فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 29 آذر ماه سال 1385
شب چله‌تان را دریابید!

برای دوستان و عزیزانی که ایمیلشان را نداشتم و یا اصلا ندیدمشان. به پاس دوستی، اعتماد و مهر...

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید

شب چله تان، خوش باد...

 


 
سه شنبه 21 آذر ماه سال 1385
رأی بدهیم یا نه؟!

þ پلان یک: خارجی – روز

فکر کنم همین یک ماه پیش بود یا شاید صد سال پیش بود که امیرهوشنگ رو توی فلکه صادقیه همینجوری یهویی دیدم. خیلی از تعطیل شدن «شرق» نمی‌گذشت و امیرهوشنگ تازه بیکار شده‌بود. خیلی به فکر بودم که یه جایی کاری براش پیدا کنم تا اینکه اون روز متوجه شدم قراره در «آینده نو» مشغول بشه. برای اینکه گپی بزنیم دوتایی سوار اتوبوس هفت تیر شدیم و...

پرسید که رأی میدم یا نه. بی‌درنگ گفتم: «نه بابا! دیگه دل و دماغ رأی دادن نداریم.» اونم مثل من نمی‌خواست رأی بده. و بعدش گفتیم که آخه به کی رأی بدیم؟ کسی نیست. روزگار رجاله‌هاست و قحط‌الرجاله! آخه این اصلاحیون وقتی تقریبا همه زمام امور دستشون بود چه گلی به سر ما زدن؟ همه‌اش دعوای قدرت. البته من یکی، حساب خاتمی رو جدا می‌کردم چون فکر می‌کنم از قماش نیست و آدم سلیم‌النفسیه. گذشت این بحث و قرار شد یه روز بهم زنگ بزنه که برم پیشش ولی هنوز زنگی نزده! خب لابد مثل خودم گرفتاره!

 

þ پلان دو: داخلی – شب

توی اتاقم داشتم «ایده‌ئولوژی و اتوپیا»ی کارل مانهایم رو میخوندم و اعصابم از دست صفحه‌هایی که بد چاپ شده بود و نمیشد خوند، به هم ریخته بود که مامانم تلفن رو آورد. محسن بود. چند روزی ندیده بودیم همدیگه رو، زنگ زده بود حال و احوالی بکنیم. اونم همینجوری ازم پرسید که رأ‌ی میدم یا نه. این دفعه با کمی تأمل بهش گفتم: فکر نکنم! بعدش هم اضافه کردم که این رأی ندادنم اصلا خصمانه نیست. یعنی این نیست که بگم مثلا تحریم کردم و از این مزخرفات! ولی حس و حال رأی دادن ندارم چون فکر می‌کنم خب لابد یه عده‌ای میرن رأی میدن دیگه! و این باعث میشه که از من ساقط بشه. محسن ولی می‌خواست رأی بده. می‌گفت شوراها یه نهاد تازه تأسیس هست که به دردمون میخوره و خیلی میتونه در آینده دور در دموکراتیک شدن اوضاع مؤثر باشه. دیدم راست میگه ولی راستش قانع نشدم. چون منم همین نظر رو دارم؛ یعنی فکر میکنم که شوراها یه روزی که شاید هیچ کدوم از ما زنده نباشیم، به دردمون بخوره. ولی خب.. لزوما نیازی نیست که من برم رأی بدم. چون کاندیدای مناسبی نیست و از این حرفها...

دروغ چرا؟ بعدش هم زیاد فکرم مشغول این ماجرا نشد. ولی فکر می‌کردم که آخر و عاقبت ما چی میشه! به خدا گفتم نمیخواد خودش رو خسته کنه! انگاری آخر و عاقبت ما رو کسی نمی‌تونه به خیر کنه!

 

þ پلان سه: داخلی – روز

تازه رسیده بودم سر کار. صبح بود زیاد هم حال و حوصله نداشتم. اولین روزی بود که شال‌گردن بسته بودم آخه هوا همچین بگی نگی سرد شده؛ منم که هر روز صبح دوش می‌گیرم و همه بهم میگن مبادا سرما بخورم! بماند... سر صحبت با خانم حسام و آقای غراب باز شد. در مورد شوراها. یکیشون میگفت که تا حالا توی هیچ انتخاباتی شرکت نکرده ولی میخواد توی شوراها رأی بده. و می‌گفت که پشیمونه از اینکه دور دوم ریاست جمهوری به رفسنجانی رأی نداده. و بعد صحبت این شد که ما ها چوب روشنفکرگرایی و آرمانخواهی مون رو می‌خوریم. ظریفی گفت که جهان سیاست را با آرمانگرایی کاری نیست. اگر با آرمانگرایی و ایده‌آلیسم به سراغ سیاست برویم، بازنده خواهیم بود. اون دو نفر هم میخواستن رأی بدن ولی هر دو میگفتن که رأی دادنشون تأیید اصلاحیون نیست. مسأله این بود که طیف حاکم داره از سکوت ما ها سوء استفاده می‌کنه. شاید اونا از خداشون باشه که ما ساکت بشینیم و خودمون را بالاتر از این بدونیم که بریم پای صندوق و رأی بدیم و از این حرفا. ناصر می‌گفت که با یکی دو نفر از همین اصلاحیون آشنایی داره و می‌دونه که آدمای جاه طلبی هستن، ولی حداقل یه شناختی هم روی مسائل شهری دارن و حداقل بیسواد نیستن. نمی‌دونستم چی بگم؛ راست میگفتن. ولی بازم دلیل نمیشد که قطعا تصمیم بگیرم که رأی بدم.

 

þ پلان چهار: داخلی – روز

مطلب بهنود: لطفا برای بزرگنمایی، کلیک کنیددر محل کارم توی اینترنت پرسه می‌زدم که خیلی اتفاقی شهرام وارد شد! ورودش انقدر عجیب غریب بود که ناخودآگاه پا شدم رفتم طرفش و بغلش کردم و روبوسی کردیم. آخه شهرام رو چند ماهی میشد که ندیده بودم. اومدنش به محل کار من هم یه اتفاق ساده بود؛ بدون اینکه بدونه من اونجا کار می‌کنم اومده بود سراغ از یه سمینار بگیره. میگن دیدار نطلبیده مراده! گپ و گفتگوی ما هم بعد از حال و احوال، به شوراها و رأی دادن کشید. شهرام هم اولش نمی‌خواست رأی بده و خیلی هم دلش از یه سری از این اصلاحیون پر بود ولی علی‌الظاهر تصمیم گرفته بود که رأی بدهد و حتی می‌خواست برای این جماعت اصلاح‌طلب تبلیغ هم بکند. شهرام به یه فیلم وسترن اشاره کرد که برای دستگیری سه تا شرور حرفه‌ای کلانتر و دار و دسته‌اش راه میفتن برن دستگیرشون کنن. توی راه برگشتن، سه تا شرور حرفه‌ای دست بسته و کلانتر و دار و دسته‌اش متوجه میشن که سرخ پوست‌ها حمله کردن! کلانتر دستور میده که دستهای اشرار رو باز کنن و یکی یه قبضه تفنگ پر بهشون بدن! یه نفر میگه که باز کردن دست اینا و دادن تفنگ بهشون که معنی نداره. کلانتر میگه بذار فعلا از دست این سرخپوست‌ها خلاص بشیم تا بعد...

در ضمن شهرام گفت که اعتماد ملی شنبه یه یادداشت جالب از بهنود چاپ کرده که به خوندنش میرزه.

مطلب بهنود رو پیدا کردم و خوندم...

کم‌کم داشتم تصمیم می‌گرفتم که رأی بدم!

 

___________________________________________

þ شما هم می‌خواهید مطلب بهنود را بخوانید؟کلیک کنید

 

توضیح: جمعه قرار است سه تا انتخابات برگزار بشود. منظور من در این یادداشت، فقط انتخابات شوراها است. به رغم آنکه هیچ دلبستگی و علاقه‌ای به اصلاح‌طلبان ندارم، برآنم تا در انتخابات شوراها به لیست ائتلاف اصلاح‌طلبان رای بدهم.


 
شنبه 18 آذر ماه سال 1385
روزی برای تمام انسان‌های جهان

دهم دسامبر (نوزده آذر) سال 1948، به عبارتی، سالروز تولد بسیاری است! شاید سالروز تولد شش میلیارد و اندی انسانی است که اکنون بر روی کره خاکی می­زیند. روزی که هرگز از خاطره ابدی بشریت نباید پاک شود. زیرا فراموش کردن چنین روزی، بی­تردید تهدیدی بزرگ به شمار می­رود برای جهان و جهانیان.

بشر جاه­طلب در پی جنگ­های جهانسوز اول و دوم، به افسوس و حیرت دریافت که راهی بس تاریک و دشخوار را پیش گرفته؛ راهی که عن­قریب به نابودی «خود» خواهد انجامید. از این روست که به زعم من، روز جهانی حقوق­بشر در عین حال که روز تولد تمام انسان­های جهان است، سالمرگ بسیاری از انسان­های بی­گناهی که در اثنای جنگ­های بین­المللی یا داخلی کشته شده و جان خود را از دست داده­اند نیز هست. ده دسامبر یک نقطه است؛ یک نقطه یادآوری. وگرنه، هر روز، روز جهانی بشر و حقوق­بشر باید باشد.

 

***

امسال، روز جهانی حقوق­بشر بر روی مسأله «مبارزه با فقر» به مثابه یک ضرورت و نه یک اقدام نیکوکارانه و خیریه­ای تأکید دارد. فقر تیغ دولبه­ای است که هم زاده و هم زاینده نقض حقوق­بشر به شمار می­رود. از همین رو، فقر یکی از ریشه­ای ترین چالش­های حقوق­بشری در جهان شناخته می­شود. پیوند میان فقر و حقوق­بشر، تا اندازه­ای روشن است: مردمی که حقوق­شان انکار شده – حال یا قربانی تبعیض یا آزار و شکنجه بوده­اند- در بیشتر مواقع از فقیران­اند. عموما فقرا فرصت کمتری برای مشارکت آزادانه در بازار کار و دسترسی به منابع و خدمات می­یابند. علاوه بر آن، فقرا در بیشتر جوامع نمی­توانند بهره­ای از حق خود بر آموزش و پرورش، بهداشت و مسکن ببرند، زیرا از بضاعت کافی برخوردار نیستند. فقر بر تمام جنبه­های حقوق انسان تأثیر می­گذارد: برای مثال درآمد پایین مانع از دستیابی انسانها به آموزش و پرورش به عنوان حقی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی می­شود. همچنین حق مشارکت آدمیان را در حیات عمومی و روزمره به عنوان یک حق سیاسی و مدنی بازمی­ستاند و مانع از نقش­آفرینی آنها در سیاست­های خرد و کلان اجتماع­شان می­شود.

دولتها و حکومت­ها بایستی چاره­ای برای فقر بیندیشند. ولی چاره­اندیشی برای فقر، به معنای آوردن نفت بر سر سفره مردم نیست.

همواره این جمله مهاتما گاندی را به یاد می­سپارم که: «برای ریشه­کن کردن فقر، فقط سعی کن خودت فقیر نباشی!»


 
جمعه 17 آذر ماه سال 1385
یک گفت‌و‌گوی شبانه

 

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

گزارشی از یک گفت­و­گوی شبانه

 


چند شب پیش با دوست نادیده­ای گفت­و­گو می­کردم؛ دوستی که حرف­هایی برای گفتن و حرف­هایی برای نگفتن دارد و آشنایی با او برایم دلپذیر و گوارا بوده تا کنون. از من خواست، گزارشی از گفت­و­گوی آن شب­مان بنگارم و من بر سبیل دوستی، چشم برنهادم و به میل پذیرفتم. این است شمه­ای از آن گفت­و­گو:

***

او: (جمله­ای را از آخر به اول می­نویسد و در آخرش اضافه می­کند: زور نزن! از آخرش بخون!)

من: اذیت می­کنی؟... البته من از همون اولش، از آخرش خوندم!

او: (علامت پینوکیو را به نشانه اینکه دارم دروغ تحویلش می­دهم، می­فرستد!)

من: خوبی؟

او: خوبم. تو چطوری؟

من: از صبح خوب بودم... الان معمولی­ام.

او: معمولی یعنی چی؟

من: نمی­دونی معمولی یعنی چی؟ خب.. راست میگی! معمولا کسی به کار نمی­بره! کسی نمیگه معمولی­ام. حداقل خودم از کمتر کسی شنیدم. خب... منظور من از «معمولی» اینه که نمی­خوام بگم که «بد» هستم. شاید اگه بگم که بدم، حس منفی انتقال میدم و نمی­خوام. برای همین میگم معمولی­ام. هرچند اگه خیلی بد باشم، میگم بدم. «معمولی­ام» یه جورایی یعنی: خوب نیستم!

او: به هرحال یعنی بدی! چه جالب! فلسفه داری واسه­اش!

من: ولی معمولی بودن خیلی خوبه! خیلی عالیه که با این همه گند و [...] معمولی باشی!

او: جالبه!

لحظاتی به سکوت می­گذرد.

او: خب... چه خبرها؟ امروز چه کردی؟

من: امروووووز... آهان! صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم.

او: (می­خندد؛ یعنی تنبل چرا دیر از خواب پا میشی؟!)

من: (ادامه می­دهم) آخه ساعت چهار و نیم صبح خوابیده­بودم.

او: (تعجب می­کند) اوه! عجب! پس بگو دیشب چه کردی. چون ظاهرا امروزت از دیشب شروع شده!

من: (لبخند می­زنم) دیشب کتاب خوندم و موزیک گوش دادم.

چیزی نمی­گوید...

من: الو؟

او: دارمت! چه کتابی؟

من: «متافیزیک چیست؟» هایدگر؛ برای بار دوم.

او: مخ میخواد! اون هم فقط شب­ها... حالا بگو ببینم متافیزیک چیست؟!

من: خیلی روی تأکیدش بر نکته «پرسش از هستی» فکر کردم. میگه (منظور هایدگر است) ما فلسفه رو با پرسش از وجود مطالعه می­کنیم ولی «پرسش از هستی» است که اصالت داره. اصل حرفش و خلاصه کلامش در این کتاب، اینه.

او: (به نظرش جالب می­­آید ولی چیزی نمی­گوید...)

من: یه جمله هم داشت که من خیلی از خوندنش حظ کردم؛ خیلی...

او: (بدون اینکه به حرف آخر من توجهی بکند، انگار که دارد به همان موضوع پرسش از هستی و پرسش از وجود فکر می­کند) ته حرفش یه چیزایی داره!

...

او: (یادش می­افتد که یه چیزی در مورد یه جمله که خیلی از خوندنش حظ کردم، بهش گفتم) چی بود؟ بگو... یالا!

من: نوشته بود: «انسان منزلگه هستی است.» یعنی جمله رو که خوندم، تمام تنم لرزید. خیلی لذت بردم. یه قهوه سنگین خوردم و ادامه دادم.

او: (انگار که انتظار جمله بهتری را داشت! خنده سر می­دهد!)

من: هنوز تلخی قهوه توی دهنمه!

او: چه تلخ!

من: چه به یاد ماندنی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر مایل به خواندن ادامه این گفت و گو هستید اینجا را کلیک کنید: برای دانلود فایل لطفا کلیک کنید


 
چهارشنبه 15 آذر ماه سال 1385
بیماری جدید من

خیلی پیش می‌آید که برایتان ایمیلی می‌رسد که یک فایل PowerPoint ضمیمه آن است. راستش من خیلی راغب به دیدن‌شان نیستم؛ چرا که اغلب به مسائل روانشناختی سطحی و خوش‌باوری و آنتونی رابینزیسم اختصاص دارند. ولی چند روز پیش ایمیلی رسید که به طور اتفاقی کنجکاو شدم فایل مربوطه را مشاهده کنم! بعد از دیدن این فایل به فکرم رسید آن را در وبلاگ هم بگذارم تا دوستان عزیزم هم – البته اگر پیشتر ملاحظه نکرده‌اند- ببینند.

در ضمن یکی از دوستان معلوم‌الحال مجهول‌الهویه در یکی از یادداشت‌های قبلی من، نظری مبنی بر سطحی‌نگر شدن بنده نوشته‌ بودند که صمیمانه از ایشان به خاطر نقد دلسوزانه‌شان سپاسگزاری می‌کنم. لازم به ذکر است که این نظر به عنوان نظر برگزیده وبلاگ انتخاب شده و به ارسال کننده آن سکه زمستان آزادی اهدا خواهد شد. فقط چون نام و نشانی از ایشان نداریم، سکه را تبدیل به پول کرده و خود را سریعا به یک دکتر چشم پزشک معرفی خواهم کرد تا سطحی نگری اینجانب را حدالامکان به کمک لیزر یا عینک و غیره برطرف نماید!

لازم به ذکر است که پیش‌تر، مدیر محترم نشر نی طی یادداشتی در روزنامه مرحوم شرق بنده را به داشتن بیماری توهم و سیاست‌زدگی مزین فرموده بودند.

 

بسیار خب! این هم از فایل یادشده: کلیک کنید


 
جمعه 10 آذر ماه سال 1385
امروز روز جهانی ایدز است

Stop AIDSWorld Aids Day

اول دسامبر، روز جهانی ایدز است. برای کنترل و کاهش آن در حد توان خود بکوشیم.

امروز در جهان ۴۲ میلیون نفر، یعنی معادل حدود دو سوم کل جمعیت ایران، به ویروس "اچ آی وی" آلوده اند.

بیش از دو سوم این تعداد در کشورهای جنوب صحرای آفریقا زندگی می کنند.

وخامت گسترش این بیماری در این منطقه به گونه ای است که در برخی از این کشورها از هر سه بزرگسال یکی به ویروس اچ آی وی آلوده است.

با توجه به این که هر روز ۱۴ هزار نفر به جمع افراد آلوده به ویروس ایدز در جهان اضافه می شود، بیم آن می رود که اچ آی وی آسیا را نیز تسخیر کند.

ویروس اچ آی وی در میان آسیب پذیرترین گروه ها، از اقلیت های قومی آمریکای شمالی گرفته تا معتادان در هند، شیوع یافته و هیچ منطقه ای در جهان از گزند آن در امان نبوده است.

آمار مربوط به آلودگی در کشورهای درحال توسعه همچنان رو به افزایش است.

خوشبینانه ترین حالت

از ۴۵ میلیون مورد آلودگی که انتظار می رود تا سال ۲۰۱۰ دیده شود، ۲۹ میلیون مورد را می توان از طریق پیشگیری و مراقبتهای پزشکی رفع کرد.

در گزارشی که کشورهای با درآمد متوسط و کم را مورد بررسی قرار داده، آمده است که سرعت در واکنش به این بیماری امری حیاتی خواهد بود.

اگر اقدامات پیشگیرانه و مراقبتهای پزشکی با سه سال تاخیر انجام شود، تنها می توان از بروز نیمی از موارد آلودگی جلوگیری کرد.


 
دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385
ما و شهوت قدرت

 

ما و شهوت قدرت

 

چند روز پیش فیلمی دیدم که روابط عمومی وزارت کشور از ثبت‌نام داوطلبان ریاست جمهوری تهیه کرده‌ بود. سه بار این روایت چهل دقیقه‌ای را دیدم. بار نخست به بهت و خنده گذشت. بار دوم به تأمل و خنده؛ و بار سوم به تأمل و تأسف.

موضوع اصلی فیلم کسانی بودند که نامزد شدنشان به نحوی عجیب و غریب به نظر می‌آمد و اراده مصمم‌شان برای ریاست جمهوری و انتخاب شدن، مسئله را عجیب‌تر و جذاب‌تر می‌کرد. نمی‌دانم چرا خواستم مطلبی در این مورد بنویسم، چون لابد برای کسانی که فیلم را ندیده‌اند، سخن گفتن از کم و کیف و تحلیل و نقد آن، تا حدودی مبهم به نظر خواهد آمد. به هر رو شاید بتوانم طوری بنویسم که بتوانیم به یک هم‌فهمی مختصر هم که شده، برسیم و شما هم نظرتان را در خصوص این مسئله بیان کنید.

فیلم نشان می‌داد که عده‌ای از ملت شریف ایران به ستاد انتخابات کشور واقع در وزارت مربوطه مراجعه و برای ثبت‌نام انتخابات ریاست جمهوری اقدام کرده‌اند. یکی‌شان پیرمرد هفتاد و چند ساله‌ای بود که طبق گفته خودش هر هشت دوره انتخابات ریاست جمهوری را ثبت‌نام کرده ولی تأیید صلاحیت نشده‌است. او پیشه خود را شاعری می‌دانست و گمان می‌برد که این بزرگترین هنر ایرانیان است. از جمله برنامه‌های او به گفته خودش، «آرزونی» یا همان ارزانی بود. گفت می‌خواهد نرخ همه چیز را از طلا گرفته تا سیب‌زمینی پنجاه درصد کاهش دهد. او برای جوانان هم برنامه داشت: «جوونا از هیژده سال به بالا نباید وایستند! باید عروس و دوماد بشن!» در مورد راهبردهای استراتژیک در قبال مسائل بین‌المللی گفت: «استرافژی من این است که با همه رابطه برقرار کنم، حتی با بدترین کشور!» او گفت که با همه کشورها حتی آمریکا حاضر است رابطه برقرار کند و از آنها امتیاز بگیرد ولی هیچی به آنها ندهد. این پیرمرد خراسانی حاضر بود با جرج بوش سر یک میز بنشیند و به او بگوید که ما همه با هم برادریم. دست آخر گفت که امشب را در تهران است و می‌خواهد یک نفر او را جمع کند تا او بتواند فردا صبح به روستای خود بازگردد. خبرنگار پرسید: تو که نمی‌توانی خودت را جمع کنی، چطور می‌خواهی هفتاد میلیون نفر ایرانی را جمع کنی؟ که پیرمرد با اندکی تأمل پاسخ داد: «پیغمبر چطور جمع کرد؟!»

نفر دوم مرد چاق میانسالی از روستاهای توابع اردبیل بود. لهجه غلیظ آذری‌اش بسیار شیرین بود و معلوم بود که به خاطر کثرت مشغله، موهایش پریشان و درهم برهم شده‌است. او گفت که هفت و نیم میلیون نفر جمعیت ایران است و باید به بی‌بضاعت‌ها رسیدگی کرد. مهمترین برنامه او رسیدگی به وضع کشاورزان بود تا کشاورزی مجبور نباشد یک کیلو سیب را صد تومان بفروشد و بعد همان سیب در مغازه‌ها هزار و دویست تومان به فروش برود. او همچنین طرفدار زنان کشاورز و همینطور اشاعره (یا همان عشایر) بود و آنها را غذای معنوی انسانهای روی زمین می‌دانست که گوهر دانش هستند نه گوهر الوان! البته من شخصا هنوز به عمق و محتوای این سخنان نغز پی نبرده‌ام. بماند.. او به شیوه پارسونز می‌خواست جامعه را رهبری کند. معتقد بود که باید به چهار ساختار که عبارتند از اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی، توجه ویژه کرد. در توضیح سخنان خود گفت که برای مثال در مورد ساختارهای نظامی، چنانچه سیاستی پیش گرفته شود که بگویند یک میلیون تومان بیاورید تا «کارت خاتمه پایان خدمت» دریافت کنید، آن وقت سرمایه‌دارها می‌توانند و بی‌بضاعت‌ها می‌مانند اسیر و سرگردان! ایشان گفت که در صورتی که به کمک خدا به سمت ریاست جمهوری نایل شود، سید محمد خاتمی را به عنوان وزیر کشاورزی و مهدی کروبی را به عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب خواهد کرد. او به قول خودش، «حدودا» دوازده فرزند داشت: شش دختر و شش پسر. و از این بابت افتخار می‌کرد که موازنه‌ای میان فرزندان مونث و مذکرش ایجاد کرده‌است. خبرنگار پرسید: چرا می‌گویی حدودا؟ که او پس از کمی فکر کردن گفت: «نه دقیقا!» اما به نظر من هم خب آدم می‌تواند حدودا چند بچه داشته باشد! ممکن است یکی‌شان در راه باشد و نتوان او را به حساب آورد! در خصوص رابطه با آمریکا این روستایی عزیز گفت: «نابود باد آمریکا!»

نفر بعدی که خود را قالیباف معرفی می‌کرد، رقیب اصلی خود را در انتخابات، سردار قالیباف می‌شناخت: «اگر قالیباف اسمش قالیباف است، من خودم قالیباف هستم و به پشتوانه چهار میلیون و نیم قالیباف در سراسر ایران آمده‌ام تا در صورت انتخاب دست وزرای دائم‌الوزیر را قطع کنم!» او خود را طرفدار دولت کوپنی معرفی می‌کرد و ارزیابی‌اش از انتخابات این بود که شخصی مثل لاریجانی شانس موفقیت ندارد و احمدی‌نژاد برنده انتخابات خواهد بود. او نیز شکایتهای زیادی داشت.

از این مورد هم که بگذریم، میرسیم به پسر جوانی که تی‌شرت چه‌گه‌وارا بر تن کرده بود و هدفش را از حضور در ثبت‌نام ریاست جمهوری، شکستن رأی هاشمی رفسنجانی اعلام کرد. او در ادامه خاطر نشان شد، از آنجا که مهندس میرحسین موسوی کاندیدا نشده‌اند، به نظر کاندیدای اصلحی وجود ندارد. بعد از او فردی بود که تمام پرسش‌های خبرنگار را با آیات و احادیث دینی پاسخ می‌داد. از جمله در پاسخ به سوالی که در مورد امکان تأیید شدن صلاحیت‌اش از او پرسیده‌شد، پاسخ داد: «توکلت علی ا...» و در خصوص ویژگی‌های یک رئیس جمهور از «توحید» و «عدل» نام برد. خبرنگار از او پرسید: نبوت و معاد و روز قیامت..؟ و او پاسخ داد: «احسنتم.. دقیقا..»

بین این‌ها خانم لیسانس حقوق هم بود. دختر نوزده ساله‌ای که نمی‌دانست کیک زرد و سیاست مهار دوگانه چیست هم بود. اجاره‌نشینی که می‌خواست پسر بزرگش را وزیر مسکن کند هم بود. و یک خوزستانی که به دین عرفانی رسیده بود و می‌خواست از این طریق جهان را در صلح و آرامش نگاه دارد. اما او نمی‌دانست رابطه عرفان و سیاست چیست. ادعا می‌کرد که پیشنهاد آتش بس میان عراق و ایران را او داده و حضرت امام خمینی پذیرفته‌اند. البته این ادعا را آن پیرمرد شاعرمان هم کرد! این مرد دزفولی دو نام داشت و قرار بود خاتمی را معاون دست راست خود کند و خودش هم می‌خواست به هاشمی رفسنجانی رأی بدهد! گفت که در صورت انتخاب شدن، لاریجانی را به همان شبکه صدا و سیما خواهد فرستاد زیرا در زمان او تلویزیون برنامه‌های با تقوایی پخش می‌کرد. الی آخر!

ببخشید سرتان را درد آوردم! اما غرض نگاهی بود از منظر روانشناسی اجتماعی به این قضیه. من فکر می‌کنم همه ما به نوعی عقده قدرت داریم و هراسان در پی گسترش دامنه اتوریته خویش هستیم. می بینید بعضی از این وبلاگ‌ها درج نظرات را منوط به تأیید نویسنده وبلاگ کرده‌اند؟ این هم خودش نوعی اعمال اتوریته هست! وقتی پسری با دختری دوست می‌شود، می خواهد بر او مسلط شود. وقتی فردی ازدواج می‌کند، می‌خواهد اتوریته برای خود ایجاد کند. مادری که بچه می‌زاید می‌خواهد نسبت به فرزندش اعمال قدرت کند. فرزند که صاحب برادر/خواهر جدید می‌شود، می‌خواهد به او زور بگوید. از همین سطوح پایین بگیرید تا آن بالا بالاها، ما شهوت قدرت داریم. وقتی بر منصبی می‌رسیم، چارچنگولی آن را می‌گیریم. چرا دوستان و آشنایان و همشهریان و هم‌زبانان خود را به کار می‌گماریم؟ زیرا احساس خطر می‌کنیم. گمان می‌کنیم این قدرت مقدس و دست نایافتنی ناگاه به دستمان رسیده و باید مواظب باشیم تا کسی آن را از چنگمان در نیاورد. می‌دانید چرا؟ چون میل به قدرت در جامعه ما تبدیل به یک عقده اجتماعی و روانی شده‌است. چون گردش قدرت در جامعه ما به صورت دموکراتیک نبوده است. منظورم این چند سال نیست ابدا! صحبت از قرنهاست...

قدرت به صورت متعادل در جامعه توزیع نشده است. تا به حال نشده که به شما نامه‌ای برسد و بگوید که به عنوان عضو هیأت منصفه دادگاه انتخاب شده‌اید. آری ما هرگز «شهروند» نبوده‌ایم. ما همیشه نگاه تحسر آمیز و نوستالژیک به قدرت داشته‌ایم و این در طول زمان، جنبه بدبینانه هم به خود گرفته و ما نسبت به صاحبان قدرت بدبین و ظنین و بی‌اعتماد شده‌ایم. ما تمرین دموکراسی نداشته‌ایم. زندگی اجتماعی‌مان در محبسی از بیماری‌های اجتماعی گرفتار شده که ما را انسان‌های حسود، زیرآب‌زن، متوقع، کم‌کار‌کن، جاه‌طلب، بی‌اعتماد و ... بار آورده است. برای همین میل به قدرت که طبیعی است، در ما عقده شده و به صورت کمیک- تراژیک خودش را نشان ‌می‌دهد. تمایلات طبیعی ما در این اجتماع یکی یکی سرکوب می‌شود و از ما آدمهای ناهنجار و ناجور و ناساز می‌سازد.

حالا آنور ماجرا چیست؟ می‌دانید؟ آن پیرمرد خراسانی و آن روستایی اردبیلی و این قالیباف کرمانی و آن درویش ذزفولی وقتی به شهرها و روستاهای خود باز می‌گردند، به عنوان کسانی شناخته می‌شوند که به «تهران» - پایتخت مملکت- رفته و کاندیدای ریاست جمهوری شده‌اند. عده‌ای به ایشان می‌خندند ولی عده‌ای هم مبهوت و خاشع مسحور می‌شوند و گردشان حلقه می‌زنند. آنها به اهالی روستا و شهرشان می‌گویند که حتی با تلویزیون هم مصاحبه کردند و مثلا قرار شد که اگر رئیس جمهور شدند، خاتمی را وزیر فلان وزارتخانه بکنند و باقی قضایا... و این خود به نحوی میل به قدرت و جاه‌طلبی را در آنها ارضا می‌کند.. حلقه‌ای شکل می‌دهند و نسبت به ایشان اتوریته اعمال می‌کنند... و این ماجرای تلخ ادامه دارد، هرچند ما به لهجه یکی و برنامه‌های دیگری بخندیم و خدای نکرده مسخره‌شان کنیم!

نیچه خوش گفت: اراده به قدرت! ولی ما اسیر شهوت قدرتیم!


 
شنبه 4 آذر ماه سال 1385
بی‌خوابی

رهبران عراق، دیشب در خانه عبدالعزیز حکیم گردهم آمدند تا در مورد خشونت­های اخیر در بغداد به چاره­جویی بپردازند. در همین ارتباط مقتدا صدر، رهبر گروهی از شیعیان افراطی عراق... شبکه­اش را عوض کردم و بلند شدم قهوه­ای برای خودم بریزم. داشتم به فردا فکر می کردم. چهارشنبه هفته قبل عذر سه نفر از همکارانم رو به خاطر تعدیل نیرو خواستند. آنقدر دلم گرفته بود که نتوانستم در کلاس فرانسه عصر آن روز شرکت کنم و کمترین نتیجه­اش، کنسل شدن کلاس بود! فکر می کردم فردا همکاران خودم را نخواهم دید و این مضطربم می کرد. آب سماور خیلی کم بود. تصمیمم برای پر کردن اش عوض شد. با همان آب کم روشن اش کردم تا زودتر بجوشد. سعید آمده بود از یخچال میوه بردارد که مجبورش کردم لیوان چایی ام را بشورد. از دست من کاری بر می آید؟ فردا با مدیر صحبت کنم؟ سعید از شستن لیوانم طفره می رود و من این بار با نهیب بیشتری از او خواستم که لیوانم را بشورد. می دانستم که کار احمقانه ای است ولی ادامه می دادم. فردا قرار بود خلوت تر از روزهای قبل باشد و این حس خوبی برای من نداشت. دلیل آنکه این وقت شب هوس چای کردم، نان زنجفیلی هایی بود که مامان تازه خریده بودشان. به طرف اتاقم رفتم. نگاهی به صفحه موبایلم انداختم. قرار بود امروز زنگ بزند، ولی انتظار چندین ساعته من از صبح تا شب هنگام، بی ثمر به نظر می رسید. می توانستم حدس بزنم که چه می خواهد بگوید، برای همین زیاد هم عجله برای حرف زدن نداشتم. مامان صدایم زد: سماور داره میکشه خودش رو! ماوس کامپیوتر را تکان دادم تا مانیتور از آن حالت مسخره خارج شود. بدون آنکه چراغ اتاقم را خاموش کنم، به طرف آشپزخانه رفتم.

جمعا شد دو لیوان. میلی برای شام نمانده؛ برای همین نرفتم سر میز. روی کاناپه ماندم و خیره شدم در صفحه تلویزیون که صحنه هایی از سفر یکی از خوانندگان لس آنجلسی به ارمنستان را نشان می داد. با خودم می گفتم: چرا زنگ نزد؟ دیشب که داشتم از سینما پیاده بر می­گشتم، حسابی آواز خواندم. نزدیکهای یک و نیم شب بود که رسیدم خانه. صبح، زود بیدار نشدم. کمی خسته بود جسمم. موبایلم بود؛ داشت زنگ می خورد. صدایش از اتاقم خیلی ضعیف می رسید. خودش بود. همان حرفهایی را زد که انتظار داشتم ولی به روی خودم نیاوردم. سعی کردم خیلی طبیعی و آرام حرف بزنم. قرار شد بعدا دوباره حرف بزنیم.

مریم هم نمی دانست که چه باید کرد. می گفت باید کسی را پیدا کرد که چنین مسئله ای برایش مهم نباشد. اما به نظرم راه حل خوبی نیامد. پول تلفن این ماه زیاد آمده بود، برای همین فکر کردم بهتر است اینترنت را قطع کنم. دلم میخواست فیلم ببینم. هفته پیش بنفشه «عروس مرده» را برایم آورده بود. وقت نکرده بودم ببینم. سر درد دیشب هنوز توی کله ام این ور و آن ور می رفت. شاید به خاطر پیاده روی طولانی در سرما بود. آنوقت، بدنم گرم بود و سرما را نمی فهمیدم. امروز هم از صبح دهانم خشک می شد. همه اش آب می خوردم ولی افاقه نمی کرد. فیلم خوبی بود. نزدیک بود اواخرش گریه کنم.

باز هم رفتم آشپزخانه. فقط میخواستم قهوه ای بخورم که چشمم افتاد به ظرفهای نشسته ای که روی هم انبار شده بود. در یک لحظه چنان از خودم متنفر شدم که تصمیم گرفتم هرچه زودتر ظرفها را بشورم. حس کردم تن لشی هستم که فقط می­خورد و می­خوابد. این احساس فقط امروز که جمعه بود و من از صبح توی خانه بودم به من دست داد. یک ساعتی طول کشید که شستن ظرف­ها تمام شد. ناخودآگاه پشت کامپیوتر نشستم و به اینترنت وصل شدم. دیر وقت بود ولی چند تا چراغ روشن دیده می­شد. حوصله نداشتم با هیچ کدامشان حرف بزنم، به جز یکی؛ که او حوصله نداشت با من حرف بزند! خواب از سرم پرید. صبح دیر به سر کار خواهم رسید. عوضش مامان از دیدن ظرفهای تمیز خوشحال می­شود!


 
چهارشنبه 1 آذر ماه سال 1385
سرودی برای نخواستن تو

 

چرا به درگاه استاده‌ای؟

مرا با تو کاری‌ست در میان،

اندر آی...

جلوه‌ات دیدگانم را می‌نوازد آرام

دوستت دارم دوست نداشتن من‌ات را؛

و انکار ناشیانه‌ای که از اعترافش هراس داری...

من هراس ناشیانه‌ات را دوست می‌دارم

دستت را و نگاهی که بخشایش را تمنا می‌کند

 

خواستن نخستین‌ات را می‌بینم و می‌نگرم در خود

پرسشی بیهوده و همیشگی عذابم می‌دهد،

پرسشی با واژه‌ای خالی: چرا؟

دیگر هیچ چون و چرایی نمی‌بینم

زیرا تو نمی‌خواهی

زیرا تو هراسانی از هرگونه چون و چرایی با من

زیرا تو دوست داشتن را در چشمان من جا گذاشتی...

 

اما مهم نیست؛

نزدیک آی..

خوب نیست بیرون منتظر بمانی.

خیالت تخت؛

به هیچ‌کس نخواهم گفت!

من تحمل را یاد گرفته‌ام

گریستن را یاد گرفته‌ام

تنهایی را یاد گرفته‌ام

راه ندادن را ولی

یاد نگرفته‌ام!

اندر آی...

چرا به درگاه استاده‌ای؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179992


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...