فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
نیمه شوخی - نیمه جدی

تذکر مهم: این مطلب کاملا اخلاقی است و به هیچ وجه مصداق نشر مطالب خلاف اخلاق عمومی تلقی نمی شود. متاسفانه برخی گمان میکنند که سخن گفتن از روابط مردان و زنان همواره مسئله ای لوث و ضداخلاقی است. حال آنکه هرگز اینطور نیست.

با مطالعه این مطلب خواهید دید که هر چند طنزی در آن نهفته است اما به هیچ وجه غیراخلاقی نیست. برای دیدن اصل مطلب می توانید به این صفحه بروید:

http://www.jamaica-gleaner.com/gleaner/20060410/flair/flair11.html

WHAT IS the big preoccupation with sex?

Sex is the ultimate expression of absolutely nothing except satisfying a physical need (unless you want to procreate).

A relationship can be very fulfilling without sex being such a focal point. That does not mean that the relationship will be void of all forms of intimacy, of course not, just sex. For example, an increasing number of persons are engaging in oral sex because, according to them, this does not count as sex.

In some relationships, sex becomes an integral part because the couple has nothing else in common. My grandmother (God rest her soul), always told me the devil will find things for idle hands to do.

TALKING TO EACH OTHER

Enjoy talking to each other, watching a movie, taking trips to the country, hanging out with mutual friends, preparing a meal together or trying some new sporting activity. All these are geared towards you getting to know and enjoy each other without it being physical.

The preoccupation with sex comes when one is purely attracted to the physical. If that's what you're attracted to, then that's all you'll have to enjoy. However, if you can see, appreciate and love the person for what they are, then that's what you'll enjoy.

You may say, but sex is important in a relationship. Yes, it is, but it's not the most important and not necessary. There are other ways to express your love without going all the way.

The husband store

A STORE that sells husbands just opened in New York City, where a woman may go to choose a husband. Among the instructions at the entrance is a description of how the store operates. You may visit the store only once!

There are six floors and the attributes of the men increase as the shopper ascends the flights.

There is, however, a catch ...you may choose any man from a particular floor, or you may choose to go up a floor, but you cannot go back down except to exit the building!

So, a woman goes to the Husband Store to find a husband ...On the first floor the sign on the door reads:
Floor 1: These men have jobs and love the Lord.

The second floor sign reads:
Floor 2: These men have jobs, love the Lord and love children

The third floor sign reads:
Floor 3: These men have jobs, love the Lord, love kids and are extremely good looking.

"Wow," she thinks, but feels compelled to keep going.

She goes to the fourth floor and the sign reads:
Floor 4: These men have jobs, love the Lord, love kids, are drop-dead good looking and help with the housework.

"Oh, mercy me!" she exclaims, "I can hardly stand it!"

Still, she goes to the fifth floor and the sign reads:
Floor 5: These men have jobs, love the Lord, love kids, are drop-dead gorgeous, help with the housework, and have a strong romantic streak.

She is so tempted to stay, but she goes to the sixth floor and the sign reads:

Floor 6: You are visitor 4,363,012 to this floor. There are no men on this floor. This floor exists solely as proof that women are impossible to please.

"Thank you for shopping at the Husband Store. Watch your step as you exit the building, and have a nice day!"


 
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
فتوبلاگ من!

دوستان! فتوبلاگ من راه‌اندازی شد. در این وبلاگ عکسهایی را که خودم با دوربین یا موبایل گرفته‌ام،‌ خواهم گذاشت. در حال حاضر یک سری عکس گذاشته‌ام که مربوط می‌شوند به سفر نوروزی ما به یزد و کاشان و اطراف آنها. خوشحال میشم اگر ببینید و نظراتتون رو به من هم بگین!

اولین عکسی که به فتوبلاگ گذاشتم، ساعت به خواب رفته ام بود که در یک ربع به هفت به خواب رفته است. یک ربع به هفت ساعت پرخاطره ای است و همین باعث می شود که ساعتم را کوک نکنم

http://www.farasat.fotix.net


 
جمعه 11 فروردین ماه سال 1385
شعری از شمس لنگرودی

محمد شمس لنگرودیاین شعر را اخیرا سایت بی بی سی فارسی منتشر کرده است. بسیار زیبا و معنادار است. با اجازه BBC و آقای شمس لنگرودی، این شعر زیبا را در وبلاگ می گذارم تا صفایی تازه به دکان ما بدهد!

***

پرنده – انسان

پرنده ها
بهار که می آید
پر باز می کنند
انسان
پرندگانش را، در آسمان زمستانی،
پرواز می دهد
تا برف را بروبد
و بر شانه فروردین
دسته گلی بگذارد.

پرنده ها
در هفت کوی زمین می چرخند
تا دانه و برگی پیدا کنند
انسان
زمین را می چرخاند
تا دانه شکوفا شود.

پرنده ها
از آسمان به زمین می آیند
انسان
با ساز تمامی ناپذیر کار دلش
از زمین به آسمان طلایی
پرواز می کند.نمایی از فیلم گوست داگ (طریق سامورایی)؛ به پرنده و انسان توجه کنید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/03/060329_pm-norouz-langeroudi.shtml


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179985


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...