فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
همبستگی اجتماعی و تقسیم کار اجتماعی

دورکیم در اثر سترگ خویش، پرسشی با این مضمون به میان می‌کشد که آیا همبستگی اجتماعی در واقع از تقسیم‌کار بر می‌خیزد یا نه. با اندکی تأمل در وضعیت اجتماعی کنونی‌مان شاید بتوانیم به افق‌هایی در گستره این پرسش دیده بگشاییم. می‌کوشم تا رعایت ایجاز کنم.

 

  1. همبستگی اجتماعی؛ مسأله این نیست!

اساسا مقوله‌ای به نام همبستگی اجتماعی در جامعه ما «مسأله» (problem) نیست. نیاز به همبستگی اجتماعی در میان ما هنوز شکل نگرفته‌است و ریشه‌های مختلفی می‌تواند داشته باشد. از جمله ناپایداری وضعیت اقتصادی جامعه و به تبع آن تزلزل معاش در میان اقشار گوناگون اجتماع خود به خود منجر به گونه‌ای بی‌اعتنایی به مقولاتی از قبیل آزادی، دموکراسی، همبستگی و حقوق می‌شود. از سوی دیگر تبلیغات نامناسب و عوام‌گرایانه درباب عدالت، «خواست عدالت» را به عنوان جایگزینی برای خواست‌های اجتماعی دیگر قرار می‌دهد و در این میان آنچه بیش از هر مفهوم دیگری خراب می‌شود، خود عدالت است؛ چرا که روایت‌های پوپولیستی و فاشیستی از عدالت بیشتر متضمن شعارهای مبتنی بر وظایف دولت در‌ آینده است و پایه واقعی در زیرساختارهای اجتماعی ندارد. هم از این روست که در اینجا نیز شعار عدالت محوری دولت به مثابه پستانکی است بر دهان ملت! شعارهایی مانند مهرورزی یا پول نفت بر سر سفره‌ها و عدالت محوری یا از این قبیل که مخصوصا از سوی رئیس جمهور احمدی نژاد مطرح شده‌است، بیشتر نمایشی آکروباتیک را ماند که با متوجه ساختن انظار به عواملی بیهوده، سایر امور را از دیدگان پنهان می‌دارد. حتی می‌توان گفت که رفتار دولت در این مقام، بیشتر رفتاری قیمانه و پدرسالارانه است و مردم را کودک خویش پنداشتن! اساسا چه لزومی دارد که دولت بر عدالت محوری و مهرورزی تأکید کند؟ مگر اصل بر تبعیض و ستمگری است؟ علت مبقیه دولت در این است که حد خود را بداند و شایسته خویش رفتار کند تا به قهر مردم گرفتار نیاید و منفور افکار عمومی نشود. از دیگر علل عقیم ماندن مقوله همبستگی اجتماعی، یکی هم نامگذاری متوالی سال‌ها به همبستگی، اتحاد، انسجام و عناوینی از این قبیل است. چنین روشی ناخودآگاه حاکمیت را به عنوان متولی همبستگی اجتماعی معرفی می‌کند و عملا چنین برنامه‌ای لوث می‌شود؛ زیرا اساسا همبستگی اجتماعی در حوزه جامعه‌مدنی روی می‌دهد و دقیقا نقطه مقابل دولت و سیاست‌های حاکمیت است؛ پس نامگذاری رسمی سال‌ها به عناوین یادشده باعث می‌شود که وارونگی در نقش‌ها یا به عبارت دیگر «مصادره نقش‌ها» اتفاق بیفتد و این سیاست عملا عقیم و سترون بماند.

 

  1. تقسیم کار اجتماعی نداریم!

در افق‌گشایی برای پرسشی که دورکیم به میان می‌کشد، باید جنبه دیگر ماجرا را نیز دید و کاوید. فکر نمی‌کنم تقسیم‌کار و همبستگی، دوآلیته (Duality) مجزایی از یکدیگر بوده و رابطه تقدم و تأخر بر آنها حکم‌فرما باشد، بلکه در نگاهی دقیق‌تر، متوجه رابطه دیالک‌تیکی میان این دو مفهوم می‌شویم.

در سطوح گوناگون جامعه به کرّات شاهد فقدان تقسیم‌کار اجتماعی هستیم. مثال بارز آن اشتغال گروه انبوهی از مردم به مشاغلی خارج از حوزه دانش و تخصص‌شان است. اقتصاد خوانده‌ای که نانوا است، پزشکی که بازاریاب است، مهندس کشاورزی که راننده آژانس است، پزشک اطفالی که وزیر امور خارجه می‌شود و نمونه‌های فراوان دیگر. اما وجه مؤثری که به زعم خویش می‌خواهم بدان بپردازم، اختلاط سه حوزه حائز اهمیت «نخبه سیاسی» Political Elite و «روشنفکر عمومی» Public Intellectual و «روشنفکر دانشگاهی» Academic Intellectual است.

2-1. نخبه سیاسی کسی است که علم سیاست خوانده و این دانش سیاسی می‌تواند در کنار سایر تخصصهای او نیز قرار بگیرد. و مهم‌تر از آن اینکه برای کنش سیاسی «تربیت» شده‌است. حوزه فعالیت نخبه سیاسی، حزب است.

2-2. روشنفکر عمومی کسی است که فارغ از نوع و میزان تحصیلات، به واسطه روشن‌بینی و جسارت و انگیزه اجتماعی، به نقد قدرت می‌پردازد. معمولا حوزه فعالیت روشنفکر عمومی، مطبوعات است.

2-3. روشنفکر دانشگاهی نیز کسی است که نقد قدرت را در بستر پژوهش و آموزش پیگیری می‌کند و چه بسا تولید کننده افرادی است که به فراخور سلیقه، بعدها ممکن است نخبه سیاسی یا روشنفکر عمومی شوند. حوزه فعالیت روشنفکر دانشگاهی، کتاب، مطبوعات تخصصی و محافل علمی است.

 

تردیدی نیست که البته شاید اینقدرها هم نتوان تفکیک منجزی از این سه ساحت ارایه داد و تعاریف بالا صرفا جهت تسهیل بحث به دست می‌آیند. اما آنچه بدنه اصلی این بحث را شکل می‌دهد، اختلاط در این سه حوزه است. حتی شاید بتوان مسامحتا از اختلاط میان حوزه دوم و سوم درگذشت، اما اختلاط هر کدام از حوزه های دوم و سوم با حوزه اول، به نظر غیرمنطقی آمده و نتایج نامطلوبی برجای خواهد نهاد. در جامعه ما نخبه سیاسی، دعوی فیلسوفی نیز دارد! و اسف‌بار تر آنکه روشنفکر نیز، از سودای قدرت رها نیست! حال آنکه در تعریف، روشنفکر را کسی می‌دانیم که همواره جایگاه خود را به عنوان منتقد قدرت حفظ کند و هرگز وارد ساختار قدرت نشود. طرفه آنکه در جامعه ما، رؤیای غایی روشنفکران، نیل به قدرت سیاسی است!

روشنفکران عمومی، دست از نقدهای نخ‌نما شده کلی بر نمی‌دارند و روشنفکران دانشگاهی نیز در پی ارائه تزهای جدید نیستند. به طور کلی اولا فضای تنبلی و در ثانی فضای طمع قدرت و شهرت، اتمسفر جامعه‌مدنی ما را به شدت آلوده کرده است. فعالیت در حوزه‌هایی مثل زنان، کودکان، حقوق‌بشر و ... بیش از آنکه حاکی از حرکتی اصیل برای توسعه و دموکراسی باشد، ناشی از وسوسه‌های پوچ شهرت و آوازه‌جویی است. روشنفکر دانشگاهی، نوشته‌های خود را به سطح روزنامه‌ها فرو می‌کاهد و بعد، آنها را جمع کرده و به شکل کتاب نیز حتی منتشر می‌کند. روشنفکر عمومی نیز، گاه هوس شرکت در یک کنفرانس تخصصی می‌کند یا دلش می‌خواهد مقاله‌اش به جای روزنامه در یک فصلنامه تخصصی منتشر شود! نخبه سیاسی هم در عین حال که کاندیدای ریاست جمهوری می‌شود، دست از حرفهای تئوریک دانشگاهی ناقص خویش بر نمی‌دارد و آنقدر مغلق حرف میزند، که مردم هیچ یک از حرفهایش را نمی‌فهمند و به او رأی نمی‌دهند!

خلاصه آنکه همبستگی اجتماعی، در گرو تلاش گروهها و نیروهای مختلف اجتماعی در بستر خویش است و توانمند شدن جامعه مدنی راهی جز پذیرفتن نقش‌های خودمان ندارد. بپذیریم که نقش ما محدود به توانایی‌های ما است و در این صورت خواهد بود که پیش خواهیم رفت. در مسابقه طناب کشی، آن گروهی برنده است که هم‌آهنگ و متعادل بکشد، نه آن گروهی که لزوما زور بیشتری داشته‌باشد. دولت هرچند زورش همیشه به جامعه می‌چربد، اما برنامه‌ریزی اجتماعی هم‌آهنگ و منطقی، راه را برای توسعه جامعه‌مدنی هموار خواهد ساخت.


 
دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
مرگ و جاودانگی

هر دوشنبه، بعد از کلاس فلسفه، با یکی از شاگردانم تا هفت تیر پیاده می‌آییم و تا آنجا گفت‌وگو می‌کنیم. بعدش هر کسی سی خود می‌رود! اتفاق جالبی که امشب افتاد، این بود که یکی دیگر از دوستانم در اثنای پیاده‌روی ما تماس گرفت و حرفهایی زد و بعد سؤالی پرسید در مورد کتاب «درد جاودانگی»؛ ذهن من بعد از این تلفن و پس از مدتها دوباره به جاودانگی مشغول شد. البته کوندرای خودمان هم «جاودانگی» دارد که پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانید. بگذریم، داشتم به جاودانگی به معنای نامیرایی می‌اندیشیدم که دوست همپایم چنین بحثی به میان کشید! پرسید از مقوله مرگ و جهان دیگر یا همان عالم عقبی!

راستش برای من مقوله جهان پس از مرگ هرگز موضوعیت نداشته‌است. حتی خود مرگ هرچند همواره به عنوان یکی از مطلوب‌های ذهنی‌ام وجود داشته و دارد، اما ماهیت‌اش و چیستی و چگونگی‌اش ذهنم را به خود معطوف نساخته‌است. به دوستم گفتم، اساسا، جهان پس از مرگ یک نگرش پارادوکسیکال است. ساختار اندیشه ما محدود به همین جهان است و جهان‌شناسی ما حداکثر اجازه شناخت این جهان را به ما می‌دهد و ما درباره جهان دیگری جز این، تنها می‌توانیم متوسل به خیال و وهم شویم. به هر رو، فارغ از این تناقض، اساسا چرا نیاز به وجود جهانی دیگر پس از مرگ در بشر احساس می‌شود؟ به عقیده من، یکی از عوامل عمده پدیدآیی چنین نیازی، آرزوی بشر برای «بقا»، «نامیرایی» و «جاودانگی» immortality or eternal life است. انسان می‌خواهد ابدی باشد. اما آیا زمان به او چنین اجازه‌ای خواهد داد؟ ما برای اینکه جاودانه بمانیم، گاه از دستورات موسع اخلاق و گاه از قوانین مضیق شرع پیروی می‌کنیم. در بسیاری از موارد، لذت‌انگاری و اپیکوریسم وارونه آدمها، باعث می‌شود بسیاری از لذتهای ممکن و موجود خود در این جهان را برای حذر از رنج‌های احتمالی آن جهان چشم فروبندند و ریاضت پیشه کنند. یا گاه برخی دستورات اخلاقی مانند گشاده‌دستی را نه از صمیم جان که از سر سودای بهشت، پیشه خویش می‌سازند. بنابراین میل به جاودانگی، طمعی است پوچ بر جهان موهوم پشت درهای این جهان! چه بسا به قول شاملو: غلغله آن سوی در، زاده توهم ماست، نه انبوهی میهمانان! که آنجا کسی ما را به انتظار نیست؛ که آنجا جنبش شاید، اما جنبنده‌ای در کار نیست!

در سالهای دوری که پیاده‌روی‌های طولانی‌ام، سنگفرش‌های شهرک اکباتان را به ستوه می‌آورد، بسیار به جاودان شدن و جهان پس از مرگ اندیشیده‌ام. اما آنچه دریافتم، این بود که اندیشه بستن به چیزی که در ساختمان وجودی و حتی ذهنی ما شکل نمی‌تواند بست، به آویزان کردن کت از نهال نوکاشته می‌ماند! آن موقع تعبیرم این بود که ما تاب اندیشیدن درباره جهانی جز این جهان را نداریم. صرفا به واسطه آنکه ما آدمها موجوداتی نمادگرا و نمادپرداز هستیم، سمبلی از فردوس و دوزخ تصویر می‌کنیم و خویش را به واسطه عملکرد خود شایسته یک کدام از آنها می‌دانیم. حال آنکه به قول خیام و به عقیده من:

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست/ فردوس، دمی ز وقت آسوده ماست

با همه این‌ها من خود نه میلی به جاودانگی دارم و نه ولعی برای تجربه جهانی از پس این جهان! اگر بخواهم آسوده‌تر بنویسم، می‌گویم همین جهان برای هفت پشتمان بس بود! الباقی پیشکش ذات اقدس ربوبی!


 
دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
مشرقیان دموکراسی‌خواه

کاریکاتور از Andrzej Krauze ؛ از گاردیندموکراسی‌خواهی ما هم «شرقی» شده‌است. هرچند که در روزگار ما دیگر سخن گفتن از «شرق و غرب» به مثابه دو بلوک یا دو قطب و اساسا دو «چیز» متقابل و متخاصم و متفاوت، بی‌معنی می‌شود. ولی ما نمی‌توانیم از این «مشرق – مغرب بازی» بی‌نتیجه‌مان گذر کنیم. اتفاقا بخش عمده‌ای از واکنش‌های ما هم از همین جا آب می‌خورد. در ذهن خود یک «غرب» ساخته‌ایم و به او «سیلی» میزنیم، محکومش می‌کنیم؛ گمان می‌کنیم که در حال تهاجم به ما است- پس مانع از تهاجم‌اش می‌شویم. در مقابل خود را مردمانی منزّه و پاک و سرشار از معنویت می‌دانیم. مشرق را روح جهان می‌دانیم و مغرب را غرق در جسمانیات و مادیات و خیلی چیز‌های دیگر از این قبیل...

در این میان، «توهم اصالت جهت» ما را بدجوری گرفته‌است، چنان که فکر می‌کنیم هر پدیده و مفهومی، می‌تواند معادل شرقی داشته‌باشد. البته من نمی‌خواهم نقش خرده فرهنگ‌ها در شکل دهی به مفاهیم و پدیده‌ها را نادیده بگیرم و منظورم نقد نظریاتی است که درباب دموکراسی شرقی، این روزها – مخصوصا در دانشگاه‌ها- قدرت و قوت می‌گیرد.

جالب اینجاست که دموکراسی شرقی، زاده جریان مارکسیسم است. (و اینکه خود مارکسیسم با آنکه ریشه در آلمان داشت، در روسیه و چین شکفت، نیز جای بسی بحث و نظر است.) با اعلام حکومت کمونیستی در روسیه شوروی، عملا با دموکراسی شرقی روبرو شدیم که ویژگی‌ها و تعاریف خودش را داشت؛ یک دموکراسی عجیب غریب که خیلی زودتر از سایر اشکال دموکراسی می‌توانست به توتالیتاریسم[=تمامیت‌خواهی] بینجامد.

مارکسیست‌ها نشانه سعادت و کمال در جامعه بشری را «برابری» می‌دانند که «فقط و فقط» از راه «برابری اقتصادی» به دست می‌آید. شاید مارکسیست ها نخواسته‌اند به روی خود بیاورند که «برابری مدّ نظر آن‌ها» به دست نمی‌آید، بنابراین شرطی برایش گذاشته‌اند که تقریبا ممتنع به نظر می‌رسد. زیرا این امکان وجود ندارد که همه آحاد اجتماع از نظر اقتصادی با هم برابر باشند، مگر به زور و فشار.

مارکسیست‌ها فکر می‌کنند که بشر هنگامی به مرحله آزادی می‌رسد که به برابری کامل رسیده‌باشد و از دید آنان، در جامعه سرمایه‌داری، سخن از آزادی، خدعه و نیرنگی بیش نیست. مارکسیست‌ها تاریخ را در جنگ طبقاتی خلاصه می‌کنند. یعنی چه؟ یعنی در هر دوره‌ای،  طبقه‌ای که زورش به سایر طبقات رسیده، بر آنان چیره شده‌است (اَلحقّ لِمن غُلِب = حق از آن کسی است که چیره شود). برای همین گفتند که حالا که زور سرمایه‌داران بیشتر است و به دیگر طبقات فایق آمده‌اند، بیاییم زور کارگران را زیاد کنیم تا آن‌ها اینبار غالب آیند. در واقع نقد مارکسیستی از سرمایه‌داری، نقد اخلاقی و اصیلی نبود، چرا که اگر روش سرمایه‌داری را غیراخلاقی می‌دانستند (یعنی همان سلطه با زور)، از آن به عنوان متدولوژی خود استفاده نمی‌کردند.

مارکسیست‌ها معتقد بودند که به استثنای طبقه کارگر نباید طبقات دیگر را در حاکمیت دخالت داد (دیکتاتوری پرولتاریا)؛ بنابراین از لحاظ حقوقی به جای «حاکمیت ملی» بر حاکمیت طبقه و گروه خاص (زحمتکشان و کارگران) مبتنی است. این در واقع یک تفکر کاملا پوپولیستی و اقتدارگرایانه است. در مارکسیسم، جای سرمایه‌دار با کارگر در مناسبات قدرت عوض شد؛ اما وضعیت غیراخلاقی حاکم بر مناسبات انسانی برجای خود ماند و چه بسا فاجعه‌بار تر و شدیدتر شد.

آنها گمان می‌کردند که با لغو مالکیت خصوصی وسایل تولید، مسائل اقتصادی «خود به خود» حل خواهد شد در حالی که عملا چنین اتفاقی نیفتاد. از سوی دیگر چون پدیده‌ای مثل بوروکراسی را نادیده انگاشته بودند، ناگاه متوجه شدند که «دیکتاتوری پرولتاریا» به «دیکتاتوری بر پرولتاریا» تبدیل شده‌است.

در دموکراسی شرقی، بیش از آنکه به آزادی‌های اساسی از قبیل آزادی بیان و عقیده توجه شود، به تهییج توده اهتمام می‌ورزند. با یک سخنرانی، مردم را به صورت میلیونی پا صندوق رأی می‌آورند. مدام به آن‌ها تلقین می‌کنند که همه چیز از آن آنهاست، در حالی که همه از تمام حقوق و مزایای حیات معمول انسانی و اجتماعی محروم هستند. دموکراسی شرقی در واقع لباس فاخری بر دیکتاتوری است. انتخابات دارد. مجلس دارد. تفکیک قوا دارد. مطبوعات دارد. حتی حزب دارد! اما همه اینها با قدرت فائقه‌ای محدود می‌شود و در دست گروه خاصی در گردش است. رسانه‌ها در دموکراسی شرقی (یا توده‌ای) وظیفه اصلی شستشوی ذهنی و فروکاهش سطح مطالبات مردم را در برنامه خود دارند. به مردم وعده داده می‌شود. و عجب کار توهین آمیزی است وعده دادن حکومت به مردم! و طرفه آنکه هیچ کدام از وعده‌ها نیز هرگز به مرحله عمل نمی‌رسند! در این دموکراسی‌ها شعارهایی از قبیل «هر هموطن یک ماشین فلان» داده می‌شود و هر سال برای شکل دهی به اذهان عمومی، «نامی» می‌گیرد، آن‌ هم از سوی حکومت و نه با نظرسنجی و رأی مردم. مثلا می‌گویند: «امثال سال از خود گذشتگی است و اگر جنگ شد، شما باید برای حراست از سرزمین خود به جنگ با بیگانه بروید». حال آنکه مردمان بیچاره نمی‌پرسند که: «چه دلیلی دارد اصلا جنگ شود؟ و شما چرا باید سیاستی به خرج بدهید که منتهی به تهدید‌های نظامی شود؟ و...» اقلیت معترض هم در چنین حکومت‌هایی وادار به سکوت می‌شود. برای همین است که دیکتاتوری‌هایی که بدون وجود زیرساختهای لازم و از بالا به دموکراسی گذار می‌کنند، در حقیقت به توتالیتاریسم تغییر شکل و ماهیت می‌دهند. این بحث در اینجا به پایان نمی‌رسد، باز هم حرف خواهیم زد!


 
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
ماجرای بالیدن آرام کافه نشینی‌های ما

بعد از نوشتن مطلب پر سر و صدای «حریف می‌طلبم!» در حوالی آبان ماه سال گذشته، فکر نمی‌کردم که کافه‌نشینی‌های هفتگی ما این‌قدر دوام و قوام پیدا کند. اما همّت دوستان چنان بود که حتی در شب ناآرام چهارشنبه سوری هم، کافه به راه بود و بحث و گفت‌و‌گو برقرار. حتی یکی دو روز مانده به پایان سال 85 هم، ما دور هم جمع شدیم! امسال هم در اولین سه شنبه بعد از تعطیلات نوروز، یعنی دقیقا چهاردهم فروردین ماه، برنامه کافه گذاشتیم و ده - دوازده نفری هم شدیم؛ هرچند کافه شلوغ بود و ما پس از انتظاری بلند، مجبور شدیم تا جلسه‌مان را در کافه خانه هنرمندان برگزار کنیم. آن شب امیر عزیز قرار بود در مورد «کالای ایرانی» حرف بزند. بحث بسیار خوبی بود مبنی بر اینکه وقتی کالاهای مورد نیازمان نمونه تولید شده ایرانی با کیفیت نسبتا مطلوب دارند، نرویم کالای خارجی و مارک‌دار بخریم. به نظرم بحث خیلی عقلانی و منسجمی رسید و امیر قرار است روی این ماجرا کار کند و امیدوارم خلاصه‌ای از مطلب آن شب را در وبلاگش بگذارد. این هفته هم قرار است امیرسالار عزیز بحثی با عنوان «ملاحظاتی حقوقی- اجتماعی بر اختلالات ارگانیک و رفتاری جنسی» ارائه بدهد که نگرش ویژه‌ای هم روی ایران دارد. با صابر و مریم و امیر و دیشب هم با حامد حرف میزدم، می‌گفتم که ببینید کافه رفتن‌های ما بعد از چیزی حدود پنج ماه، تازه دارد مسیری و روالی پیدا می‌کند و بچه‌ها احساس مسئولیت بیشتری برای حضور و اظهارنظر در نشست‌ها می‌کنند. هرچند تا پیش از این هم، نشست‌های هفتگی ما در کافه، بی‌ثمر نبود و هربار در مورد مسائل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی روز، حرف می‌زدیم؛ اما اکنون شکل و شمایل متین و سنگین‌تری به خود گرفته و جوری شده که از بحث‌های پراکنده به سمت مباحث عمیق و محققانه گرایش پیدا نموده‌است.

اینکه جمع‌های دوستانه‌ای شکل بدهیم تا هرازگاهی به بهانه‌ای گردهم آییم، گذشته از آن که موجب ارتقای سطح روابط انسانی ما خواهد شد، ردّ پایی در سنت فکری و اجتماعی برجای خواهد گذاشت و گرهی محکم خواهد بود برای صعود به صخره‌های آینده. اگر ما نشست و برخاست‌های بیهوده‌مان را به نفع گردهمایی‌های ادبی، هنری، فرهنگی، علمی، فکری، سیاسی و موضوعات بسیار دیگر، هاشور بزنیم، کم کم خواهیم دید که علاقه‌های تازه‌ای در ما خواهند شکفت و آن وقت احساس خواهیم کرد که واقعا شهرنشین هستیم و به مناسبات زندگی شهری تن داده‌ایم. حیات ما صرفا در رفتن به محل کار و رجوع به خانه و رفتن به مهمانی و گردش و تفریح نیست که صورت شهری به خود می‌گیرد. بسیاری از ما، به واقع روستاییانی هستیم که به جای کار در مزرعه، در خیابان‌های آسفالت و دودآلود راه می‌رویم و مغازه‌هایی که جنسهای چند هزار و نهصد و نود و نه تومانی می‌فروشند را گز می‌کنیم. بی اعتنایی به رشد اجتماعی، نتیجتا توقف توسعه اجتماعی را به همراه خواهد داشت. انسداد سیاسی و فرهنگی که جامعه ما با آن گریبانگیر است، ریشه در روحیات و خصلت‌های شخصی و تاریخی ما دارد که از جمله آن، بی اعتنایی به کار اساسی و ریشه‌دار و برعکس، تمایل به کار بی‌هوده و وقت‌گذراننده است. ما برای زیستن، آن‌ هم در چنین کشوری، هزینه‌های زیادی پرداخت می‌کنیم. از مالیات‌های مستقیم و غیرمستقیم، تا خطرپذیری[=ریسک] جانی به خاطر آلاینده‌ها و تشعشعات، ناامنی اقتصادی و سرزمینی به خاطر استراتژی‌های مخاطره‌ آمیز دولت و هزینه‌های بسیار دیگر. لحظاتی فکر کنیم که آیا نمودار هزینه – فایده ما، معادله معنی‌داری را نشان می‌دهد، یا نه؛ ما فقط هزینه می‌کنیم؟ ما فقط مصرف می‌کنیم! سیزده روز عید را تمام و کمال بی‌کار می‌نشینیم.. می‌خوریم و می‌خوابیم. مصرف، مصرف، مصرف! طُرفه اینکه، بسیاری از مردمان شریف‌ما که در عداد همین جماعت بیکار می‌گنجند، جماعت فعال اجتماعی را به سخره نیز می‌گیرند که: «ای بابا؛ حوصله دارید شما هم...!» آری! ما در چنین جامعه خطرناکی زندگی می‌کنیم. بعد هم انتظار داریم یک نفر را رئیس جمهور خودمان بکنیم و از او انتظار داشته باشیم که در هفت هشت سال، مملکت را تبدیل کند به بهشت موعود! وقتی هم می‌بینیم که نتوانست، دیگر رأی نمی‌دهیم تا یک آدم کاملا متضاد با خواست‌های ما به قدرت برسد. ما نه تنها اکثرا گامی بر نمی‌داریم، بلکه انتظار هم داریم که تا بیتوته‌ای می‌کنیم، اوضاع مملکت به سامان برسد و همه چیز بشود «اوج ایده‌آل بشری»!

وقتی یک کافه نشینی ساده چند نفره، تازه بعد از چند ماه، افق‌هایی در برابر دیدگانش می‌بیند و کم کم راهش را پیدا می‌کند، چه انتظاری از یک کشور باید داشت که در عرض چند سال، همه امورش اصلاح شود و تمام ساختارهایش بهبود پیدا کند؟

 
چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
ملت واکنش

گاهی متن، خود حاوی پیام خاصی نیست؛ بلکه نظامی از معانی و پیام را در محیط خود می آفریند. فیلم 300 هم خیلی چیزها نشان ما داد؛ چیزهایی که در فیلم نبود، بلکه در پیرامون آن ایجاد شد. لازم نبود حتما 300 را می دیدیم. اساسا امکانپذیر هم نبود که همه این فیلم را ببینند. اما 300 توانست آنچه را که می خواست، به ما و بقیه نشان دهد.

به رغم آنکه این فیلم توانست نشان دهد که با یک مانور رسانه‌ای می تواند در صدر فهرست فیلم های پر فروش جهان باشد، همچنین نشان داد که یک تیم فیلمسازی می‌تواند یک کشور را - از حکومت گرفته تا مردمانش - به واکنش وادارد. در چنین وضعیتی، شورای امنیت و اسرائیل و آمریکا نباید نگران باشند، زیرا ما با تعدادی فریم و نگاتیو متحرک به واکنش میفتیم، چه رسد با بیانیه و تهدید و غیره! همینطور تمامی آحاد محترم گیتی هم می توانند دل خوش کنند که کشوری هست که اگر یک کاریکاتور درباره یکی از سرانش یا یکی از جزیره ها و دریاچه ها و خلیج هایش در گوشه ای از جهان و در یک مجله یا روزنامه یا سایت درج شود، واکنش نشان می دهد و چندی موجبات انبساط خاطرشان را فراهم می‌ آورد.

وقتی بچه بودیم، زنگ خانه ملت را می زدیم و صاحبخانه را دقایقی در خشم و هیاهو می یافتیم و از این حرکت لذت می بردیم. ما حکم همان صاحبخانه عصبی را داریم که به هر بهانه ای می توان داد و قالش را به فلک رساند!

ما که تا دیروز ده نمکی را نه دهاتی و نه نمکی حساب نمی کردیم، امروز برای دیدن فیلمش صف کیلومتری می بندیم و این چنین است که اخراجی ها می شود: فیلم برگزیده مردم در جشنواره! مسعود امروز بیش از هر روز دیگری، مسعود است!

باری، ما «ملت واکنش» هستیم. در یک بحث جمعی اگر دقت کنید، بیش از 90 درصد، به بحث سلبی و اضافی و حاشیه ای و بی ربط می گذرد، حتی اگر همه جمع هم افراد تحصیلکرده و متشخصی باشند که چهار تا کتاب خوانده اند!

به 300 باز می گردم. این فیلم خوش ساخت و به تعبیر یکی از دوستانم «قشنگ»، چیز خاصی ندارد، به جز همان «قشنگی تکنیکال» که مثلا در فیلم «شهر گناه» هم می شود دید. فیلم به خودی خود، حاوی هیچ گونه ارزش گذاری اخلاقی و فرهنگی به تمدن یونان و ایران نیست. همه می گویند که ایرانیان را مردمی جنگ طلب نشان داده است و یونانیان را مردمی با فرهنگ. وقتی این را شنیدم قاه قاه می خندیدم! مگر جز این بود؟ بیچاره فیلسوفان یونان نمی دانستند از دست حملات و جنگها و کشورگشایی های ایرانیان به کدام بیغوله بگریزند! از میلتوس به جنوب ایتالیا فرار می کنند و از آنجا به جاهای دیگر. خشایارشاه و داریوش و سایر عزیزان هم هیچ کدام مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ و نلسون ماندلا نبودند. ما که دیگر با خودمان تعارف نداریم! برای ما وسعت سرزمینی مهم تر از توسعه علمی بود. برای همین دانشمند ما به بلاد غربت می گریخت. ما کلّه مناره ساخته ایم. ما یونانیان را اسیر کرده ایم که برایمان تخت جمشید بسازند. فکر می کنید چه خبر است؟ چه کسی می گوید که ما انسانهای متمدنی بودیم؟ اگر بودیم، ایران می شد مهد تمدن و فرهنگ و فلسفه و علم؛ نه یونان!

این ها همه به کنار! فرض که ما همگی در طول تاریخ بسیار با فرهنگ و اصیل بوده ایم و هیچ گرایشی به جنگ و غارت نداشتیم. اکنون بعد از دو سه هزار سال و اندی، یک تیم فیلمسازی هوس کرده که فیلمی بسازد و پول در بیاورد. سوژه اش هم جنگ های باستانی شده که این روزها فروش خوبی دارد. تروا و ارباب حلقه ها و جنگ ستارگان و خیلی فیلمهای دیگری که مورد علاقه من نیستند! در گیر و دار سودجویی مادی گروهی، ما وقت و هزینه خودمان را تلف می کنیم به تهیه گزارش خبری در محکوم کردن فیلم، ارسال ایمیل های ناسزا به کارگردان و نویسنده فیلم، ارسال پیامهای کوتاه، آفلاین و نوشتن وبلاگ [مثل خود بنده]!

من همیشه با تاریخ مشکل داشته ام. گاهی فکر می کنم که «تاریخ» نیست! همانطور که آینده، نیست. هرچه هست همین لحظه است. والا به لحاظ فلسفی هم جای بحث دارد که آیا گذشته و آینده موجویت مستقلی دارند یا صرفا یک حضور ذهنی و سوبژکتیو در «حال» از آنها شکل می گیرد؟ اما فارغ از این مته به خشخاش گذاشتنهای چه بسا بی مورد من، آیا یک فیلم می تواند یک تاریخ را منحرف کند؟ آیا حتی یک دایره المعارف می تواند یک تاریخ را منحرف کند؟ آیا دکتر محمود احمدی نژاد عزیز و رئیس جمهور محبوب مان می تواند واقعیت تاریخی هولوکاست را در ذهن جهانیان زیر سؤال ببرد؟ این همه واکنش برای چیست؟ کمی از بند واکنش رها شویم و به کارهای واجب تر خودمان برسیم! نیازی نیست به فکر حفاظت از گذشته مان، آثار باستانی مان، تنگه بلاغی مان، تخت جمشید مان و سایر ارگ ها و قلعه هایمان باشیم. اکنون مان را حفظ کنیم. زندگی، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است. تا کی بگوییم که ما در دوران هخامنشیان حقوق بشر داشتیم؟ مسئله این است که الان نداریم! تا کی بگوییم که ما مولوی و حافظ داشتیم. مهم این است که الان هوشنگ ابتهاج ما در غربت به سر می برد. تا کی بگوییم که ما ابن سینا و غیره ذالک داشتیم؟ استاد دانشگاه ما امروز تحقیر می شود، کمترین حقوق را دارد و به زندان می افتد. تا کی افتخار کنیم به جنبش های اجتماعی دهه پنجاه شمسی، وقتی که تاب تجمع مسالمت آمیز گروهی از زنان را نداریم؟ تا کی بگوییم که ما صلح طلب و انسان دوست بوده ایم، وقتی که امروز عده ای ملوان انگلیسی را دستگیر می کنیم و دودش هم به چشم مردم می رود. ای کاش می توانستم فیلم 300 را من بسازم! آن وقت می دیدید، چه میساختم!

 

 

* مطلب بالا را به خاطر امر دوست عزیز در قسمت نظرات یکی از پستهای پیشین نوشتم:

آقای فراست ! من سوالی داشتم در مورد میلی که به گروه احسان در مورد توهین به ایرانی زده بودید. نخواستم در احسان با شما در موردش گفتگو کنم.

اما فی الواقع من منظور نظر جنابعالی را از آن میل نفهمیدم. یعنی رابطه ای بین شخصیت و اجازه جلوگیری از تحریف تاریخ نمی بینم. مگر کشوری مثل زیمباوه که در شرایطی به مراتب پایینتر از ما به سر میبرد ، حق دفاع از تاریخ خود را ندارد؟

استدعا دارم در صورت تمایل به این مساله پاسخ دهید که موجب امتنان خواهد بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179956


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...