فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
:: نوروز ::

سال نو بر شما سرشار از آسودگی، بودن و رهایی باد.

 

دریافت عکس:

!کلیک کنید

 
شنبه 26 اسفند ماه سال 1385
محاق حق و حقوق

بچه که بودم، واژه «محاق» واژه مأیوس کننده‌ای برایم بود؛ بعدها فهمیدم محاق به سه روز پایانی ماه قمری می‌گویند که ماه دیده نمی‌شود.

شبی که یکی از دوستانم خبر از تجمع زنان در مقابل دادگاه انقلاب داد، برخلاف عادت همیشگی، هیچ موضع انتقادی‌ای نسبت به ماجرا نگرفتم؛ تنها حرفم این بود که: «مواظب خودتان باشید»! اما همچنان دلهره و نگرانی در من موج میزد. شاید علت آنکه این بار از موضع نقد روبرو نشدم، این بود که احساس می‌کردم تجمعات آرام، دیگر بگیر و ببند نباید داشته باشد، مخصوصا که از طرف شهروندان متین و صلح طلبی مثل فعالان زنان برگزار شود. صبح آن روز که در محوطه دانشگاه خبر دستگیری سی تن از فعالان زن به گوشم رسید، بی‌درنگ به آن دوست عزیز زنگ زده و جویای احوال شدم. او دستگیر نشده بود، اما دوستانش...

فکر کردم بهتر بود در آستانه روز جهانی زن، چنین تجمعی صورت نمی‌گرفت، چرا که مطمئنا مراسم ویژه هشت مارس را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. دوباره در موضع انتقادی قرار گرفتم و در دل، دوستان را به خاطر عدم توجه به ابعاد ماجرا، ملامت کردم. هشت مارس هم گذشت، بی آنکه برنامه خاصی در شأن و قواره‌اش برگزار شود؛ فعالان زنان در بند بودند...

آبها که از آسیاب افتاد، تدریجا دوستان را آزاد کردند. در نهایت دو تن باقی ماندند: شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده

اکنون که تنها یک روز اداری در سال هشتاد و چند باقی مانده، قرار وثیقه دویست میلیون تومانی، کلید آزادی این دو تن است و من امیدوارم هرچه زودتر دوستان عزیزمان از بند برهند. اما صحبت سر این مسائل نیست!

جنبش زنان ایران تا کنون نشان داده است که در راه احقاق حقوق انسانی و قانونی‌اش، تلاش خشونت پرهیز و مسالمت آمیز و مدنی را سرلوحه خود قرار داده و از طریق جمع‌آوری امضا، تجمع‌های آرام، سخنرانی، نشریه و وبسایت و وبلاگ و سایر طرق مدنی در پی رسیدن به برابری حقوق زنان و مردان است و اثبات کرده که ساز و کار اصلاح حقوقی را بر کنشهای رادیکال انقلابی ترجیح می‌دهد. حداقل از نظر من، به عنوان کسی که همیشه منتقد جریان‌های اجتماعی است، چنین رویکرد و روشی در جنبش زنان شایسته و تحسین برانگیز است. هرچند که انتقادهای اساسی نیز به دیگر ابعاد این جنبش می‌توان وارد ساخت که مجالش اینجا نیست. جنبش زنان نه در پی دست یافتن به قدرت سیاسی است و نه در صدد براندازی! زنان، خواستار حقوق طبیعی خویش هستند که یا در قانون هست و بدان عمل نمی شود، یا در قانون نیست و باید در آن گنجانده شود و یا قانونی هست که تضییع کننده حقوق‌شان است. چنین مطالباتی، صد در صد مدنی، معقول و اخلاقی هستند و هیچ تهدیدی علیه قدرت، دولت و ارکان نظام محسوب نمی‌شود.

حال، در چنین وضعیتی، شاهد بالا گرفتن تحدید حقوق و آزادی‌ها هستیم؛ دستگیری زنان و ممانعت از برگزاری بزرگداشت روز جهانی زن و این خبر آزار دهنده یعنی «پلمپ شدن دفتر مؤسسات غیردولتی زنان» [راهی و کنشگران]، ما را با این پرسش مواجه می‌کند که چنین واکنش‌های قهرآلودی با کدام تحلیل منطقی و عقلایی صورت می‌گیرد؟

من به هیچ وجه از چنین رفتارهایی از جانب دولت، تعجب نمی‌کنم! چرا که حداقل از نظر من، عقلانیت – به آن معنایی که ما فکر میکنیم – در چارچوب رفتاری دولت محترم نمی‌گنجد؛ چه در سیاست خارجی و چه در سیاست داخلی. اما گاه تعارض فاحشی میان کنش و واکنش می‌بینیم. مثال برجسته آن، دستگیری رامین جهانبگلو بود و امروز دستگیری فعالان زنان و پلمپ کردن مؤسسات آنها.

چند روز پیش خبر محکومیت عاملان ترور قاضی مقدس به اعدام را شنیدیم. به عقیده من، واکنش اخیر به جنبش زنان، به همان اندازه قهرآمیز و تند است که حکم اعدام ترور کنندگان. اختلاف شدیدی میان کنش زنان و واکنش دولت وجود دارد. زنان با کمال احترام، آرامش و بدون مختل نمودن نظم عمومی و با رعایت اخلاق اجتماعی و التزام به هنجارهای قانونی و حتی شرعی، تلاش می‌کنند به حقوق خود دست یابند؛ حقوقی که قرار نیست وسیله‌ای برای برتری آنها یا به قدرت رسیدنشان باشد، بلکه باعث به تعادل رسیدن کیفیت و سطح زندگیشان با کیفیت زندگی بسیار عالی مردان شود!!! در مقابل، دولت محترم، به واکنش‌های شدیدی چون دستگیری، زندان، ممانعت از فعالیت قانونی و ... می‌پردازد. عقلانیت خشک حسابگرانه سیاسی محافظه‌کارانه هم، چنین واکنشی را جایز نمی‌داند! انگار یک نفر به شما سلام بگوید و شما کشیده‌ای به صورت او بکوبید! واکنش معقول دولت به این قبیل کارها می‌تواند بی‌اعتنایی و یا حداکثر متفرق ساختن تجمع باشد! در غیر این صورت، گمان می‌رود که از نظر دولت، تفاوتی میان ترور کننده و فعال اجتماعی وجود ندارد و چنین رویکردی تبعات بلند مدت ناخوشایندی در پی خواهد داشت. اگر مؤسسه راهی یا کنشگران پلمپ شود، فعالان زنان احساس انسداد کرده و به روش‌های دیگری روی خواهند آورد و این مسلما مطلوب نظام نیست.

اکنون، در روزهای پایانی سال، دوباره یاد حس ناگواری که از شنیدن واژه محاق به من دست می‌داد افتاده‌ام. محاق سه روز آخر ماه قمری است که ماه در آن دیده نمی‌شود... چند وقت است که حقوق و شهروندی‌مان در محاق رفته؟ چند وقت است که حقیقت، در محاق فرو رفته؟ چند وقت است...

 
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
مجدالملک و نظریه امتناع اصلاح

مطلبی که می‌خوانید، دیروز در سالنامه اعتماد به چاپ رسید و به نظریه یکی از رجال سیاسی عهد ناصری مبنی بر موانع اصلاحات سیاسی در ایران می‌پردازد. من این مطلب را به سفارش گروه اندیشه روزنامه اعتماد که خواسته بودند در مورد یکی از کتاب‌های تازه منتشر شده باشد، نوشتم. با اینکه اصل مطلب، مأخوذ از کتاب مکتب تبریز سیدجواد طباطبایی است، اما بُعد تئوریک آن بیشتر می‌چربد. به گمانم، تحلیل مجدالملک از وضعیت و اقتضائات آن دوران، تحلیلی نظام‌مند و نقدی اصولی است و فارغ از ذهنیت‌گرایی رایج در میان نسل روشنفکری ایران به نظر می‌رسد. به هر رو گمان می‌کنم، مطالعه این مطلب و کلّا کتاب مکتب تبریز برای علاقه‌مندان به تاریخ فکری معاصر، روشنفکری، اصلاحات، علوم سیاسی و علوم اجتماعی و حقوق، خالی از فایده نباشد. فایل pdf مقاله در زیر قابل دریافت است!

 دانلود کنیدRight Click + Save as


 
یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
فرد در مناسبات اجتماعی

 

«من» بمانیم و «ما» شویم

 

از مقدمات بیهوده‌ای چون اشاره به «اجتماعی بودن طبیعی بشر» [= مدنی بالطبع] که بگذریم، در بطن مناسبات روزمره زندگی کنونی‌مان به پرسش‌های گوناگونی در زمینه رفتار و روحیات انسانی می‌رسیم که به فراخور تجربه و در ارتباط با شکل‌گیری و گسترش روابط انسانی به میان می‌آیند. از جمله این پرسش‌ها که اخیراً ذهن مرا به خود مشغول داشته، این است که فرد چگونه روابط متنوع خود را به لحاظ شکل و ماهیت، در یک گروه یا اجتماع انسانی تنظیم کند تا اصول اخلاقی و انسانی به گونه‌ای سالم و متعادل، حفظ و بارور گردد؟ برای اینکه پرسش خود را ساده‌تر مطرح کنم، باید توضیح بیشتری بدهم.

نخست، حلقه‌ای از روابط را تصور کنید. عده‌ای به صورت فردی با یکدیگر روابطی دارند، هرچند ممکن است سطح و کیفیت رابطه‌ها متفاوت باشد، اما حسین و علی و سودابه و اردشیر و سهراب و مریم و نرگس به طور کلی با هم دوست هستند. حال از این میان، شش تن اقدام به تشکیل اجتماعی انسانی (Human Community) نموده اند. یعنی سطح روابط فردی خود را به سیطره عمومی نیز بسط داده‌ و برای مثال، هر هفته با یکدیگر به پیاده‌روی در طبیعت می‌روند. نفر هفتم به واسطه یکی از افراد همین اجتماع، به یکی از برنامه‌های پیاده‌روی دعوت شده، (یعنی به عضویت در اجتماع) و او نیز بنا به میل و اراده وارد این اجتماع می‌شود. اکنون می‌توان گفت که سطح روابط فردی این آدم‌ها، به رابطه گروهی «ارتقا» پیدا کرده‌است. باید یادآوری نمایم که منظور از ارتقا لزوما ارزش‌گذاری مثبت در تقابل با روابط فردی نیست؛ بلکه ارتقای سطح روابط از فردی به جمعی، به خودی خود – و نه در مقایسه با نوع فردی‌اش- مثبت است. پرسش من در حوالی چنین منطقه‌ای شروع به شکل گرفتن می‌کند.

درست است که مجموعه ای از روابط فردی، در طول زمان منجر به زایش نوع نوینی از روابط انسانی یعنی تشکیل اجتماع انسانی شده، اما ساحت فردی روابط همچنان بر جای خود استوار است و اصالت «خرده روابط درون گروهی» (Intercommunity sub-relations) تغییری نکرده است. ادعای من این است که نباید هم تغییری کند، بلکه در همان حال می‌تواند منجر به تحکیم روابط فردی و روابط خردتر درون گروهی شود. به دیگر سخن، نباید گمان برد که پس از تشکیل اجتماع انسانی یا گروه، افراد باید از پرداختن و تأکید به جنبه فردی یا درون‌گروهی روابط بیمناک باشند. زیرا اگر روابط سالمی در بطن این گروه شکل بگیرند، بی‌تردید به بقای گروه کمک کرده و حتی گروه را غنی‌تر خواهند ساخت. برای مثال در این گروه هفت نفره که هر هفته به پیاده‌روی می‌روند، سه نفر هم هستند که هر هفته با هم کتاب می‌خوانند. چهار نفر هم قرارهای مشترک تئاتر می‌گذارند. دو نفر پیمان یک رابطه جدید با یکدیگر می‌بندند و ...

اکنون می‌خواهم بار دیگر پرسش خود را مطرح کنم ç اگر چنین اجتماع متشکلی از روابط متنوع فردی و جمعی شکل گرفت، مسؤولیت افراد این اجتماع در بقای آن چیست؟

پیشفرض این سؤال آن است که افراد به این سطح از خودآگاهی اجتماعی و انسانی رسیده‌اند که ارتقای سطح روابط خویش و بهبود آن را مدیون وجود اجتماع انسانی بزرگتری که درون آن هستند، بدانند و به محض تشکیل یک «خرده رابطه» [اعم از دو نفره، سه نفره و...]، اجتماع اصلی را مغشوش نکرده و اجتماع در نگاهشان بی‌ارزش جلوه نکند. زیرا چنین رویکردی، بی‌تردید منجر به از هم پاشیدن اجتماع و به تبع آن متزلزل شدن پایه‌های همان خرده رابطه‌ها خواهد شد.

پس بار دیگر پرسش را بیان کنیم ç چه کنیم تا مناسبات فردی و گروهی‌مان به طور سالم جریان پیدا کند و ببالد؟

برای من، اولین عامل، آگاهی از ارزش فرد است. این ایده را از آبلار و کانت می‌گیرم. آبلار متأله قرن دوازدهم به صراحت به «آگاهی من از ارزش خودم» اشاره می‌کند و کانت پنج قرن بعد انسان را غایت خویش می‌داند. بگذریم که شش قرن پیش از تولد مسیح در یونان نیز پروتاگوراس زنهار می دهد که: «انسان، معیار است»! پس لااقل به لحاظ فلسفی، من در وهله اول بر این گمانم که فرد تا وقتی به ارزش وجودی خود به مثابه انسان پی نبرده، اساسا در عداد بشر نیست و بالتبع قادر به تشکیل اجتماع انسانی نیز، نیست. در سایه آگاهی از ارزش فرد است که دومین عامل یعنی پی بردن به ضرورت تشکیل اجتماعات در انسان شکل می‌گیرد. انسان باید خودآگاهانه اقدام به تشکیل روابط نماید و بر این امر وقوف داشته باشد که ارزش وجودی او در بستر دیگر انسانهای ارزشمند، شکوفاتر و بالنده‌تر خواهد شد. درست است که انسان به تمامی غایت خویش است، اما انسانی که در هیچ تشکل کمال‌بخشی حضور نیابد، بعید است بتواند قله‌های وجود خویش را فتح کرده و رشد کند. این ایده را هم از مولوی گرفته ام که «بیست مصباح از یکی روشن‌تر است». انسانی که اولا به ارزش خویش پی برده و بعد به روابط اجتماعی نیز به دیده احترام بنگرد و ضرورت آن را انکار نکند، می‌تواند مطمئن باشد که روابطش به گونه‌ای سالم در نوع فردی و اجتماعی جریان خواهد یافت، اما به یک شرط عمده! آن شرط چیست؟ این شرط را هم از ارسطو گرفته‌ام: «نظریه طلایی تعادل» (The Golden Theory of Mean) آری؛ اگر میان اهمیت فرد و اهمیت اجتماع متعادل بیندیشیم و در هیچ یک چنان گزاف نرویم که از دیگری بی‌بهره شویم، آنگاه چرخه روابط به گونه‌ای تنظیم خواهد شد که در ساحات گوناگون، زاینده و افزاینده باشد؛ زاینده لذت و افزاینده معنا!

در باب چگونگی متعادل بودن و اساسا معنای تعادل، در مجالی دیگر به گپ و گفت می‌پردازیم. در بخش نظرات می‌توانیم بیشتر با یکدیگر بحث کنیم... دریغ مکنید!

 
پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385
حسین فراستخواه برگزار می‌کند:

 

شب‌هاى شعر و سکوت و فریاد

 

فایل عکس را اینجا ببینیددوستان عزیز، در این زمانه بی های و هوی لال پرست، بر آن هستیم تا گردهم آییم و چراغ دل بر افروزیم.

کسانی که مایل به شرکت در شب های شعر هستند، لطفا حداکثر تا دوازده اسفند آمادگی خود را برای حضور در جلسات اعلام نمایند.

اطلاعات تکمیلی در خصوص برگزاری برنامه، پانزدهم اسفند اعلام خواهد شد.

 

فایل را دریافت کنیددانلود فایل

 

ایمیل: hfarasatkhah@yahoo.com


 
چهارشنبه 9 اسفند ماه سال 1385
همه جا تاریک است!

 

تنها یک پرتو روشن که پدید آید،

من از شادی گیج‌کننده مبهمی سرشار می‌شوم.

                                                     آلبر کامو

 

 

حرف تازه‌ای نیست! اینکه بگویم به هر سو که می‌نگری، ظلمات محض است و خاموشی – به قول شاملو- به هزار زبان در سخن است. اما نمی‌شود مدت زیادی دم نیاورد و سکوت کرد. حق بدهید که گاهی صبر لبریز و بغض منفجر می‌شود!

شب که نه؛ نزدیک‌های صبح که می‌خواهم بخوابم، با خودم فکر می‌کنم امروز چه کردم؟ پیش از آنکه به نتیجه‌ای برسم و یا حتی دقیقا بیندیشم که چه‌ها کرده‌ام، افکار مشوّش دیگری در سرم می‌چرخند و ناگهان می‌بینم که از خواب بیدار شده‌ام و هوا روشن است! خیلی کم پیش آمده که لذت یک خواب واقعی را مزمزه کنم.. بگذریم! صبح که بیدار می‌شوم، دقایق نسبتاً مدیدی به در و دیوار و زمین خیره می‌شوم بدون آنکه به چیزی دقیقا فکر کنم. معمولا سعی‌ام بر این است که یادم بیاید آیا شب خواب دیده‌ام یا نه؛ و اگر دیده‌ام، چه بوده! آخر من خیلی به ندرت خواب می‌بینم؛ ولی معمولا وقت‌هایی هم که می‌بینم، به سختی به یادم می‌توانم بیاورم که چه دیده‌ام.. بگذریم! ساعت را که نگاه می‌کنم، احساسی غریب، تکراری و مسخره‌ به من مُدام تلقین می‌کند که «دیر» است! ناگهان بر می‌خیزم. این‌طور پا شدن، باعث می‌شود کمی سرم گیج برود و مجبور شوم لحظاتی بی‌حرکت ایستاده و چشمانم را ببندم تا این تسلسل دیوانه‌وار مغزم آرام بگیرد. معمولا یک راست نمی‌روم دستشویی! اول گوشه پنجره اتاقم را باز می‌کنم تا هوای تازه به اتاق بیاید. این هم شده یک عادت برای خودش! اصلا همه چیز برای خودش شده یک عادت.. بگذریم! داشتم می‌گفتم که نه لحاف تشک را – اگر باشد- جمع می‌کنم و نه مستقیم سراغ توالت را می‌گیرم، بلکه از اتاقم بیرون آمده و نظری به ورودی خانه می‌اندازم. اینطوری می‌فهمم که کی خانه هست و کی نیست! بعد دوباره برمی‌گردم اتاق و لباس زیر بر می‌دارم و خودم را به حمام می‌رسانم. اگر در این فاصله کسی را ببینم، سلام نمی‌کنم. کلا مردم کمتر سلام می‌کنند به همدیگر این روزها! آخر تازگی‌ها وقتی کسی در خیابان به شما سلام کند، صدی نود، می‌خواهد از شما پول بگیرد.. بگذریم! در حمام من گناه می‌کنم. نه، منظورم آن نیست! منظورم این است که به فکر فرو می‌روم زیر آب و آب همینطور هدر می‌رود، تا اینکه از افکار پریشانم دوباره بیرون بجهم و خودم را بشورم. از حمام که بیرون می‌آیم، اول از همه به مادربزرگ سلام می‌کنم و بعد مادرم. بقیه اگر دم دست بودند، سری تکان دادم یا ندادم، مهم نیست زیاد! حالا باید بروم سر وقت رختخواب و سماور. اولی را جمع و دومی را شمع می‌کنم! (بین خودمان باشد؛ جناس نامتجانسی بود!) بگذریم! مهم نیست کدام باشد: شیر قهوه، چای، نسکافه... گرم بودنش کافی است تا کمی گلویم باز شود. همه این مدت، صورتم گرفته و قیافه‌ام مغموم و بی‌حال است. دارم فکر می‌کنم به همه آرزوها و انگیزه‌های دست‌نداده‌ای که هر روز مثل مهره کج و کوله، هرز می‌روند و محقق نمی‌شوند. فکر می‌کنم به مناسبات نامناسب و اندوهناک میان آدمیان؛ به بیداد بی‌اعتمادی و تحقیر؛ به فروکاسته شدن روزافزون ارزش آدمی! دارم فکر می‌کنم به این همه دود و سیاهی که شهر را و اندیشه‌ها را در خود مدفون ساخته؛ دارم فکر می‌کنم به اینکه ایکاش یک روزی از این تاریکی بیرون آیم. آری! فقط خودم کافی هستم. بقیه یک زمانی اهمیت داشتند، اما الان دیگر نه. بقیه خودشان می‌دانند. خیلی از همین «بقیه» دنبال جهان تازه‌ای نیستند و به قول لورکا «به مرگی که در‌آنند، خو کرده‌اند»... دریغا عشق، که شد و باز نیامد! فکر می‌کنم به اینکه باید به اداره‌ای بروم تا برخی امور به هم ریخته‌ام را سامان دهم. ولی وقتی یاد برخوردهای مسئولان آنجا با ارباب رجوع می‌افتم، انگیزه‌ام برای رفتن از بین می‌رود. فکر می‌کنم بروم دانشگاه؛ ولی وقتی یاد مناسبات بیهوده دانشگاه می‌افتم، دلم نمی‌خواهد پایم را آنجا بگذارم.. بگذریم! ناگزیر، کتابی به دست می‌گیرم و تورق می‌کنم. اینترنت هم که قربانش بروم، همیشه فراهم است و من یکی را حداقل «بد عادت» کرده! اوقاتم به نوشتن و خواندن و گشتن و دیدن و شنیدن می‌گذرد. نمی‌گویم از این زندگی خسته شده‌ام؛ می‌گویم از این طغیان تاریکی و ظلمت به تنگ آمده‌ام. به خدا اگر روزنی از دور دست به چشمم می‌خورد، به هوایش دم فرو می‌بستم و منتظر می‌ماندم تا نزدیکتر شوم. اما هرچه می‌گذرد، چشمها کارکردشان را از دست می‌دهند، زیرا ما در تاریکی مطلق زندگی می‌کنیم؛ در سیاهی منجمد. تازه وقتی چشم‌هایت را می‌بندی، تصاویری می‌توانی ببینی.. نوری هست.. گذشته‌ای، چیزی... بگذریم! امشب طبق روال سه‌شمبه‌ها رفتم کافه. دیدن دوستان خودش غنیمتی است! دم‌نوش بهار نارنج خوردم و بعد، به اتفاق یکدیگر، رفتیم سینما عصر جدید. سینمای خالی! حتی یک ردیفش کامل پر نشده بود! سینما هم تاریک بود! ولی ظاهرا تقصیری ندارد. اقتضایش این است که هنگام نمایش فیلم، تاریک باشد. این را دوستانم که زیاد سینما می‌روند و بهتر از من می‌فهمند، بهم گفتند.. بگذریم! فیلمش هم بد نبود؛ من بیشتر از تصاویر و کادربندی‌اش خوشم آمد. وارد بحث تکنیک هم بشویم، از نظر کارگردانی و فیلمبرداری، بد نبود! اما فیلمنامه چندان قدرتمندی نداشت. نامش را نمی‌گویم.. بگذریم!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179975


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...