تبعید و حقوق بشر
مروری بر دیدگاههای ادوارد سعید در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران
چندی پیش کتابی می خواندم که متشکل از مجموعه مقالاتی درباره چالش های امروزین حقوق بشر بود. نخستین مقاله این مجموعه، نوشته ای است از ادوارد سعید؛ در باب تبعید و مهاجرت روشنفکران. همگان نیک می دانند که یکی از موضوعات محوری اندیشه سعید، مسئله روشنفکر بوده است. او در این مقاله نیز به وجه دیگری از ابعاد این مسئله می نگرد. او این زمانه را، عصر پناهنده، انسان آواره و مهاجرت توده ای می داند. علی رغم دستاوردهایی که در علم و فرهنگ و ادب به واسطه تبعید در قرن بیستم حاصل شده، از نظر سعید، تبعید به گونه ای جبران ناپذیر غیر دینی و به گونه ای تحمل ناپذیر تاریخی است؛ و چون مرگ – منتها بدون رهایی غایی مرگ- میلیون ها انسان را از غذای سنت، خانواده و جغرافیا محروم کرده است. سعید چه می خواهد بگوید؟ او می گوید هر چند که بخشی از غنای ادبیات قرن بیستم را اشعار تبعیدیان به دوش می کشد اما باید توجه داشته باشیم که تبعید زیان هایی هم دارد و به قول خود او، خلاف آمدهایی را نمایان می کند که عمق و شدتی منحصر به فرد به آن تجسم و دوام بخشیده است. دغدغه سعید در بیان چنین مسئله ای بی تردید، «دغدغه هویت» Identity است و طرح مسئله نیز ضرورتا چالشی حقوق بشری است. تبعید ما را از هویت خویش دور می دارد و ناخودآگاه در ابعاد روانی و شخصیتی وجود ما رخنه کرده و از ما انسانی منزوی می سازد؛ انسانی که احساس بیگانگی و احساس دور بودن از موطن او را به شدت دلتنگ می کند. انسانی که صداها و نواهای دوران کودکی اش را دیگر نمی شنود، غذاهای سرزمین خود را دیگر نمی خورد و نمی تواند به دختران سرزمین خویش عاشق شود. این انسان، از سنتهای خویش محروم شده است. بنابراین سعید می گوید که باید به تبعید – به عنوان مجازات سیاسی معاصر- باید به گونه دیگری نگریست: «باید اول از همه جویس و ناباکوف را کنار گذاشت و به جای آنها به توده های غیرقابل شمارشی اندیشید که آژانس های سازمان ملل متحد به خاطرشان ایجاد شده اند. باید به فکر روستاییان پناهنده ای بود که هیچ امیدی به بازگشت به وطن ندارند و تنها چیزی که دارند، کارت جیره و شماره آژانس است.» او راست می گوید. پاریس هر چند که پایتخت معروفی است اما تبعیدی های گمنام بسیاری در آن سالهای تنهایی اسفناکی را سپری کرده اند: ویتنامی ها، الجزایری ها، کامبوجی ها، لبنانی ها، سنگالی ها، پرویی ها... و دیگران.
پس هرچقدر هم که تبعیدیان در ایجاد نوعی از هویت جمعی در قرن بیستم سهیم بوده اند، در یافتنِ روزنی به سوی هویت فردی خویش همواره راهی ناایمن را پیموده اند و بسیاری شان در بزنگاههای این راه پر نشیب خط سیر افق را گم کرده اند. یکی از اینان رشید حسین فلسطینی است که در این مقاله ذکری از او نیز رفته است. آری، تبعید یک محاق است!
و بعد، سعید به رابطه ملی گرایی با تبعید می پردازد و آن را در قالب یک دیالکتیک هگلی مورد بررسی قرار می دهد. او با تشبیه ناسیونالیسم و تبعید به خدایگان و بنده هگل، به تأثیرات متقابل این دو مفهوم اشاره می کند: «تمام ملی گرایی ها در مراحل آغازین خود از یک وضعیت دوری و بیگانگی ایجاد می شوند...» سپس با اشاره به مفهوم ملکه Habitus پی یر بوردیو می گوید: «ملی گرایی های موفق به موقع خود، حقیقت را انحصاراً از آن خود می سازند و کذب و فرودستی را به بیگانگان نسبت می دهند...» در مرز میان «ما» و «بیگانگان» قلمرو پر مخاطره «عدم تعلق» قرار دارد. عدم تعلق نیز روی دیگر سکه محرومیت از هویت است. ملی گرایی مربوط به گروهها است اما اثرات تبعید همواره بر فرد مترتب می شود. تبعید به نوعی احساس تنهایی و محرومیت ناشی از نبودن با دیگران در محل سکونت گروهی است. یک تبعیدی همیشه حس طفیلی بودن دارد؛ یک میهمان ناخوانده که هیچ تناسبی با فرهنگ و رسوم و باورها و رفتارهای اجتماعی تبعیدگاه خویش ندارد. به او همیشه با نگاه غریبه و «دیگری» نگریسته می شود. از نظر پلیس او همیشه در مظان اتهام است. پناهندگان و تبعیدیان از اولین مظنونین جرایم عمومی هستند. چه کسی تاب تحمل این را دارد که عمری مورد سوء ظن همگان باشد. حتی همسایه نیز به او به چشم یک «بیگانه» نگاه می کند. مسلم است که در چنین وضعی حق آرامش روانی نیز از فرد سلب می شود. فکر می کنم اکنون این پرسش تقریبا در ذهن شما نقش بسته باشد که اساساً آیا تبعید مجازات «مناسبی» است یا متعلق به دوره های پیشین حیات بشر است و چون شکنجه و اعدام باید از گردونه کیفرها خارج شود؟
به هر رو نمی توان به آسانی منکر این قضیه شد که تبعید از غم انگیزترین سرنوشت ها ست. به قول سعید، همیشه میان ایده تبعید و وحشت از جذامی بودن، نجس اجتماعی و اخلاقی بودن، یک پیوستگی و این همانی برقرار بوده است. به نظر می رسد در روزگار نو، تبعید از حالت فردی به کل اجتماع نیز تعمیم یافته به نحوی که ما «جوامع در تبعید» هم سراغ داریم (نمونه فلسطین). گاه نیز جنگ و گرسنگی و بیماری باعث خروج جمعی انسانها از موطن شان شده است (نمونه ارامنه بعد از تهاجم ترکها).
تبعیدی در یک حالت برزخ زندگی می کند؛ نه کاملا یکپارچه در مکان جدید و متعلق به آنجاست و نه کاملا از بند مکان قدیم آزاد شده است و همین مسئله، تبعید را تا حد یک مجازات ضد انسانی به پایین می کشد. آیا نباید به فکر تمهیدی برای لغو مجازات تبعید بود؟ در ظاهر امر، تبعید مجازاتی است که نه چون مجازات مرگ حاوی ترس و دردی عمیق باشد، و نه مجازاتی به سان زندان است که بیم محرومیت از آسمان و انسانها و روزنامه ها در آن نهفته باشد. تبعید در ظاهر خود نه پلشتی های شکنجه را دارد و نه اضطراب کار اجباری و هم قطار شدن با جانیان را. تبعید، پیوند فرد را با سرزمین خویش می گسلد. همیشه این نگرش هم هست که آسمان همه جا آبی است. اما در درون خویش، تبعید، خلأیی دهشتناک است. غربت و فراق دست کمی از زندان ندارد. تبعید یک وضعیت وجودی گسسته است. تبعیدی از ریشه های خود، سرزمین خود و گذشته خود جدا شده و در جایی دیگر رها می شوند و بعد باید تازه آغاز کنند به ساختن یک زندگی نو و دوباره و چه چیزی دشوارتر از این؟
سعید دیدگاه جالب دیگری هم دارد. او با اشاره به قضیه فلسطین می نویسد: «... چه چیزی می تواند سازش ناپذیر تر از تعارض میان یهودیان صهیونیست و اعراب فلسطینی باشد؟ فلسطینی ها احساس می کنند که تبعیدی های شهره آفاق، یعنی یهودیان، آن ها را تبدیل به تبعیدی کرده اند. اما فلسطینی ها این را هم می دانند که حس هویت ملی خودشان در محیط اجتماعی- فرهنگی تبعید پرورش یافته است...» اینجا اتفاق شگفت انگیزی می افتد: تبعید شدن توسط تبعیدی ها؛ دلیلی بر مدعای فوکو و نیز تئوری دیرینه غلبه حاشیه بر متن. اکنون هم فلسطینیانی که در حاشیه قرار گرفته اند، روزی به متن هجوم خواهند آورد. آنان چه کسانی را تبعید خواهند کرد؟
تبعید نیاز انسان به ریشه دار بودن و احساس هویت کردن را نفی می کند. همه انسانها حق دارند آزادانه در جهان بروند و بیایند و نیز محق اند که در موطن خویش بزیند و بمیرند. و سرانجام این پرسش باقی می ماند که تبعید به رغم این همه فشار روحی و روانی که بر فرد مترتب می کند، چگونه از سویی دیگر عامل شکوفایی استعدادها و توانایی ها می شود؟ ویکتور هوگو، جیمز جویس، تئودور آدورنو، ولادیمیر ناباکوف، ایوان تورگنیف و دیگران چگونه در پس پشت آوار تبعید، چونان ققنوسی از خاکستر زاده شدند؟ این پرسشی است که در کنار پرسش دیگر «تبعیدی چگونه حق خود را می تواند باز ستاند؟» برای من همچنان با پاسخ هایی مبهم و گنگ، باقی مانده است.
_____________________________________________
منابع:
- ادوارد سعید و ... دیگران. (1384) چالش های حقوق بشر. ترجمه فروغ پوریاوری. آگه. تهران
- سعید، ادوارد. (1382) نقش روشنفکر. ترجمه حمید عضدانلو. نی. تهران
_____________________________________________
* این مقاله را با اندکی تلخیص در شرق بخوانید!
|