

تو از ارمغانی صحبت می کنی که در خوشبینانه ترین حالت، هنوز جعبه اش باز نشده است. کدام دموکراسی؟ مگر در افغانستان امروز، دموکراسی هست؟ آن هم دموکراسی غربی؟! به نظرم تو – دوست من – کمی دچار اشتباه شده ای. بله! آمریکایی ها گفته اند که ما برای افغانستان دموکراسی آورده ایم. ولی مگر من و تو چشم نداریم؟ مگر ماهواره و اینترنت نداریم؟ مگر اطلاعات نداریم؟ آیا واقعا در افغانستان دموکراسی مستقر شده است؟ می دانی که اگر بگویی آری، خواهم گفت انتخابات ریاست جمهوری ایران یادت نرود که همه مان متفق القول بودیم که اسم این دموکراسی نیست. شکلش شاید اما اسمش نه.

تو گفته ای «اگر امروز من و تو بر خلاف گذشته از مردن چند کودک افغانی مطلع هستیم از برکت همین دموکراسی است که به زور پرواز هواپیماهای  B2 بر سر افغانها به ارمغان آمده است». آیا برکت دموکراسی، همین است؟ پس آن وقت دموکراسی عجب چیز کوچکی است!

می بینی؟ خودت هم به دام همین تقلیل گرایی افتاده ای. الان جامعه جهانی آنقدر کوچک شده که دیگر منتظر نمی ماند تا دموکراسی اخبار را به مردم برساند. مگر از اخبار ممالک پادشاهی بی اطلاعیم؟ یا مگر می دانیم در آمریکا که مدعی بهترین دموکراسی در جهان است، چند نفر در کنار خیابانها می میرند و یا چند زن در اثر خشونت خانگی جان می دهند یا چند کودک مورد آزار جنسی قرار می گیرند؟ نگو که در آنجا چنین چیزی رخ نمی دهد.

پس می بینی؟ به قول خودت سرنخ دعوا جای دیگری است!

 

  • موشک:

من در مورد عدم خشونت آن قدر مطلق فکر می کنم که معتقدم به هیچ وجه مو لای درزش نمی رود! بنابراین ممکن است بحث در این مورد چندان سودمند نباشد. چرا که پیشفرض قطعی من این است که «عدم خشونت در هر کجا و در هر شرایطی از خشونت بهتر و بر آن ارجح است

می بینی چطور حکم صادر می کنم؟! بگذار در این مورد – بله فقط در این مورد – مطلق فکر کنم. بنابراین باز هم می گویم که با موشک نمی توان خوشبختی آورد. چون موشک کارکردش تخریب است. خون می پاشد. حال چه خون ملاعمر باشد چه خون احمدشاه مسعود. خشونت، خشونت می آورد؛ آرامش نمی آورد. اندوه می آورد. شادی نمی آورد. ویرانی است، نه آبادی...

تونی بلر هم ملاک حقانیت نیست. او دایره المعارف نیست که به سخنش ارجاع دهیم و به واسطه آن سخنان دیگر را نقض کنیم. باز هم مواظب باشیم که دچار خطای معرفتی نشویم. من می گویم ممکن است که x حرف اشتباه بزند. y هم حرف دیگری می زند. در اینجا نمی توان لزوما اشتباه بودن حرف x را از حرف y استخراج کرد. اشتباه بودن حرف x را می توان با بحث و مراجعه به فکر ناب نقض کرد.

چه توجیه ضعیفی است:موشک می زنیم تا روزنامه ها آزادانه بتوانند از این به بعد نقد کنند و ریشه بدی بخشکد! مرغ پخته هم خنده اش نیاید، من خنده ام می گیرد!! مگر آزادی و دموکراسی در خود غرب اینگونه پدید آمده؟

 

  • دموکراسی:

در این مورد حرف و حدیث بسیار است و تو خود بهتر از من به ابعاد و زوایایش آگاهی. اما چند ماهی است که موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده است. موضوعی که اتفاقا دلیل پیدایش اش در ذهن من، همین اقدامات اخیر آمریکا در منطقه بود. اگر مثل هزاران موضوع دیگر – ناتمام یا تمام -  داخل کشویم نگذارم، حتما در اینجا مطرح خواهم کرد. ولی آن را به مجال دیگری...

 


به هر حال از اطناب و روده درازی ام معذرت می خواهم و دوباره از تو به خاطر یادآوری ات صمیمانه سپاسگزاری می کنم.

 

راستی، گفته بودی که در مشی ضد آمریکایی بودن، از همه رادیکال تری... بابا بی خیال. خودشو ناراحات نکن!

خیلی مخلصیم؛ حسین


 
پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1384
نامه ای از یک دوست

فراست عزیزم

در پست آخر خود اشاره ای کرده‌ای به جان باختن سه کودک افغانی در اثر بیماری معمولی اسهال و از قبل آن به چالش با کسانی رفته که به قول تو میگویند:«ای کاش آمریکا به ایران هم حمله کند» و یا:«ای بابا افغانستان هم نشدیم» و در نهایت هم گفته‌ای که با «موشک نمی توان خوشبختی آورد.»

من هم می‌خواهم چند نکته را به حسین عزیزم یادآوری کنم. >> ادامه...


 
دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384
:: شور ::

این دفعه شاید بد نباشد که کمی هم نوارهایم را به رختان بکشم!

قبلش فقط چند تا خبر بهتون بگم:

 

* بیماری اسهال که حتی با خوردن نوشابه هم تا حدودی رفع می شود، در افغانستان جان 30 نفر کودک را گرفت. این را به دوستانی می گویم که گاه به شوخ و گاهان به جد، می گویند «ای کاش آمریکا به ایران هم حمله کند» یا می گویند: «ای بابا افغانستان هم نشدیم» یا «افغانستان الان شده بهشت» و حرفهایی از این قبیل و مانند این ها بسیار. به هر حال من فکر می کنم بدبختی عراق و افغانستان تازه شروع شده است. نمی گویم قبلا خوشبخت بوده اند ولی می گویم با موشک نمی توان خوشبختی آورد. البته اصلاح می کنم: با هیچ چیز نمی توان خوشبختی آورد. خوشبختی را باید جست و کاوید و از دل خویش یافت. به هر رو بگذریم...

گزارشگر بی بی سی در غرب افغانستان می گوید که در چنین مواردی بیشتر کودکان زیر سن پنج سال آسیب پذیر بوده اند. گزارش را بخوانید.

 

* در شهرهای کردنشین اعتصاب عمومی است. یا همدیگر را می کشند یا اعتصاب می کنند. از دنیای مدرن هم اینش نصیب ما شده است! اعتصاب پدیده دوران مدرن و شهروند مدرن است اما وقتی اینجوری به کار می رود، خودتان بهتر می دانید که چه می شود. البته فرقی نمی کند. دانشجویان مبارز ما [!!!] هم وقتی قیام می کنند، به کلاس درس نمی روند یا امتحانات را لغو می کنند. این هم از جنبش دانشجویی! نماینده مجلس در مورد قضایای مناطق کردنشین بیشتر توضیح داده است. در اینجا است.

 

* راستی رادیو BBC گزارشی در مورد خاتمی پخش کرد. اگه خواستید می تونید گوش بدهید و به انگلیسی حرف زدن من کلی بخندید! بشنوید.

 

* من تو رو نمی خوام! من بابام رو می خوام!! بخوانید.

_____________________

جلد نوار خلوت گزیده* و اما نوار ها:

 

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو

...

در اوج شروع می شود و ادامه می یابد. در دستگاه شور. علی اصغر بهاری کمانچه را می نوازد. سنتورش را پایور. تار را شهناز. نی را موسوی و تنبک را اسماعیلی. این نوار از معدود نوارهای شجریان است که با تصنیف شروع می شود. معمولا کارهای او تا همین چند وقت پیش پروسه پیش درآمد، آواز، تصنیف و رنگ را طی می کرد که با تشکیل گروه علیزاده، کلهر و همایون این سیستم متحول شد و آفرینشهای جدیدی رخ داد.

خلوت گزیده نام این نوار است. نام این نوار را شجریان به خاطر روی دوم نوار انتخاب کرده است. در روی ب در دستگاه همایون تکنوازی تنبک استاد ناصر فرهنگفر را می شنویم. شجریان او را خلوت گزیده می نامد؛ «یکی از رنجدیدگان پر کار و ستودنی این گروه...»

در روی الف که به سال 1359 اجرا شده است بعد از تصنیف مزرع سبز فلک که غزل حافظ است، چهارمضرابی را می شنویم که کار پایور و اسماعیلی است. سپس سنتور و نی در پی و آواز سرازیر... استاد می خواند:

 نوار خلوت گزیده

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

آخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت فصد خون ماست

چون رخت از آن تست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست دلیل منیر دوست

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

...

در شور می خواند. می دانید که شور دستگاهی است که معمولا گوش دادن به آن، آدم را به فکر فرو می برد. بعد از پایان غزل آواز تصنیفی از عارف قزوینی می شنویم. تصنیف معروفی است. شهرام ناظری هم در نوار لیلی و مجنون آن را خوانده است. دلیلش را در علاقه پایور به این تصنیف می توان جستجو کرد. آن تصنیف «ای آمان» است و خیلی زیباست:

 

ای آمان از فراقت آمان

مردم از اشتیاقت آمان

از که گیرم سراغت آمان...

آمان... آمان... آمان ...

چشم لیلی چو بر مجنون شد

دل ز دیدار او پر خون شد

...

 

آمان در ترکی و قزوینی، همان امان است. یعنی ای امان از فراق تو!

 

و اما در روی ب تکنوازی فرهنگفر را می شنویم که بعضی ریتم های زورخانه ای و ریتمهای ترکیبی است و در پایان کنسرت سنتور و تنبک پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر در سال 1362 است. یادآور می شوم این کنسرت به مناسبت تولد من برگزار شده است!! (کی به کیه!!)

 

این نوار یازدهمین محصول شرکت فرهنگی و هنری دل آواز است. بنیوشید.

 جلد نوار شور امیروف

نوار بعدی که می خواهم به شما معرفی کنم و بگویم حتما گوش بدهید، آن هم «شور» است. نوار شور از کارهای برجسته آهنگساز بزرگ آذربایجان فکرت امیروف است. او در 22 نوامبر 1922 در کایروف آباد اذربایجان به دنیا آمد و در 20 فوریه 1984 در باکو چشم از جهان فرو بست.  معروف ترین اثر او از میان نزدیک به 50 اثر، همین شور است. این نوار 29مین محصول موسسه فرهنگی و هنری آوای باربد است.

در روی دوم این نوار اثر برجسته دیگری از کارا کارایف دیگر آهنگساز بزرگ آذربایجان به نام لیلی و مجنون می شنویم. این یک قطعه سمفونیک است. حتما علاقه مندان موسیقی اصیل گوش بدهند و لذت ببرند و به جان ما دعا کنند!


 
شنبه 15 مرداد ماه سال 1384

این تیتر تزئینی است

 

بعضی وقتها، بعضی ها باید بعضی چیزها را یادآوری کنند. ربطی هم به این ندارد که در جای دیگری اتفاق مهمتری رخ داده یا نه. لااقل من اینطور فکر می کنم. الان دارم دیلمان شجریان رو گوش می دهم. بزرگواری قرار است ترتیبی بدهد تا برای اولین بار خسرو آواز ایران را از نزدیک ببینم؛ نزدیک تر از شبی که او را در سالن وزارت کشور دیدم و چه پر شکوه در سوگ بم خواند. راستی می دانستید در دارالفنون درس خوانده؟ ...

***

آهان! داشت یادم می رفت آنچه را که می خواستم به شما یادآوری کنم!

کتاب «فلسفه روشنگری» لوسین گلدمن را شاید خوانده باشید و شاید هم نه. به هر حال به آنهایی که خوانده اند پیشنهاد می کنم بار دیگر نظری بر آن بیفکنند و به آنان که نخوانده اند و در ضمن علاقه مند به مباحث اندیشه جدید هستند، یه جورایی ضروری می دانم که در اولین فرصت کتاب را پیدا کنند و بخوانند. click to enlarge the photoلوسین گلدمن همان کسی است که محمد جعفر پوینده هم یک کتاب در موردش نوشته و نشر چشمه چاپش کرده است. آفرین بر پوینده که چپ قوی و پر مغز را در ایران توسعه می داد. در هیاهوی چپ روی های کودکانه و گاه لمپنیستی جامعه ما، پوینده یکه تاز نوشتن و ترجمه چپ نو و اندیشمندان درست و حسابی آن بود. «مکتب بوداپست» را هم او گردآوری و ترجمه کرده که مقالاتی از اگنش هلر و لوکاچ و دیگران است. البته نکته ای که نباید از قلم بیندازم این است که من به هر حال یک لیبرال هستم (... هنوز از تخم در نیومده...!) ولی اعتقاد دارم باید تمام منابع اندیشه جدید را خواند و مورد تأمل قرار داد. نباید اسیر ایده ئولوژی شد و به قول مارکوزه «تک ساحتی» زندگی کرد. باید با عقلانیت تمام، هستندگی را در اندیشندگی جستجو کرد.

***

از موضوع دور نشویم! لوسین گلدمن به سال 1913 در بخارست پایتخت رومانی متولد شد. او حقوق را در دانشگاه بخارست و فلسفه را در وین پیش از عزیمت به پاریس در 1934 گذراند. (بخشی از سمپاتی من هم به همین دلیل است؛ حقوق و فلسفه!) مطالعه در آثار مارکس و لوکاچ از او یک مارکسیست ساخت. او تحصیل فلسفه را در سوربون ادامه داد. مدتی در سوئیس زندانی بود ولی با وساطت ژان پیاژه آزاد شد. (چه خوبه واسطه آدم یه اندیشمندی مثل پیاژه باشه! بگذریم...) دو سالی هم با ژان پیاژه همکاری کرد و کتابی در مورد کانت نوشت که با عنوان «کانت و فلسفه معاصر» توسط نشر نگاه ترجمه و چاپ هم شده است. کتابهای دیگر معروف او یکی همین فلسفه روشنگری است به اضافه علوم انسانی و فلسفه و همچنین پژوهشهای دیالک تیکی.

***

فلسفه روشنگری مخصوصا بعد از انتخابات اخیر مرا خیلی به تأمل واداشت. با خواندن این کتاب و کلا مطالعه در سنت روشنگری، نکته ای دستگیر آدم می شود مسئله ای است در مورد رفرمیسم یا همان اصلاح طلبی.

در مورد این پرسش اساسی که عقل چگونه و تا چه حد می تواند در پالودن وضع نامطلوب موجود و استقرار وضعیت بهتر مؤثر باشد، انسانهای وابسته به سنت روشنگری معتقد به اصلاحات از بالا به پایین بودند. البته بسیاری از آنها امید داشتند که توده ها در بلند مدت می توانند بیدار و آگاه شوند. اما در عمل بر این باور بودند که در اثر غفلتف عوامفریبی و خرافه، تنها می توان به اصلاحات توسط نخبگان و مدیران روشنگر و روشنفکران (به طور کلی از محیط بالا) دل بست و امیدوار بود. در نتیجه به نظر می رسد نباید هیچ گمانی مبتنی بر استقرار دموکراسی با انتخابات آزاد و اصلاح از پایین زد. همین! شاید خیلی به نظر عجیب و نادرست بیاید و دوستان آرمانگرای عزیز من ممکن است بگویند نه خیر! باید از پایین شروع کرد. ولی قبل از اینکه در این مورد گفت و گو کنیم، حداقل همین فلسفه روشنگری را بخوانیم. شاید شما به نتیجه دیگری برسید.

***

این کتاب اول به ساخت روشنگری به لحاظ شکل گیری تاریخی آن می پردازد؛ یعنی به مکتب دایرة المعارف و بعد کانت و نقد دیالک تیکی هگل.

اینجاست که به بازسازی و باز تعریف مفاهیمی چون برابری، مدارا، آزادی، مالکیت، اشاره می کند. در فصل بعد نشان می دهد که روشنگری چگونه در متن مسیحیت و در دامن بورژوازی پرورش یافت. در پایان هم نقدهای خودش را به عنوان یک چپگرا درباره روشنگری و مسائل جامعه نو مطرح  می کند.

به هر حال این کتاب از آن کتابهایی است که به چندی و چند بار خواندن می ارزد.

***

...شجریان وارد ابوعطا شده و «دل بردی از من به یغما» را می خواند و من باز هم گریه ام می گیرد. مگر تار لطفی آدم را راحت می گذارد؟

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد/ یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم / چون سخت بود، بر دل سنگش اثر نکرد...

 


 
سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1384
یک نفر جان داد... آرام... جانکاه...
در همهمه گنجی و ترور قاضی پرونده گنجی و ناآرامی در سنندج و مرگ فهد و هزاران خبر دیگر، کیست که سراغ از مجروحی بگیرد که باد او را با خود برد؟
به نقل از اقبال بخوانید و هیچ نگویید! تنها بیندیشید در کجای زندگی می کنیم؟ در کدامین بیغوله دهشتناک هستی؟

اقبال نوشت:هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر؟
گزارش خبری از لیلی نیکونظر: رأس ساعت 35/3 دقیقه صبح، صدای شکستن شیشه، حرکت