فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 30 آبان ماه سال 1385
دست خالق و دست خلاق

مجسمه عزت‌الله انتظامی در خانه هنرمنداندر خانه هنرمندان مجسمه‌ای از عزت‌الله انتظامی نصب کرده‌اند که خیلی جالب و طبیعی است. مخصوصا موهای مجسمه خیلی عالی طراحی شده و بسیار طبیعی به نظر می‌رسد. چند روز پیش رفته بودم برای سمینار که فرصتی شد تا با موبایلم عکسی از این اثر هنری زیبا بگیرم. ولی مثل عکسی نیست که یک عکاس همزمان از خود عزت‌الله انتظامی در کنار مجسمه گرفته بود؛ نمی فهمیدی کدام را دست خالق ساخته و کدام را دست خلاق!

مجسمه‌سازی همیشه یکی از کارهای مورد علاقه من بوده! چقدر دوست داشتم و دارم که بتوانم تندیسی از آنچه دوست دارم را خلق کنم. احساس می‌کنم مجسمه ساز، در طول آن مدتی که روی اثرش کار می‌کند، باید به موضوع اثرش عشق بورزد. ولی دست آخر یاد آن جمله میکل آنژ می افتم که می گوید: «مجسمه سازی کار آسانی است؛ کافی است سنگ را بگذاری و بخشهای زایدش را حذف کنی!» چه خوب می‌شد می توانستیم که همه چیز را آنگونه که هست ببینیم، حتی پیش از آنکه آفریده شود!


 
دوشنبه 29 آبان ماه سال 1385
از آرزو تا عمل راه دشواری است...

دیروز موسسه زنان و کودکان «رهیاب» برنامه‌ای به مناسبت روز جهانی پیشگیری از کودک‌آزاری در خانه هنرمندان برگزار کرد. من به همراه جمعی از اعضای انجمن‌مان به دعوت خانم دکتر رزا قراچورلو رفتیم. نمی‌خواهم تعارف‌آمیز بگویم که سمینار خوبی بود. راستش چندان قوی نبود و به نظرم بیشتر به خاطر اعلام موجودیت موسسه رهیاب برگزار شده‌بود. با این حال من اساسا برگزاری هر سمیناری را مفید و خوب می‌دانم. در این سمینار اعلام شد که ۲۰ نوامبر به عنوان روز جهانی پیشگیری از کودک آزاری شناخته‌ شده‌است. البته این روز هنوز به طور رسمی اعلام نشده ولی با تلاش نهادهای غیردولتی امید است که این روز به طور رسمی نیز اعلام شود. اما به نظر من اساسا در کنار همه تلاش و تکاپوهای سازمان‌های غیردولتی به ویژه در حوزه حقوق‌بشر، ماهیت کار این نهادها بیشتر جنبه هیجانی و عاطفی و غیر کارشناسی و غیر عملیاتی دارد. به عبارتی چشم‌انداز روشن است ولی برنامه عملیاتی مشخصی وجود ندارد. چه بسا هم یکی از مهمترین آسیب‌های جامعه مدنی ما این است که بیشتر آرزو می کنیم تا اراده.

ما آرزو داریم که هیچ کودکی مورد آزار و خشونت قرار نگیرد؛ ما آرزو داریم که حقوق هیچ زنی مورد انکار و تضییع قرار نگیرد؛ ما آرزو داریم که حقوق بشر در ایران به رسمیت شناخته شود... ولی برای تحقق هیچکدام از این آرزوهای خوب، برنامه عمل مشخصی نداریم. به عبارت ساده تر، نمی دانیم چه باید کرد.. و این مشکل بنیادین جامعه مدنی ما است.

به عقیده شما نهادهای غیردولتی ما برای عملی شدن آرزوهایشان چه تدبیری باید بیندیشند؟


 
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
مانیفست صلح چاپلین

آنچه می خوانید، متن سکانس پایانی فیلم دیکتاتور بزرگ اثر نابغه جهان سینما، چارلی چاپلین است. به خاطر علاقه فراوانی که به چاپلین دارم و به واسطه آنکه دیکتاتور بزرگ را بیش از همه کارهای او دوست می دارم، بر آن شدم که متن سکانس پایانی فیلم را که به بیانیه صلح چاپلین معروف است، ترجمه کنم. یکبار این متن را سال گذشته در یکی از جلسات نمایش فیلم که برگزار می کردم، خواندم. اکنون پس از گذشت قریب به یکسال از آن زمان، بار دیگر با تجدیدنظر در متن ترجمه، آن را در وبلاگ می گذارم. سعی شده که ترجمه وفادار به متن باشد به گونه ای که روح و احساس آن نیز لطمه نخورد. جاهایی هم اضافاتی داشته که در حد آرایش ادبی بوده و بس!

اگر این فیلم را ندیده اید، حتما ببینید و اگر دیده اید، دوباره ببینید! روح چاپلین آرام باد و روح شما آگاه...

 

مانیفست صلح چاپلین

 صحنه ای که چاپلین بیانیه را می خواند

دریغا... متأسفم! لیک من نمی خواهم امپراتور شدن؛ کار من نبوده و نیست. من نمی خواهم حکم راندن کسی یا فتح سرزمینی را؛ من میخواهم – اگر بشود - به همه از یهودی، بی دین، سیاه و سپید، کمک کنم. ما محتاج یاری یکدیگریم؛ این خصیصه نوع بشر است. ما زندگانی را در شادکامی یکدگر می خواهیم نه در تلخکامی و نگون بختی مان. ما نمی خواهیم متنفر بودن از هم و گریزانیم از تحقیر همدیگر. در این دنیا جا هست برای همگان، و زمینِ خوبمان آنقدر بارور و حاصلخیز هست که برای همه مان ثمر دهد و میوه بیاورد. باری؛ روش زیستن می تواند آزاد و زیبا باشد، و ما «روش» را گم کرده ایم... ما راه را گم کرده ایم.

آزمندی و حرص آوری، روح بشر را مسموم و آلوده کرده؛ جهان را مالامال از نفرت و ما را در شوربختی و گرداب خون غوطه ور ساخته است. هرچند شتابمان را افزون کرده ایم اما در عوض، خودمان به محبس و زندان شده ایم. تولید انبوه ماشین، ما را محتاج تر و نیازمندتر کرده است. دانش، بدگمانمان ساخته و ذهنمان زمخت و نامهربان شده است. زنهار! چه بسیار می اندیشیم و چه بسیار کم، احساس می کنیم! ما به انسانیت نیازمندتریم تا به ماشین آلات و ابزار. به مهربانی و لطافت، بیش از هوش و ذکاوت محتاجیم. بی اینها، زندگی می خشند* و روح همه چیز از دست می رود و جهان به منجلاب نابودی روان می شود.

هواپیما و رادیو ما را به هم نزدیک تر کرده. این اختراعات، برای خوب بودگیِ بشر ناله می کنند؛ برای برادری جهانیان و برای یگانگی و اتحاد همه ماست که ناله و فریاد می کنند. اکنون صدای من به گوش میلیون ها انسان در سراسر جهان می رسد؛ میلیون ها مرد و زن و کودک ناامیدی که قربانیان سیستمی می شوند که به خود اجازه میدهد انسانها را شکنجه کند و مردمان بی گناه و معصوم را به زندان اندازد و آزادیشان را بستاند.

به آنها که صدای مرا می شنوند می گویم «مأیوس نشوید». تیره روزی ای که اکنون بدان دچاریم، هست، اما حرصِ زودگذرنده آدمی است! نتیجه تندروی کسانی است که از دیدن تعالی بشر می هراسند. روزی، زنگار نفرت از روح آدمی زدوده می شود و خودکامگان طعم مرگ را می چشند و قدرتی که از مردم ستانده شده، به آنان باز پس داده می شود. فریاد! تا زمانی که انسان ها می میرند، آزادی نابود نخواهد شد.

ای سربازان! خود را در اختیار ددمنشان و حیوان صفتان نگذارید! در اختیار کسانی که شما را تحقیر می کنند؛ در بندتان می کشند؛ و زندگی شما را می پایند و به شما می گویند که چه کار کنید؛ چه بنوشید، چگونه اندیشه کنید و چگونه احساس کنید؛ کسانی که به شما رژیم غذایی می دهند و شما را شرطی می کنند؛ آنان با شما مانند گاوان رفتار می کنند و از شما به عنوان گلوله های توپ و تفنگ بهره برداری می کنند. خودتان را به دست آدمهای غیرطبیعی و ناهنجار نسپارید؛ آدمهای ماشینیِ ذهن- ماشینی و قلب- ماشینی! شما ماشین نیستید! شما گاو نیستید! شما انسانید! شما عشق به انسان را در قلب خود نهفته دارید. شما نفرت ندارید؛ تنها کسانی نفرت دارند که عشق ندارند؛ آری بی عشق اند... بی عشق و غیرطبیعی.

ای سربازان! برای بردگی نجنگید! برای آزادی بجنگید! در فصل هفدهم سنت لوک نوشته شده «ملکوت و پادشاهی خداوند در میان انسان هاست»؛ نه یک انسان و نه گروهی از انسان ها بلکه همه انسان ها. در شما؛ در شما مردمی که قدرت دارید؛ شمایید که میتوانید ماشین بسازید؛ میتوانید که شادی پدید آورید. شمایید مردمی که می توانید زندگی را آزاد و زیبا کنید؛ شمایید که می توانید این زندگی را به ماجرایی شگفتناک بدل کنید.

پس به نام دموکراسی، بیایید از این قدرت و توان استفاده کنیم! بیایید متحد شویم و یگانه! و برای دنیایی نو تلاش کنیم؛ دنیایی آراسته و پاک که برای همه انسان ها فرصت کار و پیشه وری می دهد؛ دنیایی که برای جوانان، آینده و برای سالمندان، امنیت به ارمغان می آورد. ظالمان و ددمنشان نیز با چنین وعده هایی به قدرت می رسند، اما آنها دروغ می گویند! آنها هرگز به وعده های خود عمل نمی کنند؛ و هیچ وقت دیگر هم نخواهند کرد. خودکامگان خویش را آزاد می کنند و مردم را به بردگی می کشند. پس اینک بیایید برای تحقق آن وعده ها  بکوشیم! مبارزه کنیم تا آزادسازی جهان؛ تا از میان برداشتن تمام مرزهای ملی؛ تا نفی حرص و آز، نفرت و ناشکیبایی. مبارزه کنیم برای جهانی خِردناک؛ جهانی که در آن، دانش و پیشرفت به شادی و نیک بختی انسان می انجامد.

ای سربازان! به نام دموکراسی متحد شویم! هانا! صدای مرا می شنوی؟ هر کجا که هستی نگاه کن.. هانا!  ابرها به حرکت در می آیند؛ خورشید می درخشد.  و ما از تاریکی به روشنایی می رویم. ما به جهانی نو در می آییم. دنیایی مهربان تر؛ مکانی که انسان ها فراتر از نفرت، حرص و حیوانیت خویش می ایستند.

نگاه کن هانا! روح انسان بال در آورده و سرانجام پرواز را آغاز خواهد کرد. او به سوی رنگین کمان پرواز می کند؛ به سوی نور امید، به سوی آینده؛ آینده باشکوهی که از آنِ تست؛ از آن تو، من و ما. نگاه کن هانا، نگاه کن.

________________________________________
*
می خشند: خشن می شود mi-khashenad


 
چهارشنبه 24 آبان ماه سال 1385
حریف می طلبم!

بعد از مدتها – نزدیک به دو سال و اندی –  دو هفته ای است که باز، «کافه نشین» شده ام. آن وقت ها خیلی به کافه می رفتم. به تنهایی یا با دوستی و یا دوستانی؛ کتابی می خواندم، قهوه ای می خوردم، چیزی می نوشتم یا گپ و گفت و گویی... به هر حال، عالمی داشتم! تقریبا کافه نشینی من از سال ۸۰ شروع شده بود و تا حول و حوش سال ۸۳ ادامه داشت. خو کرده بودم به فضای کافه. از کافی شاپ خوشم نمی آمد ولی کافه را دوست داشتم؛ فرقشان در این است که کافی شاپ خیلی لوکس تر و مخصوص دختر و پسرهای جوانی است که می خواهند نوشیدنی عجیب و غریب با قیمت بالا بخورند و درباره زندگی آینده شان حرف بزنند و حداکثر هم نیم ساعت حق دارند بنشینند. اما در کافه، کاری به کارت ندارند. می توانی ساعت ها بنشینی و نوشیدنیها و خوردنیهایش را با قیمت مناسب استفاده کنی و علاوه بر آن به کارهایت نیز برسی. کافه های خیابان قائم مقام و یوسف آباد و ایرانشهر و آبان و کریمخان از جمله کافه هایی بودند که سر و کله من در آنها زیاد پیدا می شد. نمی دانم چه اتفاق یا اتفاقاتی افتاد که کافه رفتن من کمتر شد. شاید با بسته شدن کافه نشر چشمه بود که خورد توی ذوقم. شاید هم به خاطر مشکلاتی که آن موقع درگیر بودم، کمتر فرصت پیدا می کردم؛ نمی دانم.. ولی به هر حال کافه به ندرت می رفتم. تازگی به اتفاق چند دوست خوب، تصمیم گرفته ایم باز هم به کافه برویم و هر هفته در ساعت مشخصی در کافه ۷۸ به گپ و گفت و گو و کتاب خواندن سر کنیم و البته دم نوش های ۷۸ را هم بخوریم! جای وحید واقعا خالی است؛ اخیرا گرفتاری های کاری و خانوادگی اش چنان زیاد شده که فکر کنم، کافه رفتن برایش خنده دار و در حد رؤیا باشد! ولی از همین جا می گویم: وحید عزیزم! نترس! من به جای تو هم دم نوش بهارنارنج و رزماری و شقایق و نعناع و ورون و رز و غیره خواهم خورد. خیالت تخت تخت باشد!

امروز بخشهایی از کتاب بار هستی میلان کوندرا را بازخوانی کردیم. خیلی وقت بود نخوانده بودمش. جالب بود. چیزکی هم نوشتم و گپی هم زدیم. فکر می کنم باز هم زیاد به کافه بروم. فعلا که سه شنبه ها عصر می روم ۷۸. فکر می کنم بعضی آدمها بودند که مرا از خودم دور نگه می داشتند. باید حواسم را جمع می کردم برای دیگران... الان چند وقتی است که هم دلتنگی ام زیاد شده و هم تنها تر شده ام. روزگار همین است؛ آدمها وقتی به تو نیاز دارند، وقتی از ضعف خود در احتضارند، به تو پناه می آورند و از تو انتظار دارند که تمام وقت خود را با آنها صرف کنی. وقتی کمی بهتر می شوند و روی پا می ایستند و خرشان از پل رد می شود، تو را رها می کنند و به زندگی عادی خود ادامه می دهند؛ جالب اینجاست که همین آدمها یک جایی هم که می توانند کمکی به تو بکنند، دریغ می کنند و حتی فارغ از کمک، گاه ضربه هم می زنند. گفتم که زندگی همین است. الان که دلم گرفته و کمی هم شکسته و کلا احساس خستگی و تنهایی مفرط می کنم، به کافه می روم، به تئاتر، به کتابگردی و پیاده روی های طولانی می روم. خودم را خیلی وقت است که ول کرده ام. خودم را فراموش کرده ام. اصلا خیلی وقت است که به خودم نرسیده ام و کسی هم نبوده که به من برسد. من همیشه کسی بوده ام که باید رسیدگی کند، نه کسی که احتمالا گاهی هم نیاز دارد که به او رسیدگی شود. به قول دوستم، آنقدر در آدمها انتظار ایجاد میکنم که بعد از مدتی کارهایی که برایشان می کنم، حکم وظیفه را برایم پیدا می کند و بدهکار هم می شوم! یک وقتی می رسد که می بینم نه به سلامتی جسمی ام رسیده ام، نه به کارهای شخصی ام و نه به علایق ام. الان می خواهم حسین آن موقع ها شوم دوباره. آنقدر ارزان فروخته ام خودم را که خوار دیده می شوم. جماعت ابله گمان کرده اند که به این سادگی ها است. کسانی که کمی می شناسندم، می دانند که چقدر مغرورم. دیگر نمی خواهم خودم را ارزان بفروشم. می خواهم به دلبستگی های خودم برسم. می خواهم مثل قبل آدمها را آن طور که خودم می خواهم کنار خودم داشته باشم. چه ارزشی دارد تو کاری کنی که ذره ذره از وجودت تحلیل برود، دست آخر هم مشتی هذیان و هجو بشنوی؟ بی معرفتی و خیانت. این ها ناشی از کوتاه آمدن و تواضع من است. دیگر نمی خواهم اجازه دهم. من همان کسی هستم که برای خودش عالمی داشت. نوع روابطش یگانه بود در نزد بسیاری از دوستان و آشنایان و نوع زندگی اش غبطه انگیز از حیث کیفیت معنوی. الان از خودم و از سلوک خودم دور شده ام. رنگ و بوی علف هرز را گرفته ام که در هر خاک و مزبله ای می روید. یک روز با این، روز دیگر با آن... و همواره کوتاه آمدن و همیشه مورد سوء برداشت قرار گرفتن و سوء تفاهم ها و قضاوت های نادرست را شنیدن و تحمل کردن... بس است. من برای کار دیگری ساخته شده ام. خیلی وقت است که تکان نخورده ام. خیلی وقت است که در کتابفروشی های دست دوم انقلاب خاک نخورده و روی زمین خشک ننشسته ام. خیلی وقت است که از آقای رضوی نوار نخریده ام. خیلی وقت است که شعر خوبی ننوشته ام. خیلی وقت است...

استخوانهایم درد می کند. قلبم درد می کند. روحم درد می کند. از جوهر وجودی و معنوی ام بسیار بخشیده ام، ولی در ازای اش هیچ نگرفته ام. هیچ روحی نتوانست در این مدت سیرابم کند؛ هیچ جسمی نتوانست رامم کند؛ هیچ نگاهی دلم را نلرزاند و هیچ سخنی مو بر تنم سیخ نکرد... آری حریف می طلبم!


 
دوشنبه 22 آبان ماه سال 1385
توتالیتاریسم عامه پسند، از خسرو ناقد

آنچه می خوانید، مقاله خوبی است از خسرو ناقد که چندی پیش در روزنامه ایران چاپ شده و من اخیرا به صورت اتفاقی در سایت شخصی ناقد دیدم و خواندم. این هم لینک مطلب.

 

توتالیتاریسم عامه پسند


در فلسفه و علوم اجتماعی، به دست دادن تعریفی دانشنامه ای و دقیق از مفاهیم کلیدی تقریباً غیرممکن است؛ زیرا توصیف و تعریف دقیق هر مفهومی بیش از آنکه بدانیم از چه سخن می گوییم دشوار خواهد بود و درک و دریافت این مطلب که از چه پدیده ای سخن می گوییم، خود مستلزم بررسی کامل و همه جانبه آن است. مفاهیم دقیق و روشن، بیشتر حاصل و نتیجه مطالعات گسترده و تحقیقات علمی اند تا ابزارهای از پیش تعیین شده. از این رو بحث درباره مفهوم «توتالیتر»
totalitarian (تمامیت خواه، تام گرا، مطلق گرا، یکه تاز، استبداد فراگیر، ...) نیز از این قاعده مستثنی نیست. ناگزیر من در اینجا تنها با برشمردن نکاتی و اشاره به چند نمونه تاریخی، می کوشم که محدوده مفهوم توتالیتر را تا اندازه ای روشن کنم.

مفهوم «توتالیتر» در عرف سیاسی به معنای به کار بستن عنصر زور و خشونت است که گروهی، یا دولتی برای دستیابی به خواسته ها و هدف های معین خود به طور آشکار و اغلب با تحریک دسته های اوباش و با پشتیبانی توده های مجهول الهویه از آن سود می جوید. اما از آنجا که تقریباً تمام جوامع بشری احتمالاً به استثنای ساده ترین جوامع بدوی و بی خط ـ در پیشبرد خواسته های خود به گونه ای حاوی عنصر زور و خشونت اند، این تعریف کمک چندانی به ما نمی کند. حتی اگر منظور ما از خشونت، نوع سیاسی آن، یعنی «خشونت سازمان یافته» باشد که واضح ترین نمود قدرت یا اقتدار است. درواقع خشونت جایی پدید می آید که قدرت در مخاطره قرارگیرد. به هرحال، اگر به عرصه تاریخ و سیاست بنگریم، نقش عظیم و تأثیر عمیق عنصر خشونت در حیات بشری، عیان تر و برجسته تر از آن است که نیازی به شرح و بیان داشته باشد.

اما کسی که مفهوم «توتالیتر» را با دقت و فراست به کار می برد ـ چنانکه از ریشه لغوی آن یعنی total (در زبان لاتین totus تمام، تام، مطلق) نیز پیداست ـ نظریه ها، جنبش ها و نظام هایی را درنظر دارد که هدفشان در درجه اول برپایی جامعه ای است که تمام مناسبات آن، از تولید مثل گرفته تا تولید و تقسیم کالا و از حیات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی گرفته تا نظام آموزشی و اداری، همه در خدمت ایدئولوژی واحد و فراگیر و در مهار و تسلط و کنترل دستگاه مرکزی واحدی قراردارد. به عبارت دیگر، آموزه ای که تمام آنچه را انسان از بدو تولد تا زمان مرگ با آن سروکار دارد، به طور کامل و بدون استثنا دربرگیرد.

البته چند عامل مهم در چنین نظارت و هدایت متمرکزی نقش اساسی و مؤثر دارد. نخست باید نقش کسانی را در نظر داشت که در اصطلاح شناسی سیاسی معمولاً از آنان به عنوان «پیشوا» (Fuehrer/ leader) یاد می شود. این اصطلاح که نخست در آلمان، در دوران رایش سوم و سیطره نازیها بر بخشی از قاره اروپا، به «آدولف هیتلر» اطلاق می شد، پس از آن معنا و وزنه سیاسی ـ تاریخی خاصی یافت. اهمیت «پیشوا» در جنبش ها و نظام های تمامیت خواه، تنها به اقتدار سیاسی او محدود نمی شود، بلکه اهمیت آن شاید بیشتر به سبب نقشی است که در تأثرگذاری روانی بر توده ها و دادن هویت کاذب و تلقین احساس یگانگی به آنان، داراست. نقشی که هیتلر و استالین در آلمان و روسیه شوروی در بسیج توده ها به منظور راه اندازی صنایع گوناگون و از آن جمله صنایع تسلیحاتی، و همچنین بسیج کامل آنان برای جنگ داشتند، بهتر مؤید این نظریه است.

یکی دیگر از عوامل مؤثر ـ و شاید مهمترین عامل که جنبش یا نظام توتالیتر بدون آن قادر به پیدایش و رشد و گسترش نیست و ستون های نظام توتالیتر (تمامیت خواه) بر بنیاد آن استوار است، «ایدئولوژی واحد و فراگیر» است که اسطقس تمامیت خواهی و مایه قوام و دوام آن است. از این رو زمانی که جنبش و یا نظام تمامیت خواه از لحاظ ایدئولوژیکی دچار سستی و عدم اطمینان شود، آسیب پذیر و متزلزل می گردد. برای مثال شاید یکی از عوامل اصلی فروپاشی نظام کمونیستی در اتحاد جماهیرشوروی را بتوان از این منظر مورد مطالعه قرارداد. در کشورهای بلوک شرق، طبقه حاکم دیگر اعتقادی به مارکسیسم که ظاهراً زیربنای جامعه شوروی و کشورهای اقمار آن را باید تشکیل می داد، نداشت. ایدئولوژی مارکسیسم بی اهمیت شده و به امری صوری تبدیل گردیده بود و فقط از زبان ایدئولوژیکی برای طرح شعارهای جدید استفاده می شد که طبعاً کارآیی خود را از دست داده بود.

بنیاد ایدئولوژیکی نظامهای تمامیت خواه گاه بر پایه برتری نژادی و قومی و قبیله ای و گاه براساس برتری طبقاتی و گروهی استوار است. «آیین کالون» (Calvinism) و دولت مبتنی بر آن در ژنو سده ۱۶ میلادی را شاید بتوان نمونه ای نزدیک به یک نظام تمامیت خواه مذهبی به شمار آورد. یکی از ویژگیهای اجتماعی دوران کالون، نظارت شدید بر زندگی خصوصی شهروندان ژنو بود. مثلاً در سال ۱۵۴۶ میلادی قانون ممنوعیت جشن ها، رقص ، بازی با توپ و مهره تاس حاکم شد. افزون بر این نه تنها قانونی برای چگونگی نوع کفش و کلاه و البسه به وجود آمد، بلکه در حکمی، عیار نقره دیس و کارد و قاشق و چنگال نیز که شهروندان در منازل خود از آنها استفاده می کردند، تعیین شد. شهروندان موظف و مجبور به انجام مراسم و مناسک مذهبی و عبادی شدند و فقط به مؤمنان اجازه ازدواج داده می شد. به کارگیری عنصر تبلیغ و تلقین از دیگر عوامل مؤثر در پابرجایی نظام های تمامیت خواه است. برای مثال مبلغان و سخنرانان حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان (نازیها) که به اهمیت این اصل واقف بودند، در برنامه های تبلیغاتی و گردهمایی های خود، با زیرکی تمام می کوشیدند تا احساسات توده ها و هواداران و اعضای حزب را چنان برانگیزند و به جهتی هدایت کنند که هیچ گونه پرسش منطقی به اذهان آنان راه نیابد و امکان هرگونه برهان خواهی و حجت طلبی بسته گردد. البته این امر مستلزم در اختیار داشتن تمام دستگاههای تبلیغاتی و امکاناتی از قبیل رادیو تلویزیون و روزنامه های سراسری و همچنین نظارت بر نظام آموزشی و تربیتی و نهادهای فرهنگی و هنری و مذهبی است. با این همه نظامهای تمامیت خواه از به کار بستن خشونت و اعمال زور نمی توانند چشم پوشی کنند. ارعاب منتقدان و سرکوب معترضان و نابودی مخالفان و معاندان از دیگر عواملی است که نظامهای تمامیت خواه بدون آن قادر به ادامه حیات نیستند.

بدیهی است که در تاریخ مکتوب جوامع بشری، نظامی وجود نداشته است که معرف کامل تعریفی باشد که در اینجا از نظامهای توتالیتر به دست دادیم. مفهوم توتالیتر فقط مشخص کننده حدودی است که جوامع گوناگون کمابیش در چارچوب آن قراردارند. اما به تحقیق می دانیم که «تمامیت خواهی متمرکز»، به مثابه شدیدترین نوع نظامهای توتالیتر، تنها شکل نظام سرکوبگر نیست، بلکه نظامی غیرمتمرکز با سرکوبگری پراکنده و رهبریتی نه چندان مقتدر نیز که به هر دلیل مورد پذیرش توده نسبتاً وسیعی قراردارد و در اصطلاح به آن «توتالیتاریسم عام پسند» می گویند، یکی دیگر از اشکال نظامهای تمامیت خواه است. چنین به نظر می رسد که با برخورداری از این الگوی نظری، جوامع موجود را که عناصر و عوامل مؤثری از نظامی توتالیتر در آنها یافت می شود، نسبت به دوری و نزدیکیشان به این محدوده، بتوان ارزیابی، رده بندی و مشخص کرد. هرچند که دستیابی به واقعیت های ضروری و عینی و تفسیر درست آنها دشوار خواهد بود. برای مثال چگونه به آنچه در حال حاضر در پشت دیوارهای آهنین کره شمالی که یکی از بارزترین نمونه های نظام توتالیتر است، می توان پی برد و به شدت سرکوبگری و درجه تمامیت طلبی نظام حاکم واقف شد؟ اطلاعات و آگاهی های ما از درون جامعه کره شمالی بسیار کم و محدود به دوران فترتی است که پس از مرگ رهبر اعظم، کیم ایل سونگ، تا جانشینی پسرش پدید آمده بود. با این همه شاید از طریق این الگوی نظری و با کمک داده های عینی، بتوان به تعریفی نسبتاً دقیق از مفهوم توتالیتر دست یافت. افزون بر این، ما به اندازه کافی با نهضت ها و نظامهای سیاسی که در طول تاریخ، بویژه در قرن بیستم، وجود داشته و کمابیش به اشکال گوناگون توتالیتاریسم نزدیک بوده اند، آشنایی داریم. شاید در عالم تخیل، دو اثر معروف «جورج اورول»، یعنی «مزرعه حیوانات» و «۱۹۸۴»، نمونه های مناسبی برای جامعه و نظام تمامیت خواه تمام عیاری باشند که البته در عالم واقع ـ با آن شدت و برجستگی که اورول در این دو زمان به تصویر کشیده است ـ از وجودشان بی خبریم!

 
یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
آمده ایم عاشق شویم ‏

پذیره شدن دانه ای سرگشته
تا مرواریدی آفریده شود
به خون دلی
سینه ای به شکیبایی صدف می طلبد
جگر هزار توی سرخگل می خواهد
که خدنگ شبنمی به چله نشاند
و تا گلوی تفتیده آفتاب
پرتاب کند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه کرمینه وزغی
و لمحه ای تلاطم طغیانش را
دلی به هیبت دریا می طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ایم عاشق شویم...

 

منوچهر آتشی


 
شنبه 20 آبان ماه سال 1385
یک وبلاگ جدید

یکی از دوستانم امروز صاحب وبلاگ شد! فاطمه، روزنامه نگار است و چندی است که با هم همکار شده ایم. می خواهد در این وبلاگ نظرات خود را درباره مسائل روزمره زندگی بنویسد و گاهی هم یادداشتی، گزارشی، چیزی...

امید که پایدار بماند...

لینک


 
چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385
گریز

رنجم زبانه می کشد در تنگنای بغضم..

نگاهی بکن!

احساس ام در تلاقی دستانم با گونه هات

و چشمانم در گرهی کور با چشمان تو..

گناهی بکن!

صدای پا نزدیک می شود در راه پله ها

از تندی اش معلوم می شود که بالا نمی رود

چونان که می نگرم با دیدگان ترسان..

ترس از فرو ریختن صبر زمان!

باری...

در آغوشت می کشم

و می گریزم!


 
سه شنبه 16 آبان ماه سال 1385
پرهیز عاشقانه من

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ

بر خاک ریختیم!

 

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود،

دردا که جان تشنه خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدایی میان ما؛

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.

 

دیدار ما که آنهمه شوق و امید داشت،

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت.

وان عشق نازنین که میان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!

 

با آن همه نیاز که من داشتم به تو،

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم ولی،

هر بار دیر بود!

 

اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب،

هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش.

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!

 

هوشنگ ابتهاج (سایه)

تهران – اردیبهشت ۱۳۳۶

 


 
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
سقوط

من نیز دلم مدتهاست که گرفته است. شاید فکر کنی که خوب می دانم چه کار می کنم، اما حقیقت چیز دیگری است. وقتی تو را محکوم می کنم، انگار که با زنهاری سرکوبگر بر خویش بانگ بر می دارم: «ننگ بر من!». جا برای نفس کشیدن تو بسیار است و حالا که چند وقتی هم هست که خوب نفس می کشی. من همیشه گوش فراداده ام به آنچه گفته ای، اما حرفها و واژه ها، همه از جنسی لزج و بی هوده در فضای خالی ذهن و دهان تو می چرخیدند و تف می شدند به بیرون؛ به گوشهای من..؛ گوشهایی که صدای تو را نمی خواست جایگزین موسیقی موتسارت و آواز شجریان کند. برای من مهم بود که دوستم داشتی. لازم نیست ادعا کنم که اگر برایم مهم نبود، لابد نمی پذیرفتم لحظه های پوچ با تو بودن را. من از هیاهوی پر زرق و برق تو می توانستم گریخت، اما ضعف رنجبار تو مجال گریختن را از من باز می ستاند. تو هیچ وقت غمگین نبودی. شادی ات کاذب بود، ولی غم راستینی هم نداشتی. تو سنگدل که نه، بیروح هم نه، بگذار بگویم ساده تر از این بودی که بگویی غمگینم. تو حتی دورتر از آنی بودی که فکر کنی غرق شده ای! آخر دریا را با تو چه کار؟! تو به دنبال اقیانوسی بودی با موجهای بزرگ و من جویباری که راه خود را گم کرده و راهی سراشیب را در پی گرفته و ... مثل دفعه های پیش، باز هم باید تکرار کنم که حرفهای من... نه اصلا ولش کن! بهتر همان است که دیگر جواب حرفهای من را ندهی و یا دیگر با من حرفی نزنی تا مجبور به شنیدن حرفهای متناقض نمای من نشوی. هرچه گفتم: حرفهای واقعی متناقض به نظر می رسند، باور نکردی و حتی از یاد هم بردی. من خوب فهمیده بودم که احساس مسوؤلیت در تو خاموش شده و کارهایی که می پذیری را هم انجام نمی دهی. برای تو من دیگر مهم نیستم و این ادعای تست که میخواهی اثبات کنی اعتماد به نفس ات بیش از اینهاست!

حتی اگر یادت نیاید که من لحظه ای تو را شاد کرده باشم، اشکالی ندارد. نمی دانم با آن همه ادعاهای عشوه ناک ات که پیشتر ها می گفتی: «من در کنار تو همیشه شاد بوده ام»، چه کار کنم. باور کن که همان موقع نیز باور نمی کردم. دلت می خواست من کارهایی انجام دهم که تو بخندی و آن کار مخصوص خودت باشد. اما من تو را به گریستن بیشتر وا می داشتم تا خنده. با این همه اکنون می پذیرم که دلقک تو بودم. دلقکی که عقاید خاص خودش را داشت و دلقکی که لزوما نمی خنداند. خودم هم نمی دانم چرا بیشتر وقتها از دیدن چاپلین و فیلمهایش گریه ام گرفته! مطمئنا ایرادی در من هست که اینگونه ام. ولی عزیز من! یادت بیاورم؟ چیزهای خاص خودت را یادت بیاورم که اکنون فراموششان کرده ای؟ یادت نبود که به جای خداحافظی می گفتیم: «مبارک است»؟

نه! احساس نکن که بازیچه شده ای. خودت را توجیه نکن. درست است؛ وقتی که خودت را توجیه می کنی، در موضع ضعف قرار می گیری. این را من به تو گفتم، مگر نه؟ چرا باید فکر کنی که خیلی بدبختی؟ و چرا گمان می بری که هیچ یک از کارهایت درست نیست؟ یادت رفت این همه داد و بیدادی که برکشیدم تا اثبات کنم که تو غایتی هستی برای خویش؟ می دانم. واژه ها، اشکال، صداها... همه در گوش های تو و در ذهن تو زنگ می زنند؛ اما مفاهیم... دریغ از مفاهیم که راهی به درون تو نیافتند هرگز.

حالا وقت آن است که سرت را در لاک خود فرو کنی و با دنیای احمقانه خودت خوش باشی. می دانم دیگر سر در نمی آوری.

وقتی بار دیگر مجبور شدی که روی نیمکت میان درختها بنشینی و به صدای برگهای تبریزی که در نسیم نرم می پیچد، گوش بدهی، دیگر نگاهت را از آسمان برندار. بگذار این همه آدم از سرباز و زن و دخترکان جوان و پسرهای بیکار و غیره، بیایند و بروند ولی کیوسک تلفن خالی بماند. خیره شدن به آن کیوسک خالی در یک لحظه تو را به سالهای دور خواهد برد. جوری که در چند لحظه، چند سال از برابر چشمانت مرور می شود. می دانم کمی گیج کننده است؛ درست مثل روز اول دانشگاه که روی نیمکتی می نشینی و شروع می کنی به نوشتن و خیره شدن. ولی از من می شنوی، این آخرین باری نخواهد بود که آنجا می نشینی...

شاید با خودت فکر کنی که همه چیز خیلی تغییر کرده و رنگش را باخته؛ ولی باید بگویم که خودت بیش از هرچیز دیگری تغییر کرده ای. خیلی تغییر کرده ای و رنگت را باخته ای. خودت را هم باخته ای. نسبت به آن پانزده روز آخر تابستان که هیچ، نسبت به همین دیروز هم خیلی تغییر کرده ای و رنگ باخته ای و مسخ شده ای...

دیگر نمی توانی با من حرف بزنی. می دانی چرا؟ چون هر حرف و هر چیزی برایت قابل توجیه شده است. خودت هم بهتر می دانی که هر چیزی بعد از رنگ باختن و مردن، قابل توجیه می شود.

دلت یک گوشه امن می خواهد و یک آغوش مهربان و خالص... امان از این دل! قبول می کنم که من گوشه ای برای تو نگذاشتم. همه اش دشت باز و فضای خالی بود که در آن داد بزنی و بدوی. ولی تو اینها را نمی خواستی. همیشه چیزی بیش از آنچه بود و بیش از آنچه داشتی را طلب می کردی. واقعا چطور دلت گوشه امنی می خواست و آغوشی مهربان؟ فکر می کنم بهتر بود جمله ات را اینطور تصحیح می کردی که: «دلم گوشه دیگری می خواست و آغوش مهربانی دیگر...». این را آسان تر می توانم بپذیرم.

می گویی که غمگینی! صدایی حزین -  حزین تر از صدای من که می پیچید در چهارگوشه چاردیواری پر از صندلی- به گوش ات می رسد. اشک در چشمانت حلقه می زند. معلوم است که هنوز نمرده ای. فقط چندی است که از دنیای معنوی دور شده ای. تو خودت را از دنیای معنوی دور کردی چون می خواستی در واقعیت زندگی کنی. من نیز واقعیت عریان زندگی تو شدم. نشانت دادم آن واقعیتی را که از آن هراس داشتی. می گفتی که دلت نمی خواهد در دنیایی باشی که همه اش فرض باشد و خیال و تماما خالی... و من دنیای واقعی واقعی واقعا پر تو شدم. و آینه ای ساختم از عریانی خشونت بار واقعیت که حسی چندشناک را با تعفن رخوتناک زیستن به تو منتقل می کرد، همراه با یادآوری های پی در پی دو اصل تزلزل ناپذیر زندگی: لذت و معنا؛ که هر دو فرزندان رنج من بودند و هستند.

خیال کردی که زیادی واقعی می شوی و این زیادی واقعی شدن، احساس مادی شدن به تو می داد؛ احساس اینکه هرچه می خواهی به دست می آوری و حتی گاه هرچه نمیخواهی را نیز، به دست می آوری. برای اولین گام تصمیم گرفتی مرا از دست بدهی.

تمام نشد. فهمیدی که نمی ارزد از دست دادن این موجود ناچیز! پس دوباره به سوی ام آمدی. این بار از راهی دیگر. خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را؛ و تو چه خوب دروغ می گفتی و تو چه خوب توجیه می کردی و تو چه خوب خیانت می کردی و تو چه خوب... چه خوب... چه خوب...

این بار من شدم دستاویز بخشایش! وظیفه ای جز فراموش کردن و گذشتن نداشتم. تنها راهی که برایم می گذاشتی این بود که بمانم و فراموش کنم. من می بایستی حضور می داشتم در لحظه های بی ثمر تو. نام من باید در کارت عبورت ذکر می شد تا چندی آبها از آسیاب بیفتد. باز هم مرا خواستی تا باشم و فقط باشم تا آب در دلت تکان نخورد. چشمی بر هم زدم و پذیرفتم پیمان نابرابرت را. بر خودم زنهار می زدم: تا کی؟ این نارفیق بار دیگر بر صورت تو قی خواهد کرد... دیری نپایید.

این بار گفتی: نیا! به درک! گفتی دیگر با من حرف نخواهی زد. مرا به دروغگویی محکوم کردی و بیمارم خواندی. و من فهمیدم که تو آدم بزرگ شده ای و دیگر کاریت نمی شود کرد. حالا که آدم بزرگ شده ای دیگر نیازی به من نداری؛ من هم کاری با تو ندارم. ای کاش می توانستی گوسفند کوچکی را بکشی که توی جعبه ای مانده و دلش برای بیرون تنگ شده است. خیلی چیزها می توانی بکشی، ولی چون بزرگ شده ای، نمی توانی گوسفند نقاشی کنی.

برو به کارم برسم!

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 180006


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...