انسان و خردگرایى در سخن فردوسی؛
یک رویکرد انتقادی
یکی دو روز پیش (۲۵ اردیبهشت) را تقویم رسمیِ ایرانی، «روز بزرگداشت فردوسی» نامیدهاست. فکر میکنم دولت و گفتمان رسمی ایران، هنوز تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده است که از جمله آنها میتوان به «فردوسی» و «شاهنامه» اشاره کرد. از سویی با آن گونه از ملیگرایی، وطنپرستی و فارسیسم و ایرانیسم و به تبع آن ترکستیزی و عربستیزی چندان موافق نیست و از سوی دیگر به گاه نیاز، به او چنان میبالد و مفتخر میشود که گویی از صمیم جان، فردوسی و شاهنامه را میپرستد. اما به هر رو، عنادها همواره به شکلی غیرمستقیم بوده و مجیزگوییها مستقیم و بلندآوا. البته خیلیها هم میفهمند که این مجیزگوییها و ستایشها چیزی جز تحمیق عوام نیست و مثال نخی ریش ریش شده را ماند که برای رفتن به سوراخ سوزن، مدام باید به چربزبانی آلوده شود! اینها هم برای آنکه رخنهای در دل رعایای خویش کنند، گاه ناگزیرند از چنین حرکاتی! کما اینکه در آستانه هر راهپیمایی و تجمع رسمی یا انتخابات و چیزهایی شبیه به آن، فریاد «ملت قهرمان» و فلان و بهمان از رادیو تلویزیون و روزنامهها، گوش آسمان را کر میکند.
اما از تمام این مباحث که بگذریم، روز فردوسی و این ماجراها، بهانهای بود که حرفی درباره فردوسی بزنم؛ حرفی که مدتهاست – شاید قریب به یکسال- که در گوشهای از ذهنم جا خوش کرده و گهگاه به واسطه بحث یا اتفاق، با دوستی نیز مطرح کردهام، لیک چندان خالی از فایده به نظر نمیرسد که در اینجا هم خلاصهای از آن را بنویسم تا رأی، به شور و تضریب آید و از آن فایدتی خِرَدپرور حاصل شود.
***
فردوسی را «حکیم» لقب دادهاند. فرزانگی و حکمت، صفت انسان خردمند است؛ انسانی که دوستدار و هوادار خرد است و در برابر آن کرنش و خضوع میکند. در جای جای شاهنامه نیز تأکید بر خرد و سخن آشکار است. این خرد و سخن – هر دو- را مترادف با لوگوس (Logos) در لاتین میدانم. در ادبیات دینی نیز از جمله در مسیحیت و اسلام، خرد و سخن را «کلمه» میگویند. (در آغاز کلمه بود) یا (کلمه الله). در ادبیات مدرن نیز، به آن «عقل» یا (Reason) میگویند. از همینجا رابطه ظریف و دقیق میان زبان[= سخن] و عقل روشن میشود؛ سخنی که در غایت خود، نافی اصول عام خرد باشد، سخنی است نابجا و تهی. زبانی که چنین سخنی را میچیند، زبانی است گمراهکننده و بیحاصل. (برای مطالعه بیشتر در این باب، نظرات لودویگ ویتگنشتاین درباره زبان را بخوانید)
فردوسی خود، شاهنامه را با نام «خدای خرد» آغاز کردهاست؛ این عبارت بیش از آنکه یک لفاظی ادبی باشد، یک ترم معلوم در آیین زرتشتی است. در جای جای سرودههای زرتشت (گاتها و ...) به عبارت «خدای خرد» بر میخوریم که گاه به صورت انشایی است و گاه به صورت دعایی به این صورت: «ای خداوند خرد...». شاهنامه را بهرهای از حکمت خسروانی و آیین زرتشتی در شاهنامه است و بیت آغازین آن، بیش از آنکه ناظر به «خدایی» دینی و مذهبی باشد، خدایی اسطورهای را صدا میزند؛ خدایگان خرد و حکمت را:
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشهبر، نگذرد
او کمال اندیشه را در خردمندی میجوید و خدایگان خرد را راهنمای خویش میداند. با این همه داستان شاهنامه، ادعایی جز این را اثبات میکند. نقد من به فردوسی از اینجا آغاز میشود. لُبّ کلام من در این مقام آن است که فردوسی متأسفانه جایگاه عقل و انسان را در شاهنامه به شدت فروکاسته و تقلیل داده است. در این خصوص به چند مثال اجمالی اشاره کرده و باقی بحث را به شما واگذار میکنم. بیتردید این یک بررسی کامل و بیعیب و نقص نیست؛ طرح ایدهای است برای آنکه علاقهمندان و بزرگان در این باب نیز تحقیق و تأمل نمایند.
قهرمان شاهنامه مردی است به نام «رستم». رستم در شاهنامه نماد چیست؟ نماد آدم فوقالعاده پر زور و توانمند که بر همه چیره میشود. رستم، به نوعی قهرمان اسطورهای ما ایرانیها هم هست. ما هر جا که بخواهیم از قدرت یا عظمت شخص یا چیزی حرف بزنیم، آن را به رستم نسبت میدهیم. اما اگر کمی با وسواس بنگریم، خواهیم دید که رستم در عین حال، نماد «بی خردی» و «اوباشیگری» است. رستم را بهرهای از عقل و درایت نیست. او فقط «زور» دارد. فقط میتواند زنجیر پاره کند، دیو بکشد و از همه بدتر، «آدم» بکشد و «آدم بیگناه» بکشد. رستم، نماد یک انسان مغرور است که حاضر است هرکاری بکند تا کسی در توانایی جسمانی او تردیدی نکند. اینها را پایینتر کمی بیشتر توضیح میدهم. مسئله اینجاست که اسطوره ما در شاهنامه، انسان عقلگرا و فاضلی نیست که در برابر «انسان» و «عقل» کرنش کند؛ بلکه موجودی است بزن بهادر که افتخارش، فقط و فقط زور بازو است.
داستان ضحاک یکی از اسفبارترین داستانهای شاهنامه است. جایی که ضحاک را از شانهها مار میروید و دوای دردش، خوردن مغز انسان است. بحث اصلی من درباره شاهنامه، رویارویی خیر و شر است. اگر فردوسی خدای خرد را خیر میداند، چرا رستم را بزرگ میکند؟ چرا شخصیتی مثل رستم که از خرد بیبهره است، میشود نماد خیر در شاهنامه؟ و در داستان ضحاک؛ که خود نماد شر است، چرا برای التیام دردش، باید مغز آدمی به او خورانده شود؟ انسان باید کشته شود و مغزش به خورد یک خونخوار داده شود. این نسخهای که فردوسی میپیچد، در حقیقت خوار نمودن شأن و مرتبت جان و تن آدمی است در برابر مظاهر پلیدی و پلشتی. باز هم به اجمال میگذرم.
به رستم باز میگردیم و سهراب کشان! رستم، قهرمان ملی ایرانیان، کسی است که به خاطر غرور خویش، دست به کشتن انسان میزند. این قتل در واقع یک کشتن سه منظوره است: انسان – فرزند – جوان. سهراب، جوانی است برومند و نیز فرزند رستم است. جوانی است که نامآور شده و سری در میان سرها بلند کرده است. اما رستم، تحمل این ندارد که جوانی در برابرش عرض اندام کند. رستم آنقدر اسیر جهل خویش است که چشمانش را قدرت تشخیص فرزند از دشمن نیست. او چه قهرمانی است که فرزندش را روی عصبیت، خودخواهی و غرور به قتل میرساند؟ او چه پهلوانی است که پس از کشتن سهراب و با دیدن نقش بازوی او، تازه پی به حقیقت میبرد؟ حال به نقش سیمرغ نیز خواهم رسید و در آنجا هم چیزهایی خواهم گفت. اما آنچه در داستان سهراب اهمیت دارد، این است که انسان بیگناهی، تنها به جرم رزمآوری و اینکه پشت پیشکسوتی چون رستم را به خاک مالیده است، محکوم به مرگ میشود. سهراب، رستم را شکست میدهد، اما از کشتن رستم اجتناب میکند. سهراب گذشت میکند. اما رستم، کینه به دل میگیرد. سهراب را اغفال میکند و او را برای رزمی دیگر، دعوت میکند. زیرا کسی نباید رستم را به خاک افتاده ببیند. رستم به سراغ سیمرغ میرود و ...
داستان رستم و اسفندیار نیز از دیگر نمونههای بارز چیرگی جهل و غرور و تعصب، بر عقلانیت است. اسفندیار مردی است عاقل و مؤدب. نماد انسانی است با فرهنگ و متمدن. او تا میتواند رستم را به صلح و آرامش فرامیخواند. اسفندیار رستم را دعوت میکند و شبی با او به سر میبرد. با رستم شراب میخورد و با او «گفت و گو» میکند. اما رستم را گوشی بدهکار این حرفها نیست. رستم، فقط یک راهحل میشناسد: جنگ، جنگ، جنگ! و باز میبینیم که در اینجا نیز، پیروز میدان، رستم است. او سرانجام اسفندیار را به خاک مینشاند. راهحل گفتوگو آن چیزی نیست که فردوسی انتخاب کند، جنگآوری راهحل سادهتری است انگار! باز هم جهل است که بر خرد فائق میآید. اما شاید مهمترین درگیری ذهنی من با مسأله سیمرغ باشد که در پایان این یادداشت، به آن میپردازم.
سیمرغ در واقع به «ماوراء الطبیعه» شاهنامه تعلق دارد. او عقل کل شاهنامه است. از همه چیز خبر دارد و یک پر او چارهساز هر مشکلی است. سیمرغ نماینده نیروی برتر در جهان است. در کل شاهنامه، سیمرغ است که رستم را هوادار و راهنما است. شاید اگر چنین نبود، تمام بحثهای پیشین را میشد به گونهای توجیه کرد. اما مسأله اینجاست که فردوسی با این کار، به رستم «حجیت» و «حقانیت» میبخشد. وقتی رستم وصل شد به نیروی غیبی سیمرغ؛ یعنی حق با رستم است. سیمرغ، حقیقت مطلق است و در شاهنامه، این رستم است که دستیابی دارد به این حقیقت مطلق. همان رستم که عقل در نظرش خوار و بیمقدار است و زور بازو، مایه مباهات.
اینجاست که خشمم میگیرد از «حکیم ابوالقاسم فردوسی عزیز علیهالرحمه»! آخر چرا؟! چرا سیمرغ هوادار رستم است؟ در ماجرای سهراب، این سیمرغ است که رستم را به قول امروزیها «بازپروری» میکند. نیروهای رفته را به او باز میگرداند و برای جنگیدن به سهراب، روانه میدان کارزارش میکند. کارزار! همواره از این عبارت لذت بردهام؛ اگر همان معنایی را داشته باشد که من از آن مستفاد میکنم! کارزار، همان کارِ زار* (KAR –e– ZAR) است. پارسیان شاید تنها مردمانی باشند که برای جنگ، مترادفی چنین ژرفنگرانه برگزیده و پرداختهاند.
در داستان اسفندیار نیز، رستم در نهایت که نمیتواند پیروز میدان شود، پر سیمرغ آتش میزند و راز مرگ اسفندیار بر او مکشوف میگردد؛ چشمان اسفندیار، رویین نیست. سیمرغ به او میگوید که تیری دو سر بساز و روانه دیدگان اسفندیار کن؛ آنگاه او خواهد مرد. این یعنی، اسفندیار «باید» بمیرد! این است اتفاقی که باید بیفتد. این تقدیر سیمرغ و نیروی ماورایی جهان است که رستم غولپیکر پر زور زبان نفهم، باید پیروز تمام میدانها باشد. وقتی حقانیت، این قدر صریح به آدمی مثل رستم تفویض میشود، فاتحه عقل و خرد خوانده شده است. اسفندیار نماینده همان سخن و خرد است. او همانگونه که گفتم، دعوت به عقلگرایی و مذاکره میکند. از در صلح وارد میشود. اما این رستم است که در آخر کار، آن هم با استفاده از امدادهای غیبی، پیروز میدان میشود.
باری، فردوسی خدای خرد را خوار کردهاست. شاهنامه قتلگاه خداوندگار خرد است. رستم قهرمان دروغین ما است که به راحتی آدم میکشد، فرزند میکشد، مغرور است، پروای عقل ندارد و تنها از نظر زور و توان جسمانی خارقالعاده است.
***
شاید هم برداشتها و تفاسیر و داوریهای من در باب این اثر، کمی آمیخته به احساس و بیانصافی هم باشد و این بر عهده شما است که مرا گوشزد دهید و نظرات دقیق خود را بنویسید. اما با این همه، نباید از حق گذشت. شاهنامه، اثری است سترگ. در دورانی که زبان فارسی در معرض نابودی تدریجی قرار داشت، مردی برخاست و همت بلند خویش را مصروف پیافکندن کاخی بلند از نظم نمود که هرگز از باد و باران گزند نخواهد یافت. شاهنامه، بیتردید اثری است ارزشمند و گرانبها از نظر تاریخی و ادبی. به راستی کسی چنین اصیل و ناب به پارسی سخن گفتن همت نگماشت. آنها که بعدها دست به چنین کاری زدند، بیشتر کاریکاتورهای عصا قورت داده دانشکدههای ادبیات بودند که «شور» فارسی حرف زدن را در میآوردند و سوژه طنزهای مهران مدیری و دیگران میشدند. این همت فردوسی را باید ارج نهاد و فردوسی از این حیث همواره از بزرگان ادب این مرز و بوم خواهد بود. خود من هرچند چندان میانهای با ادب حماسی ندارم، اما از خواندن شاهنامه لذت بردهام. شاید تا مدتها چنین نگاه انتقادی هم به آن نداشتم. اما اخیرا، گویی که کشفی – چه بسا از سر توهم – عارض شود، به این جنبه از محتوای شاهنامه پی بردم و البته که افسوس فراوان هم خوردم. به نظر شما این را به حساب خامی من بگذاریم یا خطای فردوسی؟ به نظر شما، ما در کنار بزرگداشت شعرا و بزرگان فرهنگی خودمان، نباید نگاه ستایشآمیز خود را تعدیل کرده و اندکی هم با رویکرد انتقادی به محتوای آثار آنان نگاه کنیم؟ چیزی در درونم میگوید، اگر اندکی تعقلآمیز و انتقادی برخورد کنیم، روح آن بزرگان نیز از ما خرسند تر خواهد بود! باری، فردوسی بزرگ را، خدایش رحمت کناد و شما را نیز.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* زار = بد و خراب - نابسامان. به فرهنگ عمید نگاه کنید: کارزار = کار خراب و نابسامان |