فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
سه‌گانه‌ای برای مرگ (۱)

 

 

انسان زاده شدن، تجسّد وظیفه بود

احمد شاملو

 

ورود

عکاس: هادی شبابیچرا به مرگ می اندیشیم؟ «شاید آن ساحلی که آدمها در آن آرام سکونت دارند، همان مرگ است؛ من از شنا در این دریای متلاطم خسته شده ام». چند سال پیش گفتم: «مرگ - این هدیه بی چون و چرا - به رهایی، آخرین امکان است. و مبادا که بود آغازی از پس خانه مرگ.» و حالا در جواب اینکه چرا به مرگ می اندیشیم، جمله ای از فیلم «یک بوس کوچولو»ی بهمن فرمان آرا را می نویسم. ویلیام جیمز هم می گوید: «پشت هر چیز، شبح عظیم مرگ جهان گستر هست؛ سیاهی فراگیر!» اما واقعا چرا به مرگ می اندیشیم؟ و آیا این اندیشیدن به معنای ترس و دلهره نیست؟! فکر می کنید چرا در آغاز این نوشتار، جمله ای از شاملو را آوردم؟ جدای از تعابیر ادبی و رمانتیک از مرگ، دلیلی را که اینک و در این لحظه از زمان زندگیم برای اندیشیدن درباب مرگ می آورم، دلیل موجهی می دانم؛ دلیلی که فارغ از شاعرانگی، معطوف به نوعی کنش در حوزه عمومی است. ماندن در تعابیر عارفانه و عاشقانه از هستی، ما را از عمل معطوف به اصلاح و تغییر باز خواهد داشت. چاره کار، گذار از لذت گرایی انفعالی و شخصی به لذت جویی فعال در عرصه اجتماع است. و فکر میکنم به خصوص برای ما ایرانیها که اسیر منتالیته خویش هستیم، رسیدن به چنین تحلیلی بسیار دشوار باشد. اما باز هم دلیلی نمی بینم که از کشیدن بحث به آن سو خودداری کنم. شاعرانگی درباب مرگ بسیار آسان و دلکش و حتی زیبا است. اما اندیشندگی درباب آن کاری است ورای اصل لذت! و به تعبیر شاملو، «تجسد وظیفه است». شاملو میخواهد بگوید، انسان زاده شدن، مساوی است با ضرورت اندیشندگی درباب مرگ. و من در سالروز تولدم میخواهم به مرگ بیندیشم! شاید سالهاست به جای آنکه «به» مرگ بیندیشیم، «از» مرگ اندیشیده ایم.

 

خدایگان و بنده

هگل در بخشی از «خدایگان و بنده»1 می نویسد: «... کار شکل می دهد و می پرورد. کار، جهان را دگرگون و متمدن، و انسان را تربیت می کند. انسانی که بخواهد کار کند، یا باید کار کند، باید بر غریزه خود که او را به مصرف کردن فوری عین خام وا می دارد، مهار بزند...» این همان چیزی است که تجسد وظیفه می نامیم. «... در جریان کار، او چیزها را دگرگون می کند و در عین حال خود دگرگون می شود. او با دگرگون کردن و تربیت کردن خویش، چیزها و جهان را دگرگون می کند.» در یادداشت قبلی ام، از حقیقی بودن و آگاهی سخن گفتم. هگل کار را نوعی جنبه عینیت بخش به آگاهی تلقی می کند که «آگاهی» با آن به پایندگی در می آید. کار در این نگاه، نه صرفا بعد تولید ملموس کالا یا انجام خدمات، که اندیشیدن و تفکر را نیز در بر می گیرد. اما آن اندیشه و تفکری که نمود بیرونی اش کنشی تحول خواهانه است. امروزه نیز مفاهیمی چون دانشکار (کارگر دانش) Knowledge Worker دال بر همین مضمون هگلی می تواند باشد. «انسان تک ساحتی»2 هربرت مارکوزه یک کتاب فلسفی است، اما مبنای عمل سیاسی در جنبش دانشجوی 68 قرار گرفت. پس کار را باید در چنین معنای وسیعی دید و کاوید.

هگل در همان کتاب می نویسد: «... پس تنها با کار و در کار است که انسان خود را به طور عینی به عنوان انسان تحقق می بخشد. تنها پس از ایجاد یک عین ساختگی است که انسان خود را به طور واقعی و عینی - چیزی بالاتر از یک موجود طبیعی و غیر از یک موجود طبیعی [باز می یابد]. پس به سبب کار است که انسان موجودی فوق [العاده] واقعی و آگاه از واقعیت خویش است.» با تأکید بر واقعی بودن و آگاه بودن، هگل در ادامه می نویسد: «بدین دلیل تنها کار است که انسان را از حیوان ممتاز می گرداند و تربیت میکند. بدین دلیل انسان تربیت شده، انسان کمال یافته و خشنود از کمال خویش، نه ارباب بلکه بنده یا دست کم کسی است که بندگی کرده است...» و سرانجام اشاره می کند که: «... اگر تاریخ انسان، تاریخ کار اوست، و این کار فقط به آن شرط، تاریخی و اجتماعی و انسانی است که بر ضد غریزه یا نفع بی واسطه (فوری) کارگر انجام گیرد، کار باید در خدمت دیگری و اجباری و انگیخته اضطراب از مرگ باشد. تنها این کار است که انسان (بنده) را آزاد، یعنی انسانی منش می گرداند...» هگل به زیبایی معنای زندگی را با مسئله حقیقت، آگاهی و عمل تصویر می کند و جای مرگ را هم در آن خالی نمی گذارد. زیرا که هستی و نیستی دو روی یک سکه اند و به قول کامو نمی توان از پشت و روی این سکه، فقط یکی را برگزید. بگذارید سخنان زیبای هگل را باز هم بخوانیم: «... ترسیدن و حتی دانستن اینکه آدمی از مرگ ترسیده، کافی نیست. زندگی باید تابع ترس باشد. ولی اینگونه زیستن خدمت کردن به کسی است که آدمی از او می ترسد و اضطراب در دل آدمی می افکند یا مظهر اضطراب است؛ یعنی خدمت کردن به یک ارباب است. و خدمت به یک ارباب همان اطاعت از قوانین اوست. بدون این خدمت، اضطراب نمی تواند وجود را دگرگون کند و وجود هرگز نخواهد توانست از حالت اضطراب آمیز ابتدایی خود پیش افتد. این با خدمت به دیگری و با "بیرونی" ساختن خویش و با همبستگی با دیگران است که آدمی از چنگ هراس اسارت آوری که اندیشه مرگ بر جان او چیره می کند، رها می شود... از سوی دیگر بدون کار، هراس به حالت درونی و گنگ باقی می ماند و آگاهی برای "خود" موجود نمی شود...» هگل معتقد است که بدون "کار"ی که جهان عینی و واقعی را دگرگون کند، انسان نمی تواند خویشتن را به طور واقعی دگرگون کند و اگر هم انسان دگرگون شود، دگرگونی او درونی و خودمانی، یعنی صرفا ذهنی و تنها مکشوف بر خود او و گنگ می ماند و سودی به دیگران نمی رساند. نتیجه این دگرگونی درونی و به تعبیر هگل "خودمانی" این است که فرد با جهان دگرگون نشده و با دیگرانی که با این جهان دگرگون نشده همبسته اند، در ستیز و ناسازگاری باشد. در نتیجه چنین فردی، بیخرد و بزهکار می شود و واقعیت و آگاهی، بیخردی و بزهکاری را نابود خواهد کرد. به عبارتی جامعه این فرد را نخواهد پذیرفت و او را طرد خواهد کرد. هگل می گوید، این آگاهی که ما از آن سخن می گوییم، نباید هراس مطلق از مرگ باشد، بلکه باید مزه نوعی اضطراب باشد که فرد بتواند آزاد باشد و زندگی انسانی داشته باشد. او می گوید: «انسانی که اضطراب از مرگ را حس نکرده باشد نمی داند که "جهان طبیعی داده" دشمن اوست و در پی کشتن و نابود کردن اوست و ذاتا از آن که او را به طور واقعی خشنود کند، ناتوان است. پس چنین انسانی در بن دل، با جهان داده همبسته می ماند. او حداکثر می خواهد جهان را اصلاح کند یعنی جزئیات آن را تغییر دهد، و در آن تعدیلات جزئی به عمل آورد بی آنکه خصایص ذاتی و اساسی آن را دگرگون کند. این انسان در مقام اصلاح طلب زیرک و ماهر و حتی همچون مردی همرنگ جماعت عمل خواهد کرد ولی هرگز انقلابی راستین نخواهد بود.» تغییر انقلابی جهان در این رویکرد، متضمن نفی و پرهیز از پذیرش جهان داده در مجموع خویش است. ریشه این نفی مطلق، چیزی جز ترس مطلقی که خدایگان بر دلها می افکند نیست. خدایگان به تعبیر هگل بنده جهانی است که خود ارباب آن است. به قول مولوی: جمله شاهان، بنده بنده خودند!

پس تنها مرگ، آزادی از این بندگی را به ارمغان خواهد آورد. باز به قول مولوی: دردی است، غیر مردن آن را دوا نباشد. اما هگل نکته جالبی پیش می کشد. او می گوید ارباب نمی تواند هرگز از زیست-جهان خود جدا شود و اگر این زیست-جهان نابود شود، او نیز با آن نابود خواهد شذ. تنها بنده است که می تواند از جهان خدایگان برتر رود و نابود شود. تنها بنده می تواند جهانی را که او را در بندگی شکل می دهد و ثابت نگاه می دارد، دگرگون کند و جهانی بیافریند که خود آن را شکل دهد و در آن آزاد باشد. و بنده به آن جهان نخواهد رسید مگر به وسیله کار اضطراب آمیز که در خدمت ارباب انجام می دهد. دگرگونی جهان بنده و شرایط تازه، به او امکان می دهد تا به نبرد رهایی بخش در راه شناخته شدن ارج خویش که پیش تر، از ترس مرگ، از آن روی برتافته بود، دست یازد. بگذارید آخرین جملات این بخش را از خود هگل نقل کنم: «... پس تنها آگاهی، که نخست وابسته و خدمتگزار و چاکرانه بود، در فرجام کار، کمال مطلوب انسان را که خودآگاهی آزادکام و مستقل است و بدینسان حقیقت آن را پدید می آورد، تحقق خواهد بخشید.» شاید با این تفاصیل، باز خواندن مطلب قبلی من، خالی از فایده نباشد!

 

دیالکتیک عشق

اما ظاهرا هر گونه تلاشی برای اندیشیدن محض درباره مرگ، بی نتیجه می ماند. کما اینکه خود هگل نه تنها در پدیدار شناسی روح و در بحث قدرت (خدایگان و بنده) که در دیالکتیک عشق هم از مرگ سخن به میان می آورد: «مرگ خود عشق است. در مرگ است که عشق مطلق آشکار می شود.» پس ظاهرا نمی توان و نباید رویکرد رمانتیک به مرگ را هم نادیده گرفت.

 

آرام باش... چیزی نیست!

وقتی در متون کلاسیک پرسه می زنیم، گونه های مختلفی از مواجهه اندیشمندان را با مسئله مرگ مشاهده می کنیم. یکی از این ها، رویکردی است پندآمیز و نسبتا اخلاقی و میخواهد به بشر ضعیف النفس که در هراس از مرگ چونان کودکی می گرید و می نالد بگوید که نترس! از جمله فیلسوفانی که اینگونه به قضیه نگریسته اند می توان به سقراط، افلاطون و سنکا اشاره کرد. در میان اینان، سومی کمتر شناخته شده و ترجمه شده است. سنکا Seneca فیلسوفی رواقی است که آثار متعددی درباب مرگ دارد. از جمله مهمترین آنها یکی «در باب دهشت های مرگ» و دیگری «در باب ستاندن جان خویش» است.3-4 در مقاله دهشت های مرگ، سنکا فرد را به آرامش در برابر مرگ فرا می خواند. او می گوید که اکثر آدمیان در نوسان میان هراس مرگ و سختیهای زندگی، حیات خود را در فراز و نشیب ذلت طی می کنند؛ آنان به زیستن رغبتی ندارند و با این حال نمی دانند چگونه بمیرند. او در واقع می کوشد ما را نصیحت کند که به نعمت زندگی چندان دل نبندیم و بکوشیم تا با طرد همه دل نگرانی ها، زندگی را در کل بر وفق مراد خویش کنیم. او خیلی صادقانه به ما می گوید: «هیچ نعمتی دارنده اش را سعادتمند نخواهد کرد، مگر آنکه او در ذهنش با امکان خسران آن کنار آمده باشد. از این رو، روح خویش را در برابر آن بداقبالی ها که گریبان قدر قدرت ترین ها را نیز خواهد گرفت، سخت و مقاوم ساز.» البته چنین رویکردی را ما در ادبیات عرفانی و حتی زمینه دینی جامعه خود و نیز سایر جوامع و ادیان نیز می بینیم؛ رویکردی که زندگی را خوار نمی شمارد، ولی آن را چنان ارزشمند نیز نمی داند که آدمی از ترس از دست دادنش بر خود بلرزد و زانوی غم بغل گیرد. سنکا نیز تأکید می کند که مرگ سرافرازانه و آرام مهم است. همان چیزی که فرمان آرا در «یک بوس کوچولو» کوشیده بود نشان دهد: «اگر وجدانت آرام باشد، مرگ مثل یک بوس کوچولو است.» دغدغه استاد شبلی در آن فیلم این نبود که میمیرد. می خواست بداند چگونه و در کجا خواهد مرد و آیا این مرگ برازنده او است یا نه.

سنکا در مقاله دیگرش درباره ستاندن جان خویش، به مسئله خودکشی اشاره میکند. او معتقد است که زندگی شرافتمندانه ناتمام نمی ماند. او بانگ بر می دارد: «هر جا سرای فانی را ترک کنید- مشروط بر آنکه با افتخار و سربلندی ترکش کنید...» تحلیلهای سنکا در بسیاری مواقع، از آن دست تحلیلهایی که فیلسوفان به کار می برند نیست و بیشتر جنبه عامیانه دارد اما نکات نغزی در آن مضمر است: «زندگی کار مهمی نیست، تمام برده ها زندگی می کنند و حیوانات نیز. آنچه مهم است، مرگ شرافتمندانه، شجاعانه و بخردانه است...» او می پرسد که خور و خواب و خشم و شهوت را چند بار تجربه می کنیم؟ بیشمار! اما مرگ را یک بار تجربه میکنیم. عمل هر روزه آدمیان نیست پس اهمیت دارد که چگونه آن "یک بار" را تجربه کنیم. از دیدگاه سنکا، آن زندگی که شجاعت مواجهه با مرگ در آن نباشد، جز بردگی نخواهد بود. سنکا چنان با آرامش از مرگ سخن می گوید که وقتی سخنانش را می خوانی، لبخندی بر لبانت می نشیند: «مرگ نیز از جمله وظایف زندگی است!» و چنین مقاله اش را به پایان می رساند: «می بینیم که برخی مردم به زندگی طولانی خویش مباهات می کنند، اما که تاب تحمل پیرزنی را دارد که صد سالگی را پشت سر گذاشته است؟ پس زندگی به یک بازی شبیه است. چه اهمیت دارد اعمالتان چه اندازه به درازا می کشد، مهم آن است که چه اندازه خوب انجام شود.»

تا اینجا نگاه به مرگ، توأم با نوعی نگرانی و دغدغه نسبت به فاصله میان تولد و مرگ است و اینکه ما در این فاصله چه "کار" کرده ایم.

 

                                                                                                           ادامه دارد...

 

____________________________________________________

·     برای نوشتن این یادداشت، علاوه بر منابع زیرین و ذهنیات درهم و برهم خودم، از یک منبع بسیار خوب دیگر هم استفاده کرده ام که همه شما را به خواندن سطر به سطر و چندباره اش فرا می خوانم:

ç ارغنون؛ فصلنامه فلسفی، ادبی، فرهنگی (1384) شماره 26و 27. ویژه مرگ. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران

1.       هگل، گئورک ویلهلم فردریش (1358). خدایگان و بنده. ترجمه حمید عنایت. خوارزمی. تهران

2.       مارکوزه، هربرت (1378). انسان تک ساحتی. ترجمه محسن مؤیدی. امیرکبیر. تهران

3.       Seneca Epistle 4, "On terrors of death". Translated by R.M. Gummere (1917), Harvard University Press (2002).

4.       Seneca Epistle 77, "On taking one's own life". Same as the upper reference.

 


 
دوشنبه 19 دی ماه سال 1384
تأملاتی در فلسفه اخلاق

کنش حقیقت محور

 

گفتن حقیقت همواره [عملی] انقلابی است.

    آنتونیو گرامشی*

 Time Saving Truth from Falsehood and Envy

زندگی تا کی معنی دار است؟ نخستین پاسخی که به آن می‌دهم این است: تا آن زمان که دروغی در کار نباشد. شاید این نوع نگاه به زندگی و چنین برداشتی از فلسفه حیات بسیار ایده‌آلیستی و آرمانگرایانه به نظر برسد، اما به هر حال از نظر من، زندگی تا آنجا می‌تواند همچنان "زندگی" تلقی شود، که واجد صفت "حقیقی بودن" باشد. کامو در "پشت و رو" می نویسد: «مهم، انسان بودن است، ساده بودن است. اما نه، مهم حقیقی بودن است. چیزهای دیگر از جمله انسانیت و سادگی نیز در این است... دیگر خوشبختی که هم اکنون آرزویش را می کردم مطرح نیست، بلکه تنها آگاهی مطرح است.»** در واقع آن صورتی از زیستن که درون خود همواره یک "آگاهی" Conscious را بازتولید می کند، - به نظر من – ارزش زیستن دارد. آگاهی بدین معنا است که ما بدانیم و آگاه باشیم که آنچه بر ما می رود، در هر آن و هر کجا، پرتوی از حقیقت را دارد و نیز آگاه باشیم که اگر به ناگاه شمه ای از دروغ نیز بدان بیامیزد، آرام نباید بنشینیم و دست روی دست بگذاریم. آگاهی ما بر خویشتن باعث می شود مرز دروغ و حقیقت را بدانیم و این آگاهی از تن دادن ما به دروغ بر حذرمان دارد.

 آیا می‌توان پذیرفت که حیات کوتاه ما در لحظاتی بر دروغ بنا شود؟ شاید بزرگترین خطای بشر در این باشد که در لحظاتی پنهانی به خود دروغ می‌گوید و خویشتن خویش را می‌فریبد. یک بار با دوستی در این باره گفت و گو می کردم. به نظر من این اتفاق (یعنی پذیرش دروغ یا گفتن دروغ بر خویش) ناشی از غفلت است. "غفلت" وضعیت عدم "آگاهی" است. وقتی که انسان "حضور" ندارد. (در مورد بحث حضور می توانید به آثار ژاک دریدا در مورد متافیزیک حضور رجوع کنید) همین بشر هنگامی که احساس کند کوچکترین دروغی از ناحیه "دیگری" بر او وارد شده است، برآشفته می‌شود و می‌شورد. این "دیگری" می‌تواند دولت، دوست، فرزند، پدر، مادر و ... باشد.

آنچه در این نوشته کوتاه می‌خواهم بیان کنم فارغ از واکنشهایی که ما در قبال دروغ به "دیگری" ابراز می کنیم، متوجه امر سیاسی Political (به معنای عام) و دولت State به معنای خاص است. اگر این جمله کنایه آمیز ارسطو را که "انسان جانوری سیاسی است" بپذیریم، پس پرداختن به این مسئله چندان بیراه و ناکارآمد نخواهد بود.

دولت در نخستین برداشت، "قدرت سیاسی" را تداعی می کند. در نظریه سیاسی معمولاً مفهوم مقابل "دولت"، "جامعه مدنی" است که در نوشته‌های متفکرینی چون هابز و لاک به "فرد" نیز اطلاق شده است. "فرد" و "دولت" تشکیل دهنده مداری از قدرت می‌شوند. چه این قدرت، به شیوه‌ای دموکراتیک شکل گرفته باشد و چه به شیوه‌ای غیر دموکراتیک، به هر حال بدون حضور "فرد" Individual و "دولت" State ، "قدرت سیاسی" Political Power شکل نمی‌گیرد. فارغ از نگاه منطقی، اگر با رویکرد فوکویی به قضیه نگاه کنیم نیز این رابطه پابرجا است. فوکو معتقد است در روابط اجتماعی، نهادها به طور همزمان، مولد و متولد قدرت‌اند. در این مدار قدرت، میدانی از کنش ها به تعبیر بوردیو ایجاد می شود. بوردیو یکی از برجسته ترین نظریه پردازان نظریه کنش Theory of Action است. نظریه کنش در پی یافتن پاسخی به این پرسش است که انسان در اجتماع چگونه و بر چه اساسی کنش های خود را سامان می دهد. به عبارت دیگر، رفتار اجتماعی انسان تا چه پایه مبتنی بر آگاهی و انتخاب است و تا چه اندازه از موجبیت های بیرونی تاثیر می پذیرد؟*** در نظریه مربوط به کنش، ما اندکی از رویکرد ذات گرایانه فاصله می گیریم و تصوری نسبتا کارکردی یا رابطه ای نسبت به قضایا پیدا می کنیم. این باعث می شود که انتخاب ها و رفتارهای ما عقلانی شوند. عقلانیت بر خلاف آن تصور مصطلحی که از آن وجود دارد و به نوعی حسابگری انسان مدرن تعبیر می شود، ناشی از نگاهی انسان باورانه (اومانیستی) به جهان است.در رویکرد ذات گرا، قرائتی مبنا قرار می گیرد که هر رفتاری را به خودی خود و برای خود مورد ملاحظه قرار می دهد؛ آن را مستقل از جهان رفتارهای قابل جایگزینی در نظر می گیرد و تطابق میان جایگاه اجتماعی و سلیقه ها و رفتارها را به صورت مکانیکی و مستقیم تصور میکند. اما در منطق عقلانی Rational Logic همواره نوعی آینده اندیشی (و نه غایت گرایی) و ابتنا وجود دارد. در منطق عقلانی، رفتار ما بیشتر "مبتنی بر" است تا "ناشی از". به عبارت دیگر، نوعی "کنش مندی فعال" در آن جریان دارد تا اینکه صرفا "عملگرایی منفعل" باشد.

از این سخنهای بی سر و ته و ناقص من که بگذریم (!!) جان کلام در این است که عقلانیت در رفتار، به نظر من یک "وظیفه اخلاقی" Moral Duty است. ما اخلاقاً موظف هستیم که کنش عاقلانه ای در پیش گیریم. و فکر میکنم نیازی به تصریح یا اثبات نداشته باشد که به طریق اولی ما موظف هستیم که "کنش راستین" داشته باشیم. در واقع اگر عقلانیت و آگاهی جمع شود، رفتار ما اصولا باید رفتاری مبتنی بر حقیقت باشد. که البته در مورد اصالت چنین رفتاری می توان بحث کرد. زیرا می دانم که چنین رویکردی می تواند نتایج ناخوشایندی هم به دنبال داشته باشد.

در حوزه عمومی Public Sphere و در مقابل قدرت سیاسی، ما به عنوان "فرد"، وظیفه داریم که همواره زیر  علَم حقیقت سینه بزنیم و این وظیفه ای اخلاقی است. این مسئله را کسانی چون ادوارد سعید (۲۰۰۴ - ۱۹۳۵) تحت عنوان "حقیقت گویی به قدرت" (قول الحق بوجه السلطه) و دیگران نظیر آگنش هلر (فیلسوف مجار) و ... بسیار عالی توضیح داده اند. البته سعید این مسئله را بیشتر به عنوان "نقش روشنفکر"**** مطرح می کند اما من معتقدم که در روزگار مدرن، تمام شهروندان باید به این وظیفه متعهد باشند و روشنفکران در مقام رسولان سالیان دور نقش یادآوری کننده داشته باشند. (فذکّر انما انت مذکّر لست علیهم ... قرآن)

پس می کوشم کم کم سخنم را به پایان برسانم:

-          کنش ما در رابطه با "خود" و "دیگری" به حکم یک دستور اخلاقی، باید مبتنی بر حقیقت باشد.

-     این وظیفه در رابطه ما با "قدرت" – در هر شکلی – به ویژه قدرت سیاسی اهمیت و ضرورت بیشتری می یابد. ما به عنوان شهروندان جامعه مدرن موظفیم – و در عین حال حق داریم– حقیقت را فاش کنیم. دروغ را بر خود و دیگران نپذیریم.

-          بنابراین بیان حقیقت همواره جسارتی عقلانی می طلبد و همواره کنشی تحول خواهانه به شمار می رود.

-     بیان حقیقت بهترین راه مبارزه "خشونت پرهیز"non-violent  است. مبارزه با دروغ، اخلاقی ترین نوع مبارزه است که در تمام رژیم های سیاسی – حتی دموکرات ترینشان- ضرورت داشته و هرگز پایان نمی پذیرد. زیرا قدرت ذاتا امری است که با حقیقت دشمنی دارد.

-     برای مبارزه با دروغ نباید از شیوه های خشن و یا غیر اخلاقی استفاده کرد. آنکه دروغ می گوید، مهم نیست. مهم خود "دروغ" است که باید با بیان حقیقت محو و ناپیدا شود. آنکه دروغ می گوید اسیر غفلتی چه بسا ناخواسته است و وقتی در مقام قدرت سیاسی می نشیند، دشمن ما نیست بلکه حریف ما است.

-     پس می توان گفت که عصر روشن گری Enlightenment هنوز تمام نشده است. به قول ایمانوئل کانت، روشن نگری، خروج آدمی است از نابالغی خویش. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری. او فریاد بر می دارد: "دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش؛ این است شعار روشن نگری". آن فهمی که کانت از آن سخن می گوید، همان چیزی است که از آن به آگاهی تعبیر می کنیم و انسان آگاه یعنی انسان آزاد؛ یعنی همان ابر انسان!

شاید ادامه منطقی این بحث، بحث حقیقت و آزادی باشد که ریمون آرون می پردازد. بیان آن به مجالی دیگر...

 

 

پی نویسها:

________________________________________________

* "Telling the truth is always revolutionary." Source: www.theory.org.uk/ctr-gram.htm

** کامو، آلبر (۱۳۸۰). پشت و رو؛ ترجمه عباس باقری. فرزان روز. تهران

*** بوردیو، پیر (۱۳۸۱). نظریه کنش؛ ترجمه مرتضی مردیها. نقش و نگار. تهران

**** سعید، ادوارد (۱۳۸۰). نقش روشنفکر؛ ترجمه حمید عضدانلو. نشر نی. تهران


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179967


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...