من نیز دلم مدتهاست که گرفته است. شاید فکر کنی که خوب می دانم چه کار می کنم، اما حقیقت چیز دیگری است. وقتی تو را محکوم می کنم، انگار که با زنهاری سرکوبگر بر خویش بانگ بر می دارم: «ننگ بر من!». جا برای نفس کشیدن تو بسیار است و حالا که چند وقتی هم هست که خوب نفس می کشی. من همیشه گوش فراداده ام به آنچه گفته ای، اما حرفها و واژه ها، همه از جنسی لزج و بی هوده در فضای خالی ذهن و دهان تو می چرخیدند و تف می شدند به بیرون؛ به گوشهای من..؛ گوشهایی که صدای تو را نمی خواست جایگزین موسیقی موتسارت و آواز شجریان کند. برای من مهم بود که دوستم داشتی. لازم نیست ادعا کنم که اگر برایم مهم نبود، لابد نمی پذیرفتم لحظه های پوچ با تو بودن را. من از هیاهوی پر زرق و برق تو می توانستم گریخت، اما ضعف رنجبار تو مجال گریختن را از من باز می ستاند. تو هیچ وقت غمگین نبودی. شادی ات کاذب بود، ولی غم راستینی هم نداشتی. تو سنگدل که نه، بیروح هم نه، بگذار بگویم ساده تر از این بودی که بگویی غمگینم. تو حتی دورتر از آنی بودی که فکر کنی غرق شده ای! آخر دریا را با تو چه کار؟! تو به دنبال اقیانوسی بودی با موجهای بزرگ و من جویباری که راه خود را گم کرده و راهی سراشیب را در پی گرفته و ... مثل دفعه های پیش، باز هم باید تکرار کنم که حرفهای من... نه اصلا ولش کن! بهتر همان است که دیگر جواب حرفهای من را ندهی و یا دیگر با من حرفی نزنی تا مجبور به شنیدن حرفهای متناقض نمای من نشوی. هرچه گفتم: حرفهای واقعی متناقض به نظر می رسند، باور نکردی و حتی از یاد هم بردی. من خوب فهمیده بودم که احساس مسوؤلیت در تو خاموش شده و کارهایی که می پذیری را هم انجام نمی دهی. برای تو من دیگر مهم نیستم و این ادعای تست که میخواهی اثبات کنی اعتماد به نفس ات بیش از اینهاست!
حتی اگر یادت نیاید که من لحظه ای تو را شاد کرده باشم، اشکالی ندارد. نمی دانم با آن همه ادعاهای عشوه ناک ات که پیشتر ها می گفتی: «من در کنار تو همیشه شاد بوده ام»، چه کار کنم. باور کن که همان موقع نیز باور نمی کردم. دلت می خواست من کارهایی انجام دهم که تو بخندی و آن کار مخصوص خودت باشد. اما من تو را به گریستن بیشتر وا می داشتم تا خنده. با این همه اکنون می پذیرم که دلقک تو بودم. دلقکی که عقاید خاص خودش را داشت و دلقکی که لزوما نمی خنداند. خودم هم نمی دانم چرا بیشتر وقتها از دیدن چاپلین و فیلمهایش گریه ام گرفته! مطمئنا ایرادی در من هست که اینگونه ام. ولی عزیز من! یادت بیاورم؟ چیزهای خاص خودت را یادت بیاورم که اکنون فراموششان کرده ای؟ یادت نبود که به جای خداحافظی می گفتیم: «مبارک است»؟
نه! احساس نکن که بازیچه شده ای. خودت را توجیه نکن. درست است؛ وقتی که خودت را توجیه می کنی، در موضع ضعف قرار می گیری. این را من به تو گفتم، مگر نه؟ چرا باید فکر کنی که خیلی بدبختی؟ و چرا گمان می بری که هیچ یک از کارهایت درست نیست؟ یادت رفت این همه داد و بیدادی که برکشیدم تا اثبات کنم که تو غایتی هستی برای خویش؟ می دانم. واژه ها، اشکال، صداها... همه در گوش های تو و در ذهن تو زنگ می زنند؛ اما مفاهیم... دریغ از مفاهیم که راهی به درون تو نیافتند هرگز.
حالا وقت آن است که سرت را در لاک خود فرو کنی و با دنیای احمقانه خودت خوش باشی. می دانم دیگر سر در نمی آوری.
وقتی بار دیگر مجبور شدی که روی نیمکت میان درختها بنشینی و به صدای برگهای تبریزی که در نسیم نرم می پیچد، گوش بدهی، دیگر نگاهت را از آسمان برندار. بگذار این همه آدم از سرباز و زن و دخترکان جوان و پسرهای بیکار و غیره، بیایند و بروند ولی کیوسک تلفن خالی بماند. خیره شدن به آن کیوسک خالی در یک لحظه تو را به سالهای دور خواهد برد. جوری که در چند لحظه، چند سال از برابر چشمانت مرور می شود. می دانم کمی گیج کننده است؛ درست مثل روز اول دانشگاه که روی نیمکتی می نشینی و شروع می کنی به نوشتن و خیره شدن. ولی از من می شنوی، این آخرین باری نخواهد بود که آنجا می نشینی...
شاید با خودت فکر کنی که همه چیز خیلی تغییر کرده و رنگش را باخته؛ ولی باید بگویم که خودت بیش از هرچیز دیگری تغییر کرده ای. خیلی تغییر کرده ای و رنگت را باخته ای. خودت را هم باخته ای. نسبت به آن پانزده روز آخر تابستان که هیچ، نسبت به همین دیروز هم خیلی تغییر کرده ای و رنگ باخته ای و مسخ شده ای...
دیگر نمی توانی با من حرف بزنی. می دانی چرا؟ چون هر حرف و هر چیزی برایت قابل توجیه شده است. خودت هم بهتر می دانی که هر چیزی بعد از رنگ باختن و مردن، قابل توجیه می شود.
دلت یک گوشه امن می خواهد و یک آغوش مهربان و خالص... امان از این دل! قبول می کنم که من گوشه ای برای تو نگذاشتم. همه اش دشت باز و فضای خالی بود که در آن داد بزنی و بدوی. ولی تو اینها را نمی خواستی. همیشه چیزی بیش از آنچه بود و بیش از آنچه داشتی را طلب می کردی. واقعا چطور دلت گوشه امنی می خواست و آغوشی مهربان؟ فکر می کنم بهتر بود جمله ات را اینطور تصحیح می کردی که: «دلم گوشه دیگری می خواست و آغوش مهربانی دیگر...». این را آسان تر می توانم بپذیرم.
می گویی که غمگینی! صدایی حزین - حزین تر از صدای من که می پیچید در چهارگوشه چاردیواری پر از صندلی- به گوش ات می رسد. اشک در چشمانت حلقه می زند. معلوم است که هنوز نمرده ای. فقط چندی است که از دنیای معنوی دور شده ای. تو خودت را از دنیای معنوی دور کردی چون می خواستی در واقعیت زندگی کنی. من نیز واقعیت عریان زندگی تو شدم. نشانت دادم آن واقعیتی را که از آن هراس داشتی. می گفتی که دلت نمی خواهد در دنیایی باشی که همه اش فرض باشد و خیال و تماما خالی... و من دنیای واقعی واقعی واقعا پر تو شدم. و آینه ای ساختم از عریانی خشونت بار واقعیت که حسی چندشناک را با تعفن رخوتناک زیستن به تو منتقل می کرد، همراه با یادآوری های پی در پی دو اصل تزلزل ناپذیر زندگی: لذت و معنا؛ که هر دو فرزندان رنج من بودند و هستند.
خیال کردی که زیادی واقعی می شوی و این زیادی واقعی شدن، احساس مادی شدن به تو می داد؛ احساس اینکه هرچه می خواهی به دست می آوری و حتی گاه هرچه نمیخواهی را نیز، به دست می آوری. برای اولین گام تصمیم گرفتی مرا از دست بدهی.
تمام نشد. فهمیدی که نمی ارزد از دست دادن این موجود ناچیز! پس دوباره به سوی ام آمدی. این بار از راهی دیگر. خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را؛ و تو چه خوب دروغ می گفتی و تو چه خوب توجیه می کردی و تو چه خوب خیانت می کردی و تو چه خوب... چه خوب... چه خوب...
این بار من شدم دستاویز بخشایش! وظیفه ای جز فراموش کردن و گذشتن نداشتم. تنها راهی که برایم می گذاشتی این بود که بمانم و فراموش کنم. من می بایستی حضور می داشتم در لحظه های بی ثمر تو. نام من باید در کارت عبورت ذکر می شد تا چندی آبها از آسیاب بیفتد. باز هم مرا خواستی تا باشم و فقط باشم تا آب در دلت تکان نخورد. چشمی بر هم زدم و پذیرفتم پیمان نابرابرت را. بر خودم زنهار می زدم: تا کی؟ این نارفیق بار دیگر بر صورت تو قی خواهد کرد... دیری نپایید.
این بار گفتی: نیا! به درک! گفتی دیگر با من حرف نخواهی زد. مرا به دروغگویی محکوم کردی و بیمارم خواندی. و من فهمیدم که تو آدم بزرگ شده ای و دیگر کاریت نمی شود کرد. حالا که آدم بزرگ شده ای دیگر نیازی به من نداری؛ من هم کاری با تو ندارم. ای کاش می توانستی گوسفند کوچکی را بکشی که توی جعبه ای مانده و دلش برای بیرون تنگ شده است. خیلی چیزها می توانی بکشی، ولی چون بزرگ شده ای، نمی توانی گوسفند نقاشی کنی. برو به کارم برسم! |