فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1384
نقض حقوق انسانی در کمپ های سازمان مجاهدین خلق:

 

این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند...

گزارش دیده بان حقوق بشر را درباره نقض حقوق انسانی در کمپ‌های سازمان مجاهدین خلق ایران را بخوانید.

به زودی مطالبی در این خصوص خواهم نوشت.


 
یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1384
سه‌گانه‌ای برای مرگ (۳)

من نمی اندیشم؛ پس من می میرم

 

چنین گفت نیچه

نیچهبسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود! امّا «بهنگام بمیر!» آموزه ای است هنوز با طنینی ناآشنا.7           فردریش نیچه

اعتراف می کنم که هرگز جرأت نکرده ام درباره نیچه سخن بگویم. هرچه خوانده ام لذت محض بود و چنان در این لذت غرق بودم که نفهمیده ام چه خوانده ام و چه بر من گذشته است... همه بیهوشی و مدهوشی از نبوغی چنین ستبر که به رغم روح پوچ گرایانه اش سرشار از لحظات زیسته Lived Moments یک انسان است که با تمام وجود بر روح و روان خواننده می کوبد! نیچه در نگاه من جزو آن سه چهار آدمی است که نمی توان فهمیدشان. فروید و مارکس هم از این جمله اند. هر چند نه چپم و نه مارکسیست و نه حتی روشنفکر!! اما بر آنم که اینان تحولاتی ژرف در سازمان فکری بشریت ایجاد کردند. و البته ناگفته نگذارم که اینان نیز میراث داران خلاق گذشتگان خویش بودند.

نیچه بسیار طناز بود؛ فیلسوفی که طنزی بسیار زیرکانه داشت. در جایی می گوید: «زمین پر است از زایدان! بس- بسیاران زندگی را تباه کرده اند. بادا که به طمع "زندگی جاوید" ازین زندگی درگذرند!»8 بخشی از دیدگاههای نیچه در باب مرگ، نگاهی فلسفی – شعری است: فلسفی از نظر رویکرد و محتوا و شعری از نظر فرم و بیان. مثلا در همان کتاب باز می گوید: «همه مرگ را سترگ می انگارند. اما هنوز مرگ را جشن نگرفته اند. آدمیان هنوز نیاموخته اند که زیباترین جشن ها را مقدس شمارند.» این نوع نگرش، خاص نیچه نیست. مولوی نیز چنین نگاهی به مرگ دارد. او می گوید: «مرگ من، عروسی من با معشوق جاودانه است.» و وصیت می کند که در مرگش عزا نگیرند بلکه به شادی و رقص و نواختن دف و رباب و نی بپردازند. کما اینکه می بینید هر سال در قونیه و در آرامگاه او چنین می کنند؛ میزنند و می رقصند! اصلا شب مرگ مولانا را «شب عروس» می نامند. بگذریم... نیچه گاه زنهارمان می دهد با همان لحن و آوا: «دوستان من! مباد که مرگ تان کفران انسان و زمین باشد. از انگبین روان تان چنین درخواست دارم.» آری نیچه بر آن است که همه چیز پوچ است. همه چیز رو به پایان است. او به یاد مان می اندازد که هنوز بیداریم و زنده ظاهرا – اما در گورخانه ها! و بر می خیزد به جنگ با همه باورهای کهن که نقض شان احساس گناه در ما ایجاد می کند. او هشدارمان می دهد که بشکنیم لوح های کهن دینداران را.

او انسان را گاه مسخر کلمات خویش ساخته است. به آنهایی که می گویند زندگی ارزش زیستن ندارد فریاد برآورده که آآی! خودتان ارزش زیستن ندارید؛ پس بمیرید! در کتاب غروب بت ها می نویسد: «مرد تبهگن به جای آنکه به سادگی بگوید: "من دیگر ارزشی ندارم." ، دروغ اخلاقی در دهان وی می گوید: "هیچ چیز ارزشی ندارد... زندگی بی ارزش است"... چنین داوری ای سرانجام به خطری بزرگ بدل می شود زیرا آلودگی زاست و ...»9 در دانش شاد می نویسد: «زندگی چی ست؟ زندگی – یعنی، فرو انداختن از خود چیزی را که خواهان مردن است.» این همان چیزی است که نیچه تحت تأثیر شوپنهاور آن را بیان می کند. هرچند نیچه شوپنهاور را نیز نفی می کند اما تاثیر او بر نیچه غیر قابل انکار است. شوپنهاور در همان مبحث خواهش زیستن می گوید که زندگی خواهش زیستن است. میلی است در درون انسان که او را به رد و نفی مرگ فرا می خواند. جالب آنکه اگر ژرف تر بنگریم این دیدگاه شوپنهاور در فروید نیز تاثیر فراوانی داشته به حدی که یکی از بنیادی ترین مفاهیم در دستگاه فکری فروید مساله "غریزه زندگی" Eros است که اشاره به همان خواست زندگی دارد. فروید با تاثیر پذیری از شوپنهاور و نیچه فلسفه خود را تکمیل کرد و خواست مردن یا "غریزه مرگ" Ethos را نیز مطرح ساخت و گفت که این هر دو در درون آدمی در Ego وجود دارد. برگردیم به نیچه: «زندگی – یعنی، سنگدل و بی گذشت بودن نسبت به هر آن چه رو به پیری و سستی گذاشته است... زندگی مگر نه آنکه خوار داشتن میرندگی ست و نکبت زدگی و سال خوردگی؟ مگر نه همواره قاتل بودن است؟ - و با این همه، موسای پیر [در ده فرمانش] گفت: "قتل مکن"!» منظور نیچه این است که زندگی، کشتن مرگ است. نیچه نیز خودکشی را "یک رفتار طبیعی بدیهی" می داند که باید به نام پیروزی عقل، احترام بر انگیزد. همانگونه که احترام بر می انگیخت آنگاه که فیلسوفان برجسته یونانی و دلیر ترین میهن پرستان رومی با خودکشی می مردند. او در کتاب بشری- بس بسیار بشری می نویسد: «... چه احترامی دارد از امروز به فردا رفتن و با نگرانی سفارش های پزشکان را دنبال کردن و تن به زندگی نکبت بار دادن، بی داشتن نیرویی برای نزدیک شدن به هدف زندگی خود، - اینها پر اند از بهانه های گریز از خودکشی: و این گونه با کسانی چرب زبانی می کنند که عاشق زندگی اند.»

 

فروید و تابوی مرگ

فرویدآیا بهتر نیست که در واقعیت و در اندیشه هایمان، جایگاهی را به مرگ بدهیم که شایسته آن است، اهمیت نگرش ناخودآگاه به مرگ را که تا کنون چنین با جدیت آن را سرکوب کرده ایم، کمی بارزتر کنیم؟ چنین کاری، در واقع، دستاورد چندان بزرگی به نظر نمی آید، بلکه در جنبه هایی بیشتر گامی است به پس؛ پسرفتی است، ولی ارزنده است، چرا که وضع و حال واقعی را در آن به حساب آورده ایم.     10                      زیگموند فروید

فروید در توتم و تابو 11 مسأله تابوی مردگان را پیش می کشد و نشان می دهد که بدویان چگونه مرگ و انسان مرگ آلوده را نجس می شمردند. مثالهای زیادی در این باب می زند که بیان آنها در این مجال نمی گنجد. به طور کلی ترس از مرگ و تابوی مرگ، همواره باعث می شده که انسانها از آن بگریزند. رسوبات آن را اکنون نیز در میان ادیان و اقوام جهان می بینیم. جای دوری نمی روم؛ فکر می کنید فلسفه عده وفات چیست؟ شاید دلایل فقهی و شرعی زیادی بر آن اقامه کنند. اما دلیل روانشناختی آن چیست؟ چرا زنی که شوهرش مرده، تا مدتی پس از مرگ شوی خویش نمی تواند با مرد دیگری ازدواج کند؟ به نظر من این ناشی از همان نگرش تابویی به مرگ است. شاید بگویید پس عده طلاق چه؟ باز هم می گویم طلاق نیز نوعی تابو است همان گونه که ازدواج تابو است و بکارت تابو است و خیلی چیزهای دیگر. وگرنه چه فرقی می کند زنی یک ساعت پس از طلاق با شوهرش به عقد مرد دیگری درآید یا یک ماه بعد؟ گفتم که دلایل زیادی می آورند، مثلا می گویند، ممکن است زن، حمل داشته باشد، اما واقعا چه فرقی می کند؟ اگر پس از طلاق، زن حمل داشته باشد، آیا در حکم و آن واقعه حقوقی (طلاق) خللی وارد می شود؟ به هر رو.. باز گردیم به مرگ!

فروید یک عامل بیگانگی بشر (از جهانی که در آن می توان شاد و خوب بود) را مغشوش شدن نگرش او نسبت به مرگ می داند. او در مقاله ای با عنوان اندیشه هایی در خور ایام جنگ و مرگ 12 به طرح این مسأله می پردازد. ما همواره می خواستیم مرگ را از زندگی حذف کنیم. این را فروید می گوید. همواره می گفتیم که مرگ پیامد ضروری حیات است، مرگ دین همه ما به طبیعت است... مرگ رخدادی طبیعی و انکارناپذیر و اجتناب ناپذیر است. لیکن همواره عادت کرده بودیم چنان رفتار کنیم که گویی مرگ این گونه نیست. ما یقینا گرایش داشتیم که به مرگ نیندیشیم. می کوشیدیم مرگ را لاپوشانی کنیم. اینها را فروید در آن مقاله به خوبی بیان می کند و به زعم او، مکتب روانکاوی Psycho-analysis این نظر را مطرح می سازد که اساسا هیچ کس باور ندارد که خواهد مرد. به بیان دیگر، هر یک از ما در ضمیر ناخودآگاهش خویشتن را فناناپذیر می پندارد.

همانطور که میدانید فروید در مطالعات روانکاوانه خویش، آدمی را دارای دو غریزه اصلی می داند: یکی غریزه زندگی Eros و دیگری غریزه مرگ Ethos. آنچه ما را به عشق، میل جنسی، قدرت طلبی، نیکوکاری، فعالیت اجتماعی و کارهایی از این دست می کشاند، همان رانه (غریزه) زندگی است و در مقابل، آنچه ما را به خودکشی، خشونت، قتل، جنگ، حسادت، کینه و ... می کشاند، رانه مرگ است. فروید نخست ایده رانه زندگی را مطرح نمود و بعد به این نتیجه رسید که چیزهایی باقی می ماند و آنها لزوما در ردیف کنشهای برخاسته از رانه زندگی نمی گنجند و در آنها میل به تخریب و ویرانگری به نحو بارزی هویدا ست. پس به رانه مرگ پی برد. در کتاب ناخوشایندی های فرهنگ 13 (تمدن و ناخرسندیهای آن) می نویسد: «بر مبنای گمانه زنی هایم در باب آغاز و منشأ حیات و توازن های زیست شناختی، نتیجه گرفتم که باید غیر از آن غریزه ای که جوهر حیات را حفظ می کند و آن را با واحدهایی پیوسته بزرگتر پیوند می زند، غریزه ای دیگر، در تضاد با اولی وجود داشته باشد که جویای انحلال و در هم فرو ریختن این واحدها و احاله دادنشان به وضعیتی ازلی و غیر ارگانیک باشد. یعنی باید غیر از اروس، نوعی غریزه مرگ instinct of death در میان باشد...» اما تبیین این ایده کار ساده ای نبود. تجلیات اروس به قدر کفایت چشمگیر و پر هیاهو بودند اما غریزه مرگ تنها فرض-داشتی به شمار می آمد که هیچ سند و مدرکی برایش نمی شد آورد. حتی در زمینه رفتار هایی چون سادیسم و یا مازوخیسم، نیز فروید نمی توانست با قاطعیت از غلبه رانه مرگ سخن بگوید. فرض وجود رانه مرگ در محافل روانکاوی با مخالفت روبرو شد. زیرا مثلا در همان مورد سادیسم و مازوخیسم، غلبه نوعی شهوت اروتیک کاملا مشخص است و این ناگزیر در حیطه اروس هم میگنجد! فروید سنگ بزرگی برداشته بود. اما شاید تنها سنگ بزرگی بود که یک نفر در تاریخ برداشت و زد! بقیه سنگهای بزرگ، همه نشانه نزدن بود! از ابراز علاقه شخصی ام به فروید که بگذرم، می توانم چیزهای دیگری از او در باب مرگ را بنویسم. اما افسوس که ارادت از یک سو و ترس از بیان ناروا از سوی دیگر، مرا در نوشتن این بخش دچار تزلزل و ترس کرده است. حال یک سوال داخل پرانتز از شما! به نظر شما "ترس" ناشی از رانه مرگ است یا زندگی؟ ... دقیقا همین تردیدی که الان به آن دچار شده اید، هنگام طرح ایده رانه مرگ از سوی فروید، گریبان خودش و دیگر روانکاوان را هم گرفت.

فروید تحلیل جالبی دارد. او می گوید انسان متمدن از سخن گفتن درباره مرگ در برابر انسان محتضر اجتناب می ورزد حال آنکه کودکان چنین محدودیتی را رعایت نمی کنند حتی به خود اجازه می دهند که اشخاصی را هم که دوست دارند، از مرگ بهراسانند:"مامان جان وقتی بمیری، فلان کار یا بهمان کار را میکنم". اما فرد متمدن بی شک خود را سنگدل خواهد یافت اگر در مورد مرگ کسی فکر کند. فروید به خوبی رفتار ما را در برابر مرگ تحلیل می کند: «ما بنا بر عادت، بر پیش بینی ناپذیر بودن علت مرگ تأکید می کنیم؛ مرگ نتیجه تصادف یا بیماری یا عفونت یا کهولت است. این تأکید مبیّن تلاش ما برای فروکاستن مرگ از یک "ضرورت حتمی" به یک "پیشامد احتمالی" است»14 که از قضا بر سر فرد مرده آمده است. نگرش ما به فرد مرده، مانند کسی است که کار شاقی انجام داده است! دیگر از او خرده نمی گیریم. از سر تقصیرات احتمالی اش می گذریم. اعلام می داریم که "پشت سر مرده حرف زدن کار قبیحی است" و در مجلس ترحیم اش فقط ذکر خیرش را می کنیم. مثلا نمی گوییم "ایشان یک نزول خور بودند" بلکه می گوییم "ایشان در تمام مدت فعالیتشان در بازار از کار خیر غافل نبود!" دریغا که عنایت کردن به مردگان (عنایتی که در هر حال نیازی به آن ندارند) برای ما مهمتر از بیان حقایق و بذل عنایت به زندگان است.

فروید معتقد است: «این نگرش ما در خصوص مرگ، بر زندگیمان بسیار تأثیر می گذارد. هنگامی که ارزشمندترین مزیتِ بازیِ زندگی کردن – یعنی برخورداری از حیات- را نتوان به مخاطره انداخت، آنگاه دیگر زندگی ارزش خود را از دست خواهد داد و علاقه بر نخواهد انگیخت. زندگی امری سطحی و بی محتوا خواهد شد، درست مثل عشوه گریِ آمریکائیان که از ابتدا معلوم است به هیچ کجا نخواهد انجامید، بر خلاف رابطه عاشقانه اروپاییان که هم عاشق و هم معشوق باید پیامدهای جدی آن را دائما در نظر داشته باشند. پیوندهای عاطفی، شدتِ تحمل ناپذیرِ سوگ، ما را از به مخاطره انداختن خودمان و وابستگانمان بر حذر می کند. ما جرأت اندیشیدن به بسیاری کارها را که پر مخاطره اما در واقع لازم هستند، نداریم؛ کارهایی از قبیل کوشش برای پرواز، سفر به سرزمینهای دور دست یا آزمایش با مواد منفجره. این فکر که در صورت رخ دادن یک فاجعه چه کسی جای پسر را برای مادر، جای شوهر را برای همسر و جای پدر را برای فرزندان خواهد گرفت، ما را از انجام دادن هر کاری ناتوان می سازد. بدین سان گرایش به ملحوظ نکردن مرگ در پیش بینی هایمان درباره زندگی، همچنین به چشم پوشیدن و ملحوظ نساختن چیزهای دیگر نیز منجر می شود...»

از نظر فروید ناتوانی ضمیر ناخودآگاه ما باعث نپذیرفتن مرگ خود می شود. حتی ما در برخی مواقع نگاه دوسو گرانه داریم. خواهان مرگ یک عده هستیم که عموما با آنها دشمنی و کینه دیرینه داریم و از مرگ آنها اصلا ناراحت نمی شویم ولی در برابر آشنایان و کسانی به ما نزدیک ند و دوستشان داریم، از مرگ بیزاریم و می هراسیم. پس بیایید بار دیگر جمله ای را که در آغاز این بخش از فروید آوردم، بار دیگر بخوانیم.

این بخش از یادداشتم را با ضرب المثلی که فروید برای ما نقل می کند، به پایان می برم: «این ضرب المثل قدیمی را به یاد داریم که: "اگر میخواهید صلح را پابرجا نگه دارید، خود را برای جنگ مسلح کنید". اقتضای زمانه ما این است که ضرب المثل یاد شده را به این صورت تغییر دهیم: "اگر میخواهید تحمل زندگی را داشته باشید، خود را برای مرگ آماده کنید"».

 

رکوئیم موتسارت

موتسارترکوئیم از واژه Requies لاتین به معنای "آرام باش" مشتق شده است و در اصطلاح موسیقی، سرودی را گویند که برای طلب آسایش روان مرده می خوانند. هر رکوئیم قاعدتا از سیزده بخش ولی معمولا از نه قسمت تشکیل می شود. این نه قسمت بر حسب موضوع آنها بدین قرارند:

پیش درآمد Intriot

سرودی در استرحام از مسیح Kyrie

تدریجی، با کشش Traet

توالی چند فراز از خوشاهنگ در یک میزان Sequence

سرودی که هنگام اهدای نان و شراب (سمبل بدن، خون و روح) به خدا در کلیسا می خوانند Offerturiem

آخرین قسمت یک آواز مذهبی Sanctus

چهارمین قسمت یک مس (Messe) Benedictus

بره خدا Agnus Dei

سرودی که هنگام دریافت قربانی خوانده می شود Communion

موتسارت در سال 1791 به ساختن رکوئیم آغاز کرد و فقط تا قسمت Kyrie آن را نوشته بود که مرگ فرا رسید. پس از او شاگردش Sussmayer رکوئیم را دنبال کرد و به پایان رساند. به سال 1793 یعنی دو سال پس از مرگ موتسارت بود که رکوئیم برای نخستین بار اجرا شد. قسمتهای معروف و مهم و موثر رکوئیم موتسارت عبارتند از Dies irae  (روز رستاخیز) ، Tuba mirum  (شیپورها به صدا در می آیند) و Lacrimosa (اشکبار).

موتسارت در نامه ای به پدرش می نویسد: «من به خبرهای خوب امید می بندم، هرچند همیشه عادت داشته ام که بدترین حالت هر چیز را در نظر مجسم کنم. چون مرگ، هدف حقیقی و نهایی زندگی ماست؛ از چند سال پیش چنان به این بهترین دوست حقیقی بشر خو گرفته ام، که صورتش دیگر نه تنها برایم هیچ ترسناک نیست، بلکه بسیار آرامش دهنده و تسلی بخش است و من خدا را سپاس می گویم که این خوشبختی را به من بخشیده... هیچ گاه نشده که به بستر بروم و نیندیشم که فردا ممکن است دیگر زنده نباشم؛ و با این حال، هیچ یک از کسانی که مرا می شناسند، نمی توانند بگویند که من در زندگی خود، دلتنگ یا اندوهگین هستم.»(4 آوریل 1787)15

 

 

برگی از کهنه نوشته ها به جای سخن پایانی

فراستمن در جستجوی مرگ خود هستم، تو را میخواهم چه کار؟!

یک نفر پرسید: آقا ببخشید، ساعت چنده؟ گفتم: پنج و نیم. و پله ها را بالا رفتم. تاریک بود؛ حتی در پنج و نیم عصرگاهان. دخترکی با سه چرخه اش از برابرم گذشت. و پله ها را پایین رفتم. توپی کنار پایم رسید. پسرکی تماشایم می کرد؛ گویا توپ از آن او بود که پایی از روی بی اعتنایی به آن زدم و توپ به طرف او رفت. و راه می رفتم... هرچند نتوانم، اما به خدا فراموشت خواهم کرد... (20/3/81)

همگان رفتنی اند...

همه می روند، همه... آری، به راستی همه!

و آنکه میماند، مفهومی گنگ و خاموش است

که منم!

همه می روند، تو نیز می روی. شاید زودتر از همه؛

و سرانجام من می مانم با دستانی خالی

که هنوز حضور دستهای تو را در خویش احساس می کنند.

من می مانم، تنها با غزلهایم و نامه هایم

و خاطره هایی که تو برایم ساختی...

غزلهایم و نامه هایم، پاره می شوند، حتی میسوزند...

شاید حتی خاطره ها را نیز بتوانی از من بستانی،

اما در پایان

باز هم تنها منم در میان تن ها

که می مانم! (14/4/81)

باری این همه نوشتیم اما باز سرانجام این شاعرانگی است که رهایمان می کند. بی آنکه رها شویم از بند خانه و کاشانه و مرز و میهن؛ بدون گذر از کنار سایه مان، نمی توانیم مرگ را چون شرابی جانفزا بنوشیم. بی آنکه گوشهای خویش را بگیریم تا صدای بوقها و نواها و جیغ ها و ناسزاها و سخنرانی ها را نشنویم، پژواک مرگ را هرگز نمی توانیم در درون خویش بنیوشیم. شاعرانگی ست که رهایمان می کند. شاعرانگی است که می میراند. شاعر شو! این است توصیه صفیر مرگ. هرچند شاعران را دوست ندارم. اما همیشه یک شاعر مرده، اشارتی است به مرگی در آرامش. شعر شاعر مرده را بخوان و زان پس جوهره حیات را بمک. این چرت و پرتها را همیشه باید بگویی تا فکر کنند حرف مهمی میزنی. اما تو فکر نکن! بیش از این ات جایز نیست اندیشیدن. دکارت می اندیشید و باشیدن می یافت. آنگاه مرد که نیندیشید. اندیشه شهوتی است برای جاودانه بودن و زیستن تا انتها. فکر کردن در هر لحظه ای اثبات می کند که تو می خواهی زنده بمانی. ذهن اندیشان، ذهن اندیشنده، جسم را می گذرد و در آینده منتظرت می ماند و تو مجبوری در پی اش آنقدر بدوی بدوی بدوی تا مگر رسیدنی باشد به سرابی سوزان و خشک! حالا که اینطور است فکر می کنم وقتش فرا رسیده باشد. فکر می کنم زنگ دکارت تمام شده است. کافی است توقف کنی تا تمام شود. تمام شد. زنگ تفریح نواخته شد؛ زنگ مرگ... مرگ هم بازی است. فاصله ای است شاید میان دو هیچ!

پس من نمی اندیشم و می میرم!                                              (حسین فراستخواه؛ دی و بهمن 84)

____________________________________________________

·     برای نوشتن این یادداشت، علاوه بر منابع زیرین و ذهنیات درهم و برهم خودم، از یک منبع بسیار خوب دیگر هم استفاده کرده ام که همه شما را به خواندن سطر به سطر و چندباره اش فرا می خوانم:

ç ارغنون؛ فصلنامه فلسفی، ادبی، فرهنگی (1384) شماره 26و 27. ویژه مرگ. سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. تهران

7.       نیچه، فردریش (1377). چنین گفت زرتشت. ترجمه داریوش آشوری. آگه. تهران

8.       همان

9.       Friedrich Nietzche: from. Thus spoke zarathustra, Twilight of idols, On the genealogy of morality & The gay science.

10.   Freud, Sigmund. "Thoughts for the times on war and death". 1957. Civilization, Society and Religion. Ed. Albert Dickson. The penguin Freud Library. Vol. 12. London: Penguin, 1991.

11.   فروید، زیگموند (1349). توتم و تابو. ترجمه محمد علی خنجی. کتابخانه طهوری. تهران

12.   Look at the Reference number 10.

13.   فروید، زیگموند (1382). ناخوشایندی های فرهنگ. ترجمه امید مهرگان. گام نو. تهران

14.   Look at the Reference number 12!

15.   رولان، رومن (1334) سه آهنگساز؛ موزار، برلیوز، واگنر. ترجمه حمید عنایت. شرکت سهامی کتابهای جیبی با همکاری موسسه انتشارات امیرکبیر. تهران


 
جمعه 7 بهمن ماه سال 1384
تولد موتسارت مبارک

امروز دویست و پنجاهمین سالگرد تولد موتسارت است. درباره‌اش هیچ نمی‌توانم بگویم.آخرین پرتره موتسارت

این لینک‌ها را ببینید:

جشن دویست و پنجاهمین سالگرد موتسارت در اتریش

بزرگداشت موتسارت در تهران

موتسارت؛ یک زندگی سحرآمیز

نسخه آن‌لاین دست نوشته های موتسارت

کشف آخرین پرتره موتسارت

همچنین دیدن فیلم آمادئوس را شدیدا به دوستداران موسیقی کلاسیک و موتسارت توصیه می کنم.

در صفحه اخبار یاهو هم نام موتسارت را جستجو کنید و عکسهای مربوط به سالروز تولدش را ببینید.


 
دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1384
سه‌گانه‌ای برای مرگ (۲)

مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک تر دانی، بگو

بایستی در چیزی که فکر می کنید هستید، بمیرید و در چیزی که واقعا هستید، متولد شوید. این میراث واقعی وجود است.

رشاد فیلد

عکاس: هادی شبابی خودکشی کن... خودکشی گناه نیست

یکی دیگر از موضوعاتی که همواره در مورد مرگ مطرح می شود، مسأله «خودکشی» است. در این باره به یکی از تاثیر گذار ترین فیلسوفان غرب مراجعه می کنیم. دیوید هیوم در «رساله ای در باب خودکشی»5 به رد دلایلی می پردازد که در طول تاریخ از سوی فیلسوفان، دانشمندان و الهیون در ذم قتل نفس بیان شده است. هیوم از شکاک ترین فیلسوفان (و به همین دلیل از اصیل ترین فیلسوفان تاریخ اندیشه) به شمار می رود. معروف است که فردی بسیار مذهبی و معتقد بود و در مراسم مذهبی کلیسا شرکت می کرد، اما به هنگام فلسفیدن، «وجود خدا» را مورد تردید قرار می داد و انکارش می کرد. هیوم معتقد بود که فلسفه پادتنی موثر در برابر موهومات خرافی و باورهای دروغین فراهم می آورد. او می کوشید که اندیشه و اندیشیدن وسیله‌ای باشد در جهت بازگرداندن آزادی مردمان به ایشان. او در رساله خود در باب خودکشی، کوشیده‌است برهان‌هایی را که بر ضد خودکشی اقامه شده‌اند بسنجد و نشان دهد این کار (خودکشی) از همه گناهان و تقصیرهایی که تمام فیلسوفان کهن به آْن نسبت داده‌اند، مبرا است.

هیوم با طرح این فرض آغاز می کند که اگر قرار باشد خودکشی گناه و خلاف اخلاق تلقی شود، پس باید تخطی از تکلیف و عهدی باشد که نسبت به خداوند، دیگران یا خود داریم. به نظر می‌رسد او معیار درستی برای سنجش این امر در نظر گرفته‌است؛ عملی گناه و خلاف اخلاق است که خلاف وظیفه ما نسبت به خدا یا دیگران و یا خودمان باشد. حال ببینیم استدلال او در اینکه خودکشی خلاف عهد ما با خدا، دیگران و خودمان نیست، چیست!

او می‌گوید، در این نظام هستی و کائنات، هیچ فعل و ترک فعلی خارج از اراده الهی صورت نمی گیرد. چرا که اگر چنین باشد، اطلاف عنوان «فعال ما یشا» به خداوند،‌ پوچ و تهی خواهد بود. قوانین ساری و جاری در طبیعت، همه از اراده خالق طبیعت ناشی می‌شوند. نظم و بی نظمی در هستی نیز همینطور. حال چه این نظم و بی نظمی بر اساس قوانین طبیعت باشد و چه به دست انسان صورت گیرد. زیرا انسان نیز عضوی از جریان هستی است و اراده او نیز منبعث از اراده خالق او است. به تعبیر دیگر هیوم می گوید که آنچه به نام عمل خداوندی خوانده می شود، ریشه در قوایی دارند که به مخلوقاتش عطا کرده است. او مثال می زند:‌ «خانه ای که خود به خود فرو می ریزد، به همان اندازه ناشی از مشیت الهی است که آدمیان به دست خود ویرانش کنند. هرگاه که میلی،‌ خواسته‌ای پیش می کشد، قضاوت و عزمی تثبیت می‌شود و اعضا و اندام انسان تبعیت می‌کند؛ این تمام کار خداوند است و اوست که این سان با آنچه در زندگان و بی جانان قرار داده بر جهان هستی حکم می راند...»

این مبنای استدلال هیوم است و می خواهد با این مقدمه به مسئله خودکشی بپردازد. به نظر می رسد خودکشی در نظر هیوم، «اقدام انسان علیه خویش» به شمار نمی رود بلکه «اقدامی طبیعی برای پایان دادن به زندگی» قلمداد می شود. هیوم فیلسوف اخلاق بود. او در این مقام، آدمیان را اخلاقا موظف می داند که با به کار بستن بصیرت و قوه داوری خود و هرچیزی که در آنها نهاده شده است، در برابر محدودیت های طبیعی برای تسهیل حیات و رستگاری و بقای خود بکوشند. با توجه به چنین آموزه اخلاقی ای، او نتیجه میگیرد: «... از تمام اینها چنین بر می آید که انسانی که از حیات دلزده است و در چنگال نکبت و رنج اسیر، می تواند با کمال شجاعت بر وحشت مرگ غلبه کند و از این دنیای بی رحم، راه به خارج بجوید.» سپس هیوم این پرسش را مطرح می کند که آیا با این کار، خدشه ای به مشیت الهی وارد می شود و یا نظم هستی مختل می گردد؟ به راستی مگر خدا، حق سلب حیات از آدمی را صرفا از آن خود می داند و قوانین طبیعی دستی در این کار ندارند؟ هیوم معتقد است که حیات آدمی به همان اصولی وابسته است که حیات دیگر جانداران، و کل آنها نیز بسته به قوانین جرم و جابه جایی است. آوار شدن یک بنا و زهر یک مار، انسان و هر جاندار دیگر را به یکسان از بین می برد. پس زندگی آدمی نیز در انقیاد قوانین جرم و جابه جایی است. هیوم می گوید که با جابه جا کردن و مغشوش ساختن اجسام، هیچ سرپیچی از پیشگاه الهی صورت نمی گیرد. پس بنابراین هرکسی اختیار تمام کردن زندگی اش را دارد. او در جواب آن دسته از کسانی که حیات انسانی را واجد ارزشی خاص و طبعا والاتر از سایر موجودات می پندارند و جان انسان را عزیز تر از جان دیگر موجودات می شمارند و به همین علت مرگ انسان را اسف بار تر از مرگ دیگر موجودات قلمداد می کنند و سرانجام خودکشی را مذموم و گناه اعلام می کنند، می گوید: «حیات بشری برای جهان همان اندازه مهم است که حیات یک صدف...» ناگفته پیداست که این طرز نگرش هیوم به هستی و حیات بسیار احترام آمیز تر از خوار شمردن بقیه موجودات و بالا بردن ارزش انسان است.

از نظر هیوم اگر قرار باشد که اختیار میراندن انسان تنها در ید قدرت آن قادر مطلق باشد، آنگاه مرگ خودخواسته انسان دست درازی به حق الهی می بود. هیوم تا اینجا مسئله را می پذیرد ولی جمله بعدی او در ادامه این بحث جالب توجه است؛ او می گوید: «... [پس] به همین شکل تلاش برای حفظ جان نیز عملی گناهکارانه قلمداد می شد...» یعنی اگر اختیار انسان را نفی کنیم، این "نفی" هم به ختم حیات بر می گردد و هم به حفظ حیات. پس حفظ حیات نیز به همان اندازه گناهکارانه است که ختم حیات. هیوم به این شکل استدلال خود را مطرح می کند و براهین مطروحه در باب قبح قتل نفس را مردود اعلام می دارد. شاید حق با او باشد. این به نظر باوری نادرست می آید که همه چیز را طبیعی بدانیم به جز "اعمال انسانی" را. چه دلیل منطقی ای ما را بدان می دارد که  "عمل انسانی" را علیه جریان طبیعی هستی قلمداد کنیم؟ هیوم مثال جالبی در این باره مطرح می کند: «... اگر من از سر راه سنگی بزرگ که سرم را نشانه رفته، کنار روم، روند طبیعی را مختل ساخته ام و با طولانی تر ساختن عمرم از آنچه بنا به قوانین جرم و جابه جایی مقدر شده بود و از آنچه خاص ذات الهی است سرپیچی کرده ام... برای من گناهی محسوب نخواهد شد اگر نیل و دانوب را از مسیرشان منحرف سازم، اگر توانا به این کار باشم؛ چگونه است که منحرف کردن چند قطره ناقابل خون از مجرای طبیعی اش گناه است؟»

در باب اینکه آیا خودکشی، نقض وظایف نسبت به "دیگران" و "جامعه" است یا نه، هیوم چنین استدلال می کند: «... آن که از زندگی دست می کشد، صدمه ای به جمع وارد نمی کند. تنها به "کار خیر انجام دادن به صلاح جامعه" خاتمه می دهد که اگر آسیبی هم باشد، از خرد ترین نوع آن است. این اجبار که هرکسی باید کاری کند که به صلاح جمع باشد، امری دو سویه است. من چون از فواید "در جامعه بودن" بهره مندم، پس باید در جهت مصالح آن هم حرکت کنم. ولی اگر من خود را یکسره از اجتماع پس بکشم، باز [آیا] مقید به آنم؟ گیریم که دِین بر اجتماع و کار خیر جاوادانه و همیشگی باشد، باز هم باید حد و حدودی داشته باشد. الزامی بر من مترتب نیست که به بهای آسیبی گزاف به خودم، خدمتی ناچیز به جامعه بکنم، چرا به فرض به حیات اندوهبارم ادامه دهم شاید که از من فایده ای اندک به انسانهای پیرامونم برسد؟...»

در واقع همه چیزهایی که هیوم مطرح میکند، نوعی آنتی تز در برابر آن دسته از نظراتی است که بدون هیچ دلیل متقن و محکمی به نفی و تحریم خودکشی می پردازند. او در نهایت تیر خلاص خود را می زند: «به باور من هیچ کس از زندگی دست نمی کشد، اگر هنوز ارزش زیستن داشته باشد. چون هراس ذاتی بشر از مرگ چیزی نیست که انگیزه های ناچیز قادر باشند بر آن غلبه کنند؛ ... » و دست آخر چنین سخنش را به پایان می رساند: «اگر خودکشی گناه باشد، تنها بزدلی می تواند کسی را به آن سوق دهد، و اگر نباشد، به هنگام چنین روزهایی [منظور روزهای سختی که ادامه زندگی بر آدمی ناممکن می گردد] هم تدبیر آدمی و هم شجاعتش او را به انجام آن (خودکشی) ترغیب خواهند کرد. این تنها راهی است که فرد می تواند برای جامعه اش سودمند باشد که به الگویی شایسته بدل شود که اگر از او سرمشق گیرند، همگان مجال نیل به سعادت خواهند داشت و به وقت نکبت و بلا به دست خود از آن خلاصی خواهند یافت.»

اکنون از خود این سوال را بپرسیم: آیا خودکشی عملی غیر اخلاقی است؟ با خواندن این دیدگاهها من به این نتیجه می رسم که خودکشی را شاید از جنبه های زیادی نتوان نفی کرد ولی در حوزه اخلاق نمی توان آن را جایز شمرد. در این خصوص می توان به مباحث اخلاق زیستی Bio Ethics اشاره کرد که بعداً به آن می پردازم.

 

شوپنهاور و نفی خواهش زیستن

«واقعیت مرگ خود نشان دهنده این است که زندگی ما گناه آلود است.» این جمله ای از آرتور شوپنهاور است که به عنوان فیلسوفی مدرن و با طرح نظریه "اراده به زیستن" تأثیر پسیار عمیقی بر فلاسفه قرن 19 و 20 گذاشت و نیچه تحت تأثیر آموزه های او "اراده به قدرت" و ویلیام جیمز "اراده به اعتقاد" و فوکو "اراده به دانستن" یا "اراده به دانش" را ارائه کردند. "اراده" یا "خواست" will را شوپنهاور معادل همان "چیز در خود" کانت می دانست که تولد و مرگ به آن تعلق داشت. شوپنهاور با تاثیر پذیری از فرهنگ شرق به ویژه هندوئیسم آرای خود را ساخته و پرداخته کرد و معتقد بود که تفاوت فرهنگ غرب با شرق در گرایش اولی به زندگی و دومی به "انکار خواست زندگی" است و اینکه، انسان برای رهایی از "هراس نابودی" و تنش حاصل از "خواست" با "انکار خواست زندگی" است که به آرامش می رسد. این دوگانگی خواست و انکار خواست، یا زندگی و مرگ بود که بر زیگموند فروید، یونگ و جنبش روانکاوی نیز تأثیری ژرف گذاشت. در بخش سوم به بازنمایی بخشی از آرای نیچه، فروید و احتمالا یونگ و دیگران خواهم پرداخت.

شوپنهاور در مقاله ای با عنوان "در تأیید و نفی خواهش زیستن"6 به طرح آرایی در باب مرگ و زندگی می پردازد که خلاصه ای از آن را در اینجا مرور میکنیم.

نسبت اخلاقیات شوپنهاور - بنا به گفته خودش – به اخلاقیات اکثر فیلسوفان اروپایی، همان نسبت عهد جدید است به عهد قدیم. (البته در معنای کلیسایی آن). به باور او، عهد قدیم، انسان را تحت سیطره شریعت قرار می دهد؛ شریعتی که منجر به خلاصی و نجات هم نمی شود. اما عهد جدید، بر عکس، شریعت را کافی نمی داند و در واقع انسان را از گردن نهادن به شریعت معاف می کند و به جای شریعت، ملکوت رحمت را می نشاند که می توان با ایمان، نیکوکاری و ترک کامل نفس به آن رسید. عهد جدید می گوید راه خلاصی و نجات بشر از شر و این جهان، همین است. با اندکی مطالعه در کتاب مقدس (عهد قدیم و عهد جدید) به این نکته می رسیم. عهد قدیم یا عتیق که در واقع آیین یهود را در بر می گیرد، آیینی است مملو از اصول و عقاید مذهبی سفت و محکم؛ تعبیر من از یهود همواره، شریعتی پیچیده و انبوه بوده است که به تمام شئونات مردم کار دارد و برای آن برنامه ریزی کرده است؛ برای حکومت، خانواده، معاش و حتی مرگ! چنین آیینی را ما در اسلام هم می بینیم. به اینها می توان اصطلاحا ادیان نهادگرا Institutional هم گفت. اما دینی مثل مسیحیت مبتنی بر تشکیل هیچ حکومت دینی ای نیست. مسیح سوار بر مرکب خویش از این شهر به آن شهر سفر میکند و از عشق و بخشایش سخن می گوید. حال آنکه موسی و محمد شمشیر می بندند و به جنگ فرعون و خودکامگان می روند. مسیحیت یک دین نرم Soft است. اما در مسیحیت یک اصل بنیادین وجود دارد و آن روح ریاضت کشی است. این روح ریاضت کشی را شوپنهاور همان "نفی خواهش زیستن" می نامد. می توانم بگویم که شوپنهاور در این مقاله، به صورت بسیار زیبا و جالب و شگفت انگیزی، به مقایسه این دو آیین پرداخته و اخلاقیات مسیحی را اخلاقیات فردی می داند که به نیکوکاری، ایمان، نفی خواهش زیستن و ... می انجامد، حال آنکه اخلاقیات یهودی، از یک "استبداد عریان دینی" فراتر نمی رود. شوپنهاور مدعی است که آموزه او برگرفته از فلسفه حقیقی مسیحی است. در این فلسفه مسیحی، "خواهش زیستن" امری نکوهیده قلمداد می شود. کل ستم و عذابی که جهان را آکنده است به تعبیر شوپنهاور نتیجه ضرروی کل اشکال عینیت یافته "خواهش زیستن" Will to Live است و این چیزی نیست که ما آن را فقط از زبان او بشنویم. با اندکی تأمل در میابیم و در محاورات روزمره خویش نیز بر آن صحه می گذاریم که این همه جنگ و کشتار و تخریب طبیعت و قتل و غارت و دود و کارخانه و موشک و ماهواره، همگی به اصطلاح "تنازع برای بقا" است. این "تنازع برای بقا" را شوپنهاور عزیز، مساوی با همان "خواهش زیستن" می داند. و با این رویکرد است که ضرورت توجه به مفهوم مرگ را به میان می کشد.

شوپنهاور فیلسوفی نبود که با "زن" خیلی خوب برخورد کند. به اصطلاح فمینیست نبود!!! مثلا در جایی گفته اگر میخواهی هدیه ای به همسرت بدهی تا آن را پیش همه بگشاید، رازت را به او بگو! او نگاهی گاه حتی تحقیرآمیز به زن دارد. اما حیفم می آید دیدگاه بسیار زیبایش را درباره زن و تولد انسان اینجا نیاورم. زیرا با مسئله تولد است که او نظریه "خواست زیستن" خود را تبیین می کند و مرگ را در بستر همین تحلیل، بررسی می نماید.

شوپنهاور معتقد است که نقش زن در تولید مثل به یک معنا بسیار معصومانه تر از نقش مرد است. چون آنچه مرد به کودک می دهد، "خواهش" است که گناه اصلی است و بنابراین منشا همه شرارتها و شرور می شود. حال آنکه آنچه زن به کودک می دهد، "شناخت" است که راه را به سوی رستگاری می گشاید: «... عمل زادن، رستنگاه جهان است؛ آفرینش اعلام می کند: "خواهش زیستن بار دیگر تأیید شد." حال آنکه لقاح و آبستنی اعلام می کند: "بار دیگر نور شناخت به خواهش پیوست." که خواهش به مدد آن می تواند بار دیگر راه برون رفت از این جهان را بیابد، و بدین ترتیب بار دیگر، امکان خلاصی فراهم آید...»

به همین دلیل است که اگر زنی در عمل تولید مثل غافلگیر شود، شرمگین می شود اما بدون هیچ شری و حتی با غرور، آبستنی اش را به نمایش می گذارد. دلیلش می دانید چیست؟ این است که آبستنی به یک معنا، ابطال گناه جماع است: «... همه شرم و رسوایی تولید مثل، بار جماع است. حال آنکه آبستنی که بخشی جدایی ناپذیر است تولید مثل است، پاک و مطهر می ماند و حتی تا حدودی مقدس است...» شوپنهاور می گوید: «جماع، عمدتا کار مرد است، و آبستنی مطلقا کار زن. کودک آنچه از پدر می گیرد، خواهش است و خلق و خو، و آنچه از مادر میگیرد، عقل. عقل عین نجات است [و] خواهش عین اسارت.» به همین دلیل است که آبستنی بی پرده و آشکار نشان داده می شود اما جماع چونان جرم و جنایت پنهان داشته می شود.

با اندکی تأمل، می توانید نشانه های دیگری از خواهش زیستن را در رفتارها و مناسبات خودتان بیابید! مثلا وقتی مریض می شوید، آرزوی شفا یافتن می کنید. می گویید اینها چه ربطی به مرگ دارد؟ خواهش زیستن یعنی فرار از مرگ. یعنی نپذیرفتن مرگ به عنوان واقعیتی انکار ناپذیر. اگر بخواهیم کمی هم طنز آمیز به قضیه نگاه کنیم، همان "جان دوستی" که در فرهنگ عامه به جهودان نسبت داده می شود، روایت دیگری از "اخلاقیات یهودی" است که شوپنهاور به آن اشاره می کند.

بسیار خوب! شوپنهاور درباره "خودکشی" هم دیدگاه قابل توجهی دارد که با توجه به طرح دیدگاه هیوم، بد نیست در ادامه و به عنوان پایان بخش این قسمت از بحث به آن اشاره کوتاهی بکنم. البته شوپنهاور باز هم این مسئله را در چارچوب همان بحث "خواهش زیستن" مطرح می کند.

ادیان توحیدی خودکشی را جنایت به حساب آورده اند بی آنکه در متونشان چنین چیزی صریحا نهی یا تقبیح شده باشد. اما مفسران دین ناگزیر به استدلال فلسفی روی می آورند و استدلالشان چنان ضعیف است که مجبورند به تعبیر شوپنهاور از فحش و ناسزا کمک بگیرند! مثلا می گویند که خودکشی بزدلانه ترین کار است، یا فقط دیوانه ها خودکشی می کنند، یا این حرف بی معنی که خودکشی "ناحق" است. اما آیا تردیدی داریم که هیچ چیزی در این دنیا نیست که انسان نسبت به آن بیشتر از جان خود حق داشته باشد؟ "حق حیات" از آن کیست؟ بی تردید از آن صاحب حیات. و حق حیات مستلزم حق بر مرگ است. شوپنهاور در خصوص قضیه خودکشی ما را به رجوع به احساسات اخلاقی مان Moral Sensations فرا می خواند. احساسی که از شنیدن این خبر به شما دست می دهد که یکی از دوستانتان مرتکب قتل، کلاهبرداری، سرقت، ایذا، تجاوز جنسی و خیانت شده با احساسی که از شنیدن خبر خودکشی او به شما دست می دهد یکی است؟ در حالت اول شما نسبت به او حالت انزجار و خشم یافته و خواستار مجازات او می شوید اما در حالت دوم احساس تاسف و اندوه همراه با نوعی تحسین نسبت به شجاعت او خواهد بود و نه تقبیح اخلاقی. آیا هیچ کس می تواند نسبت به کسی که خودکشی کرده، احساس انزجار و اشمئزار کند؟ شاید باید از عالمان دین بپرسیم که چرا بر بالای منبر، خودکشی را تقبیح و کسی که آن کار را داده جانی و جنایتکار می نامند و حق دفن محترمانه (تشییع جنازه و دعا بر سر قبر) را از او سلب می کنند. یا می بینیم که قانون برای خودکشی مجازات پیش بینی کرده است! این هم از آن حرف ها است! چگونه می خواهند مرده ای را مجازات کنند؟ تنها حالت متصور این است که خودکشی نافرجام باشد و در آن صورت هم "اقدام به خودکشی" موضوع مجازات خواهد بود و نه خودکشی. حال فرض کنید که خودکشی مجازات دارد یعنی موضوع حقوق کیفری است و یک نفر که اقدام به خودکشی کرده و این خودکشی اش نافرجام مانده و مثلا فقط پایش شکسته، در دادگاه حاضر شود و به تحمل زندان یا شلاق یا جزای نقدی محکوم شود. اگر من جای آن آدم باشم، پس از مجازات بلافاصله در همان دادگاه خودم را می کشم!

شوپنهاور تا حدودی همان چیزی را می گوید که من در پایان بخش مربوط به هیوم گفتم. او تنها استلال قانع کننده بر ضد خودکشی را این استدلال می داند که: «... خودکشی خلاف رسیدن به والاترین هدف اخلاقی است...» در مسیحیت – شوپنهاور هم در آن چارچوب سخن می گوید- رنج (صلیب) هدف درست زندگی است. بنابراین نفی خودکشی از این منظر فقط از یک منظر اخلاقی والا، والاتر از منظر اخلاقی همه فیلسوفان در همه دورانها اعتبار دارد و تنها با این استدلال می توان خودکشی را مذموم دانست که عملی غیر اخلاقی است. اگر این را کنار بگذاریم هیچ دلیل قانع کننده دیگری علیه خودکشی نمی توان آورد.

شوپنهاور در مورد همان شارعانی که به تکفیر و تقبیح خودکشی می پردازند به کنایه چنین سخن می گوید: «...[شاید] دست شستن داوطلبانه از زندگی، نوعی دهن کجی به کسی است که گفت، همه چیز احسن است... اینها خودکشی را محکوم می کنند تا خودکشی محکومشان نکند[!].» (نقل به مضمون)

ادامه دارد...

 

____________________________________________________

5.       David Hume. Essays on Suicide and the immortality of soul: The complete 1783 edition.

6.       Schopenhauer, Arthur (1851), "On Affirmation and Denial of the Will to Live" from "Parerga and Paralipomena" in "Essays and Aphorisms" Translated by R.J. Hollingdale (1970) Penguin Book U.K.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری