چند شب پیش با دوست نادیدهای گفتوگو میکردم؛ دوستی که حرفهایی برای گفتن و حرفهایی برای نگفتن دارد و آشنایی با او برایم دلپذیر و گوارا بوده تا کنون. از من خواست، گزارشی از گفتوگوی آن شبمان بنگارم و من بر سبیل دوستی، چشم برنهادم و به میل پذیرفتم. این است شمهای از آن گفتوگو:
***
او: (جملهای را از آخر به اول مینویسد و در آخرش اضافه میکند: زور نزن! از آخرش بخون!)
من: اذیت میکنی؟... البته من از همون اولش، از آخرش خوندم!
او: (علامت پینوکیو را به نشانه اینکه دارم دروغ تحویلش میدهم، میفرستد!)
من: خوبی؟
او: خوبم. تو چطوری؟
من: از صبح خوب بودم... الان معمولیام.
او: معمولی یعنی چی؟
من: نمیدونی معمولی یعنی چی؟ خب.. راست میگی! معمولا کسی به کار نمیبره! کسی نمیگه معمولیام. حداقل خودم از کمتر کسی شنیدم. خب... منظور من از «معمولی» اینه که نمیخوام بگم که «بد» هستم. شاید اگه بگم که بدم، حس منفی انتقال میدم و نمیخوام. برای همین میگم معمولیام. هرچند اگه خیلی بد باشم، میگم بدم. «معمولیام» یه جورایی یعنی: خوب نیستم!
او: به هرحال یعنی بدی! چه جالب! فلسفه داری واسهاش!
من: ولی معمولی بودن خیلی خوبه! خیلی عالیه که با این همه گند و [...] معمولی باشی!
او: جالبه!
لحظاتی به سکوت میگذرد.
او: خب... چه خبرها؟ امروز چه کردی؟
من: امروووووز... آهان! صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم.
او: (میخندد؛ یعنی تنبل چرا دیر از خواب پا میشی؟!)
من: (ادامه میدهم) آخه ساعت چهار و نیم صبح خوابیدهبودم.
او: (تعجب میکند) اوه! عجب! پس بگو دیشب چه کردی. چون ظاهرا امروزت از دیشب شروع شده!
من: (لبخند میزنم) دیشب کتاب خوندم و موزیک گوش دادم.
چیزی نمیگوید...
من: الو؟
او: دارمت! چه کتابی؟
من: «متافیزیک چیست؟» هایدگر؛ برای بار دوم.
او: مخ میخواد! اون هم فقط شبها... حالا بگو ببینم متافیزیک چیست؟!
من: خیلی روی تأکیدش بر نکته «پرسش از هستی» فکر کردم. میگه (منظور هایدگر است) ما فلسفه رو با پرسش از وجود مطالعه میکنیم ولی «پرسش از هستی» است که اصالت داره. اصل حرفش و خلاصه کلامش در این کتاب، اینه.
او: (به نظرش جالب میآید ولی چیزی نمیگوید...)
من: یه جمله هم داشت که من خیلی از خوندنش حظ کردم؛ خیلی...
او: (بدون اینکه به حرف آخر من توجهی بکند، انگار که دارد به همان موضوع پرسش از هستی و پرسش از وجود فکر میکند) ته حرفش یه چیزایی داره!
...
او: (یادش میافتد که یه چیزی در مورد یه جمله که خیلی از خوندنش حظ کردم، بهش گفتم) چی بود؟ بگو... یالا!
من: نوشته بود: «انسان منزلگه هستی است.» یعنی جمله رو که خوندم، تمام تنم لرزید. خیلی لذت بردم. یه قهوه سنگین خوردم و ادامه دادم.
او: (انگار که انتظار جمله بهتری را داشت! خنده سر میدهد!)
من: هنوز تلخی قهوه توی دهنمه!
او: چه تلخ!
من: چه به یاد ماندنی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر مایل به خواندن ادامه این گفت و گو هستید اینجا را کلیک کنید: 