بازاندیشی در رابطه دولت و جامعه مدنی
مدتی است که چیزی ننوشته ام. همین چند روز پیش فهمیدم که به هر دلیلی شمار کسانی که به این وبلاگ سر می زنند، هم متنوع تر و هم بیشتر از آن چیزی است که خودم فکرش را می کردم! چاره ای نیست؛ باید نوشت! در این یادداشت می خواهم به تأمل درباب رابطه روشنفکران و دولت بپردازم. با کلمات دیگر، می خواهم مناسبات میان «قدرت فکری اجتماعی» و «قدرت سیاسی» را موضوع تأملم قرار دهم... چندان بی ربط هم نیست به وضعیتی که به تازگی در آن قرار گرفته ام!
برای من که مسأله «دولت» و «جامعه مدنی» همواره یکی از مشغولیت های جدی ذهنی ام بوده، کمی سخت است که بپذیرم ظاهرا تا امروز، ابعاد قضیه را به روشنی نمی دیدم. هرچند که بی تردید ادعای گزافی خواهد بود که بگویم اکنون ابعاد قضیه برایم کاملا روشن است! دولت و جامعه مدنی را همواره دو نیروی متقابل و به صورت تز و آنتی تز دیده ایم. البته نمی خواهم این مفهوم را به کلی زیر سوال ببرم. اما گمان می کنم، لااقل نگاه ما نسبت به این موضوع، نگاهی انتزاعی و نگاهی کاملا دوآلیستی بوده است. اگر بپذیریم که اساسا مقوله «دولت و جامعه مدنی» در یک ساختار دموکراتیک معنا می یابد، باید قبول کنیم که دولت و جامعه مدنی در واقع یک چیز است. ما همواره از دولت به مثابه نماد قدرت فائقه نام برده ایم، اما فراموش کرده ایم که خود ما، هرگز منکر قدرت لایه های اجتماع از قبیل اصناف، سندیکاها، نهادهای مدنی، بنگاههای اقتصادی، مطبوعات، روشنفکران و سایر ارکان جامعه مدنی نبوده ایم. ولی ما همیشه اینها را دو چیز متفاوت دیده ایم. حال آنکه به عقیده من، این دو در حقیقت امر، یکی است! (چه بسا عقیده ام نادرست باشد و خود نیز بعدها به نادرستی اش پی ببرم) چرا این حرف را می زنم؟
دولت اساسا نهادی دموکراتیک است؛ یعنی نهادی است برخاسته از اراده عمومی آحاد اجتماع. یعنی نمی توانیم به یک قدرت سیاسی که از راه کودتا یا عملیات مسلحانه یا جنگ و خشونت، زمام امور را به عهده گرفته، عنوان «دولت» بدهیم. اگر بپذیریم که دولت نهادی فی نفسه دموکراتیک است؛ دموکراتیک بودن اش، مقدم بر دولت بودن اش است، پس این دولت به یک معنا، برشی از همان اجتماع است که بنا بر نظریه قرارداد اجتماعی، هیچ قدرتی جز آنچه از سوی جامعه در زمانی معین به او تفویض شده، ندارد. به دیگر سخن، این دولت، همان جامعه است که در بازی، نوبت را به فلان گروه داده تا بازی ادامه پیدا کند. اگر در یک بازی دوستانه میان ده نفر، به سه نفر بگویند که حالا نوبت شما است که مثلا فلان کار را بکنید، هیچ تفاوتی در ماهیت آن آدم ها ایجاد نشده است، بلکه تنها «نقش» اجتماعی آنها در آن برهه از بازی، آنطور تعریف شده است. جامعه متشکل از نقشهای اجتماعی است. این را در ابتدایی ترین مبادی دانش جامعه شناسی می آموزیم. اختیارات، حقوق، تکالیف، مسؤولیتها و امتیازات و غیره، همگی یک چیز اند: «نقش». و ما به قید قرعه، بازیگران آن نقش ها. نقش، یک صورتک است و هیچ تغییری در ماهیت ما ایجاد نمی کند. «ما» یکی هستیم اما برای آنکه بازی مان ادامه پیدا کند، همه مان در یک موضع قرار نمی گیریم. هرکدام نقشی بر می گزینیم و برای مدتی آن نقش را بازی می کنیم. قرارداد اجتماعی هم ایجاب می کند که برای اداره بهتر جامعه، به عده ای «نمایندگی» بدهیم تا برخی کارها را سامان دهند... خلاصه، فکر می کنم باید در رابطه دولت و جامعه مدنی بیشتر فکر کنم... می دانم این خوشبینی کار دستم خواهد داد! |