فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
برهوت ذهن

[

زمانی دفترچه ای داشتم به نام سلوک؛ در آن شرح نفس می نوشتم. شده بود بارها که بخواهم اوراقی سیاه کنم به نام «سلوک»، بدهم به دست خواهان اش؛ اما این رؤیایی بود به غایت بعید حتی از دیده خودم. وقتی فیروز – کتابفروش محله قبلی مان- با اصرار خواست که نیایش های چهل گانه ام را به خشونت دستگاه چاپ بنوازد، حتی میلی نخستین، ناشی از احساسی لحظه ای نیز به من دست نداد و با خشکی پاسخ دادم: من این ها را نه برای «دیگری» که برای «خویش» نوشته ام. آری آن روزها دغدغه من خویشتن ام بود؛ خویشتنی که جا ماند در زیر باران ساعت دوازده و نیم شب بهار هشتاد و یک. اما ماسوله ای که هرگز نرفتم، ساعتی دیگر آفرید و من در ساعت یک ربع به هفت مبعوث شدم؛ بسی زودتر از چهل سالگی. بعثتی نابهنگام که گریستنی آرام را در پی داشت و بارانی که باز آمده بود تا روحم را بشوید. باری، آنقدر دست دست کردم که سلوک را همان نویسنده نامداری نوشت که من فقط از جای خالی سلوچ اش خوشم می آید. دیگر هرگز بارش را بر دوشم احساس نکردم هرچند که سلوک در کلیت خویش چنگ چندانی به دلم نزد و گاه سطرهایی از میانه هایش زیر و رویم می کرد. گوشه ای را می نویسم، باشد که زیستن من در اندیشه دیروز خود، گریستن آغاز کند...

 

 

 

 

از صفحه ۱۸۴:

حرف ها چرا باید در یاد بمانند، حرف ها... و برای چه گفته می شوند؟ نمی دانم!

جزیره سپید در زلاندنوبلی... رفته است. اما آنچه از او به جا مانده نه کلمات است و نه آن دفتر، بل آنچه از او بجا مانده فضایی ست پر از حضورش و خالی از بودنش. شاید روح حقیقت می یابد وقتی از آمیختگی ذهنیات بیان نشده دو آدم، مفهومی فرایند و تجرید می شود که در لحظه، بیرون از آن دو و در درون آن دو، هست و نیست می یابد؛ و آنچه رخ می دهد، که رخ داده بود، آن سانحه با چنین هست و نیستی آغاز شد تا به تدریج و نواخت آرام خود در اعماق، در آن دوردست های درون وجود پنهان مانده ای را به بیداری بخواند، مثل ضربه ای که حسب اتفاق می خورد به فلز کهنه و مدفون شده ای در ژرفای آب های آرام که در آن دفینه شاید، جزیره ای بوده باشد به مثال جان نهفته آدمی یا نهفته ای که بطن دل آدمی ست. و تعجب از تعبیری مشابه که آن مرد سایه وار در ورقی از آن دفتر قدیمی آورده است با دستخطی شکسته – نستعلیق. «... مدّ دریا، درست مثل مدّ دریا که به تدریج بالا بیاید و یک جزیره را در خود فروبلعد، یعنی بلع کند! او مرا بلع کرد.»

 

از: سلوک؛ محمود دولت آبادی. فرهنگ معاصر و چشمه. ۱۳۸۲

 

 


 
جمعه 16 تیر ماه سال 1385
شرایط کار اخلاقی

هیچ کار جبری و غیرارادی، کار اخلاقی شمرده نمی‌شود. در جایی که کار ماشینی وجود دارد، اخلاقیاتی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

فقط کاری اخلاقی شمرده می‌شود که آن کار با میل و رغبت و به شکل وظیفه انجام بشود. کاری ‌که سراسر ترس و اجبار و اکراه است، کار اخلاقی نیست.

منبع:
گاندی: این است مذهب من. ترجمه باقر موسوی. تهران. ۱۳۴۳. انتشارات علمی

نظر شما در مورد شرایط اخلاقی کار چیست؟ چگونه «کار» ما اخلاقی تلقی خواهد شد؟ در مقابل، چه عواملی در غیراخلاقی بودن کار ما موثر هستند؟

مسائل مادی چقدر در اخلاقی بودن یا نبودن کار دخیل‌اند؟ آیا کار رایگان لزوما اخلاقی است؟ آیا کار به نفع بیگانه اخلاقی است؟ آیا کاری که به ضرر ما و به نفع دیگری باشد، اخلاقی است؟

از نظرات شما بهره خواهم جست و این بحث را پیش خواهم برد. لطفا نظرتان را بنویسید!


 
جمعه 9 تیر ماه سال 1385
یادداشت های شهر شلوغ

شهر بیهودگی. شهر هیاهو.

شهر سوزان. شهر برهنه.

شهر غبار. شهر زباله. شهر لجن. شهر تعفن.

شهر جوی های فرو ریخته گندیده. شهر دیوارهای بلند استوار دشمن خو.

شهر خانه های توسری خورده گلی.

شهر آهن های سرخ ستبر داغ سر به فلک کشیده. شهر حقیر.

شهر دود. شهر بادهای خاک آلود.

شهر نئون. شهر پلیدی. شهر دهاتی. شهر کج سلیقه.

شهر خیس گل آلود کثیف سرد چندش انگیز. شهر عریان. شهر پاییز.

شهر ماتم. شهر شب. شهر خستگی.

شهر یخ. شهر سکوت.

شهر تجمل. شهر تحمل. شهر خفت.

شهر مسجد و مستراح. شهر ساندویچ و پپسی کولا.

شهر سیگار و سینما. شهر تصنیف های عربی جنده پسند.

شهر قسط. شهر اتومبیل.

شهر روسپی ها و پااندازها. شهر رجال خوش نام محبوب. شهر رجاله ها. شهر آدم های دهن دریده پاچه ورمالیده. شهر چشم های سرخ و دهان های سپید. شهر احزاب سیاسی. شهر تفرد.

شهر بانک. شهر آگهی. شهر خیریه. شهر بلیط. شهر کودکان بلیط فروش.

شهر اونیفورم. شهر تفرعن. شهر موش مرده ها.

شهر کبک های سرزیر برف. شهر دردسر. شهر ماجراهای نیمه شب. شهر فاجعه های کنار خیابان. شهر سدوم و برج بابل.

شهر بهانه و غرغر. شهر پیرزن ها. شهر اخ و تف.

شهر پیرمردها. شهر معامله. شهر دروغ. شهر شیادی.

شهر غبن. شهر بلاهت. شهر یقه چرکین های ته ریش دار.

شهر وراجی. شهر بزک. شهر مد. شهر خاله زنک ها.

شهر پوکی. شهر داد و قال. شهر قرتی. شهر تلفن.

شهر دخترها و پسرها.

شهر گرسنگی. شهر بچه های لخت و پتی. شهر زردنبوهای مفی شکم ورم کرده اسهالی.

شهر اشک های دم مشک. شهر سنگدلی.

شهر عظمت های حقیر و حقارت های عظیم.

شهر کوچک. شهر سفته. شهر شرکت های تعاونی. شهر وام. شهر نزول. شهر شرخرها.

شهر حسادت. شهر حماقت. شهر کینه.

شهر خونسرد. شهر بی اعتنا.

شهر فاجعه. شهر جنایت.

شهر خیر خواهی. شهر خودخواهی. شهر تظاهر.

شهر پچ پچ های بی حاصل. شهر سکته و مرگ مفاجاه.

شهر مرده خور ها. شهر قازورات.

شهر مجلس های ختم. شهر دستمال های ابریشمی.

شهر روزنامه ها. شهر تسلیت. شهر تبریک. شهر دسته گل.

شهر خسته. شهر بیمار. شهر زبون. شهر بی قهرمان.

شهر پهلوان پنبه ها و حسن کچل ها. شهر نمک های گندیده.

شهر حرف، حرف، حرف.

شهر تکرار، تکرار، تکرار.

شهر چشم هایی که دو دو می زند. شهر قلب هایی که می تپد. شهر دلهره. شهر شک.

شهر شکم. شهر زیرشکم. شهر دم.

شهر ولنگ و واز. شهر تفته. شهر بی مقصد. شهر بی مقصود. شهر احتیاط. شهر ترس.

شهر بیهودگی. شهر شلوغ.

 

 

فریدون تنکابنی. یادداشت های شهر شلوغ. 14/2/1341. انتشارات پیشگام


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179948


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...