فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
درد مرا واژه دوا می‌کند

 
چهارشنبه 13 دی ماه سال 1385
لبخند رضایت بر لبان اروپایی‌ها

اروپایی­ها جوجه­هاشان را آخر پاییز شمردند! هیج جوجه­ای اعدام نشده­ بود! تری دیویس، دبیرکل شورای اروپا با افتخار تمام می­گوید در سالی که گذشت، از بهارش پیدا بود که نکوست، ولی ما باز هم شمردیم در آخر پاییز، جوجه ­هایمان را؛ و دیدیم که در دوازده ماه گذشته، هیچ کسی به دار آویخته نشده، بر اثر مسمومیت نمرده، قطع عضو نشده، بر روی صندلی الکتریکی ننشسته، آماج شلیک گلوله قرار نگرفته و یا به شیوه­های دیگری که دولت­ها به کار می­برند، کشته نشده­است و این افتخار و پیروزی بزرگ و غرورآفرینی برای 46 عضو شورای اروپا است؛ از همه مهم­تر، این پیروزی بزرگی برای حقوق و شأن بشر است.

توجه داشته باشیم که این شادمانی و سرافرازی هنگامی بیان می­شود که جهان هنوز نتوانسته اعدام صدام و تبعات ناشی از آن را هضم کند. اصلا آیا بشر خواهد توانست توحش به نام اجرای عدالت را روزی باور کند؟

کنوانسیون اروپایی حقوق بشر که مبنای حقوقی منع مجازات اعدام در کشورهای عضو شورای اروپا (به استثنای بلاروس) به شمار می­رود، کشورهای بسیاری را از گزند این عمل غیرقابل توجیه مصون می­دارد. تردیدی نیست که منع مجازات مرگ محملی است برای گسترش مفهوم انسانگرایی به عنوان هنجار و ارزشی جهانشمول؛ زیرا رویکرد انسان­گرا نمی­تواند انسان­ها را نسبت به جان و تمامیت جسمانی یکدیگر محق کند. انسانها حقی نسبت به جان یکدیگر ندارند و هیچ کس نمی­تواند جان دیگری را بستاند، حتی به حکم قانون و یا به دلیل حمایت از جامعه!


 
یکشنبه 3 دی ماه سال 1385
یاد یاران، یاد ایام، یاد خویش!

و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره

و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان

و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه

و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!

______________________________

 

ماجرای این «چارسطر» باز می گردد به یک سال پیشترک؛ روزهای بی­قراری که در گیر و دار تدارک برنامه­ای برای شاد- داشتِ «شب چله» در مجتمع بهزیستی گل سنگ بودیم. نمایشنامه­ای نوشته بودم با عنوان همان شب و دوستان عزیزم بازیگرانش بودند. برنامه موسیقی هم بود؛ موسیقی سنتی... و خلاصه شب مهجوری بود!

این «چارسطر» بخشی از نمایشنامه بود. آنجا که کاوه در تأملات تنهایی خود، به اندیشه فرو می­رود که چرا ماهی سیاه صمد بهرنگی بعد از اینکه به دریا و به رهایی رسید، سرخ شد و شد «ماهی سرخ کوچولو»؟! کاوه این «چارسطر» را اول با «ماهی سرخ کوچک» تمام می کند. اما بعد از کمی تأمل، آن را تغییر می­دهد و همان ماهی سیاه کوچک را راهی دریا می­کند.

بخش کوتاهی از این نمایشنامه را می­آورم:

_______________________________

 

" در تاریکی، کاوه در اتاق مشترکش با امیر نشسته و به فکر فرو رفته است. امیر امشب میهمان یکی از فامیلهای دورشان است. از بیرون صدای بچه ها می آید که زوو بازی می کنند.

صدای اول: زووووووووووو...

صداها: بهرااااام.. بهرام... هی هی... بهراااااام.. بهرام... هی هی...

زوویی نفس کم می آورد و صدایش تمام می شود.

صدای دوم: نخورد بابا. به من نخورد.

صدای اول: جر زنی نکن دیگه بی جنبه! بیا بیرون بینیم بااا.

صدای اول: به خدا زدمش. نوک دستم خورد به کاپشنش. خداییش نامردی. خداییش نخورد؟

صدای دوم: نه خیرم. به من نخورد. جا خالی دادم نخورد.

صدای اول: ااااه... شورش رو در میارین شما ها..

صداها ضعیف می شوند و به بازی ادامه داده می شود.

صدای ضعیف در متن: زووووووووو...

کاوه بر می خیزد و به سوی میز تحریرش می رود. روی میز پر است از کاغذ پاغذهای درس و مشق. کتاب درسی و لغت نامه و کتاب شعر. شمع روی میز هنوز روشن است اما دیگر نفسهای آخرش را می کشد. کاوه با حالت استیصال چراغ اتاق را روشن می کند. روی زمین پر از کتاب و کاغذ است. بعضی کاغذها مچاله شده اند و بعضی کتابها همینطور باز مانده اند. سخت می شود در آن اتاق شلوغ پلوغ راه رفت. کاوه به سمت میزش بر می گردد و آرام، طوری که انگار کمرش درد می کند، روی صندلی می نشیند. خودکارش را بر می دارد و روی میز به دنبال کاغذ سفید می گردد. از بین آن کاغذهای در هم بر هم، کاغذ سفیدی پیدا می کند که چند خطی اولش نوشته دارد. اول آن قسمت را می برد و بعد شروع به نوشتن می کند. خیلی به ذهنش فشار می آورد اما ظاهرا بی فایده است. در حالی که یک «اَه» بزرگ می گوید، خودکارش را با عصبانیت به میز می کوبد و از صندلی بر می خیزد. دو دستش را به موهایش می کشد و در عرض اتاق قدم می زند. ناگهان چشمش به یک سری کاغذ روی زمین می افتد. نیم نشسته کاغذها را بررسی می کند. انگار نوشته های خودش است. چند تا را که ورق می زند، کامل روی زمین می نشیند و آنها را می خواند.

کاوه: (با لحنی ادبی می خواند)

و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره

و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان

و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه

و دریا از آن تست ای ماهی سرخ کوچک!

( کمی سکوت می کند و با خود می گوید): ماهی سیاه کوچولو چرا سرخ شد؟ اصلا چه دلیلی داشت که سرخ بشه؟ مگه سیاهی یعنی بدی؟ نه... فکر نکنم جریان از این قرار باشه. سیاهی... خب حالا اگه سیاهی بد بود، پس چرا قهرمان داستان باید سیاه باشه؟ نه! دلیلی برای سرخ شدن ماهی سیاه نمی بینم.

(و در حالی که نوشته اش را اصلاح می کند با صدایی آرام می خواند): ماهی سیاه کوچک... و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!

چهره اش از هم باز می شود؛ چنان که گویی احساسی از خرسندی و رضامندی در او ایجاد شده. کاغذ را یکبار دیگر ورانداز می کند و می گوید: خوبه!

در همین حال مجید وارد می شود.

مجید (با لحنی شوخ): بَ بَ... کاوه کاهنگر! چطوری؟ بازم که اینجا نشستی و داری با کاغذ ماغذهات بازی می کنی. امیر تو حیاطه؟

کاوه: نه. امشب مهمون خونواده جباریه.

مجید: اونا دیگه کی ان؟

کاوه: ظاهرا یکی از فامیلهای دورشه. می گفت... نمی دونم چی چیِ باباشه! بیشتر خارج زندگی میکنن. گاه گداری میان ایران و...

مجید (حرف کاوه را قطع میکند): و مثلا میخوان بگن ما آدمهای خوبی هستیم و هوای امیر رو داریم. (با تمسخر) هـِ ! بابا به خدا اینا دلشون خوشه. فکر می کنن آدم محتاج یه جوجه کباب و بعدش هم بستنی و از این کوفت و زهرمارهاست. نمی دونن ما هم دیگه هر چی باشه، خر که نیستیم، حالیمون هست که یارو واقعا آدم باحالیه یا تیریپ میاد! راستی امیر نگفته بود تو خارجه هم فامیل دارن! (می خندد)

کاوه (با لبخندی تمسخر آمیز): خارج!

مجید: ما هم یه فامیل داریم تو افغانستان بساز بفروشه!

(هر دو می خندند)

در همین حین بابک و داوود وارد می شوند.

بابک (نفس نفس زنان): چه حالی داد! خیلی وقت بود زوو بازی نکرده بودیم.

کاوه: بابا شما هم دلتون خوشه ها! چیه زوزه میکشین و دنبال هم می کنین؟ خوب نیس آدم حتی توی بازی نقش گرگ رو بازی کنه.

مجید: دو کلمه هم از تی اس الیوت! بابا تو چقدر سخت میگیری! بازیه دیگه!

داوود ( در حالی که می نشیند- خطاب به کاوه): آخییش! راستی کاری کردی؟

کاوه: من اصلا مخم کار نمی کنه داوود. هر چی زور می زنم هیچی به این مخیله پوچ نابکار نمی رسه! فقط همین یکی رو تونستم بنویسم. ببین چطوره! (و کاغذ را به سمت داوود می برد)

داوود (بی آنکه حرکتی به خود دهد): خودت بخونش.

مجید (خطاب به بابک): جریان چیه؟

بابک سر و شانه  اش را به نشانه بی اطلاعی تکان می دهد.

کاوه: بخونم؟

داوود: بخون.

کاوه (با لحن ادبی می خواند):

و آسمان از آن تست ای گهربارترین خاطره

و زمین از آن تست ای استوارترین پیمان

و رود از آن تست ای زلال ترین نگاه

و دریا از آن تست ای ماهی سیاه کوچک!

کاوه نگاهی جویای تأیید به بقیه می کند. سکوتی حاکم اتاق می شود چونان که ادیب هستی، شعر را به پرویزنِ ذوق می زند و به میزانِ احساس می کشدش. سکوت می کنند همة کسان در اتاق در ترس از شکستن آن.

همه بی حرکت در جای خود ایستاده اند."

_____________________________

 

این­ها را نوشتم فقط برای آنکه یادی بکنم از همراهان و یاران عزیزم:

 

سینا باقری؛ به خاطر تار نواختن زیبایش در اتاق خالی انجمن

لیلا سلطانی؛ به خاطر یاری بی­منت­اش در سنتور نوازی و ممارست تحسین­برانگیزش در کوک ساز

جواد سیدزاده؛ به خاطر ضرب­هایی که بر تنبک می­گرفت و نیز همه مهربانی­های دیگرش

مصطفی اردوبادی؛ به خاطر دستان پر توانش در دف نوازی و نگاه آرامش به من هنگام خستگی

جلال سیدزاده؛ به خاطر تنبک کوچکش شاید! و جسارتش در بیان اندیشه خویش

و

محمد حسین یوسف­زاده؛ به خاطر بازی زیبایش در نقش کاوه و حس­هایی که خوب می­گرفت

علیرصا قیاسی؛ به خاطر لهجه شادی آورش در نقش مربی یا همان آقای نقوی!

سالار اردبیلی؛ به خاطر اعتماد به نفس خوبش در ایفای نقش مجید و دلگرمی­ای که دم به دم به اعضای گروه می­داد

عطا مدرس؛ به خاطر حضورش در نقش بابک و بازی شیرینش

زهرا یوسف زاده؛ به خاطر آنکه در روزهای پایانی، به گروه تئاتر پیوست و یارمان شد

و

سعید برادر عزیزم؛ که با ارایه بی عیب و نقص یک مونولوگ موزون و سنگین و بلند در نقش داوود، همه را انگشت به دهان گذاشت.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179952


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...