فراست

:: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::

 

آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  


آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
مانیفست صلح چاپلین

آنچه می خوانید، متن سکانس پایانی فیلم دیکتاتور بزرگ اثر نابغه جهان سینما، چارلی چاپلین است. به خاطر علاقه فراوانی که به چاپلین دارم و به واسطه آنکه دیکتاتور بزرگ را بیش از همه کارهای او دوست می دارم، بر آن شدم که متن سکانس پایانی فیلم را که به بیانیه صلح چاپلین معروف است، ترجمه کنم. یکبار این متن را سال گذشته در یکی از جلسات نمایش فیلم که برگزار می کردم، خواندم. اکنون پس از گذشت قریب به یکسال از آن زمان، بار دیگر با تجدیدنظر در متن ترجمه، آن را در وبلاگ می گذارم. سعی شده که ترجمه وفادار به متن باشد به گونه ای که روح و احساس آن نیز لطمه نخورد. جاهایی هم اضافاتی داشته که در حد آرایش ادبی بوده و بس!

اگر این فیلم را ندیده اید، حتما ببینید و اگر دیده اید، دوباره ببینید! روح چاپلین آرام باد و روح شما آگاه...

 

مانیفست صلح چاپلین

 صحنه ای که چاپلین بیانیه را می خواند

دریغا... متأسفم! لیک من نمی خواهم امپراتور شدن؛ کار من نبوده و نیست. من نمی خواهم حکم راندن کسی یا فتح سرزمینی را؛ من میخواهم – اگر بشود - به همه از یهودی، بی دین، سیاه و سپید، کمک کنم. ما محتاج یاری یکدیگریم؛ این خصیصه نوع بشر است. ما زندگانی را در شادکامی یکدگر می خواهیم نه در تلخکامی و نگون بختی مان. ما نمی خواهیم متنفر بودن از هم و گریزانیم از تحقیر همدیگر. در این دنیا جا هست برای همگان، و زمینِ خوبمان آنقدر بارور و حاصلخیز هست که برای همه مان ثمر دهد و میوه بیاورد. باری؛ روش زیستن می تواند آزاد و زیبا باشد، و ما «روش» را گم کرده ایم... ما راه را گم کرده ایم.

آزمندی و حرص آوری، روح بشر را مسموم و آلوده کرده؛ جهان را مالامال از نفرت و ما را در شوربختی و گرداب خون غوطه ور ساخته است. هرچند شتابمان را افزون کرده ایم اما در عوض، خودمان به محبس و زندان شده ایم. تولید انبوه ماشین، ما را محتاج تر و نیازمندتر کرده است. دانش، بدگمانمان ساخته و ذهنمان زمخت و نامهربان شده است. زنهار! چه بسیار می اندیشیم و چه بسیار کم، احساس می کنیم! ما به انسانیت نیازمندتریم تا به ماشین آلات و ابزار. به مهربانی و لطافت، بیش از هوش و ذکاوت محتاجیم. بی اینها، زندگی می خشند* و روح همه چیز از دست می رود و جهان به منجلاب نابودی روان می شود.

هواپیما و رادیو ما را به هم نزدیک تر کرده. این اختراعات، برای خوب بودگیِ بشر ناله می کنند؛ برای برادری جهانیان و برای یگانگی و اتحاد همه ماست که ناله و فریاد می کنند. اکنون صدای من به گوش میلیون ها انسان در سراسر جهان می رسد؛ میلیون ها مرد و زن و کودک ناامیدی که قربانیان سیستمی می شوند که به خود اجازه میدهد انسانها را شکنجه کند و مردمان بی گناه و معصوم را به زندان اندازد و آزادیشان را بستاند.

به آنها که صدای مرا می شنوند می گویم «مأیوس نشوید». تیره روزی ای که اکنون بدان دچاریم، هست، اما حرصِ زودگذرنده آدمی است! نتیجه تندروی کسانی است که از دیدن تعالی بشر می هراسند. روزی، زنگار نفرت از روح آدمی زدوده می شود و خودکامگان طعم مرگ را می چشند و قدرتی که از مردم ستانده شده، به آنان باز پس داده می شود. فریاد! تا زمانی که انسان ها می میرند، آزادی نابود نخواهد شد.

ای سربازان! خود را در اختیار ددمنشان و حیوان صفتان نگذارید! در اختیار کسانی که شما را تحقیر می کنند؛ در بندتان می کشند؛ و زندگی شما را می پایند و به شما می گویند که چه کار کنید؛ چه بنوشید، چگونه اندیشه کنید و چگونه احساس کنید؛ کسانی که به شما رژیم غذایی می دهند و شما را شرطی می کنند؛ آنان با شما مانند گاوان رفتار می کنند و از شما به عنوان گلوله های توپ و تفنگ بهره برداری می کنند. خودتان را به دست آدمهای غیرطبیعی و ناهنجار نسپارید؛ آدمهای ماشینیِ ذهن- ماشینی و قلب- ماشینی! شما ماشین نیستید! شما گاو نیستید! شما انسانید! شما عشق به انسان را در قلب خود نهفته دارید. شما نفرت ندارید؛ تنها کسانی نفرت دارند که عشق ندارند؛ آری بی عشق اند... بی عشق و غیرطبیعی.

ای سربازان! برای بردگی نجنگید! برای آزادی بجنگید! در فصل هفدهم سنت لوک نوشته شده «ملکوت و پادشاهی خداوند در میان انسان هاست»؛ نه یک انسان و نه گروهی از انسان ها بلکه همه انسان ها. در شما؛ در شما مردمی که قدرت دارید؛ شمایید که میتوانید ماشین بسازید؛ میتوانید که شادی پدید آورید. شمایید مردمی که می توانید زندگی را آزاد و زیبا کنید؛ شمایید که می توانید این زندگی را به ماجرایی شگفتناک بدل کنید.

پس به نام دموکراسی، بیایید از این قدرت و توان استفاده کنیم! بیایید متحد شویم و یگانه! و برای دنیایی نو تلاش کنیم؛ دنیایی آراسته و پاک که برای همه انسان ها فرصت کار و پیشه وری می دهد؛ دنیایی که برای جوانان، آینده و برای سالمندان، امنیت به ارمغان می آورد. ظالمان و ددمنشان نیز با چنین وعده هایی به قدرت می رسند، اما آنها دروغ می گویند! آنها هرگز به وعده های خود عمل نمی کنند؛ و هیچ وقت دیگر هم نخواهند کرد. خودکامگان خویش را آزاد می کنند و مردم را به بردگی می کشند. پس اینک بیایید برای تحقق آن وعده ها  بکوشیم! مبارزه کنیم تا آزادسازی جهان؛ تا از میان برداشتن تمام مرزهای ملی؛ تا نفی حرص و آز، نفرت و ناشکیبایی. مبارزه کنیم برای جهانی خِردناک؛ جهانی که در آن، دانش و پیشرفت به شادی و نیک بختی انسان می انجامد.

ای سربازان! به نام دموکراسی متحد شویم! هانا! صدای مرا می شنوی؟ هر کجا که هستی نگاه کن.. هانا!  ابرها به حرکت در می آیند؛ خورشید می درخشد.  و ما از تاریکی به روشنایی می رویم. ما به جهانی نو در می آییم. دنیایی مهربان تر؛ مکانی که انسان ها فراتر از نفرت، حرص و حیوانیت خویش می ایستند.

نگاه کن هانا! روح انسان بال در آورده و سرانجام پرواز را آغاز خواهد کرد. او به سوی رنگین کمان پرواز می کند؛ به سوی نور امید، به سوی آینده؛ آینده باشکوهی که از آنِ تست؛ از آن تو، من و ما. نگاه کن هانا، نگاه کن.

________________________________________
*
می خشند: خشن می شود mi-khashenad


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 199149


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...