من نمی اندیشم؛ پس من می میرم
● چنین گفت نیچه
بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود! امّا «بهنگام بمیر!» آموزه ای است هنوز با طنینی ناآشنا.7 فردریش نیچه
اعتراف می کنم که هرگز جرأت نکرده ام درباره نیچه سخن بگویم. هرچه خوانده ام لذت محض بود و چنان در این لذت غرق بودم که نفهمیده ام چه خوانده ام و چه بر من گذشته است... همه بیهوشی و مدهوشی از نبوغی چنین ستبر که به رغم روح پوچ گرایانه اش سرشار از لحظات زیسته Lived Moments یک انسان است که با تمام وجود بر روح و روان خواننده می کوبد! نیچه در نگاه من جزو آن سه چهار آدمی است که نمی توان فهمیدشان. فروید و مارکس هم از این جمله اند. هر چند نه چپم و نه مارکسیست و نه حتی روشنفکر!! اما بر آنم که اینان تحولاتی ژرف در سازمان فکری بشریت ایجاد کردند. و البته ناگفته نگذارم که اینان نیز میراث داران خلاق گذشتگان خویش بودند.
نیچه بسیار طناز بود؛ فیلسوفی که طنزی بسیار زیرکانه داشت. در جایی می گوید: «زمین پر است از زایدان! بس- بسیاران زندگی را تباه کرده اند. بادا که به طمع "زندگی جاوید" ازین زندگی درگذرند!»8 بخشی از دیدگاههای نیچه در باب مرگ، نگاهی فلسفی – شعری است: فلسفی از نظر رویکرد و محتوا و شعری از نظر فرم و بیان. مثلا در همان کتاب باز می گوید: «همه مرگ را سترگ می انگارند. اما هنوز مرگ را جشن نگرفته اند. آدمیان هنوز نیاموخته اند که زیباترین جشن ها را مقدس شمارند.» این نوع نگرش، خاص نیچه نیست. مولوی نیز چنین نگاهی به مرگ دارد. او می گوید: «مرگ من، عروسی من با معشوق جاودانه است.» و وصیت می کند که در مرگش عزا نگیرند بلکه به شادی و رقص و نواختن دف و رباب و نی بپردازند. کما اینکه می بینید هر سال در قونیه و در آرامگاه او چنین می کنند؛ میزنند و می رقصند! اصلا شب مرگ مولانا را «شب عروس» می نامند. بگذریم... نیچه گاه زنهارمان می دهد با همان لحن و آوا: «دوستان من! مباد که مرگ تان کفران انسان و زمین باشد. از انگبین روان تان چنین درخواست دارم.» آری نیچه بر آن است که همه چیز پوچ است. همه چیز رو به پایان است. او به یاد مان می اندازد که هنوز بیداریم و زنده ظاهرا – اما در گورخانه ها! و بر می خیزد به جنگ با همه باورهای کهن که نقض شان احساس گناه در ما ایجاد می کند. او هشدارمان می دهد که بشکنیم لوح های کهن دینداران را.
او انسان را گاه مسخر کلمات خویش ساخته است. به آنهایی که می گویند زندگی ارزش زیستن ندارد فریاد برآورده که آآی! خودتان ارزش زیستن ندارید؛ پس بمیرید! در کتاب غروب بت ها می نویسد: «مرد تبهگن به جای آنکه به سادگی بگوید: "من دیگر ارزشی ندارم." ، دروغ اخلاقی در دهان وی می گوید: "هیچ چیز ارزشی ندارد... زندگی بی ارزش است"... چنین داوری ای سرانجام به خطری بزرگ بدل می شود زیرا آلودگی زاست و ...»9 در دانش شاد می نویسد: «زندگی چی ست؟ زندگی – یعنی، فرو انداختن از خود چیزی را که خواهان مردن است.» این همان چیزی است که نیچه تحت تأثیر شوپنهاور آن را بیان می کند. هرچند نیچه شوپنهاور را نیز نفی می کند اما تاثیر او بر نیچه غیر قابل انکار است. شوپنهاور در همان مبحث خواهش زیستن می گوید که زندگی خواهش زیستن است. میلی است در درون انسان که او را به رد و نفی مرگ فرا می خواند. جالب آنکه اگر ژرف تر بنگریم این دیدگاه شوپنهاور در فروید نیز تاثیر فراوانی داشته به حدی که یکی از بنیادی ترین مفاهیم در دستگاه فکری فروید مساله "غریزه زندگی" Eros است که اشاره به همان خواست زندگی دارد. فروید با تاثیر پذیری از شوپنهاور و نیچه فلسفه خود را تکمیل کرد و خواست مردن یا "غریزه مرگ" Ethos را نیز مطرح ساخت و گفت که این هر دو در درون آدمی در Ego وجود دارد. برگردیم به نیچه: «زندگی – یعنی، سنگدل و بی گذشت بودن نسبت به هر آن چه رو به پیری و سستی گذاشته است... زندگی مگر نه آنکه خوار داشتن میرندگی ست و نکبت زدگی و سال خوردگی؟ مگر نه همواره قاتل بودن است؟ - و با این همه، موسای پیر [در ده فرمانش] گفت: "قتل مکن"!» منظور نیچه این است که زندگی، کشتن مرگ است. نیچه نیز خودکشی را "یک رفتار طبیعی بدیهی" می داند که باید به نام پیروزی عقل، احترام بر انگیزد. همانگونه که احترام بر می انگیخت آنگاه که فیلسوفان برجسته یونانی و دلیر ترین میهن پرستان رومی با خودکشی می مردند. او در کتاب بشری- بس بسیار بشری می نویسد: «... چه احترامی دارد از امروز به فردا رفتن و با نگرانی سفارش های پزشکان را دنبال کردن و تن به زندگی نکبت بار دادن، بی داشتن نیرویی برای نزدیک شدن به هدف زندگی خود، - اینها پر اند از بهانه های گریز از خودکشی: و این گونه با کسانی چرب زبانی می کنند که عاشق زندگی اند.»
● فروید و تابوی مرگ
آیا بهتر نیست که در واقعیت و در اندیشه هایمان، جایگاهی را به مرگ بدهیم که شایسته آن است، اهمیت نگرش ناخودآگاه به مرگ را که تا کنون چنین با جدیت آن را سرکوب کرده ایم، کمی بارزتر کنیم؟ چنین کاری، در واقع، دستاورد چندان بزرگی به نظر نمی آید، بلکه در جنبه هایی بیشتر گامی است به پس؛ پسرفتی است، ولی ارزنده است، چرا که وضع و حال واقعی را در آن به حساب آورده ایم. 10 زیگموند فروید
فروید در توتم و تابو 11 مسأله تابوی مردگان را پیش می کشد و نشان می دهد که بدویان چگونه مرگ و انسان مرگ آلوده را نجس می شمردند. مثالهای زیادی در این باب می زند که بیان آنها در این مجال نمی گنجد. به طور کلی ترس از مرگ و تابوی مرگ، همواره باعث می شده که انسانها از آن بگریزند. رسوبات آن را اکنون نیز در میان ادیان و اقوام جهان می بینیم. جای دوری نمی روم؛ فکر می کنید فلسفه عده وفات چیست؟ شاید دلایل فقهی و شرعی زیادی بر آن اقامه کنند. اما دلیل روانشناختی آن چیست؟ چرا زنی که شوهرش مرده، تا مدتی پس از مرگ شوی خویش نمی تواند با مرد دیگری ازدواج کند؟ به نظر من این ناشی از همان نگرش تابویی به مرگ است. شاید بگویید پس عده طلاق چه؟ باز هم می گویم طلاق نیز نوعی تابو است همان گونه که ازدواج تابو است و بکارت تابو است و خیلی چیزهای دیگر. وگرنه چه فرقی می کند زنی یک ساعت پس از طلاق با شوهرش به عقد مرد دیگری درآید یا یک ماه بعد؟ گفتم که دلایل زیادی می آورند، مثلا می گویند، ممکن است زن، حمل داشته باشد، اما واقعا چه فرقی می کند؟ اگر پس از طلاق، زن حمل داشته باشد، آیا در حکم و آن واقعه حقوقی (طلاق) خللی وارد می شود؟ به هر رو.. باز گردیم به مرگ!
فروید یک عامل بیگانگی بشر (از جهانی که در آن می توان شاد و خوب بود) را مغشوش شدن نگرش او نسبت به مرگ می داند. او در مقاله ای با عنوان اندیشه هایی در خور ایام جنگ و مرگ 12 به طرح این مسأله می پردازد. ما همواره می خواستیم مرگ را از زندگی حذف کنیم. این را فروید می گوید. همواره می گفتیم که مرگ پیامد ضروری حیات است، مرگ دین همه ما به طبیعت است... مرگ رخدادی طبیعی و انکارناپذیر و اجتناب ناپذیر است. لیکن همواره عادت کرده بودیم چنان رفتار کنیم که گویی مرگ این گونه نیست. ما یقینا گرایش داشتیم که به مرگ نیندیشیم. می کوشیدیم مرگ را لاپوشانی کنیم. اینها را فروید در آن مقاله به خوبی بیان می کند و به زعم او، مکتب روانکاوی Psycho-analysis این نظر را مطرح می سازد که اساسا هیچ کس باور ندارد که خواهد مرد. به بیان دیگر، هر یک از ما در ضمیر ناخودآگاهش خویشتن را فناناپذیر می پندارد.
همانطور که میدانید فروید در مطالعات روانکاوانه خویش، آدمی را دارای دو غریزه اصلی می داند: یکی غریزه زندگی Eros و دیگری غریزه مرگ Ethos. آنچه ما را به عشق، میل جنسی، قدرت طلبی، نیکوکاری، فعالیت اجتماعی و کارهایی از این دست می کشاند، همان رانه (غریزه) زندگی است و در مقابل، آنچه ما را به خودکشی، خشونت، قتل، جنگ، حسادت، کینه و ... می کشاند، رانه مرگ است. فروید نخست ایده رانه زندگی را مطرح نمود و بعد به این نتیجه رسید که چیزهایی باقی می ماند و آنها لزوما در ردیف کنشهای برخاسته از رانه زندگی نمی گنجند و در آنها میل به تخریب و ویرانگری به نحو بارزی هویدا ست. پس به رانه مرگ پی برد. در کتاب ناخوشایندی های فرهنگ 13 (تمدن و ناخرسندیهای آن) می نویسد: «بر مبنای گمانه زنی هایم در باب آغاز و منشأ حیات و توازن های زیست شناختی، نتیجه گرفتم که باید غیر از آن غریزه ای که جوهر حیات را حفظ می کند و آن را با واحدهایی پیوسته بزرگتر پیوند می زند، غریزه ای دیگر، در تضاد با اولی وجود داشته باشد که جویای انحلال و در هم فرو ریختن این واحدها و احاله دادنشان به وضعیتی ازلی و غیر ارگانیک باشد. یعنی باید غیر از اروس، نوعی غریزه مرگ instinct of death در میان باشد...» اما تبیین این ایده کار ساده ای نبود. تجلیات اروس به قدر کفایت چشمگیر و پر هیاهو بودند اما غریزه مرگ تنها فرض-داشتی به شمار می آمد که هیچ سند و مدرکی برایش نمی شد آورد. حتی در زمینه رفتار هایی چون سادیسم و یا مازوخیسم، نیز فروید نمی توانست با قاطعیت از غلبه رانه مرگ سخن بگوید. فرض وجود رانه مرگ در محافل روانکاوی با مخالفت روبرو شد. زیرا مثلا در همان مورد سادیسم و مازوخیسم، غلبه نوعی شهوت اروتیک کاملا مشخص است و این ناگزیر در حیطه اروس هم میگنجد! فروید سنگ بزرگی برداشته بود. اما شاید تنها سنگ بزرگی بود که یک نفر در تاریخ برداشت و زد! بقیه سنگهای بزرگ، همه نشانه نزدن بود! از ابراز علاقه شخصی ام به فروید که بگذرم، می توانم چیزهای دیگری از او در باب مرگ را بنویسم. اما افسوس که ارادت از یک سو و ترس از بیان ناروا از سوی دیگر، مرا در نوشتن این بخش دچار تزلزل و ترس کرده است. حال یک سوال داخل پرانتز از شما! به نظر شما "ترس" ناشی از رانه مرگ است یا زندگی؟ ... دقیقا همین تردیدی که الان به آن دچار شده اید، هنگام طرح ایده رانه مرگ از سوی فروید، گریبان خودش و دیگر روانکاوان را هم گرفت.
فروید تحلیل جالبی دارد. او می گوید انسان متمدن از سخن گفتن درباره مرگ در برابر انسان محتضر اجتناب می ورزد حال آنکه کودکان چنین محدودیتی را رعایت نمی کنند حتی به خود اجازه می دهند که اشخاصی را هم که دوست دارند، از مرگ بهراسانند:"مامان جان وقتی بمیری، فلان کار یا بهمان کار را میکنم". اما فرد متمدن بی شک خود را سنگدل خواهد یافت اگر در مورد مرگ کسی فکر کند. فروید به خوبی رفتار ما را در برابر مرگ تحلیل می کند: «ما بنا بر عادت، بر پیش بینی ناپذیر بودن علت مرگ تأکید می کنیم؛ مرگ نتیجه تصادف یا بیماری یا عفونت یا کهولت است. این تأکید مبیّن تلاش ما برای فروکاستن مرگ از یک "ضرورت حتمی" به یک "پیشامد احتمالی" است»14 که از قضا بر سر فرد مرده آمده است. نگرش ما به فرد مرده، مانند کسی است که کار شاقی انجام داده است! دیگر از او خرده نمی گیریم. از سر تقصیرات احتمالی اش می گذریم. اعلام می داریم که "پشت سر مرده حرف زدن کار قبیحی است" و در مجلس ترحیم اش فقط ذکر خیرش را می کنیم. مثلا نمی گوییم "ایشان یک نزول خور بودند" بلکه می گوییم "ایشان در تمام مدت فعالیتشان در بازار از کار خیر غافل نبود!" دریغا که عنایت کردن به مردگان (عنایتی که در هر حال نیازی به آن ندارند) برای ما مهمتر از بیان حقایق و بذل عنایت به زندگان است.
فروید معتقد است: «این نگرش ما در خصوص مرگ، بر زندگیمان بسیار تأثیر می گذارد. هنگامی که ارزشمندترین مزیتِ بازیِ زندگی کردن – یعنی برخورداری از حیات- را نتوان به مخاطره انداخت، آنگاه دیگر زندگی ارزش خود را از دست خواهد داد و علاقه بر نخواهد انگیخت. زندگی امری سطحی و بی محتوا خواهد شد، درست مثل عشوه گریِ آمریکائیان که از ابتدا معلوم است به هیچ کجا نخواهد انجامید، بر خلاف رابطه عاشقانه اروپاییان که هم عاشق و هم معشوق باید پیامدهای جدی آن را دائما در نظر داشته باشند. پیوندهای عاطفی، شدتِ تحمل ناپذیرِ سوگ، ما را از به مخاطره انداختن خودمان و وابستگانمان بر حذر می کند. ما جرأت اندیشیدن به بسیاری کارها را که پر مخاطره اما در واقع لازم هستند، نداریم؛ کارهایی از قبیل کوشش برای پرواز، سفر به سرزمینهای دور دست یا آزمایش با مواد منفجره. این فکر که در صورت رخ دادن یک فاجعه چه کسی جای پسر را برای مادر، جای شوهر را برای همسر و جای پدر را برای فرزندان خواهد گرفت، ما را از انجام دادن هر کاری ناتوان می سازد. بدین سان گرایش به ملحوظ نکردن مرگ در پیش بینی هایمان درباره زندگی، همچنین به چشم پوشیدن و ملحوظ نساختن چیزهای دیگر نیز منجر می شود...»
از نظر فروید ناتوانی ضمیر ناخودآگاه ما باعث نپذیرفتن مرگ خود می شود. حتی ما در برخی مواقع نگاه دوسو گرانه داریم. خواهان مرگ یک عده هستیم که عموما با آنها دشمنی و کینه دیرینه داریم و از مرگ آنها اصلا ناراحت نمی شویم ولی در برابر آشنایان و کسانی به ما نزدیک ند و دوستشان داریم، از مرگ بیزاریم و می هراسیم. پس بیایید بار دیگر جمله ای را که در آغاز این بخش از فروید آوردم، بار دیگر بخوانیم.
این بخش از یادداشتم را با ضرب المثلی که فروید برای ما نقل می کند، به پایان می برم: «این ضرب المثل قدیمی را به یاد داریم که: "اگر میخواهید صلح را پابرجا نگه دارید، خود را برای جنگ مسلح کنید". اقتضای زمانه ما این است که ضرب المثل یاد شده را به این صورت تغییر دهیم: "اگر میخواهید تحمل زندگی را داشته باشید، خود را برای مرگ آماده کنید"».
● رکوئیم موتسارت
رکوئیم از واژه Requies لاتین به معنای "آرام باش" مشتق شده است و در اصطلاح موسیقی، سرودی را گویند که برای طلب آسایش روان مرده می خوانند. هر رکوئیم قاعدتا از سیزده بخش ولی معمولا از نه قسمت تشکیل می شود. این نه قسمت بر حسب موضوع آنها بدین قرارند:
پیش درآمد Intriot
سرودی در استرحام از مسیح Kyrie
تدریجی، با کشش Traet
توالی چند فراز از خوشاهنگ در یک میزان Sequence
سرودی که هنگام اهدای نان و شراب (سمبل بدن، خون و روح) به خدا در کلیسا می خوانند Offerturiem
آخرین قسمت یک آواز مذهبی Sanctus
چهارمین قسمت یک مس (Messe) Benedictus
بره خدا Agnus Dei
سرودی که هنگام دریافت قربانی خوانده می شود Communion
موتسارت در سال 1791 به ساختن رکوئیم آغاز کرد و فقط تا قسمت Kyrie آن را نوشته بود که مرگ فرا رسید. پس از او شاگردش Sussmayer رکوئیم را دنبال کرد و به پایان رساند. به سال 1793 یعنی دو سال پس از مرگ موتسارت بود که رکوئیم برای نخستین بار اجرا شد. قسمتهای معروف و مهم و موثر رکوئیم موتسارت عبارتند از Dies irae (روز رستاخیز) ، Tuba mirum (شیپورها به صدا در می آیند) و Lacrimosa (اشکبار).
موتسارت در نامه ای به پدرش می نویسد: «من به خبرهای خوب امید می بندم، هرچند همیشه عادت داشته ام که بدترین حالت هر چیز را در نظر مجسم کنم. چون مرگ، هدف حقیقی و نهایی زندگی ماست؛ از چند سال پیش چنان به این بهترین دوست حقیقی بشر خو گرفته ام، که صورتش دیگر نه تنها برایم هیچ ترسناک نیست، بلکه بسیار آرامش دهنده و تسلی بخش است و من خدا را سپاس می گویم که این خوشبختی را به من بخشیده... هیچ گاه نشده که به بستر بروم و نیندیشم که فردا ممکن است دیگر زنده نباشم؛ و با این حال، هیچ یک از کسانی که مرا می شناسند، نمی توانند بگویند که من در زندگی خود، دلتنگ یا اندوهگین هستم.»(4 آوریل 1787)15
● برگی از کهنه نوشته ها به جای سخن پایانی
من در جستجوی مرگ خود هستم، تو را میخواهم چه کار؟!
یک نفر پرسید: آقا ببخشید، ساعت چنده؟ گفتم: پنج و نیم. و پله ها را بالا رفتم. تاریک بود؛ حتی در پنج و نیم عصرگاهان. دخترکی با سه چرخه اش از برابرم گذشت. و پله ها را پایین رفتم. توپی کنار پایم رسید. پسرکی تماشایم می کرد؛ گویا توپ از آن او بود که پایی از روی بی اعتنایی به آن زدم و توپ به طرف او رفت. و راه می رفتم... هرچند نتوانم، اما به خدا فراموشت خواهم کرد... (20/3/81)
همگان رفتنی اند...
همه می روند، همه... آری، به راستی همه!
و آنکه میماند، مفهومی گنگ و خاموش است
که منم!
همه می روند، تو نیز می روی. شاید زودتر از همه؛
و سرانجام من می مانم با دستانی خالی
که هنوز حضور دستهای تو را در خویش احساس می کنند.
من می مانم، تنها با غزلهایم و نامه هایم
و خاطره هایی که تو برایم ساختی...
غزلهایم و نامه هایم، پاره می شوند، حتی میسوزند...
شاید حتی خاطره ها را نیز بتوانی از من بستانی،
اما در پایان
باز هم تنها منم در میان تن ها
که می مانم! (14/4/81)
باری این همه نوشتیم اما باز سرانجام این شاعرانگی است که رهایمان می کند. بی آنکه رها شویم از بند خانه و کاشانه و مرز و میهن؛ بدون گذر از کنار سایه مان، نمی توانیم مرگ را چون شرابی جانفزا بنوشیم. بی آنکه گوشهای خویش را بگیریم تا صدای بوقها و نواها و جیغ ها و ناسزاها و سخنرانی ها را نشنویم، پژواک مرگ را هرگز نمی توانیم در درون خویش بنیوشیم. شاعرانگی ست که رهایمان می کند. شاعرانگی است که می میراند. شاعر شو! این است توصیه صفیر مرگ. هرچند شاعران را دوست ندارم. اما همیشه یک شاعر مرده، اشارتی است به مرگی در آرامش. شعر شاعر مرده را بخوان و زان پس جوهره حیات را بمک. این چرت و پرتها را همیشه باید بگویی تا فکر کنند حرف مهمی میزنی. اما تو فکر نکن! بیش از این ات جایز نیست اندیشیدن. دکارت می اندیشید و باشیدن می یافت. آنگاه مرد که نیندیشید. اندیشه شهوتی است برای جاودانه بودن و زیستن تا انتها. فکر کردن در هر لحظه ای اثبات می کند که تو می خواهی زنده بمانی. ذهن اندیشان، ذهن اندیشنده، جسم را می گذرد و در آینده منتظرت می ماند و تو مجبوری در پی اش آنقدر بدوی بدوی بدوی تا مگر رسیدنی باشد به سرابی سوزان و خشک! حالا که اینطور است فکر می کنم وقتش فرا رسیده باشد. فکر می کنم زنگ دکارت تمام شده است. کافی است توقف کنی تا تمام شود. تمام شد. زنگ تفریح نواخته شد؛ زنگ مرگ... مرگ هم بازی است. فاصله ای است شاید میان دو هیچ!
پس من نمی اندیشم و می میرم! ● (حسین فراستخواه؛ دی و بهمن 84)
____________________________________________________
· برای نوشتن این یادداشت، علاوه بر منابع زیرین و ذهنیات درهم و برهم خودم، از یک منبع بسیار خوب دیگر هم استفاده کرده ام که همه شما را به خواندن سطر به سطر و چندباره اش فرا می خوانم:
ç ارغنون؛ فصلنامه فلسفی، ادبی، فرهنگی (1384) شماره 26و 27. ویژه مرگ. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران
7. نیچه، فردریش (1377). چنین گفت زرتشت. ترجمه داریوش آشوری. آگه. تهران
8. همان
9. Friedrich Nietzche: from. Thus spoke zarathustra, Twilight of idols, On the genealogy of morality & The gay science.
10. Freud, Sigmund. "Thoughts for the times on war and death". 1957. Civilization, Society and Religion. Ed. Albert Dickson. The penguin Freud Library. Vol. 12. London: Penguin, 1991.
11. فروید، زیگموند (1349). توتم و تابو. ترجمه محمد علی خنجی. کتابخانه طهوری. تهران
12. Look at the Reference number 10.
13. فروید، زیگموند (1382). ناخوشایندی های فرهنگ. ترجمه امید مهرگان. گام نو. تهران
14. Look at the Reference number 12!
15. رولان، رومن (1334) سه آهنگساز؛ موزار، برلیوز، واگنر. ترجمه حمید عنایت. شرکت سهامی کتابهای جیبی با همکاری موسسه انتشارات امیرکبیر. تهران |