قانون، قانونگذاری و عقده های روانی
...
کنترل اجتماعی را نمی توان نفی کرد. نظم عمومی و اخلاق انسانی همواره باید محافظت شوند. دولت سامان دهنده این امور در حوزه عمومی است. انسانها سامان دهنده این امور در حوزه خصوصی خویش اند. با رواج بی اخلاقی و ابتذال باید برخورد شود. آزادی انسانها باید محترم باشد. آزادی هیچ کس نباید به خاطر بی اخلاقی دیگری محدود شود...
قانون
قانون معین کننده حدود نظم رفتاری انسانها در ارتباط با خود، دیگری و دولت است. قانون، اصلی است عام و به خودیِ خود، عادلانه.
قانون امری است طبیعی و جهانشمول. قانون برای همه صدق می کند. همه در برابر قانون برابرند.
قانونگذاری
قانونگذاری واژه فریبنده ای است. قرارداد اجتماعی است که ما – انسانها – صلاحیت وضع آن را در بین خویش داریم؛ البته با رعایت رضایت تمام ذی نفعان.
قانونگذار باید از قواعد عام و جهانشمول برای طراحی این قراردادهای اجتماعی بهره بگیرد. هر چه جز این باشد، دستورالعمل است نه قانون. در واقع به بیان دیگر، اراده خاص است.
قانون اراده خاص نیست. قانون امر عام است. امری است عادلانه. امری است که اجرای آن هیچ کس را نمی آزارد و مخالفت عقل سلیم و انسان عرفی را بر نمی انگیزد. اما دستورالعمل، از آن رو که حاصل اراده خاص است، عادلانه نیست. امری است بی خود و بیگانه. تنها رضایت واضع اش را برآورده می سازد. دیگران از آن رنج می برند. زیرا صادر کننده این دستورالعمل می خواهد دیگران را محدود کند تا خود را پیش ببرد. خودخواهی منشا این قانونگذاریِ لوث، بیهوده و ناعادلانه است.
عقده های روانی
وقتی قدرت سیاسی به دست کسانی می افتد که فاقد صلاحیتهای اخلاقی و انسانی هستند و از کمبودها و عقده های شخصیتی و روانی رنج می برند، اضمحلال شروع می شود. اضمحلال را من «درون- پاشی» می نامم.
انسانِ عقده ای تمایل به زور گفتن دارد. می خواهد دیگران را رنج بدهد. از این رو، قواعدی وضع میکند که اجرای آنها یا دشوار و یا بی معنی است. بنابراین می تواند عدم اجرای قواعد خودساخته، ابلهانه و ناعادلانه خود را بهانه مجازات دیگران قرار دهد. او از رنج دیگران لذت می برد. این ناشی از همان عقده روانی است. ریشه رفتارهای او را باید در کودکی، خانواده و آموزش او جستجو کرد.
انسان عقده ای تنها موجودی است که من دلم برایش می سوزد و برایش آرزوی بهبودی می کنم. او به قدرت می اندیشد تا به واسطه آن به دیگران زور بگوید. او نیازهای روانی اش را به واسطه محدودیتهای جسمی و شخصیتی نمی تواند ارضا کند، بنابراین از امری اعتباری به نام قدرت استفاده می کند تا کارهای بیهوده و سست انجام دهد. البته خودش فکر می کند که درست انجام می دهد زیرا نیاموخته است که انسان یعنی چه و رفتار با انسان باید چگونه باشد.
به قول مارتین لوترکینگ، بی عدالتی در هرجایی، تهدیدی برای عدالت در همه جا است.
...
برای اینکه بدانید چرا این مطلب را نوشتم، به ç اینجا بروید! |