ناتواناییهای ما در قبال خویشتن
* اشاره
چندی پیش در میان گروهی از دوستان، بحثی درگرفت که این نوشته در ادامه آن مباحث به ذهن من رسیده ولی به خودی خود نیز قابل بررسی و مطالعه است. بحث درباره عرفان بود. یک رویکرد به عرفان، نگاه انتقادی داشت و آن را تخدیر کننده روح آدمیان در جهان امروز تلقی می کرد. این دیدگاه، عرفان را به کل نفی نمی کرد بلکه آن چیزی را مورد حمله قرار می داد که «عرفان مدرن» می نامیدش. رویکرد مقابل، به نوعی از ضرورت عرفان و تقسیم ناپذیری آن به مدرن و سنتی سخن می گفت و نقدهایی چنین به عرفان را نوعی بی ادبی می دانست و نادرست می شمرد. حتی شنیدم که این بحث به بیرون از فضای گفت و گویی کشیده شد و ... من معتقدم که آن دوست بزرگوار ما به جای آنکه در خلوت با دوست دیگر ما حرف بزند و از موضعی بالا و تحکم آمیز به نقد و نفی او بپردازد، جسارتی به خویش داده و در همان عرصه خرد جمعی دیدگاهش را مطرح کند که اندیشه او نیز از غربال اذهان گذر کند و اصلاح شود. باری اکنون این است نگاه ناقص من...
***
* مقدمه
می خواهم در اول بحث یک سؤال مطرح کنم و آن ناشی از نگرش خاص من به قضایا است. من سعی می کنم پدیده ها را «اینجا و اکنونی» نگاه کنم. به عبارت دیگر، با توجه به مقتضیات زمان و مکان. پرسشم این است: آیا در اینجا و اکنون ما، یعنی در وضعیت تاریخی و گفتمانی که قرار داریم، عرفانیسم ضرورت دارد یا نه؟ و آیا گرایش به آن برای ما در اینجا و اکنون، سودمند هست یا نه؟
|
یادآوری۱: پیش از هر مطلبی برای آنکه از بحثهای بی مورد پرهیز شود، تأکید می کنم که منظور از عرفان در این نوشتار، عرفان رایج و منفی است. یعنی آن مفهومی از عرفان که در ادبیات به عرفان عراقی شهرت دارد و نمودهای ظاهری آن قیافه گرایی، فرمالیسم، بی اعتنایی به دنیا، ریاضت کشی های بیمارگونه، خود برتر بینی معنوی و حلقه محوری (مرید و مراد) است. پس قبل از هر چیز باید بگویم که خودم میدانم که عرفان امری است تعالی بخش، اگر درست به کار گرفته شود! |
بسیار خوب! برگردیم به بحث. تاریخ نشان داده که عرفان معمولا در مناسبات فردی ما نمانده و به بیرون از نفس کشیده شده است. عرفان امری است نفسانی؛ زیرا هدف آن اصلاح درون است. عارف بما هو عارف و ابتدا به ساکن هیچ وظیفه ای در قبال اجتماع ندارد. خواهش می کنم این را هم اشتباه تفسیر نکنید. منظورم این است که عارف اول باید خود را اصلاح کند و به انسانیت خویش نائل آید. سپس در قامت انسانی آزاد - و نه در بند این ایده ئولوژی و آن فرقه و مرام – به جامعه بیاید و در آن به نیت خیر و با روش اخلاقی تلاش کند. این همان چیزی است که ملاصدرا در اسفار اربعه از آن به عنوان «سفر در خلق با خلق به همراه حقیقت» نام می برد. نمی گوید سفر در خلق با عرفان.
بله! عرفان متاسفانه به گواه تاریخ و روزگار همواره خواسته در زندگی اجتماعی انسانها دخالت کند. تفسیر اجتماعی از عرفان منشأ فسادهای بسیاری شده که آوردن مثالهای بارز برای آن کار دشواری نیست. خونریزی هایی که پیروان فرقه های مختلف بر سر اینگونه بودن و آنگونه بودن به بار آورده اند شاهدی بر این مدعا است. بنابراین می خواهم نتیجه بگیرم که اجتماع نیاز به عرفان ندارد بلکه نیاز به عارف دارد، آن هم عارفی که نه در مقام عارف، بلکه در مقام انسانی آزاد، متعادل و اخلاقی به دور از تعصب و نادانی و خشونت در جامعه حاضر می شود و چون دیگران، به کار و تلاش و تولید می پردازد و جهان را به قدر همت و وسعت خویش، معنا می بخشد.
پس رویکرد من در این قضیه، دفاع از عقلانیت، اخلاق و حقوق در برابر عرفان به همان معنایی است که گفتم. زیرا عرفانی که من نفی اش می کنم، به عقل و عقلانیت بهایی نمی دهد؛ اخلاق را در کرنا می کند ولی در عمل هیچ تعهدی به اصول جاودان و سرمدی اخلاق ندارد و دست آخر با حقوق میانه ای ندارد و تنها بر تکالیف پا می فشارد. استیلای چنین عرفانی در سالیان سال بر فرهنگ و مناسبات ما، مانع از آن شده که عقلانیت، اخلاق و حقوق بشر در جامعه ما نهادینه شود و این ریشه بسیاری از ناکامی های ما در حوزه توسعه و بهبود بوده است.
معنویت به جای رهایی ما را در بند کرده است. بسیاری از مردم به عرفان می گروند تا از بندهایی که مذهب برایشان ساخته است، برهند اما ناخودآگاه، اسیر بندهایی دیگر می شوند و این معنویتِ تاریخ-گذشته است. به قول مولوی:
معنی آن باشد که بستاند تو را بی نیاز از نقش گرداند تو را
معنی آن نبود که کور و کر کند مر تو را بر نقش، عاشق تر کند
با این مقدمه می خواهم بحث را به چند بخش تقسیم کنم. بخش اول در این مورد است که از نظر من، عرفان امری تاریخی است. در بخش دوم به عرفانیسم خواهم پرداخت. یعنی در گذشته عرفانیسم چه بوده و چگونه ایجاد می شد و اکنون مراد از عرفانیسم چیست و چه عواملی باعث پدید آمدن آن می شوند. در بخش سوم به مدرنیته و عقلانیت اشاره خواهم کرد. در این بخش نظرم را درباره شناخت و حقیقت برای انسان مدرن بیان خواهم کرد تا به واسطه آن، نقدم به عرفانیسم واضح تر شود. در نهایت هم خواهم کوشید به یک نتیجه گیری اجمالی برسم.
* بخش یکم: عرفان امری تاریخی است
بحث درباره عرفان به عنوان نوعی از کنش اجتماعی در قالب یک دیالکتیک تاریخی مطرح می شود. منظور از «نوعی کنش اجتماعی» این است که عرفان معمولا خود را به شکل نهادی اجتماعی در قالب فرقه های مختلف نشان داده و حتی در برهه ای از تاریخ، این نهاد اجتماعی موفق شده حاکمیت سیاسی را نیز از آن خود کند. نمونه بارز آن صفویه است. من دیگر در اینجا فسادها و مضراتی که از قِبل صفویان بر ایران مترتب شد را بیان نمی کنم. کافی است به کتابهای تاریخ مراجعه کنید.
|
یادآوری۲: در این زمینه، کتاب دکتر عبدالحسین زرین کوب با عنوان روزگاران ایران معرفی می شود که انتشارات سخن به طبع رسانده است. |
عرفان را می توان از لحاظ تاریخی طبقه بندی کرد و این خود نشان دهنده وجه تاریخی آن هست. در دوره ای از تاریخ، اصلا عرفان وجود نداشت. من از آن دوران با نام دوره پیشا- عرفانی یاد می کنم. در دوره بنا به دلایل و عواملی نحله ها و جریانهای عرفانی پدید آمدند که دوران عرفانی نامیده می شود و خود قابل تقسیم به بخشهای مختلف است. و دوره ای دیگر نیز می تواند موضوع بحث ما قرار بگیرد که آن را دوره پسا- عرفان می نامم. بنابراین به قول حکمای پیشین، عرفان، قدیم نیست و حادث است. پس چون وجه تاریخی دارد می توان آن را به سنتی، مدرن و یا هر نوع دیگری تقسیم کرد. این تقسیم بندی به خودی خود واجد اشکال نیست بلکه باید دید هر کس با کدام قراین و شواهد عقلی و مصداقی به این تقسیم بندی دست یازیده است. نگاه کردن به عرفان به عنوان مقوله ای فرا- تاریخی و فرا- گفتمانی سرآغاز انحراف از مسیر نقد عاقلانه عرفان است. باید بپذیریم که عرفان نیز مانند مقوله های دیگر از بطن و متن گفتمان های فکری، فرهنگی و اجتماعی گوناگون در حیات اجتماعی – تاریخی انسان زاییده شده است. این، کوچک کردن عرفان نیست بلکه نگاه واقع گرایانه و منطقی به آن است. اگر بگوییم عرفان، عرفان است؛ به نوعی مطلق انگاری و ابطال ناپذیری دچار شده ایم در حالی که عقل مدرن هر گزاره ای را ابطال پذیر می داند و اصلا معتقد است که اساسا حقیقت از ابطال حدس و گمانها و چانه زنی های فکری ما سر بر می آورد.
حال می خواهم عرفان را در یک دیالکتیک تاریخی مورد بحث قرار دهم. من از دو جنبه متفاوت وارد می شوم تا ثابت کنم که عرفان امری است کاملا تاریخی.
در فرض نخست، به قرن شش و حمله مغولان نگاه می کنم. در این تز، حمله مغولان و ویرانی هایی که به بار آوردند دیده می شود؛ قتل و غارت. کتابسوزی ها، آتش زدن به مساجد. کشتن مردان و بردگی زنان و کودکان. بدبختی بزرگ و یأس آور. برابر نهاده یا آنتی تز این وضع، یأسی است که مردم بدان دچار می آیند. سرخوردگی ها و خود را ناگهان در خلائی وحشتناک دیدن. خود را در میان انبوهی از آتش و بیگانه دیدن. و آینده ای مبهم و مه آلود. فقدان امید و آزادی. گرفتار شدن به دست وحشیان و جانیان و بر باد دیدن عمری عظمت و جلال. سنتز در این وضعیت، پیدایش نوعی گوشه نشینی و عرفان گرایی و تصوف است. دکتر زرین کوب در همان کتابی که معرفی کردم به این مسائل اشاره می کند.
«... رونق تصوف و رواج خانقاه و لنگر در سراسر کشور، در عین حال میدان به مدعیان و متشبهان داد که دکان ریا گشودند و به این عنوان به جمع ثروت یا اطفای انواع شهوت پرداختند چنانکه در اندک مدت از کثرت وجود آنها صوفیان که در گذشته به قول سعدی جمعی بودند به ظاهر پریشان و در معنی جمع تبدیل به جمعی شدند در صورت جمع و در معنی پریشان... معهذا در کنار تصوف اهل خانقاه که متشبهان آن را ضایع و احیانا بدنام هم کردند، نوعی تصوف بحثی هم درین ایام رونق یافت که در واقع بیشتر ملحق به مدرسه بود و به جای استغراق در ذکر و عمل به بحث در احوال و مقامات عارفان و مبادی و اصول تصوف توجه داشتند...» (زرین کوب، عبدالحسین؛ ۱۳۷۵. روزگاران ایران. انتشارات سخن. ج۲. ص۲۵۰)
مدل دیگری را هم می توان متصور بود. در این فرض، تز ما به دوران پیشرفت ایرانیان در دوره سلجوقیان و سامانیان بر می گردد. در این دوره کشور از نظر اقتصادی رشد چشمگیری دارد. دنیویت و معیشت و رفاه تا حدود زیادی تأمین شده است. البته این افزایش ثروت در تمام جامعه نبود و این بی عدالتی و تضاد طبقاتی شدیدی را در پی داشت. گروهی ثروتمند شدند و گروهی فقیرتر شدند. آنتی تز دنیویت و ثروت، نگاه به معنویت و قطع تمنیات و تمایلات دنیوی و مادی بود. داشتن برای انسانها کافی نبود، آنها بودن می خواستند. ترک دنیا در زمانه ای که دنیویت حاکم است خود نوعی آنتی تز به شمار می رود و سنتز این وضعیت باز هم گرایش به عرفان و زهدانگی است.
پس تا اینجا بالاجمال نظرم را مبنی بر اینکه عرفان امری است تاریخی، توضیح دادم. بسط این نگرش مباحث دیگری را به دنبال می آورد که در نهایت عرفان را در قالب یک گفتمان Discourse مورد مطالعه قرار می دهد. گفتمانی که خود، به پاره گفتمانهای دیگری قسمت می شود. برای مثال همین طبقه بندی عرفان به خراسانی و عراقی نوعی از نگرش گفتمانی به مقوله عرفان است ناشی از تحلیل تاریخی عرفان می باشد.
* بخش دوم: عرفانیسم؛ دیروز – امروز – فردا
|
یادآوری ۳.منظور از عرفانیسم در این نوشتار، همان عرفان گرایی است اما استفاده از «ism» به جای «گرایی» دلیل دارد که خواهم گفت. اما به طور کلی یکی از دلایلی که این واژه را برگزیدم این بود که اعتقاد چندانی به عباراتی مثل «عرفان بازی» ندارم. من حتی برای Homosexuality عبارت همجنس گرایی را به کار می برم و از به کار بردن عبارت همجنس بازی اجتناب می کنم. دلیل آن حداقل برای من یک دلیل اخلاقی است: فارغ از آنکه با عملی یا دیدگاهی موافقی یا مخالف، حق تحقیر آن را نداری. هر چقدر هم بتوانی دیدگاهی را نقد و حتی نفی کنی، نمی توانی آن را تحقیر کنی. این رویکرد من به مسأله است و فکر می کنم وقتی ما به جای عرفان گرایی، می گوییم عرفان بازی، کسانی را که از این خط فکری و رفتاری پیروی می کنند، به نوعی خوار می شماریم و کوچک می کنیم. این در وهله اول برای خود ما بد است. چون در همان آغاز محکوم می شویم که می خواهیم با تخطئه و تحقیر اندیشه مقابل، نظر خود را بر کرسی بنشانیم و به در آمدن از این ورطه کار آسانی نیست! بنابراین با در نظر گرفتن امر تساهل به عنوان یکی از ارکان گفت و گوی عقلانی، هر چند هم با دیدگاه مقابل مخالف باشیم نباید کوچکترین بی احترامی ای را به آن روا بداریم؛ انگار که او حق دارد و درست می اندیشد. این ماییم که سخن او را به چالش می کشیم و با پرسش افکنی و بحث، حقیقت مورد نظر او را مورد شک قرار می دهیم. |
به کار بردن عرفانیسم به جای عرفان گرایی اگر نگوییم ناشی از تفاوت در معانی این دو عبارت است، حداقل می تواند جنبه تأکیدی داشته باشد. تأکید به چه؟ پرسش خوبی است!
وقتی من می گویم، «جماعت گرایی» اولین معنی ای که به ذهن متبادر می شود، این است که احتمالا این عبارت یعنی گرایش به جمع و جماعت. حتی این واژه جماعت می تواند معنای خاص داشته باشد و در آن معنای خاص مفهوم شود. فارغ از این، جماعت گرایی در بر دارنده هیچ جنبه آیینی نیست. اما وقتی می گوییم «کمونیسم» بدون هیچ درنگی معنای ایده ئولوژیک واژه به ذهنمان متبادر می شود و آن را در قالب آیینی فکری- ایده ئولوژیک مورد بررسی قرار می دهیم. ذهن هم فقط معطوف به معنای همین عبارت می شود. منظورم نسبتا روشن شد. آری! می خواهم بگویم عرفان گرایی با عرفانیسم یک فرق اساسی دارد و آن در تأکید بر بار ایده ئولوژیک در عرفانیسم است. من هم که خود را در مقام نقد این مقوله قرار می دهم، آن را از این جهت که تبدیل به ایده ئولوژی می شود، مورد نقد و آسیب شناسی قرار می دهم. پس ماهیتاً من به نقد عرفان به مثابه یک ایده ئولوژی می پردازم نه عرفان مسلکی شخصی انسانها که نمود منفی در رفتار اجتماعی ندارد و گاه حتی پیشبرنده و مثبت نیز هست. برای مثال گاندی انسانی عارف مسلک بود اما عرفان گاندی، گوشه کوچکی از زندگی و فعالیتهای او را تحت الشعاع خود قرار می دهد. اندیشه، عقلانیت و مبارزه گاندی است که مورد ستایش قرار می گیرد. نیایشها و روزه ها و تلاشهای عرفانی گاندی به خودی خود الگو نمی تواند باشد. اینها از آن جهت ارزشمندند که از گاندی یک انسان متعادل، حقیقت جو و انسان گرا به جهان تحویل دادند. دلیلش به نظر من این بود که گاندی هرگز عرفان را ایده ئولوژی نکرد. او حتی بزرگترین ایده خود یعنی «آهیمسا» (عدم خشونت) را هم ایده ئولوژیزه نکرد و همواره از جنبش و حرکت عدم خشونت یاد کرد.
۲-۱. دیروز
در گذشته عرفان بیشتر شکل فردی داشت؛ تلقی های متافیزیکی از پدیده ها و مفاهیم و نوعی گرایش به خصلتهای پارسایانه. این گرایش بیش از همه ابتدا در مسیحیت نمودار شد و بیشتر تحت تأثیر مفهوم عشق از نگاه مسیح بود. عرفان، خود را به شکل دوری و اجتناب از قدرت دنیوی – به خصوص قدرت سیاسی – نشان می داد. مسیح، پیامبری مهربان که با مرکب ساده و بی پیرایه خود سفر می کرد و به انسانها درس عشق می آموخت. در واقع، آیین مسیح در بر دارنده شریعت به معنای یهودی اش نبود. یهودیت، شریعت بسیار پیچیده و انبوهی داشت و مسیح برای تعدیل و تلطیف روح انسانها آمده بود. این عرفان به تدریج بعدها تبدیل به رهبانیت شد. صومعه ها و کلیساها و مردان و زنانی که ترک دنیا گفته اند. اینان به جای آنکه طهارت مریم مقدس را ببینند، فقط بکارت او را دیدند و این کوته نگری آنان را از دنیای بیرون عقب انداخت. همین کلیسا بعدا تبدیل به نهاد قدرت شد که بزرگترین ضربات را به اندیشه، انسان و ترقی وارد کرد. کتابسوزی ها، قتل عام ها، انگیزیسیون و چه بسیار گالیله هایی که به مرگ محکوم شدند تا حقیقت را انکار کنند. مجال به گونه ای نیست که تاریخ عرفان را مو به مو بتوان بیان کرد. من پرشی بزرگ می کنم و به ایران باز می گردم. عرفانیسم در ایران با اندکی تسامح از دوره صفویه آغاز شد. هرچند که پیش از شکل گیری دولت صفوی هم صوفیان و درویشان و فرقه ها بودند و دلیلش هم حداقل از نظر من وضعیت تاریخی ما بود، اما تبدیل عرفان گرایی و تصوف به عرفانیسم (ایده ئولوژی) از زمان به قدرت رسیدن صوفیان در نظر گرفته می شود. نخستین نتیجه به قدرت رسیدن صوفیه، به وجود آمدن مذهب رسمی در کشور بود و این خود، استبداد دینی در دوره های بعد از شاه اسماعیل را باعث شد. البته تمام این بحثها را می توان تحلیل روانشناختی نیز کرد، اما برای جلوگیری از اطناب و تطویل آن را به مجالی دیگر وا می گذارم.
۲-۲. امروز
امروزه عرفانیسم در ایران در دو سطح قدرت سیاسی (دولت) و جامعه مدنی قابل مشاهده و بازیابی است. بعد از انقلاب ۵۷، عدم اعتنا و حتی تحقیر عقل معاش به طور فزاینده ای از تریبونهای رسمی دولتی مطرح شد. تفکر اقتصادی مورد تحقیر قرار گرفت و مخصوص حیوانات چهارپا تعریف شد. قدرت سیاسی مردم را به بهانه خداجویی و تعالی، از گرایش به مال و منال دنیوی منع کرد. سرمایه داران و صاحبان صنایع دستگیر، زندانی و گاه اعدام شدند و اموالشان مصادره انقلابی شد. مالکیت مورد لعن و نفرین قرار گرفت و هر مالکیتی، خشم انقلابی مردم را بر انگیخت. به مردمی که در اثر بحرانهای اقتصادی و فقر در فشار و عسر و حرج به سر می بردند مدام تبلیغ می شد که سعادت اخروی از آن شماست و ثروت دنیوی هیچ اهمیتی ندارد. حتی در سطح آموزش و پرورش، موضوعی مثل علم از گزند عرفانیسم در امان نماند. نمونه بارز آن موضوع «علم بهتر است یا ثروت؟» برای انشاهای سالیان سال دانش آموزان بود که پاسخ همیشگی آن نیز، بد بودن ثروت و خوب بودن علم در برابر آن بود. در همه این سالها هیچ کدام از منطقیون ما نگفتند که قیاس علم و ثروت، قیاس مع الفارق است! حتی فرهنگی که پول را چرک کف دست می داند ناشی از چنین آموزه هایی بود که در اثر تبلیغات دولتی و رسمی، شدت و حدت بیشتری یافت. هنوز هم به کسانی که در رفاه به سر می برند به چشم کسانی که حق دیگران را خورده اند نگریسته می شود و این آفت بزرگ عصر ماست و عامل اصلی توسعه نیافتگی ما. من در اثنای همین سطور رواج عرفانیسم در سطح جامعه مدنی را هم توضیح دادم. گونه دیگری از عرفانیسم در جامعه امروز ما به شکل گرایش به اندیشه های عرفانی و روانشناسی هندی از قبیل اوشو است. نوع دیگری از این عرفانیسم در حلقه هایی که به بهانه مثنوی خوانی تشکیل می شوند خود را نشان می دهد. در این حلقه ها یک نفر به عنوان پیر و مرشد دیگران را دور خود جمع می کند و به آنها عرفان می آموزد! آفت اصلی چنین حلقه هایی ایجاد نوعی خود برتر بینی در مقابل دیگرانی است که این مسائل را نمی فهمند! انگار که فقط آنهایند که می توانند مثنوی بخوانند و به واسطه خواندن مثنوی عارف به حساب می آیند و به قول خودشان به علم کلی دست می یابند و امرشان باید مطاع باشد. شاید بتوانید به نسبت میان این طرز تلقی با تئوری ولایت مطلقه پی ببرید. عرفانیسم در زمانه ما نیز قیافه گرایی خاص خود را دارد. نوع حرف زدن، نوع راه رفتن و نوع لباس پوشیدن و آرایش مو و صورت نیز به جای خود!
در واقع عرفان گرایی در روزگار ما بیشتر به شکل فرار از زندگی به ماوراء است. انسانها به جای اینکه در هوای آزاد پارکها پیاده روی و ورزش کنند، می نشینند و مدیتیشن می کنند. شاید بی انصافی باشد اگر بگویم عرفانیسم به نوعی ناشی تنبلی انسان ناامید عصر ما است. در این زمانه یکی از اصلی ترین دلایل عرفانیسم در میان مردم، مذهب زدگی سیاست و حکومت و شئونات اجتماعی زندگی ما است. گریز از مذهب، آنهم در بهترین حالت، به عرفان است. و این عرفان به تدریج تبدیل به مد زمانه می شود. افرادی که یک دقیقه نمی توانند گرسنگی را تحمل کنند و یا نیازهای درونی خود را مدیریت کنند، در نوع لباس پوشیدن و حرف زدن و آرایش، به گونه عمل می کنند که گویی عارفی پارسا است. پس به طور خلاصه، مردم از مذهب و اجبار دینی حاکم بر جامعه خسته می شوند و در جستجوی آزادی، به دامی دیگر گرفتار می آیند و آن عرفانیسم است.
۲-۳. فردا
عرفان در جوامع توسعه یافته غربی، اکنون دوباره در حال جوانه زدن است. مردمان آن دیار علاوه بر تلاش و تولید و کار و حصول منافع مادی، اکنون به آرامشی نیاز دارند تا گوهر خویش را گم نکرده و به قول هربرت مارکوزه تبدیل به انسان تک ساحتی نشوند و این عرفان، ایده ئولوژیزه نشده است. اما در جامعه ما که هنوز بسیاری از نیازهای انسانها برآورده نشده، عرفان چندان سودمند نیست و متضمن آسیبهای فراوانی می تواند باشد. اگر غرب اکنون با بحران مدرنیته و مدرنیسم مواجه است، ما با فقدان آن مواجهیم.
* مدرنیته و عقلانیت
انسان با ورود به عصر خرد، تولد و هستی نو یافت. کوژیتوی دکارت هنوز در گوش جهانیان زنگ می زند: «من می اندیشم، پس من هستم.» بنابراین هستندگی انسان در سایه شناخت و اندیشه و یافتن حقیقت و صدق معنایی نو می یابد. انسان این بار نه با هوهو گفتن و تکرار بی معنای واژگانی تهی، که با اندیشه و تأمل، پی آواز حقیقت می گردد. انسان مدرن واقعا می خواهد بداند، حقیقت چیست و کجاست.
معنویت چیزی مغایر با اندیشندگی انسان نیست. دانش در تضاد با معنویت قرار نمی گیرد. انیشتین در کنار تمام تلاشهای علمی و کشف قواعد فیزیک و اختراعات دیگر، به راز- وارگی جهان اشاره می کند و به دنبال «نمی دانم چه» اش می گردد. مدرنیته و عقلانیت دیدگان انسان عصر امروز را به جهانی نو می گشاید و او را به سوی حقیقت رهنمون می شود. اگر به قول گاندی، حقیقت خداست و خدا حقیقت است؛ پس چه چیزی بهتر از این؟ انسان مدرن امروز از تمام عرفای غرب و شرق از سنت آگوستین تا مولوی عارف تر است.
اگر تمام آن تلاشها از سرودن اشعار عرفانی و ریاضت کشیدنها و تحمل سختیهای جسمانی برای یافتن حقیقت بود، تلاشهای امروز انسان مدرن و آگاه نیز رو به شناخت حقیقت دارد و مهم تر از همه اینکه انسان امروز به مراتب بیشتر، به حقیقت احترام می گذارد. تأکید من به حقیقت در این بیان، به نوعی مرتبط با حقوق نیز می تواند باشد. پس عرفان در حیات متعادل و عقلانی و مدرن انسان امروزی وجود دارد و هرگونه تظاهر به جنبه های ظاهری و شعاری عرفان دور شدن از عرفان حقیقی و طبیعی و افتادن در ورطه عرفانیسم جزم اندیش است.
* نتیجه گیری اجمالی
این همه گفتیم، لیک اندر بسیچ بی عنایات خودآ، هیچیم هیچ
هدف از بیان مطالب بالا بیشتر مشارکت در بحثی بود که در اول سخن بدان اشاره کردم. نتیجه گیری من شاید به ظاهر هیچ ارتباطی به این بحث طولانی نداشته باشد. زیرا من معتقدم، عرفانیسم و ظاهرسازی هایی که انتقاد دوستان را برانگیخته است، نوعی ناتوانی در قبال خویشتن است. اگر انسان به خویشتن خویش متکی باشد و خویشتن خویش را بشناسد و چنان بکارش بندد که هستی را مرتبتی فراتر آید، هیچ نیازی به چنان ظاهر سازی ها و صورتک زدنها نخواهد بود. خویشتن ما گوهری است نهفته و گرانسنگ؛ اگر از عهده شناخت و به کارگیری اش برآییم، هرگز به ظواهر ناچیز و لوث و بی فایده پناه نخواهیم برد. عرفانیسم نوعی فرار از خویشتن متعالی است. انکار خویش و تواناییهای خویش است. عرفانیسم ناشی از ضعف شخصیتی است. ناشی از تنبلی و عدم توانایی ما در حل مشکلات است. ناشی از عدم اعتماد به نفس است. عرفانیسم ناشی از عدم توانایی ما در احترام به انسانها دیگر است. ناشی از ناتوانی ما در نگاه کردن به خورشید!
مخلصیم؛ حسین
۱۸ آبان ۱۳۸۴ |