|
این که می خوانید، بخشی از یک نوشته ناتمام است که نمی دانم چرا نتوانستم به پایانش رسانم!

«شیئ»، پاره ای از تمامیت وجود است. من گمان می کنم که تبلوری از انگاره های وجودی ما در جهان، صورتمند شده و رؤیت پذیر می شوند و ما آنها را تحت عنوان «چیزها» یا «اشیا» می شناسیم. شاید بخشی از نظم خودجوش هستی، ناگزیر در گرو حضور این انگاره های وجودی است. به دیگر سخن، جز به قدرت بینایی و قوه باصره، نمی توانیم «وجود» اشیای پیرامون خویش را به اثبات برسانیم و گاه تکرار مکرر «آری» ها، حجتی می شوند برای پذیرش وجود یک شیئ. حال اگر ایرادی بر وجود و اصالت همان قوه باصره گرفته شود، چه می توان گفت؟ من گمان می کنم آن شیئ هست؛ پس آن شیئ هست. این گزاره به خوبی می تواند به نقد و چالش کشیده شود ولی مبنای سخن من در حال حاضر همین گزاره است. یا بهتر است بگویم که مبنای منطقی سخن من، مبتنی بر عدم پذیرفتن مقوله ای به نام «یقین» در برداشتها و تلقی ها است. وقتی پای یقین به میان می آید، «درِ» بسیاری از کنجکاوی ها و پرسش ها، ناگشوده می ماند. اما این به معنای غلتیدن در ورطه شک کامل نیز نیست. هرچند باز، «من شک می کنم، پس من هستم»، بسیار متواضعانه تر از «من یقین دارم...» می نماید. به هر حال موضوع یا سوژه در تفکر دکارتی، خود انسان می شود. او می اندیشد، پس هستندگی می یابد. هرآنچه جز انسان – که ترجیح می دهم جهان اش بنامم – ابژه می شود. حال اگر مبنای «شناختیک» ما، خودمان باشیم، با مشکلی اساسی در مواجهه با سایر پدیده ها و ابژه ها خواهیم داشت زیرا حتی به لحاظ نگرش تاریخی نیز، وجود ما مؤخر بر وجود جهان است. به دیگر سخن، آن بخش از جهان که پیش از ما وجود یافته و وجود داشته، بسیار متکثرتر و متنوع تر از خود انسانی و وجه وجودی ما به مثابه بشر است. |