در گورستان خلجان
برای آبا که عشق بود و آرامش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آبا
تاکهای باغت وحشی شده اند
گردو هایت می گریند
و بادام ها در همان سبد حصیری مانده اند و خاک می خورند
آبا
در بهار امسال دیگر سمنو نخوردیم
و دل جوانه های گندم برایت تنگ شد
دیگ مسی هم تاب نیاورد
از آن بالا افتاد و سوراخ شد
آبا
دخترِ سمن رخ، عروس شد
میرزا را دیشب به بیمارستان بردند
...
راستی همین امروز از اداره آب آمده بودند
نترس! در را برایشان گشودم
آبا
یادم رفت چه می خواستم بگویم
امروز نامه ای آمد
نگفته بودی که برای سوریه ثبت نام کرده ای!
۵ سپتامبر ۲۰۰۵ |