فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384
سال هشتاد و پنج هم مبارک!

نوید راه می دهد بهار...

سپیده دم که آفتاب،

می دمد ز پشت کوهها و ابرها،

به روی برگ گل

که شبنمی نشسته نرم و عشوه ناک،

و می سُرد به زیر ناگهان،

نمین به زیر خاک می خزد...

 

ولی بشر

که زیر سقف خانه اش

دریچه ای برای هیچ شبنمی

- که می خزد نمین و عشوه ناک در تن وسیع خاک -

نکرده تعبیه،

چگونه سر برون کند؟

 

به گاه صبح،

در آن زمان که می خزد نمین،

به روی برگ سبز گل،

درخشنده شبنمی؛

و خاک خفته می جهد ز خواب،

بشر کجاست؟

بشر درون خانه اش

- جلوی رایانه اش -

درون غفلتی سترگ غوطه می خورد...

و بی خبر از آنکه باز،

پس از گذشت شصت و پنج روز و سیصد شب،

نوید راه می دهد بهار

..

ولی بشر چگونه بشنود نوید،

درون خانه ای که هیچ شبنمی

ز روی هیچ برگ نازکی

نمی خلد درون؟

دلم برای روح خویش می سوزد!

 

نوروز هشتاد و پنج


 
جمعه 26 اسفند ماه سال 1384
اخلاق پزشکی

آنچه میخوانید متن تنظیم شده گفتاری است که چندی پیش بابک احمدی در نشر فرزان روز ارائه کرده است. این گزارش نخست در سایت بی بی سی فارسی درج شد. ولی به دلیل فیلتر شدن بی بی سی فارسی نشر مجدد آن را خالی از فایده ندیدم. شما می توانید فایل pdf این گزارش را هم از این طریق و هم در قسمت لینکهای روزانه، دانلود کنید.

کلیک کنید


 
سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1384
سیاست دولت آمریکا در قبال ایران

United States Policy Toward Iran


R. Nicholas Burns, Under Secretary for Political Affairs

Opening Statement before the House International Relations Committee
Washington, DC
March 8, 2006

Thank you Mr. Chairman. Ranking Member Lantos and distinguished Members of the Committee for this opportunity to discuss the United States’ policy toward Iran.
(
Click here to read more)


 
شنبه 20 اسفند ماه سال 1384
عشق، ناپژمردنی ست...

عشق، ناپژمردنی ست

ساعت یک ربع به هفت را به یاد داری؟

من بودم و کاغذهایی که تو

پیش از آنکه رهسپار ماسوله شوی

برایم آورده بودی..

آن بعد از ظهر بارانی

که مجال گریستن را بی منت و بی دریغ،

ارزانی ت می داشت تا آنقدر بگریی...

 

روز بیست و دوم را یاد داری؟

پنجشنبه ای دلگیر بود به گمانم

که نخستین تجربه های هماغوشی

مدهوش و متحیرمان ساخته بود..

عصری که سکوت، فرمانروای درون بود...

 

هفته اول عید یادت هست؟

فراق، نخستین عیدانه نامبارک ام بود

هم از هر دو سو..

چونان مردی دو زنه

که خیانت افشا شده اش،

شرمسارش کرده باشد سخت...

 

ماه تلخ را چه؟

یادت می آید که چگونه

خشم و نفرت بر تو پوزخند زدند؟

ماه دی بود، شایدم بهمن...

 

اگر همه اینها را هنوز به یاد داری،

سال نو را فراموش نکن

که با همه پاقدم شوم اش،

هنوز میگذارد روزهای گریه دار مرا به خاطر بیاوری...

 

عشق ناپژمردنی ست...

ولی تو پژمردی؛ هم خود، هم مرا.

 

بیست اسفند ۸۴


 
پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1384
دهمین سمینار سالانه تار و سه‌تار
  • برای دیدن پوستر در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنیدگزارش سمینار تار و سه تار را اینجا بخوانید.
  • ملک حمید تارگیر، داستان سیر زندگی و نوازندگی حمید متبسم را اینجا بخوانید.
  • زیبایی و کمال در موسیقی ایران، گفتاری است از آوازه خوان خوش آواز ایران، بانو پریسا؛ آن را هم اینجا بخوانید.
  • مقاله حمید را با عنوان گروهنوازی در موسیقی ایرانی را هم اینجا بخوانید.
  • برای خواندن دیگر مقالات این سمینار هم روی این کلیک کنید.

*****************************************

گروه دستان به سرپرستی حمید متبسم یکی از معدود گروههای موسیقی سنتی ایرانی است که از گذشته های دور، اتحاد و دوستی و همکاری مشترک بین اعضای خود را حفظ کرده است. این گروه در جملگی آثاری که تا کنون منتشر کرده است، کوشیده تا عنصر خلاقیت و نوآفرینی احترام آمیز به سنتهای موسیقایی را دارا باشد. قبل از دوستی با حمید، این انسان پر و مهر و منیع، تقریبا همه آثار گروه دستان را شنیده بودم. یکی از قابل توجه ترین آثاری که حمید پیش از تشکیل گروه دستان با همکاری گروه عارف منتشر کرد،‌ بامداد بود. بامداد سومین کاستی بود که شرکت سروش منتشر کرد. حمید آهنگساز بود و بیژن کامکار خواننده و گروه عارف همراهی کنندگان ساز. در میان این همراهان نام پرویز مشکاتیان بر جبین نامهای نوازندگان میدرخشد. کامکارها و اعضای فعلی گروه دستان نیز در این اثر نواخته اند. اگر خیلی وقت است که موسیقی خوبی نشنیده اید، پیشنهاد می کنم بامداد را بیابید و بنیوشید! هرچند که به این سهولت نیز یافت می نشود!

از جمله کارهای دیگر گروه دستان سرو سیمین با صدای علیرضا افتخاری است. یادش به خیر افتخاری! یاد ایامی که جور دیگر میخواند و حیف که امروز چندان چنگی- لااقل به دل ما سنت گرایان جزمی!- نمی زند. از این که بگذریم به نوار سفر به دیگرسو می رسیم که گروه دستان با آواز شهرام ناظری آن را تولید و به بازار موسیقی عرضه کرده است و در نوع خود اثری قابل توجه و تامل می نماید. یادم هست آن روزهایی که این اثر تازه به بازار آمده بود، تقریبا شگفت زده شده بودیم، مخصوصا از عود نوازی بسیار جانانه ای که در سفر به دیگر سو هست و واقعا ما را به دیگر سو می کشاند. پس از آن شوریده با پریسا که باز معرکه است و اثری است با حرفهای تازه. اثری که جایزه سال فرانسه را نصیب خود کرد. کارهای دیگری هم دارند دستانیان، از آن جمله اند: سه نوازی در ماهور- دونوازی- لولیان و یک اثر تازه که گروه دستان با صدیق تعریف تولید کرده است.

القصه وصف هنروران در این مختصر نگنجد. غرض ادای دینی به حمید عزیز بود که همواره به من لطف داشته.
به پاس روح وسیعش و چهره بسیم‌اش و با امید نوآفرینی‌های دیگر و دیگر در عرصه موسیقی این دیار.


 
چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384
تبعید و حقوق‌‌بشر

تبعید و حقوق‌ بشر

مروری بر دیدگاههای ادوارد سعید در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران

 

 

ادوارد سعیدچندی پیش کتابی می خواندم که متشکل از مجموعه مقالاتی درباره چالش های امروزین حقوق بشر بود. نخستین مقاله این مجموعه، نوشته ای است از ادوارد سعید؛ در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران. همگان نیک می دانند که یکی از موضوعات محوری اندیشه سعید، مسئله روشنفکر بوده است. او در این مقاله نیز به وجه دیگری از ابعاد این مسئله می نگرد. او این زمانه را، عصر پناهنده، انسان آواره و مهاجرت توده ای می داند. علی رغم دستاوردهایی که در علم و فرهنگ و ادب به واسطه تبعید در قرن بیستم حاصل شده، از نظر سعید، تبعید به گونه ای جبران ناپذیر غیر دینی و به گونه ای تحمل ناپذیر تاریخی است؛ و چون مرگ – منتها بدون رهایی غایی مرگ- میلیون ها انسان را از غذای سنت، خانواده و جغرافیا محروم کرده است. سعید چه می خواهد بگوید؟ او می گوید هر چند که بخشی از غنای ادبیات قرن بیستم را اشعار تبعیدیان به دوش می کشد اما باید توجه داشته باشیم که تبعید زیان هایی هم دارد و به قول خود او، خلاف آمدهایی را نمایان می کند که عمق و شدتی منحصر به فرد به آن تجسم و دوام بخشیده است. دغدغه سعید در بیان چنین مسئله ای بی تردید، «دغدغه هویت» Identity است و طرح مسئله نیز ضرورتا چالشی حقوق بشری است. تبعید ما را از هویت خویش دور می دارد و ناخودآگاه در ابعاد روانی و شخصیتی وجود ما رخنه کرده و از ما انسانی منزوی می سازد؛ انسانی که احساس بیگانگی و احساس دور بودن از موطن او را به شدت دلتنگ می کند. انسانی که صداها و نواهای دوران کودکی اش را دیگر نمی شنود، غذاهای سرزمین خود را دیگر نمی خورد و نمی تواند به دختران سرزمین خویش عاشق شود. این انسان، از سنتهای خویش محروم شده است. بنابراین سعید می گوید که باید به تبعید – به عنوان مجازات سیاسی معاصر- باید به گونه دیگری نگریست: «باید اول از همه جویس و ناباکوف را کنار گذاشت و به جای آنها به توده های غیرقابل شمارشی اندیشید که آژانس های سازمان ملل متحد به خاطرشان ایجاد شده اند. باید به فکر روستاییان پناهنده ای بود که هیچ امیدی به بازگشت به وطن ندارند و تنها چیزی که دارند، کارت جیره و شماره آژانس است.» او راست می گوید. پاریس هر چند که پایتخت معروفی است اما تبعیدی های گمنام بسیاری در آن سالهای تنهایی اسفناکی را سپری کرده اند: ویتنامی ها، الجزایری ها، کامبوجی ها، لبنانی ها، سنگالی ها، پرویی ها... و دیگران.

پس هرچقدر هم که تبعیدیان در ایجاد نوعی از هویت جمعی در قرن بیستم سهیم بوده اند، در یافتنِ روزنی به سوی هویت فردی خویش همواره راهی ناایمن را پیموده اند و بسیاری شان در بزنگاههای این راه پر نشیب خط سیر افق را گم کرده اند. یکی از اینان رشید حسین فلسطینی است که در این مقاله ذکری از او نیز رفته است. آری، تبعید یک محاق است!

و بعد، سعید به رابطه ملی گرایی با تبعید می پردازد و آن را در قالب یک دیالکتیک هگلی مورد بررسی قرار می دهد. او با تشبیه ناسیونالیسم و تبعید به خدایگان و بنده هگل، به تأثیرات متقابل این دو مفهوم اشاره می کند: «تمام ملی گرایی ها در مراحل آغازین خود از یک وضعیت دوری و بیگانگی ایجاد می شوند...» سپس با اشاره به مفهوم ملکه Habitus پی یر بوردیو می گوید: «ملی گرایی های موفق به موقع خود، حقیقت را انحصاراً از آن خود می سازند و کذب و فرودستی را به بیگانگان نسبت می دهند...» در مرز میان «ما» و «بیگانگان» قلمرو پر مخاطره «عدم تعلق» قرار دارد. عدم تعلق نیز روی دیگر سکه محرومیت از هویت است. ملی گرایی مربوط به گروهها است اما اثرات تبعید همواره بر فرد مترتب می شود. تبعید به نوعی احساس تنهایی و محرومیت ناشی از نبودن با دیگران در محل سکونت گروهی است. یک تبعیدی همیشه حس طفیلی بودن دارد؛ یک میهمان ناخوانده که هیچ تناسبی با فرهنگ و رسوم و باورها و رفتارهای اجتماعی تبعیدگاه خویش ندارد. به او همیشه با نگاه غریبه و «دیگری» نگریسته می شود. از نظر پلیس او همیشه در مظان اتهام است. پناهندگان و تبعیدیان از اولین مظنونین جرایم عمومی هستند. چه کسی تاب تحمل این را دارد که عمری مورد سوء ظن همگان باشد. حتی همسایه نیز به او به چشم یک «بیگانه» نگاه می کند. مسلم است که در چنین وضعی حق آرامش روانی نیز از فرد سلب می شود. فکر می کنم اکنون این پرسش تقریبا در ذهن شما نقش بسته باشد که اساساً آیا تبعید مجازات «مناسبی» است یا متعلق به دوره های پیشین حیات بشر است و چون شکنجه و اعدام باید از گردونه کیفرها خارج شود؟

به هر رو نمی توان به آسانی منکر این قضیه شد که تبعید از غم انگیزترین سرنوشت ها ست. به قول سعید، همیشه میان ایده تبعید و وحشت از جذامی بودن، نجس اجتماعی و اخلاقی بودن، یک پیوستگی و این همانی برقرار بوده است. به نظر می رسد در روزگار نو، تبعید از حالت فردی به کل اجتماع نیز تعمیم یافته به نحوی که ما «جوامع در تبعید» هم سراغ داریم (نمونه فلسطین). گاه نیز جنگ و گرسنگی و بیماری باعث خروج جمعی انسانها از موطن شان شده است (نمونه ارامنه بعد از تهاجم ترکها).

تبعیدی در یک حالت برزخ زندگی می کند؛ نه کاملا یکپارچه در مکان جدید و متعلق به آنجاست و نه کاملا از بند مکان قدیم آزاد شده است و همین مسئله، تبعید را تا حد یک مجازات ضد انسانی به پایین می کشد. آیا نباید به فکر تمهیدی برای لغو مجازات تبعید بود؟ در ظاهر امر، تبعید مجازاتی است که نه چون مجازات مرگ حاوی ترس و دردی عمیق باشد، و نه مجازاتی به سان زندان است که بیم محرومیت از آسمان و انسانها و روزنامه ها در آن نهفته باشد. تبعید در ظاهر خود نه پلشتی های شکنجه را دارد و نه اضطراب کار اجباری و هم قطار شدن با جانیان را. تبعید، پیوند فرد را با سرزمین خویش می گسلد. همیشه این نگرش هم هست که آسمان همه جا آبی است. اما در درون خویش، تبعید، خلأیی دهشتناک است. غربت و فراق دست کمی از زندان ندارد. تبعید یک وضعیت وجودی گسسته است. تبعیدی از ریشه های خود، سرزمین خود و گذشته خود جدا شده و در جایی دیگر رها می شوند و بعد باید تازه آغاز کنند به ساختن یک زندگی نو و دوباره و چه چیزی دشوارتر از این؟

سعید دیدگاه جالب دیگری هم دارد. او با اشاره به قضیه فلسطین می نویسد: «... چه چیزی می تواند سازش ناپذیر تر از تعارض میان یهودیان صهیونیست و اعراب فلسطینی باشد؟ فلسطینی ها احساس می کنند که تبعیدی های شهره آفاق، یعنی یهودیان، آن ها را تبدیل به تبعیدی کرده اند. اما فلسطینی ها این را هم می دانند که حس هویت ملی خودشان در محیط اجتماعی- فرهنگی تبعید پرورش یافته است...» اینجا اتفاق شگفت انگیزی می افتد: تبعید شدن توسط تبعیدی ها؛ دلیلی بر مدعای فوکو و نیز تئوری دیرینه غلبه حاشیه بر متن. اکنون هم فلسطینیانی که در حاشیه قرار گرفته اند، روزی به متن هجوم خواهند آورد. آنان چه کسانی را تبعید خواهند کرد؟

تبعید نیاز انسان به ریشه دار بودن و احساس هویت کردن را نفی می کند. همه انسانها حق دارند آزادانه در جهان بروند و بیایند و نیز محق اند که در موطن خویش بزیند و بمیرند. و سرانجام این پرسش باقی می ماند که تبعید به رغم این همه فشار روحی و روانی که بر فرد مترتب می کند، چگونه از سویی دیگر عامل شکوفایی استعدادها و توانایی ها می شود؟ ویکتور هوگو، جیمز جویس، تئودور آدورنو، ولادیمیر ناباکوف، ایوان تورگنیف و دیگران چگونه در پس پشت آوار تبعید، چونان ققنوسی از خاکستر زاده شدند؟ این پرسشی است که در کنار پرسش دیگر «تبعیدی چگونه حق خود را می تواند باز ستاند؟» برای من همچنان با پاسخ هایی مبهم و گنگ، باقی مانده است.

_____________________________________________

منابع:

  1. ادوارد سعید و ... دیگران. (1384) چالش های حقوق بشر. ترجمه فروغ پوریاوری. آگه. تهران
  2. سعید، ادوارد. (1382) نقش روشنفکر. ترجمه حمید عضدانلو. نی. تهران

 

_____________________________________________

* این مقاله را با اندکی تلخیص در شرق بخوانید!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 180002


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...