فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385
انقلاب فرهنگی و انقلاب اسلامی
 

به‌نام فرهنگ، به‌کام سیاست


مروری بر انقلاب فرهنگی


گفت‌و‌گوی نشریه نامه با مقصود فراستخواه

 


بهناز خسروی

 

آقای دکتر! شما علل و زمینه‌های پیدایش انقلاب فرهنگی در ایران را پس از انقلاب اسلامی، که به‌نظر می‌رسد با وجود شباهت اسمی با وقایعی مثل انقلاب فرهنگی چین، پدیده‌ای منحصر به‌فرد و از جنس خود بود، چه می‌دانید؟


به‌نظر من، بحث مشهور میان پوپر و مارکوزه درباره‌ی اصلاح یا انقلاب، همواره و در همه‌ی عرصه‌ها وجود دارد. در واقع هریک از این دو مفهوم، گفتمان خاص خود را داشته‌اند که در دوره‌های مختلف تقویت یا رد شده‌اند. با این بینش می‌توان گفت جامعه‌ی ایران در آستانه‌ی سال 1357 و در دوره‌ای پس از آن‌، به‌دلایل مختلف از جمله ترکیب گروه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، همچنین رویکردها و گفتمان‌هایی که در بطن جامعه وجود داشت؛ به‌کلی در پارادایم انقلاب، فکر و عمل می‌کرد.

من فکر می‌کنم در آن‌زمان دیدگاه رایجی حضور داشت که بنابرآن، عاملان و واسطه‌های تغییر از جمله نخبگان، مسایل و تغییرات اجتماعی را با رویکردی انقلابی دنبال می‌کردند و طبعاً بقیه‌ی افراد نیز در جامعه‌ای که به‌عنوان جامعه‌ی توده‌وار شناخته شده بود، بر پایه‌ی همین پارادایم انقلاب، با مفهوم زیروروکردن و تغییرات جامع و فراگیر آن در زمینه‌ای ایدئولوژیک و مذهبی، خواهان دست‌یابی به اهداف و آرمان‌های خود بودند که به عقیده‌ی من، این امر از ساختار جامعه، زمینه‌های فرهنگی و پیشینه‌های گفتمانی نشأت می‌گرفت و در نهایت، عمل در این ساختار به‌عنوان مسؤولیت مشترک فکری ما شناخته می‌شد. گرچه در همان زمان هم ممکن بود یک متفکر، محقق یا صاحب‌نظر، با این دیدگاه مخالف باشد ولی به‌نظر من تعداد این افراد بسیار معدود بود؛ چراکه اساساً فضای دنیا، فضای چپ بود و انقلاب نیز به‌عنوان پارادایم مسلط در دنیا مطرح بود. چنان‌چه به‌همین دلیل من انقلاب اسلامی ایران، پیامدهای آن و به‌طور مشخص انقلاب فرهنگی را در وهله‌ی نخست یک مسؤولیت مشترک ملی در آن دوره می‌دانم که باید مورد بررسی و نقد دوباره قرارگیرد؛ چه‌بسا که با بازنگری روایت‌ها و اسناد، تحول فکری پیداکرده و حتی نسبت به کارکردها و عملکرد پیشین خود انتقاد جدی داشته باشیم. ما باید بپذیریم که ارزیابی گذشته توسط هر ملتی، با کمک نخبگان و تجدید‌نظر در حرکت‌های گذشته و آینده، مسؤولیت مشترک ملی امروز ماست.

حوادثی مانند اشغال سفارت آمریکا که در سال‌های نخستین انقلاب رخ‌داد از حمایت توده‌های مردم بهره می‌جست اما انقلاب فرهنگی ماجرای دیگری دارد. ما در پیدایش انقلاب فرهنگی حمایت برخی از نخبگان را نیز در کنار توده‌ها شاهدیم؛ این مسأله جای پرسش دارد که چه‌گونه شد که برخی نخبگان از این ماجرای توده‌ای حمایت‌کردند؟


برای پاسخ به پرسش شما، باید کمی به سرگذشت انقلاب فرهنگی و نتایجی که در پی داشت، بپردازم.

نقطه‌ی آغاز عملیات انقلاب فرهنگی را در سطح رسمی، می‌توان پیام نوروزی رهبر انقلاب در آغاز سال 1359 دانست. در بند 11 این پیام آمده است:

"باید انقلابی اساسی در تمام دانشگاه‌های سراسر ایران به‌وجود آید تا اساتیدی که در ارتباط با شرق یا غربند، تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی. باید از بدآموزی‌های رژیم سابق در دانشگاه‌های سراسر ایران شدیداً جلوگیری‌کرد؛ زیرا تمام بدبختی‌های جامعه‌ی ایران در طول سلطنت این پدر و پسر، از این بدآموزی‌ها به‌وجود آمده ا‌ست. اگر ما ترکیبی اصولی در دانشگاه‌ها داشتیم، هرگز طبقه‌ی روشن‌فکر دانشگاهی نداشتیم که در بحرانی‌ترین اوضاع ایران، در نزاع و چند‌دستگی با خودشان باشند و از مردم بریده باشند و از آن‌چه بر مردم می‌گذرد، چنان آسان گذرند که گویی در ایران نیستند. تمام عقب‌ماندگی‌های ما به‌دلیل عدم شناخت صحیح اکثر روشن‌فکران دانشگاهی از جامعه‌ی اسلامی ایران بود و متأسفانه هم‌اکنون هم هست. اکثر ضربات مهلکی که به این جامعه خورده است، از همین روشن‌فکران دانشگاه‌رفته‌ای بوده است که همیشه خود را بزرگ دیده‌اند و می‌بینند و تنها حرف‌هایی می‌زدند و می‌زنند که دوست به‌اصطلاح روشن‌فکر دیگرش بفهمد و اگر مردم هیچ نفهمند، نفهمند؛ زیرا که دیگر چیزی که مطرح نیست، مردم‌اند و تمام چیزی که مطرح است، خود اوست. برای این‌که بدآموزی‌های دانشگاهی زمان شاه، روشن‌فکر دانشگاهی را طوری بار می‌آوردند که اصولاً ارزشی برای خلق مستضعف قایل نبود و متأسفانه هم اکنون هم نیست. ‌ ‌

روشن‌فکران متعهد و مسؤول! بیایید تفرقه و تشتت را کنار بگذارید و به مردم فکرکنید و برای نجات این قهرمانان شهید داده، خود را از شر "ایسم" و "ایست" شرق و غرب نجات دهید. روی پای خود بایستید و از تکیه به اجانب بپرهیزید. طلاب علوم دینی و دانشجویان دانشگاه‌ها باید دقیقاً روی مبانی اسلامی مطالعه‌کنند و شعارهای گروه‌های منحرف را کنار گذارند و اسلام عزیز راستین را جایگزین تمام کژاندیشی‌ها نمایند. این دو دسته باید بدانند که اسلام، خود مکتبی است غنی که هرگز احتیاجی به ضمیمه‌کردن برخی مکاتب به آن نیست و همه باید بدانیم که التقاطی فکرکردن خیانتی بزرگ به اسلام و مسلمین است. دانشجویان عزیز! راه اشتباه روشن‌فکران دانشگاهی را نروید و از مردم خود را جدا نسازید."


چه اتفاق‌هایی در زمان انقلاب، سبب چنین موضع‌گیری نسبت به وضعیت دانشگاه می‌شد؟


اگر کمی عقب‌تر برویم، شاهدیم که پس از پیروزی انقلاب، با فعالیت گروه‌های سیاسی مختلف، فضایی در جامعه‌ی به‌وجود آمده بود که پتانسیل‌های سیاسی، فرهنگی و فکری فوران‌یافته و به‌نوعی پلورالیزم رسیده بودیم؛ به‌طوری‌که در چرخه‌ی معیوب میان هرج و مرج و استبداد، در بحران آزادی همراه با هرج و مرج قرار داشتیم. این فضا در دانشگاه هم بسیار قوی وجود داشت، تا آن‌که در همین‌دوره طرح استقلال دانشگاه‌ها که آقای کاتوزیان و برخی از نخبگان دانشگاهی نقش موثری در تهیه‌ی آن داشتند، تحویل وزارت علوم شد، این طرح در واقع چارچوبی برای استقلال دانشگاه بود و محدودیت‌های پیشین دانشگاه‌ها را نیز نداشت.

درعین‌حال در آن‌زمان، مطالبات حداکثری در جامعه (مطالبات قومی، سیاسی، عدالت، برابری، حقوق صنفی و ...) نیز مطرح بود.

در مقابل این فضای بازشده و فوران‌یافته، مجموعه طیف نیروهای وفادار به رهبری انقلاب و معتقد به ایدئولوژی‌های خاص اصول‌گرایانه و به‌تعبیری بنیادگرایانه، شامل نهادهایی مثل انجمن‌های اسلامی دانشجویان و نهادهای انقلابی مانند سپاه، حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، جامعه‌ی اسلامی دانشگاهیان و .... قصد کنترل این پلورالیزم، فعالیت‌ها و مطالبات را داشتند و در واقع این موضوع برای آن‌ها تبدیل به یک دغدغه شده بود و این همان چیزی بود که مخالفان این تفکر، از آن به‌عنوان انحصارطلبی یاد می‌کردند.

در چنین شرایطی، بحث تعطیلی دانشگاه‌ها ابتدا در شورای انقلاب وقت مطرح شد؛ گرچه در آن‌زمان هم دیدگاه‌هایی مثل دیدگاه دولت موقت، مخالف این امر بودند و به‌دلیل همین اختلاف نظرها، تعطیلی بلافاصله‌ی دانشگاه‌ها، پس از انقلاب به‌وجود نیامد و سال تحصیلی 59-58 آغازشد ولی بر اساس تئوری انقلاب مداوم، در ادامه همان دیدگاه انقلابی به‌عنوان گفتمان مسلط آن‌دوره با روایت مذهبی و ایدئولوژیک، تصرف سفارت آمریکا صورت‌گرفت و همان‌طور که می‌دانید، در فردای همان‌روز رییس دولت وقت، مرحوم مهندس بازرگان استعفا کرد.

در واقع در آن‌زمان دو دیدگاه وجود داشت، یکی دیدگاهی که بر پایه‌ی تعبیر ایدئولوژیک، سنتی و فقهی از دین، صدور انقلاب و ... را می‌خواست و در همه‌ی عرصه‌ها دنبال می‌شد و دیگری، دیدگاهی نوگرایانه و آزادی‌خواهانه که به نمایندگی مهندس بازرگان هدایت می‌شد.

تعارض میان این دو دیدگاه، از همان آغاز خود را نشان داد و به‌هرحال جامعه‌ی ما آزمون دوباره و ناموفقی از پلورالیزم و دموکراسی را در آن‌زمان تجربه‌کرد و نتیجه‌ای که دیده می‌شد، این بود که گروهی به‌صورت انحصارطلبانه می‌خواست قدرت را در دست بگیرد و گروه دیگری از آن‌جا که به حاشیه رانده شده بود، برای به‌دست آوردن دوباره‌ی موقعیت خود و مبارزه با گروه نخست، بدون درنظر‌گرفتن منافع عمومی جامعه به میدان آمده بود. در این شرایط حتی نخبگان هم نتوانستند با هم توافق‌کرده و به دیدگاهی میانگین برسند و در واقع همین امر سبب شده بود جامعه دچار نوعی کشاکش، واگرایی و تعارض سخت شود.

در همین اثنا، گروهی که نگران عدم کنترل خود نسبت به‌اوضاع بودند، فعالیت‌هایی را آغازکردند که بنابر برخی از اطلاعات و شواهد، می‌توان این‌گونه تعبیرکرد که بخش اعظمی از این فعالیت‌ها و به‌ویژه عملیاتی که در انقلاب فرهنگی صورت‌گرفت، حساب شده بود و گروه‌های خاصی برای آن برنامه‌ریزی کرده بودند.


یعنی پیش از این‌که در سطح جامعه تعطیلی دانشگاه مطرح شود، برنامه‌ی آن ریخته شده بود؟


یکی از شواهد این امر همان نظر شورای انقلاب مبنی بر تعطیلی دانشگاه‌ها در آغاز سال تحصیلی بود و دیگری عدم انتشار اطلاعیه‌ی کنکور در اواخر سال 58، برخلاف معمول. گو این‌که معلوم بود پروژه‌ی تعطیلی دانشگاه‌ها، پس از استعفای دولت موقت امکان پی‌گیری دارد. در اسفند سال 58، در دانشگاه ملی با هماهنگی میان انجمن اسلامی و مدیریت وقت دانشگاه، طرح ایجاد دانشکده‌ی اسلامی مطرح شد.

در بهار سال 59 و در فضای ناشی از التهابات تصرف سفارت آمریکا، هیجانات توده‌ای و نخبگان و گروه‌هایی که از این فضا بهره می‌بردند، وزارت کشور بخشنامه‌ای دربا‌ره‌ی لزوم برچیدهشدن تشکیلات گروه‌های سیاسی از دانشگاه صادرکرد. وزیر وقت علوم نیز در اظهارات خود، با فعالیت‌های موجود سیاسی و پلورالیزم در دانشگاه" مخالفت‌کرد و در همین راستا، سمیناری در تاریخ بیست‌وپنجم تا بیست‌وهفتم فروردین‌ماه در دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران برگزار شد که اگر مطبوعات آن دوره را مرورکنیم، می‌بینیم که روزنامه‌ی جمهوری اسلامی مهم‌ترین روزنامه‌ای بود که به‌طور جدی این سمینار را تحت پوشش قرار داد و در این زمینه اطلاع‌رسانی و تبلیغ کرد.

آقای هاشمی رفسنجانی که در آن‌زمان عضو شورای انقلاب بود، در روز سه‌شنبه بیست‌وششم فروردین‌ماه، به تبریز سفر‌کرد و در تالار اجتماعات دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تبریز به سخنرانی پرداخت که در همان جلسه نیز مخالفت‌ها و بحث‌های مختلفی نسبت به مباحث مطرح شده، صورت‌گرفت و مراسم به تشنج کشیده شد. در واکنش به این تشنج، از فردای آن‌روز انجمن‌های اسلامی و نهادهای انقلابی تحت حمایت سپاه، ساختمان مرکزی دانشگاه تبریز را به‌تصرف درآورده و خواستار پاک‌سازی دانشگاه به استناد پیام نوروزی رهبر انقلاب شدند. یکی از همان افراد نیز در همان‌روز به تهران آمد و در سمینار دانشکده‌ی الهیات شرکت‌کرد و گزارشی از اتفاقات و خواسته‌ها و مطالبات آن گروه را مطرح‌کرد.

از سوی دیگر، مخالفان نیز در نشریات مختلف خود، این مسایل را با دیدگاه انتقادی خود تعریف و تفسیر می‌کردند. البته در این‌جا باید بگویم که از همان‌زمان چه‌بسا بین کسانی که در فضای انقلاب فرهنگی نقش داشتند نیز دیدگاه‌های مختلف و اختلاف نظرهایی وجود داشت. برای مثال می‌توان به دکتر سروش اشاره‌کرد که یکی از سخن‌رانان همان سمینار بود و بعدها نیز یکی از هفت عضو ستاد انقلاب فرهنگی شد.

این سمینار به‌لحاظ فکری مسأله‌ی انقلاب فرهنگی را هدایت و کنترل می‌کرد و دکتر سروش نیز در آن سمینار درباره‌ی رسالت دانشجو و دانشگاه سخنرانی‌کرد، هرچند همه می‌دانند که دیدگاه‌های دکتر سروش طی این سال‌ها تحولاتی داشته است.

در واقع دیدگاه‌های متفاوتی در این طیف و در این حرکت وجود داشت ولی ابتکار عمل و سلطه‌ی نهایی بر جریان با دیدگاهی بود که می‌توان آن‌را به‌عنوان رویکرد اصول‌گرایانه‌ی خاصی معرفی‌کرد که گاهی در برخی از تقسیم‌بندی‌ها به‌عنوان رویکرد بنیادگرایانه مطرح می‌شود و این حرکت‌ها در دانشگاه‌های دیگر نیز ادامه یافت.


به‌نظر می‌رسد فکر اصلی انقلاب فرهنگی از سمینار دانشکده‌ی الهیات ریشه می‌گیرد. چه تعداد از گردانندگان و شرکت‌کنندگان سمینار در ستاد حاضر شده و در انقلاب فرهنگی فعال شدند؟


آقای سروش آن‌جا سخنرانی می‌کرد و بعدها هم عضو ستاد شد اما رییس دانشکده در آن‌زمان منتقد این تفکر بود و طبعاً در ستاد هم فعالیتی نداشت. ‌ ‌

در واقع آن سمینار از طرف حزب جمهوری اسلامی برگزار شده بود. البته تأکید من بر این است که این سمینار حلقه‌ای بود از مجموعه حلقه‌های مرتبط به‌هم که به انقلاب فرهنگی منجر شد. علاوه بر این به‌طورکلی نظر من این نیست که همه‌ی این ماجراها با یک برنامه‌ریزی سیاسی صورت گرفته بود. همان‌طور که گفتم، زمینه‌های اجتماعی، گفتمانی و فرهنگی که به همان مسؤولیت مشترک ملی ختم می‌شد، در کنار برنامه‌ریزی‌هایی که در پشت قضیه وجود داشت، به بهره‌برداری از این ماجرا انجامید؛ البته گاهی پشت این حلقه‌های مرتبط نیز نوعی شبکه‌های سیاسی، گفتمانی، فکری و نحله‌ای وجود داشت؛ مثلاً در درون سازمان‌های رسمی جمهوری اسلامی شورای انقلاب، در سطح حزبی حزب جمهوری اسلامی، در سطح مطبوعات روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، در سطح گروه‌ها و شبه‌NGOهایی که در فضای دولتی شکل‌گرفته بودند انجمن‌های اسلامی و در فضای توده‌ای زمینه‌های فرهنگی و رفتاری که به زیرورو‌کردن و انقلاب گرایش داشتند، همگی دست به‌دست هم دادند.

نوعی تفکر ایدئولوژیک مفرط که خواهان زیروروشدن اوضاع براساس چارچوب‌های ایدئولوژیک بود، بدون درنظرگرفتن هزینه‌ها در سطح کلان حضور داشت و حتی در دیدگاه‌های روشن‌فکران هم نفوذ کرده بود. چه‌بسا اگر داستان به‌گونه دیگری پیش می‌رفت و به‌جای گروهی که بعد از انقلاب غلبه‌کردند، گروه دیگری مثل مجاهدین خلق یا چریک‌های فدایی می‌توانستند اوضاع را در دست بگیرند، آن‌ها هم به‌نوع دیگری به‌همین شکل رفتار می‌کردند؛ همان‌طور که الگوی استالینی را در شوروی و الگوی انقلاب فرهنگی را در چین داشتیم. در واقع می‌خواهم بگویم ما آزمون را بیش‌تر با گروه‌های اسلامی از این نوع پس‌دادیم اما چه‌بسا اگر اتفاقات دیگری می‌افتاد، بیش‌تر مسؤولیت ملی آن‌زمان متوجه گروه‌های دیگری می‌شد.

من نمی‌گویم در آن سمینار همه‌چیز تنظیم شد اما آن سمینار یکی از حلقه‌های شبکه بود. برخی از این فعالیت‌ها ناخودآگاه و تحت‌تأثیر فضای احساسی و هیجانی خاص آن دوره‌ی جامعه بود که بر عقلانیت اجتماعی غلبه می‌کرد.


باز گردیم به شروع انقلاب فرهنگی! دانشگاه‌ها چه‌گونه تعطیل شد؟


البته یکی دیگر از نقاط شروع انقلاب فرهنگی به یکی از نمازهای جمعه در اواخر فروردین‌ماه مربوط می‌شود که حرکت‌های پس از آن در سطح تظاهراتی برای پاک‌سازی و تصفیه‌ی دانشگاه از عوامل منحرف در چارچوب راهنمایی‌های کلیدی صورت‌گرفته، پی‌گیری شد؛ تاجایی‌که جریان‌های مشابهی در دانشگاه‌های شیراز، مشهد، بابلسر، سیستان و بلوچستان، گیلان و ... صورت‌گرفت. برخی از این ماجراها نیز به دستگیری‌های گسترده‌ای منجر شد تا این‌که نهایتاً شورای انقلاب در29 فروردین‌ماه سه‌روز مهلت داد تا از آن‌روز تا تاریخ 31 فروردین، گروه‌های سیاسی فعالیت‌های خود را در دانشگاه‌های سراسر کشور برچینند و براساس این بیانیه همچنین مقرر شد امتحانات حداکثر تا 14 خردادماه به پایان رسد و از 15 خرداد دانشگاه‌ها رسماً تعطیل شوند.

سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز طی بیانیه‌ای اعلام‌کرد که ما از قبل خواستار این حرکت بودیم. جامعه‌ی مدرسین هم از این جریان دفاع‌کرد. روزنامه‌ی جمهوری اسلامی مرتب جریانات را گزارش می‌کرد. جامعه‌ی اسلامی دانشگاهیان نیز خود را طرفدار این تصمیم معرفی‌کرد. تاحدی‌که پیشنهاد شورای انقلاب فرهنگی نیز در همان‌دوره در گفت‌و‌گو‌های آقایان دیده می‌شد. در مقابل این‌عده، مدیران دانشگاهی و هیأت علمی دانشگاه‌ها با این حرکت مشکل داشتند، همچنین گروه‌های مختلف و متفکران دیگری نیز در سطح جامعه، مخالفت خود را با این نوع نحوه‌ی عمل و برخورد با آموزش عالی، دانشگاه و مسایل مربوط به علم، یادگیری و دانش اعلام‌کردند.

در همین صف‌بندی‌ها، شاهد تشنج‌هایی در اطراف دانشگاه تهران بودیم، تاجایی‌که گزارش‌های مختلف روزنامه‌ها از درگیری‌های روز دوم اردیبهشت‌ماه، خبر از 300 زخمی و 2 کشته، یا حتی 700 زخمی و 5 کشته دادند.


واکنش خود دانشگاهیان چه بود؟


در مقابل این حرکت‌ها، واکنش‌های بدنه‌ی دانشگاهی در شیراز و تهران نیز همچنان دیده می‌شد. درواقع نهایت حرف آن‌ها این بود که اگر قرار است تحولی در دانشگاه صورت‌گیرد، این خود دانشگاهیان هستند که باید برای برنامه‌ریزی، اجرا و تحقق آن فعالیت‌کنند و به این نحو دخالت حداکثری دولت در آموزش عالی مورد انتقاد این گروه‌ها بود. همان‌طور که می‌دانید، از زمان رضاشاه که آموزش عالی در کشور به‌وجود آمده همواره در درون دولت بوده است؛ وابستگی زیاده از حد دانشگاه‌ها به بودجه‌ی دولتی، این زمینه را به‌وجود آورده بود. گفتمان انقلابی با روایت اسلامی و آن‌هم با تعبیر خاص اصول‌گرایانه، نیز این امر را تقویت می‌کرد. ‌ ‌

ضمن این‌که اختلاف دیدگاه‌های صنفی از درون دانشگاه با این مسأله وجود داشت، برخی متفکران علمی هم بودند که این مسأله را از همان زمان نقد می‌کردند؛ به‌عنوان مثال یکی از این افراد آقای محمد مجتهد شبستری بود که خود ملبس به لباس روحانی بود و هست اما به‌دلیل طرز فکر نواندیشانه‌ا‌ی که از ابتدا داشت و ویژگی‌های فردی و رفتاری خاص خود، هرگز در مقیاس مرکزیت قدرت نیندیشیده بود و در اسناد انقلاب فرهنگی دیده می‌شود که ایشان شاید یکی از معدود افرادی بود که به‌صراحت در این‌باره اعلام‌کرد که اساساً این روش‌ها ناقض معنای فرهنگ است؛ چراکه فرهنگ جنبه‌ی نرم‌افزاری داشته و به نگرش‌ها و رفتارهای افراد مربوط می‌شود و اساساً با روش‌های فیزیکی و سیاسی قابل پی‌گیری نیست.

شورای مدیریت دانشگاه تهران نیز اعتراض خود را به وزارتخانه ارسال‌کرد و در واکنش به ‌عمل این شورا، آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفتند که در دیداری که با رهبری داشته‌اند، اعلام شده بود که حتی اگر شورای مدیریت دانشگاه تهران استعفا هم نمی‌داد، بایستی کنار می‌رفت.

در ادامه‌ی فعالیت‌ها، سمینار سه‌روزه‌ای در قم در پایان اردیبهشت‌ماه تحت‌عنوان " فیضیه، دانشگاه و انقلاب فرهنگی" برگزار شد و دانشگاه‌های کشور رسماً از پانزدهم خرداد‌ماه تعطیل شدند و فرمان رهبری برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی نیز صادر شد. همان‌طور که می‌دانید این ستاد چهارسال و نیم دوام داشت و در سال 1363 به شورای انقلاب فرهنگی تبدیل شد.


در شرایطی که (به‌نقل قول از کسانی که سفارت آمریکا را اشغال‌کردند) می‌شنویم که توده‌ها و همه‌ی مردم از این حرکات حمایت می‌کردند، می‌توانیم بگوییم در آن‌مورد بحث کاملاً توده‌ای بوده است؛ ولی در مورد انقلاب فرهنگی موضوع کاملاً توده‌ای نبود بلکه نخبگان هم به ماجرا وارد شدند و گرچه پیش از تشکیل ستاد می‌شد نام آن‌را فرآیندی توده‌ای گذاشت اما کم‌کم این نخبگان بودند که آن‌را به‌پیش بردند. نخبگان ما در آن‌زمان چه تفکری داشتند؟ آیا آن‌ها هم تحت‌تأثیر توده‌ها قرار می‌گرفتند یا بالعکس از روند این حرکت استفاده‌کردند؟


به‌نظر‌من، باز هم می‌توان گفت تعامل مشترکی برقرار بود، درواقع نخبگان در سطح خود و توده‌ها نیز در سطح خود با دیدگاه‌ها و الگوهای رفتاری و طرز تفکرشان به‌سمت این‌نوع حرکات سوق پیدا می‌کردند. میان نخبگان هم اختلاف نظرهایی بود که من به آن‌ها خواهم پرداخت.


به‌نظر می‌رسد اتفاقی که در این مقطع در دانشگاه‌ها افتاد، یعنی جریان تخلیه‌ی دانشگاه از گروه‌های سیاسی، بیش از آن‌که ایدئولوژیک باشد، سیاسی بود و با این هدف که قدرت نفوذ گروه‌های دیگر محدود شود، شکل‌گرفته بود؛ ولی بعد از تشکیل ستاد به این‌سو، داستان کاملاً فرق‌کرد و بحث بیش‌تر ایدئولوژیک شد؛ یعنی ما دوره‌ای تعطیلی دانشگاه‌ها را به‌خاطر پاک‌سازی داشتیم ولی بعد از تشکیل ستاد، داستان به‌کلی تغییر کرد. آیا به‌نظر شما این‌هم قسمتی از همان روند عمومی انقلاب بود یا این‌که این انقلاب نیاز داشت که دانشگاهیان را تغذیه‌ی ایدئولوژیک کند و در همین راستا گام برداشت؟


شما به نکته‌ی مهمی اشاره‌کردید و اگر بخواهید من دیدگاهم را به‌طور مشخص بگویم، باید تأکید‌کنم که نه! ستاد، بعد از انقلاب با همه‌ی مشکلاتی که در ساختار و سرشت انقلاب فرهنگی و حتی در طرز ‌فکر فراتر از آن در جامعه وجود داشت، می‌توانست به‌کلی به طریق دیگری عمل‌کند. این به‌نظر‌من اقتضای انقلاب نبود و حتی اقتضای انقلاب فرهنگی هم نبود. یعنی این امکان وجود داشت که یک انقلاب فرهنگی با انعطاف و قابلیت‌های بیش‌تری در همان‌زمان در ایران به آزمون گذاشته شود.

از همان‌زمان یک نوع قرائت و روایت خاص تندروانه، مفرط، انحصارطلبانه، مشارکت‌گریز، غیر‌دموکراتیک و غیر‌آکادمیک بر فضا سلطه پیدا کرد. این دیدگاه، حتی در فضای یاران وفادار به رهبری هم وجود داشت و برخی دیدگاه‌های معتدل را به حاشیه سوق می‌داد و حذف می‌کرد. این دیدگاه گرچه فراتر از ستاد بود اما بر آن‌جا هم سایه افکنده و به‌وسیله‌ی آن، کارهای خود را دنبال می‌کرد؛ یعنی این نبود که همه‌ی مسؤولیت بر دوش هفت نفر عضو ستاد باشد، جریان مسأله‌ای فراستادی بود که ستاد وظیفه‌ی عملیاتی‌کردن آن‌را به‌عهده داشت. چه‌بسا در درون ستاد انقلاب فرهنگی هم افرادی بودند که گرایشات معتدلی داشتند اما نوعاً عملکرد آنان در جهت گفتمان مسلط دنبال می‌شد. رییس سازمان سنجش وقت از همان‌زمان ضرورت درنظرگرفتن سهمیه برای افراد خاص را مطرح‌کرد. طرح فرستادن دانشجو برای کار در روستاها و جهاد سازندگی نیز از همان زمان آغاز شد.

در بدنه‌ی دانشگاه آن‌زمان هم ظرفیت‌های قوی و خوبی وجود داشت که به‌دقت بسیاری از این نظرات را مورد انتقاد قرار می‌دادند. مثلاً می‌گفتند اگر قرار است دانشجویی به روستا برود و آن‌جا کارکند، باید شرایطی را فراهم‌کرد که او خود به‌صورت پویا، با میل درونی و آزادی آکادمیک و علمی در این زمینه تصمیم بگیرد و آن‌گاه برنامه‌ریزی‌ها هم درون دانشگاه انجام شود. نه این‌که نهادی از بیرون از دانشگاه با دیدگاه‌های سیاسی و ایدئولوژیک خاصی برای دانشگاه و دانشجو تصمیم بگیرد.

حتی در بین کسانی که معتقد به انقلاب فرهنگی بودند نیز عده‌ای با این نوع کنترل و عملکرد ناشی از دیدگاه‌های ایدئولوژیک دینی مخالفت داشتند، البته عده‌ای هم که به‌طور اساسی با انقلاب فرهنگی مخالف بودند و اعتقاد داشتند که نوعی حرکت‌های تدریجی، با کنترل همه‌ی گروه‌ها و ذی‌نفعان اجتماعی و با بررسی‌های مداوم عملکرد و امکان بازگشت در هر لحظه، باید صورت بگیرد.

 

منبع: http://www.nashrieh-nameh.com/article.php?articleID=784


 
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385
خجسته کیا در بیمارستان

دیروز و پریروز جهان، روز مادر را جشن گرفت در حالی که در این نقطه از جهان، مادری به خاطر ستمی که بر فرزندش می رود، در بستر بیماری است. مطلع شدم که خجسته کیا، مادر رامین جهانبگلو که انسانی است سرشار از انرژی و انگیزه های انسانی، در بخش سی سی یو یکی از بیمارستانهای تهران بستری شده است. خجسته کیا یکی از پیشروان تئاتر خیابانی است، او یکی از هزاران انسان نیکوکار و خیّری است که گاه و بیگاه به مراکز بهزیستی، انجمنهای خیریه و خانه های سالمندان سر می زند و از آنان دلجویی می کند. خجسته کیا یک نمایشنامه نویس است. علاوه بر آن مطالعه بسیار خوبی در زمینه اساطیر هندی دارد و به اصول گیاهخواری و سلامت روح و جسم آشنا است. هرچند که سنی از او گذشته، اما همیشه سرحال و پرنشاط و فعال برای اصلاح راستین جامعه خویش می کوشد. خجسته کیا علاوه بر آن مترجم برخی از آثار رامین نیز هست؛ از جمله اثر بزرگ و تاریخی: «در جستجوی آزادی؛ گفت و گوی رامین جهانبگلو با آیزایا برلین» که به چهارده زبان زنده دنیا ترجمه شده و در فرانسه و برخی کشورهای اروپایی بیشتر از ایران فروش رفته است. (مگر آنکه آنان قدر ما را بدانند!)

خجسته کیا انسانی است پر از خاطره و تجربه؛ روزگار کودکی و نوجوانی و جوانی او در کوچه پس کوچه های فرانسه و دویدن در پی روشنفکرانی چون سارتر و هنرمندانی چون پیکاسو سپری شده است و روزگار میان سالی اش در زندگی مشترک با یکی از سترگ ترین اندیشه ورزان این مرز و بوم یعنی امیر حسین جهانبگلو گذشته است. او به خاطر دارد محافلی را که در آن زمان روشنفکران گرد هم می آمدند و در باب مباحث فکری و فلسفی به گفت و گو می نشستند و یکی از معروف ترین این محافل، نشستهایی بود که علاوه بر امیرحسین جهانبگلو (نخستین کسی که نظریه سیستمها را در ایران معرفی کرد) احمد فردید، داریوش شایگان، داریوش آشوری و بسیاری دیگر هم در آن حضور داشتند. از همین رو خجسته کیا یک تاریخ فرهنگی است! اکنون او به خاطر نگرانی از وضعیت فرزندش، رامین، روانه بیمارستان شده است. چه می توان کرد جز آنکه برای بازیافتن سلامتی اش، دعا کنیم؟


 
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1385
گروه دستان و بسطامی

از سایت حمید متبسم


 
پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1385
جهانبگلو در بند غیر قانونی و بی جهت

نگهداری رامین جهانبگلو در بند (بازداشت) به استناد صریح مفاد قانون آیین دادرسی کیفری از لحاظ حقوقی واجد اشکالی اساسی و محرز است. این مسئله در یادداشت قبلی تا حدودی روشن شده است. اکنون پرسش دیگری می افکنم؛ آیا چنین برخوردی با جهانبگلو، «اخلاقی» و «انسانی» هست؟ رامین جهانبگلو اکنون یک «متهم» است. او فردی است کاملا شناخته شده و مشهور. اتهام او به هیچ وجه هنوز به اثبات نرسیده و تفهیم هم نشده است. طبعاً نیاز به تحقیقات و بازجویی هست. اما فکر میکنم می توان با روشی احترام آمیز و اخلاقی با این پرونده برخورد کرد. جهانبگلو مجرم خطرناک نیست و نباید در طول تحقیقات مقدماتی و بازجویی ها، وقت خود را تماما در زندان سپری کند. او یکی از شهروندان بسیار محترم جامعه ما است. برای ما و بسیاری دیگر، آموزگار بوده و معرفت آموخته است. با دعوت اندیشمندان به این دیار، باعث افتخار مردم و مملکت شده و تصویری واقع بینانه تر از ایران به مسافران عرضه کرده است. اگر اتهامی متوجه اوست و اگر این اتهام ضرورتا نیازمند پاره ای تحقیقات و بازجویی ها است، به هیچ عنوان لزومی ندارد که در طول انجام این امور، متهم در زندان به سر ببرد. او می تواند با قرار ممنوعیت خروج از تهران، به خانه بازگشته و هر روز برای ادامه تحقیقات مجددا به دادگاه باز گردد. اگر شأن آموزگاران و اندیشمندان خود را ندانیم و با آنان در سطحی نازلتر برخورد نماییم دو خطا کرده ایم: یکی اینکه حقوق بشر را نقض کرده ایم در معنای کلی اش و دیگر اینکه احترام آموزگار و استاد و اندیشمند را فرو کاسته ایم. رامین جهانبگلو نه در پی قدرت سیاسی است و نه جنگخواه و آشوب طلب. او یک متفکر است. متفکری که ارزش افزوده معرفتی به جامعه دارد. اندیشه ورزی که زندگی اش در گفت و گو، نوشتن و تلاش خلاصه می شود و به هیچ وجه انسان خطرناکی تلقی نمی شود. دادگاه باید سریعا حکم آزادی او را صادر کند و مجاکمه یا تفهیم اتهام ایشان به زمانی دیگر موکول شود.


 
دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385
بازداشت جهانبگلو غیرقانونی است

بیش از هفت روز از دستگیری رامین جهانبگلو می گذرد. این در حالی است که هنوز هیچگونه اطلاع رسانی رسمی در مورد دلیل بازداشت وی صورت نگرفته و اخبار در حد نقل قول از «یک مقام آگاه که نخواست نامش فاش شود» است. حال آنکه بر اساس قوانین کیفری جمهوری اسلامی ایران، این اقدام دستگاه قضایی غیر قانونی تلقی شده و ناروا می باشد. در یادداشت حاضر سعی بر آن است که فارغ از عنوان اتهامی و بررسی موضوع اتهام، به نفسِ بازداشت این متفکر برجسته ایرانی پرداخته شده و جنبه های حقوقی آن مرور شود.

***

بر اساس قانون آیین دادرسی کیفری ایران، نگه داشتن متهم در بازداشتگاه بیش از 24 ساعت، غیرقانونی است. ماده 124 این قانون، قاضی را مکلف میکند که پیش از دستیابی به دلایل کافی از احضار یا جلب کسی اجتناب نماید، زیرا به محض جلب متهم، حداکثر تا 24 ساعت می تواند او را تحت نظر نگاه دارد و در غیر این صورت، اقدام دادگاه مشمول عنوان «بازداشت غیرقانونی» شده و مجازاتهای سختی برای عاملین و مقصرین پیش بینی شده است.

طبق ماده 127 همان قانون، قاضی مکلف است بلافاصله پس از حضور یا جلب متهم، تحقیقات را شروع و در صورت عدم امکان حداکثر ظرف 24 ساعت مبادرت به تحقیق نماید. در غیر این صورت بازداشت غیرقانونی تلقی و مرتکب به مجازات مقرر قانونی محکوم خواهد شد.

مجازات بازداشت غیرقانونی در ماده 575 قانون مجازات اسلامی، انفصال دایم از سمت قضایی و محرومیت از مشاغل دولتی به مدت پنج سال است.

ماده 123 قانون آیین دادرسی کیفری با صراحت بیشتری، تأکید می کند که: «... در هر صورت [مامورین] حق نگهداری وی (متهم) را بیش از 24 ساعت بدون اجازه مقام قضایی ندارند.» البته مقام قضایی نیز نمی تواند این مهلت 24 ساعته را همچنان تمدید نماید زیرا با توجه مواد قانونی که در خصوص بازداشت متهم وجود دارد، در می یابیم که قانونگذار بر آن بوده تا حقوق متهم حدالامکان رعایت شده و فرصتی برای سوء استفاده از مواد قانونی مهیا نگردد. در واقع متهم حداکثر می تواند دو روز (48 ساعت) در بازداشت بماند. یک روز تحت نظر ضابطین و یک روز تحت نظر قاضی. نظریه شماره 11661/7 به تاریخ 25/12/1381 اداره کل حقوقی و تدوین قوانین و مقررات قوه قضاییه نیز این را تایید می کند: «بر اساس مقررات ق.آ.د.ک 1378 مثل مواد 24، 127 و 123 با انقضای 24 ساعتی که متهم تحت نظر بوده، ضابطین بایستی متهم را حتی در روزهای تعطیل و ساعات غیر اداری به قاضی (ولو قاضی کشیک) معرفی نمایند و قاضی هم حسب ماده 127 از قانون یادشده بایستی ظرف 24 ساعت پس از حضور متهم مبادرت به تحقیق و تکلیف او را روشن کند، در غیر این صورت بازداشت غیر قانونی تلقی می شود. بنابراین به تجویز این ماده فقط قاضی می تواند برای 24 ساعت دستور تحت نظر ماندن متهم را صادر نماید نتیجه اینکه با اتمام مهلت 24 ساعت که متهم تحت نظر بوده ضابطین مکلفند که به نحوی از انحا متهم را به مقامات قضایی معرفی تا برای وی تعیین تکلیف شود.»

البته این تنها بخشی از ماجرا است. تا کنون موارد بسیاری از بازداشتهای غیرقانونی را در ایران شاهد بوده ایم بدون آنکه عاملین این بازداشتها به مجازات مقرر در قانون برسند. می توان این مسئله را از جنبه های گوناگونی بررسی کرد. از جمله اینکه مانند همه بخشهای دولتی (به معنای اعم) توجه چندانی به حقوق افراد نمی شود. همانگونه که حقوق شهروندی شما در بانک، ادارات دولتی و ... مورد بی توجهی و بی احترامی قرار می گیرد، در دستگاه قضایی و دادگستری نیز حقوق اشخاص به واسطه بی توجهی و اهمیت ندادن مسئولان به حقوق فردی و شهروندی مورد تضییع و انکار قرار می گیرد. از سوی دیگر از آنجا که برخوردهای غیرقانونی نظام قضایی تا کنون بدون هیچ واکنش و اعتراض جدی ای روبرو بوده است، این عمل به مرور زمان تبدیل به یک رویه غلط در این دستگاه شده و همچنان ادامه دارد. حال آنکه اگر پیش از این، اقدامات خلاف قانون سیستم قضایی یا اداری مورد انتقاد حقوقدانان قرار می گرفت و در افکار عمومی و روزنامه ها منعکس می شد، حداقل می توان گفت که ادامه چنین رویه هایی به راحتی امکانپذیر نبود. به همین دلیل بارها شاهد بوده ایم که متهمی تا 120 روز هم در بازداشت موقت بوده و اتفاقی هم نیفتاده است. پس نتیجه می گیریم که اعمال حقوق شهروندی و ضمانت اجرای آن، به عهده خود شهروندان است تا با آگاهی از حقوق و قوانین حداقل مانع از تضییع بی سر و صدای حقوق خودشان شوند. یکی دیگر از دلایل طولانی شدن مدت بازداشتهای موقت عدم توجه به عدالت در نظام کیفری است. به عبارتی دیگر ما دچار ضعف در نظام عدالت کیفری مان هستیم. اگر ایراد اتهام بر مبنای قوانین و مصالح جامعه و فرد بود، هیچ متهمی در بازداشت غیرقانونی به سر نمی برد. چرا که قاضی (به عنوان نماینده نظام قضایی) نخست با اطلاع دقیق از مقررات و قوانین و سپس با در نظر گرفتن وضعیت جامعه و نیز آگاهی از اصول اخلاقی و انسانی می کوشید تا ترتیبی اتخاذ نماید که هیچ شخصی بلاجهت احضار، بازجویی و جلب نشود. مشکل ما این است که نخست تصمیم به دستگیری رامین جهانبگلو میگیریم و سپس به دنبال دلیل می گردیم. «قصاص پیش از جنایت» شامل جوامع ابتدایی و نه نظام عدالت کیفری نوین است. آنچه در مورد پرونده رامین جهانبگلو به نظر می رسد این است که حکومت به رفت و آمدها و گفت و گوها و فعالیتهای ایشان حساس شده و گمان برده که ممکن است خطری از جانب او متوجه حقوق ملی گردد، بنابراین عجولانه و شتابزده اقدام به دستگیری وی نموده است. در حالی که دستگیری فردی مثل جهانبگلو به هیچ وجه کار دشواری نیست؛ او نه فرار می کند و نه اهل قیل و قال است. اگر اتهامی متوجه اوست، بهتر است با رعایت شئون قانونی (احضار، ابلاغ، تفهیم اتهام و...) اقدام شود تا اینکه در فرودگاه و بدون رعایت تشریفات قانونی ناگهان دستگیر و خبر دستگیری وی نیز به طور رسمی چند روز بعد اعلام شود. بدیهی است چنین اقداماتی نه در شأن نظام قضایی است و نه بازخورد مثبتی در اجتماع دارد و تنها به بدبینی مردم نسبت به عدلیه دامن می زند. بهترین اقدام ممکن، آزادی فوری رامین جهانبگلو و ادامه روند پرونده در فضایی شفاف و علنی است.


 
جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1385
رامین جهانبگلو، شکار تازه اطلاعات

"گروه فرهنگی" کار خود را از سر گرفته است؟ / رامین جهانبگلو، شکار تازه اطلاعات (کورش سلیمی)

        به نقل از روزآنلاین به خاطر فیلتر بودنش در ایران:

در پنجمین روز از دستگیری رامین جهانبگلو نویسنده و پژوهشگر، با انتشار خبری غیررسمی در یک خبرگزاری نزدیک به جناح راست، این نگرانی در میان نخبگان و روشنفکران کشور پدید آمده است که گروه اطلاعاتی تصفیه شده پس از دوم خرداد که با روی کارآمدن دولت جدید به کار بازگشته اند، طرح های قدیمی "یکه زنی" و "ارعاب" و "ارهاب" را بار دیگر در دستور قرار داده باشند که با توجه به برپائی نمایشگاه کتاب تهران معنای دیگری هم دارد.

نمایندگان رسانه های بین المللی و نهادهای مدافع حقوق بشر تاکنون موفق به یافتن کسی از خانواده و همکاران رامین جهانبگلو نشده اند که اطلاعات بیشتری درباره نوع دستگیری وی و بازرسی هائی که در مورد او صورت گرفته در اختیار قرار دهند. همین اندازه آشکارست که وی در فرودگاه مهرآباد و هنگام سفر به خارج از کشور دستگیر شده است.

خبرگزاری "فارس" در چهارمین روز از دستگیری جهانبگلو ضمن تائید دستگیری و حبس وی در زندان اوین از قول "یک مقام مطلع" نوشته است که اتهام وی جاسوسی است. این شیوه پیش از این در مورد تعدادی از روشنفکران و وکلای دادگستری و روزنامه نگاران عمل شده است که بعد از دستگیری ناگهانی و بدون هر نوع مقدمات قانونی، خبرهائی از قول منابع مطلع منتشر شده با اتهامات سنگینی مانند جاسوسی.
پیش از این در مورد فرج سرکوهی، سیامک پورزند، عباس عبدی، حسین قاضیان، عبدالفتاح سلطانی و گروهی از منقدان هنری که به اداره اماکن فراخوانده شده بودند همین روش به کار گرفته شد.

در بعضی از موارد اتهام جاسوسی در مراحل بعدی ناپدید شد و حتی مقامات قضائی ادعا کردند که چنین خبری از طریق آن ها منتشر نشده است. چنان که آخرین بار در مورد عبدالفتاح سلطانی وکیل پرونده زهرا کاظمی چنین شد. سلطانی یک روز بعد از آن که اعلام داشت اگر قوه قضاییه قاتل خانم کاظمی را معرفی نکند وی خود نام وی را اعلام خواهد داشت دستگیر شد و از طریق سایت های نزدیک به مقامات قضائی و اطلاعاتی اعلام گردید که اتهام وی "جاسوسی هسته ای" است. به همکاران وی هم به طور شفاهی گفته شد که موضوع مربوط به پرونده جاسوسان هسته ای است که سلطانی وکالت آن ها را به عهده داشته است. شش ماه بعد وقتی سرانجام این وکیل دعاوی امکان یافت که از سلول انفرادی خارج شود، نشانی از اتهام نبود، چرا که نه واقعیت داشت و نه مدرکی برای ادعای آن به دست آمد.

در مورد عباس عبدی روزنامه نگار و پژوهشگری که بعد از اعلام نظرسنجی های مربوط به رابطه ایران و آمریکا بارها از سوی روزنامه کیهان تهدید شده بود همین حکایت رخ داد. عبدی، بهروز گرانپایه و حسین قاضیان به استناد وجود یک بولتن، یک پرونده خبری، و یک قراردادی شفاف که با یک موسسه نظرسنجی آمریکائی امضا شده بود، متهم به جاسوسی برای بیگانگان شدند. عبدی بعد از گذشت چهارسال و آزادی از زندان همچنان درگیر ادعاهائی که در زمان خود تنها بهانه ای بود برای زندانی کردنش. حسین قاضیان در نامه افشاگر خود در تابستان گذشته نشان داده که چگونه قربانی یک پرونده سازی سیاسی شده است.

رامین جهانبگلو نیز که در دو روز گذشته نام وی در منابع خبری جهان تکرار شده، هرگز فعالیت های سیاسی نداشته، بلکه پژوهشگری است که مطالعه در مورد مسائل فلسفی و فرهنگ ها تنها دغدعه او را تشکیل می داده است. از همین رو آگاهان دستگیری وی را از علائم بازگشت احتمالی همان گروهی می دانند که روشنفکران را خطر بالقوه و عوامل تهاجم فرهنگی غرب می دانند و معتقدند آنان را هر چند یک بار باید با نشان دادن چنگ و دندانی از سوی دستگاه های اطلاعاتی، دچار ترس و نگرانی کرد تا خود به خود دامنه فعالیت آن ها محدود شود. در نگرش این گروه که بعد از دوم خرداد از وزارت اطلاعات اخراج و برخی از آن ها در نهادهای مشهور به موازی اطلاعاتی مستقر شده بودند، متفکران سکولار و معتقد به دموکراسی "دشمنان خطرناک" نظام دسته بندی می شوند.

یکی از اعضای کانون نویسندگان که در سال های قبل از دوم خرداد بارها توسط بخش فرهنگی وزارت اطلاعات احضار و بازجوئی و زندانی شده است، به بازرسان یک نهاد بین المللی فعال در حقوق بشر گفته است طرز تفکر خاصی که در دستگاه های اطلاعاتی ایران حاکم است آن ها را مجاز می دارد که به اتهام و هر وسیله ای متوسل شوند. از دید آنان هر اندازه فعالیت از سوی رسانه های خبری خارجی و داخلی در مورد سوژه ای بیش تر باشد و هر اندازه وی صاحب نام تر باشد برای هدفی که دارند بهتر جلوه می کند. چرا که به این ترتیب سیاست ارهاب و ارعاب بیشتر خواهد توانست عملی شود.

خبر کیهان

روزنامه کیهان که معمولا اخبار بازجوئی ها و دستگیری ها را از منابع دست اول در اختیار می گیرد در شماره روز پنجشنبه خود نوشته:

"رامین جهانبگلو بعد از پیروزی انقلاب به غرب گریخته و چند سال قبل به ایران بازگشته بود، با گروه های جبهه موسوم به اصلاحات همکاری می کرد و در میزگردها و همایش های مدعیان اصلاحات حضور چشمگیری داشت.

جهانبگلو، همکاری فراوان و آشکاری با محافل سلطنت طلب فراری و سایر گروه های ضدانقلاب داشت و این وابستگی به اندازه ای آشکار بود که مجله آدینه به سردبیری فرج سرکوهی- که هم اکنون فراری است- در شماره نوروز 74 خود از وی به عنوان یک عامل وابسته به بیگانگان یاد کرده که مدتی از سوی محافل اروپایی در قالب نویسنده و متفکر به مردم کشورمان معرفی و پس از انجام مأموریت به دنبال کار دیگری فرستاده می شوند.

جهانبگلو از امضاکنندگان بیانیه ها و اطلاعیه هایی بود که گروه های ضدانقلاب خارج نشین علیه اسلام و انقلاب صادر می کردند. وی از جمله امضاءکنندگان بیانیه ای است که شماری از صهیونیست ها - از جمله داریوش همایون و...- در تقدیر از محکومیت ایران توسط پارلمان اروپا منتشر کرده بودند. در بخشی از بیانیه مزبور آمده بود: جای خوشحالی است که اکثریت مهمی از نمایندگان پارلمان اروپا قطعنامه ای را امضاء کرده اند که در آن رژیم قرون وسطایی و تروریست تهران محکوم شده است!"

نمونه ها

بنا به گفته کسانی که این مرحله را تجربه کرده اند به طور معمول در زمانی که این قبیل اتهامات منتشر می شود، فرد دستگیر شده در سلول انفرادی است و هر نوع تماسی بین وی و وکیل و خانواده وی قطع است. بعد از مدتی بازجوئی هائی از وی شروع می شود که در محیطی پر رعب و وحشت صورت می گیرد و حاصل آن، خود ادعانامه دادستان و کیفرخواست بعدی را تشکیل می دهد.

بنا به گفته یکی از کسانی که خود در سال های گذشته به این بند گرفتار شده بود، در این مرحله به دست آوردن یک کارت اعتباری یا تصدیق رانندگی خارجی و یا مکالمه ای با یک دیپلومات خارجی تبدیل به اتهام جاسوسی می شود و به متهم هم تفهیم خواهد شد. در شرایطی که هیچ روزنه ای به خارج وجود ندارد، به زندانی تفهیم خواهد شد که از طریق فعالیت هائی که در خارج از زندان صورت می گیرد، رابطان وی با "حکومت های خارجی" شناسائی می شوند. هم از این رو در بسیاری از موارد زندانی در اولین تماس هایی که با خانواده و نزدیکان خود برقرار می کند از آنان می خواهد که از فعالیت و اطلاع رسانی در مورد وضعیت وی خودداری کنند و به ویژه از هر نوع تماس با نهادهای بین المللی بپرهیزند تا پرونده وی را سخت تر نکنند.

این ها ادعاهایی هستند که زندانی در تنهائی خود ناگزیر به باور کردنشان ست. به ویژه اگر بازجو نشانه هائی هم در اختیار وی بگذارد که حکایت کند تمام ارتباطات و روابط وی از مدت ها قبل تحت نظر بوده است.


 
چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385
خبر بازداشت رامین جهانبگلو در فرودگاه تهران

به نقل از بی بی سی فارسی به خاطر فیلتر بودنش در ایران:

رامین جهانبگلو، از چهره های سرشناس عرصه فلسفه ایران و سرپرست گروه اندیشه معاصر دفتر پژوهش های فرهنگی، در فرودگاه مهرآباد تهران بازداشت شده است.

آقای جهانبگلو که سالهای زیادی خارج از ایران زندگی می کرده دارای تابعیت ایرانی-کانادایی است و بازداشت او در گرماگرم مناقشه هسته ای ایران، نگرانی های تازه ای را در مورد آزادی بیان در این کشور ایجاد کرده است.

خبر بازداشت آقای جهانبگلو در حالی منتشر شده که هنوز هیچ یک از منابع خبری یا مقام های رسمی جمهوری اسلامی واکنشی به این اخبار نشان نداده اند و تنها روزنامه اعتماد ملی در شماره روز سه شنبه خود به نقل از یک منبع قضایی بدون ذکر نام نوشته است که 'چندین‌ اتهام‌ در پرونده‌ مطرح‌ است که پس از پایان بازجویی ها اعلام می شود.'

به گزارش خبرنگار بی بی سی از تهران، محسن کدیور، روحانی منتقد ایرانی، روز سه شنبه در مراسمی که به مناسبت روز جهانی مطبوعات در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار شده بود با انتقاد از بازداشت آقای جهانبگلو و مسکوت گذاشتن ماجرا، این نحوه برخورد را نشانه 'نا امنی و بی قانونی' دانست.

از زمان برگزیده شدن آقای احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری، این اولین بار است که خبر بازداشت یک چهره فرهنگی سرشناس ایرانی، هر چند به طور غیر رسمی، منتشر می شود.

آقای کدیور ضمن ابراز نگرانی از بازداشت یک چهره شناخته شده فرهنگی ایران، به خبرنگار بی بی سی گفت: "در کشوری که بیش از صد سال است برای آزادی بیان و مطبوعات مبارزه می کند، یک شخص سرشناس را بدون حکم یا دادگاه علنی بازداشت می کنند و حتی خبر آن را اعلام نمی کنند. این نهایت نا امنی و بی قانونی است."

پیشینه فعالیت ها

با توجه به سکوت منابع رسمی جمهوری اسلامی در مورد اخبار بازداشت آقای جهانبلگو، به نظر می رسد تلاش هایی صورت گرفته تا توجه رسانه ای به این مسئله به حداقل برسد.

رامین جهانبگلو در سالهای اخیر با بسیاری از شخصیت های نامدار فلسفه و سیاست در جهان گفتگو کرده که بخشی از آنها به صورت کتاب منتشر شده است.

آقای جهانبگلو طی چند ماه گذشته برای تحقیق در کشور هند اقامت داشت و گفتگویی نیز با دالایی لاما، رهبر معنوی بودائیان تبت، انجام داده بود. آخرین کتاب وی به زبان انگلیسی با نام صحبت از هند ماه اوت سال جاری میلادی توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ می رسد.

وی سالهای زیادی خارج از ایران به تحصیل و تدریس مشغول بوده و پس از دریافت دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه، در کشورهای آمریکا و کانادا، و در دانشگاه هایی چون هاروارد و تورنتو تحقیق و تدریس کرده است.

پس از بازگشت به ایران، آقای جهانبگلو علاوه بر فعالیت در دفتر پژوهش های فرهنگی سلسله سخنرانی هایی را نیز در خانه هنرمندان در تهران برگزار کرد و در سال گذشته نیز به دعوت وی ریچارد رورتی، فیلسوف نامدار آمریکایی، برای سخنرانی به ایران سفر کرد.

از آثار منتشر شده وی به زبان فارسی می توان به کتاب مدرن ها ،مدرنیته، دموکراسی و روشنفکران، و نقد عقل مدرن اشاره کرد. همچنین آثاری به زبان انگلیسی و فرانسه از جمله کتاب ایران میان سنت و مدرنیته و گاندی و فلسفه عدم خشونت از وی منتشر شده است.

آقای جهانبگلو در سال های گذشته سلسله برنامه هایی با نام 'اندیشه ها' برای رادیو فارسی بی بی سی تهیه کرده بود.


 
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
چرا رامین جهانبگلو؟

 امشب مثل شبهای دیگر خسته رسیدم با این تفاوت که لطف رفیقی شامل حالم شد و مرا تا نزدیکی خانه ام رساند. چند وقتی بود که رادیو گوش نداده بودم. یعنی وقت نمی کردم. امشب نه به عادت مألوف که اتفاقاً رادیو BBC را گرفتم. در کنار و گوشه اخباری که میگفت ناگهان خبری شنیدم که تا چند لحظه شوکه بودم: رامین جهانبگلو در بازداشت به سر می برد!

هفته پیش از هند بازگشته بود که من رفتم برای تازه کردن دیدار و احوالپرسی. بعد از تعریف خلاصه ما وقع در هند و بحثهایی در خصوص وضع جامعه با او خداحافظی کردم. خبر بازداشتش را نمی توانستم باور کنم. آخر چرا رامین؟

رامین یکی از کنشگران فکری و از اندیشه ورزان روشنفکر ایرانی است و عمر خود را مصروف آموختن و آموزیدن کرده است؛ کتاب، مقاله، گفت و گو و تلاش فکری...

به حق می توان او را از روشنگران امروز ایران نام برد. یکی از ارزنده ترین خدماتی که طی سالها رامین به جامعه و مردم و حتی کشور ارائه کرده است، دعوت از اندیشمندان برای حضور و گفت و گو در ایران است. او به رغم گفت و گوهای متنوع و بسیاری که با اندیشمندان معاصر جهان کرده است و کتب ارزشمندی که در این خصوص منتشر نموده، ضمن دعوت از اندیشمندان جهان امروز به ایران کوشیده است تا ایرانیان را به ویژه با جهان غرب آشنا کرده و فرصتی برای تبادل آرا و گفت و گوی فرهنگی در اختیار بگذارد. به صورتی کوتاهتر، رامین یک کنشگر فکری و یک دانشکار Knowledge worker هست که فقط و فقط در پی ارتقای سطح فکری شهروندان ایرانی بوده است و عمر خود را مصروف تولید و ترویج اندیشه و روش اندیشه (فلسفه) نموده است. آیا پاسخ این همه تلاش و کمک به توسعه فکری و علمی جامعه، بازداشت و زندان است؟ دولت به جای سپاسگزاری از اینکه رامین فرصت آشنایی ایران و ایرانی را با اندیشه های دیگر فراهم کرده او را محبوس میکند که این مایه بسی تعجب و تأمل است. گو اینکه فاز جدید برخورد با اندیشمندان شروع شده و باید منتظر بازداشت استادان دانشگاه و تولید کنندگان اندیشه باشیم.

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

امیدوارم هر چه زودتر آزاد شود و سالم و تندرست به زندگی خانوادگی، فکری و اجتماعی خود ادامه دهد.


 
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
اعدام

: سر نجنبان! وگرنه همین الان یک تیر حرامت میکنم.

- مرا رها کن. من کاری به کار تو ندارم.

: بله درست است! این منم که با تو کار دارم. فکر کنم دیگر وقتش رسیده باشد که همه چیز را بگویی.

- منظورت چیست؟ یعنی چه همه چیز را بگویم؟ از چه سخن میگویی؟

: خودت را بزن به آن راه تا ببینیم چه میشود. خب... اگر هم دوست نداری نگو. من اصراری نمیکنم. ولی... تو که نمیخواهی بمیری؟ ها؟

- چرا باید بخوام بمیرم. تو داری منو تهدید میک..

: دقیقا! من دارم تو رو تهدید به مرگ میکنم. حالا میگی اون کاغذها رو از کجا آوردی یا نه؟

- چرا باید به تو بگم؟ تو خودت بهتر میدونی که من اونا رو از جلسات کمیته مرکزی آوردم.

: آره میدونم. ولی ... میخوام از دهن خودت بشنوم. نکنه یادت رفته؟ ها؟!

- چطور مطمئنم میکنی که بعد از گفتن اون چیزهایی که میخوای بشنوی، من زنده بمونم؟