و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره
و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان
و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه
و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!
______________________________
ماجرای این «چارسطر» باز می گردد به یک سال پیشترک؛ روزهای بیقراری که در گیر و دار تدارک برنامهای برای شاد- داشتِ «شب چله» در مجتمع بهزیستی گل سنگ بودیم. نمایشنامهای نوشته بودم با عنوان همان شب و دوستان عزیزم بازیگرانش بودند. برنامه موسیقی هم بود؛ موسیقی سنتی... و خلاصه شب مهجوری بود!
این «چارسطر» بخشی از نمایشنامه بود. آنجا که کاوه در تأملات تنهایی خود، به اندیشه فرو میرود که چرا ماهی سیاه صمد بهرنگی بعد از اینکه به دریا و به رهایی رسید، سرخ شد و شد «ماهی سرخ کوچولو»؟! کاوه این «چارسطر» را اول با «ماهی سرخ کوچک» تمام می کند. اما بعد از کمی تأمل، آن را تغییر میدهد و همان ماهی سیاه کوچک را راهی دریا میکند.
بخش کوتاهی از این نمایشنامه را میآورم:
_______________________________
" در تاریکی، کاوه در اتاق مشترکش با امیر نشسته و به فکر فرو رفته است. امیر امشب میهمان یکی از فامیلهای دورشان است. از بیرون صدای بچه ها می آید که زوو بازی می کنند.
صدای اول: زووووووووووو...
صداها: بهرااااام.. بهرام... هی هی... بهراااااام.. بهرام... هی هی...
زوویی نفس کم می آورد و صدایش تمام می شود.
صدای دوم: نخورد بابا. به من نخورد.
صدای اول: جر زنی نکن دیگه بی جنبه! بیا بیرون بینیم بااا.
صدای اول: به خدا زدمش. نوک دستم خورد به کاپشنش. خداییش نامردی. خداییش نخورد؟
صدای دوم: نه خیرم. به من نخورد. جا خالی دادم نخورد.
صدای اول: ااااه... شورش رو در میارین شما ها..
صداها ضعیف می شوند و به بازی ادامه داده می شود.
صدای ضعیف در متن: زووووووووو...
کاوه بر می خیزد و به سوی میز تحریرش می رود. روی میز پر است از کاغذ پاغذهای درس و مشق. کتاب درسی و لغت نامه و کتاب شعر. شمع روی میز هنوز روشن است اما دیگر نفسهای آخرش را می کشد. کاوه با حالت استیصال چراغ اتاق را روشن می کند. روی زمین پر از کتاب و کاغذ است. بعضی کاغذها مچاله شده اند و بعضی کتابها همینطور باز مانده اند. سخت می شود در آن اتاق شلوغ پلوغ راه رفت. کاوه به سمت میزش بر می گردد و آرام، طوری که انگار کمرش درد می کند، روی صندلی می نشیند. خودکارش را بر می دارد و روی میز به دنبال کاغذ سفید می گردد. از بین آن کاغذهای در هم بر هم، کاغذ سفیدی پیدا می کند که چند خطی اولش نوشته دارد. اول آن قسمت را می برد و بعد شروع به نوشتن می کند. خیلی به ذهنش فشار می آورد اما ظاهرا بی فایده است. در حالی که یک «اَه» بزرگ می گوید، خودکارش را با عصبانیت به میز می کوبد و از صندلی بر می خیزد. دو دستش را به موهایش می کشد و در عرض اتاق قدم می زند. ناگهان چشمش به یک سری کاغذ روی زمین می افتد. نیم نشسته کاغذها را بررسی می کند. انگار نوشته های خودش است. چند تا را که ورق می زند، کامل روی زمین می نشیند و آنها را می خواند.
کاوه: (با لحنی ادبی می خواند)
و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره
و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان
و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه
و دریا از آن تست ای ماهی سرخ کوچک!
( کمی سکوت می کند و با خود می گوید): ماهی سیاه کوچولو چرا سرخ شد؟ اصلا چه دلیلی داشت که سرخ بشه؟ مگه سیاهی یعنی بدی؟ نه... فکر نکنم جریان از این قرار باشه. سیاهی... خب حالا اگه سیاهی بد بود، پس چرا قهرمان داستان باید سیاه باشه؟ نه! دلیلی برای سرخ شدن ماهی سیاه نمی بینم.
(و در حالی که نوشته اش را اصلاح می کند با صدایی آرام می خواند): ماهی سیاه کوچک... و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!
چهره اش از هم باز می شود؛ چنان که گویی احساسی از خرسندی و رضامندی در او ایجاد شده. کاغذ را یکبار دیگر ورانداز می کند و می گوید: خوبه!
در همین حال مجید وارد می شود.
مجید (با لحنی شوخ): بَ بَ... کاوه کاهنگر! چطوری؟ بازم که اینجا نشستی و داری با کاغذ ماغذهات بازی می کنی. امیر تو حیاطه؟
کاوه: نه. امشب مهمون خونواده جباریه.
مجید: اونا دیگه کی ان؟
کاوه: ظاهرا یکی از فامیلهای دورشه. می گفت... نمی دونم چی چیِ باباشه! بیشتر خارج زندگی میکنن. گاه گداری میان ایران و...
مجید (حرف کاوه را قطع میکند): و مثلا میخوان بگن ما آدمهای خوبی هستیم و هوای امیر رو داریم. (با تمسخر) هـِ ! بابا به خدا اینا دلشون خوشه. فکر می کنن آدم محتاج یه جوجه کباب و بعدش هم بستنی و از این کوفت و زهرمارهاست. نمی دونن ما هم دیگه هر چی باشه، خر که نیستیم، حالیمون هست که یارو واقعا آدم باحالیه یا تیریپ میاد! راستی امیر نگفته بود تو خارجه هم فامیل دارن! (می خندد)
کاوه (با لبخندی تمسخر آمیز): خارج!
مجید: ما هم یه فامیل داریم تو افغانستان بساز بفروشه!
(هر دو می خندند)
در همین حین بابک و داوود وارد می شوند.
بابک (نفس نفس زنان): چه حالی داد! خیلی وقت بود زوو بازی نکرده بودیم.
کاوه: بابا شما هم دلتون خوشه ها! چیه زوزه میکشین و دنبال هم می کنین؟ خوب نیس آدم حتی توی بازی نقش گرگ رو بازی کنه.
مجید: دو کلمه هم از تی اس الیوت! بابا تو چقدر سخت میگیری! بازیه دیگه!
داوود ( در حالی که می نشیند- خطاب به کاوه): آخییش! راستی کاری کردی؟
کاوه: من اصلا مخم کار نمی کنه داوود. هر چی زور می زنم هیچی به این مخیله پوچ نابکار نمی رسه! فقط همین یکی رو تونستم بنویسم. ببین چطوره! (و کاغذ را به سمت داوود می برد)
داوود (بی آنکه حرکتی به خود دهد): خودت بخونش.
مجید (خطاب به بابک): جریان چیه؟
بابک سر و شانه اش را به نشانه بی اطلاعی تکان می دهد.
کاوه: بخونم؟
داوود: بخون.
کاوه (با لحن ادبی می خواند):
و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره
و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان
و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه
و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!
کاوه نگاهی جویای تأیید به بقیه می کند. سکوتی حاکم اتاق می شود چونان که ادیب هستی، شعر را به پرویزنِ ذوق می زند و به میزانِ احساس می کشدش. سکوت می کنند همة کسان در اتاق در ترس از شکستن آن.
همه بی حرکت در جای خود ایستاده اند."
_____________________________
اینها را نوشتم فقط برای آنکه یادی بکنم از همراهان و یاران عزیزم:
سینا باقری؛ به خاطر تار نواختن زیبایش در اتاق خالی انجمن
لیلا سلطانی؛ به خاطر یاری بیمنتاش در سنتور نوازی و ممارست تحسینبرانگیزش در کوک ساز
جواد سیدزاده؛ به خاطر ضربهایی که بر تنبک میگرفت و نیز همه مهربانیهای دیگرش
مصطفی اردوبادی؛ به خاطر دستان پر توانش در دف نوازی و نگاه آرامش به من هنگام خستگی
جلال سیدزاده؛ به خاطر تنبک کوچکش شاید! و جسارتش در بیان اندیشه خویش
و
محمد حسین یوسفزاده؛ به خاطر بازی زیبایش در نقش کاوه و حسهایی که خوب میگرفت
علیرصا قیاسی؛ به خاطر لهجه شادی آورش در نقش مربی یا همان آقای نقوی!
سالار اردبیلی؛ به خاطر اعتماد به نفس خوبش در ایفای نقش مجید و دلگرمیای که دم به دم به اعضای گروه میداد
عطا مدرس؛ به خاطر حضورش در نقش بابک و بازی شیرینش
زهرا یوسف زاده؛ به خاطر آنکه در روزهای پایانی، به گروه تئاتر پیوست و یارمان شد
و
سعید برادر عزیزم؛ که با ارایه بی عیب و نقص یک مونولوگ موزون و سنگین و بلند در نقش داوود، همه را انگشت به دهان گذاشت. |