نقدها را بوَد آیا که عیاری گیرند؟
عرفان چیست؟
دوست نادیده ام آقای فراستخواه در وبلاگ خود مطالبی در نقد عرفان نگاشته اند که با ادای احترام نقد خویش بر آرای ایشان را می نویسم... ادامه
نوشته پیشین من درباره عرفانیسم سرآغاز بحثهای جدیدی در میان دوستان آشنا و ناآشنایم شده است؛ آشنایان به گاهِ دیدار و یا به واسطه ایمیل و ... و ناآشنایان به واسطه نظرات در وبلاگ. ولی این بار دوستی نادیده (محمدرضا) - که به حق در جستجوی افقهای تازه است- در وبلاگ خود باب گفت و گویی انتقادی را گشوده و قسمت نخست آرای خود را در آن آورده است که در اول همین یادداشت آمده و شما با کلیک بر روی واژه "ادامه"، می توانید بقیه آن را در وبلاگ خود ایشان مطالعه کنید.
محمدرضا در بخش نظرات، صمیمانه پیشنهاد کرده است که من کتاب «طنین هستی و تمنای وجود» نوشته مقصود فراستخواه را بخوانم غافل از اینکه این کتاب را بارها خوانده ام حتی پیش از آنکه چاپ شود و در دسترس همگان قرار گیرد! تقریبا با مواضع مطرح شده در آن کتاب موافقم و خواهم کوشید علیرغم توضیح دیدگاههای خود، به اقتضای مورد از همان کتاب نیز ارجاعاتی بیاورم. به هر رو آغاز این گفتگو را به فال نیک می گیرم و ...
1. «معیار و ملاک سودمندی چیست؟» این نخستین پرسش محمدرضا است در مورد پرسشی که من از سودمندی عرفان در آغاز سخنم پیش کشیده ام.
2. انتقاد دیگر، به بخشی از سخن من درباره انسان معاصر بر میگردد. آنجا که انسان مدرن را عارف تر از مولوی دانسته ام.
3. خواست دیگر ایشان از من این است: عرفان را از غیر عرفان مشخص سازم.
4. ایشان همچنین خواسته اند چند نمونه از گواه تاریخ در مورد دخالت عرفان و عارفان در زندگی اجتماعی مردم ذکر ذکر شود.
5. من نیز البته به این بخش از سخنان ایشان انتقاد دارم:
تضاد و تزاحم و تعصب جزئی از زندگی آدمیان است و سوء استفاده از موضوعی برای قتل و کشتار و جنایت دلیل مناسبی برای نفی آن موضوع نیست. هر موضوعی می تواند وسیله و دستاویزی برای بروز خصلت زیاده خواهی انسان باشد کما اینکه امروز لیبرالیسم نیز توجیه کننده کشتار انسانهاست و فتوای قتل و کشتار مخالفان آن توسط امثال پوپر صادر شده است. کسانی که به دلیل خشونت زایی ایدئولوژی کمر به قتل ایدئولوژی بستنه اند خود بیش از همه دست در خون انسانها دارند.
6. پرسیده اند: چطور نتیجه میگیرید که عرفان ضد عقل است؟
7. مسأله بعدی که ایشان مطرح می کنند این است:
استناد عدم رشد عقلانیت و اخلاق و حقوق به عرفان بر اساس کدام مستندات تاریخی است؟ عرفان اگر بر تکلیف پای می فشرد در عرصه زندگی فردی سالک است و مطمئنا در آن سوی این تکلیف آدمیانی قرار دارند که بر اساس حق ایشان عارف سختی تکلیف را بر خود هموار می سازد.
8. و پرسش بعدی: اخلاق از اصول ابتدایی عرفان است. چگونه می توان عارفی یافت که متخلق به اخلاق نباشد؟
9. و آنگاه این سوال: از کدام استیلا ی عرفان سخن می گوئید؟
10. در جایی دیگر پرسیده اند: این بندهایی که مذهب یا عرفان یا معنویت بر پای ما بسته اند کدام است؟ کلی گویی آسان است باید مصادیق را شرح کرد. تمامی اینها برای رهایی انسان است نه در بند کردن. پس اگر هرکدام از اینها کسی را در بند کرد باید در تفسیر و برداشت وی از امر فوق شک کرد.
آیا این رهایی از مذهب که طالب آن هستید همان عشق بر نقشها نیست؟
بسیار خوب! دوست عزیزم تقریبا 10 نقد را در بخش نخست انتقادات خود به مباحثی که مطرح کرده ام، وارد ساخته اند. بی آنکه ادعایی در پاسخ به آنها داشته باشم، در حد وسع فکری خویش می کوشم مسائلی را تبیین کنم تا این گفت و گو ادامه یابد و چشم اندازهای نوینی در برابر دیدگانمان بگشاید.
***
صفر- پیش از هر سخنی باید بگویم نقد دوست عزیزم واجد ایرادی روش شناختی (Methodological) است. نقد من همان سان که در عنوان مطلب پیشینم آورده ام، نقد عرفانیسم است نه عرفان. این بدان معنی نیست که عرفان مفهومی غیرقابل انتقاد باشد، فقط بدین معنی می تواند باشد که قصد من نقد «عرفان ایده ئولوژیزه شده» است نه عرفان بما هو عرفان.
علاوه بر آن باید خاطرنشان کنم که با توجه به مسائلی که دوستم در بخش نظرات این وبلاگ عنوان کرده بود، انتظار نقد قوی تری را داشتم در حالی که نوشته ایشان حداقل انگیزه پاسخ گویی در من ایجاد نکرد و این نوشته بیشتر متأثر از اهمیتی است که خودم به موضوع می دهم و علاوه بر آن ضرورت اخلاقی گفت و گو است که ایجاب می کند با هر نقدی گشاده رویانه برخورد کنیم. بگذریم...
یک- معیار سودمندی هر قدر هم نسبی باشد، باز هم امر مشخصی است. سودمندی یعنی کارآیی. کارآیی رابطه نزدیکی با مفهوم لذت پیدا می کند. من سعی می کنم از هر گونه پیچیده سازی اجتناب کنم. صرفا به این نکته اشاره می کنم که وقتی می گوییم چیزی یا امری برای ما سودمند است یا نه، منظورمان این است که آیا آن چیز یا امر، به کارمان می آید یا نه. پس در این مفهوم سودمندی معنایی ازلی و ابدی ندارد. یعنی اینطور نیست که چیزی یا امری از ازل تا ابد سودمند یا ناسودمند باشد. به نسبت زمان و مکان و شرایط، امور و اشیا می توانند سودمند یا زیان بخش باشند.
دو- من ادعا کرده ام که انسان مدرن، عارف تر از مولوی است. سخنم اگر چه چندان پیچیده نیست اما اینقدر هم سطحی نیست! در مورد این مسأله می توانیم خیلی مفصل بحث کنیم، چون واقعا به آن معتقدم. دوست عزیز من! مگر نه اینکه عرفا به دنبال حقیقت بودند؟ حقیقت از نظر من یک مفهوم متافیزیک است که از دانش (Knowledge) ، علم (Science) و معرفت (Episteme) ، تشکیل می شود. حقیقت (Truth) را نمی توان خارج از اینها جستجو کرد. من در بین این سه، بیشترین اهمیت را به معرفت، سپس دانش و در نهایت به علم می دهم. آیا شما فکر می کنید هر سه این عناصر حقیقت که عرض کردم، در زمان مولوی و حافظ بیشتر از امروز بود؟ به هر حال بحث در این مورد را به مجالی دیگر وا می نهم.
سه- من عرفان شناس نیستم که عرفان را از غیر عرفان تشخیص دهم. فقط می توانم بگویم که آنچه مقابل عرفان می ایستد، جهل نیست، جهالت طلبی است. عرفان نوعی کنش است. عرفان از لحاظ زبانشناسی و مفهومی هرگز معنای تحصلی ندارد. بدین معنا که عرفان امری نتیجه محور نیست. عرفان یک اقدام است؛ کنشی است بینهایت و پیوسته. پس با تسامح می توان آن را طلب معرفت معنی کرد. اگر عرفان طلب معرفت است، پس نقطه مقابلش جهالت طلبی است.
چهار- در مورد دخالت عرفا در زندگی اجتماعی مردمان، بزرگترین مثال صفویه است. دوست عزیز من گفته اند که من فرق بین عرفان و تصوف را نمی دانم. شاید درست باشد ولی باید بگویم همین تفاوتی که شما بین عرفان و تصوف می گذارید به خاطر کارهایی است که صوفیان انجام داده اند. منظورم این است که تصوف به خودی خود واجد معنای منفی نیست. همینطور است تصوف. اما سلسله اقدامات و سیاستهایی که صوفیان پس از رسیدن به قدرت انجام دادند نام آنها را فروکاست. دکتر زرین کوب دو کتاب مهم در این زمینه دارند: جستجو در تصوف ایران (دو جلد) و ارزش میراث صوفیه. (ناشر هر دو کتاب انتشارات امیرکبیر است) علاوه بر آن، حتی در مثنوی مولانا هم نمونه هایی دیده می شود که اگر تفسیر اجتماعی شود، نتایج ناگواری در پی خواهد داشت. به عنوان مثال این بیت:
هر که جان بخشد، اگر بکشد رواست
نایب است و دست او دست خداست
با همین بیت می توان حکم به مهدورالدم بودن یک انسان داد و او را کشت. و می دانید که چنین کاری متاسفانه متضمن هیچ هزینه ای برای صادر کننده و اجرا کننده حکم نیست.
پنج- فعلا در مورد این بخش از سخنان شما سکوت می کنم. واقعیت این است که بی ترازو کشیدن کار آسانی نیست.
شش- من نتیجه نمی گیرم که عرفان ضد عقل است. عرفانیسم علیه عقلانیت است. عرفانیسم حکم به اموری می کند که دلیل عقلانی ندارند. عرفانیسم می گوید گرسنگی مفرط بکش. جسمت را بیازار. رنج بده به خودت. خودت را کوچکتر از دیگران تصور کن (دستوری که نتیجه کاملا عکس دارد. معمولا کسی که چنین کاری می کند خود را از همه بزرگتر و والاتر می پندارد) و ...
هفت- اگر این اشتباه شما سهوی باشد، خوشحال خواهم شد، و گرنه اینهمه بی دقتی در خوانش متون چندان نتیجه مثبتی نخواهد داشت. تکرار میکنم، عرفانیسم است که مورد نقد قرار گرفته، نه عرفان. جنگ عرفانیسم با عقل و حقوق و اخلاق آنقدر واضح است که نیازی به مستندات تاریخی ندارد. پارادایم عرفانیستی پارادایمی تمامیتخواه و توتالیتر است. میخواهد در تمام شئونات زندگی اجتماعی و فردی حضور مطلق داشته باشد. انسانها از مسائل فردی تا روابط اجتماعی و حتی جنسی خود، باید پیرو مطلق ایده عرفانیسم باشند و گرنه در ظلمات گرفتار خواهند شد. این یعنی ضدیت با هر آنچه غیر از من است!
خواهش می کنم یادآوری 1 نوشته مرا به دقت بخوانید.
هشت- بنگرید به یادآوری 1 مجددا.
نه- دوست ندارم در مقام متهم مورد پرسش واقع شوم!
ده- دوست عزیز! آیا شما میدانید من طالب چه هستم؟ اصلا منظور من را از آن مقاله فهمیده اید؟ من نگفته ام که طالب رهایی از مذهب هستم. گفته ام که برخی برای رهایی از بندهای مذهب، به عرفان پناه می برند غافل از آنکه عرفان نیز بندهای خود را دارد. غرضم این است که هر عقیده ای وقتی به شکل ایده ئولوژی در آمد، بند خواهد بود. ببینید! بعضی ها از مذهب فرار می کنند به این علت که مثلا مذهب می گوید صبح بیدار شو. وضو بگیر. دو رکعت نماز بخوان. و الخ. اینها برایش بند می شود؛ فرمی که در آن گرفتار می آید. با خود می گوید عرفان این بندها را ندارد. ولی وقتی همین عرفان شکل آیینی و ایده ئولوژیک برایش پیدا می کند (حقیقت تبدیل به طریقت می شود)، بندهایی از نوع دیگر پدیدار می شوند. ریشت را اصلاح نکن. لباس اینطور بپوش. تسبیح بگیر. به جای 17 رکعت نماز، 1700 بار بگو «هو» و الخ. منظورم این است که هر چند تا حدودی با شما موافقم که دین و عرفان می توانند رهایی بخش باشند، اما کارکرد ایده ئولوژیک آنها مقید کننده بوده است و انسانها را در بند کرده است. استیلایی که از آن سخن می گویم همین است!
باز هم گفت و گو خواهیم کرد! |