فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386
تأملی درباره غیرقانونی شدن انجمن‌های اسلامی دانشجویان

 

تشکل‌های متکثر، مستقل و غیر رسمی به جای یک انجمن همواره متزلزل و آسیب‌پذیر

نمایی از فیلم انجمن شاعران مرده

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این یادداشت را ننویسم! خب، هرچه باشد لیبرال جماعت، باید روحیه محافظه‌کاری عقلانی خود را حفظ کند! اما در بحبوحه این همه کار و مشغله فکری و مطالعاتی، چند بار دستم به نوشتن در این باره رفت. فکر کردم لابد باید بنویسمش! انگار خیلی هم نباید در مقابل جبر ذهنی مقاومت کرد!

***

من به همه دوستانم در انجمن‌های اسلامی دانشجویی، ارادت دارم؛ هرچند هرگز در این انجمن‌ها عضو نبوده‌ام [و چه بسا حتی شایستگی لازم برای عضویت نداشتم]، اما به هر حال در میان دوستان عزیزی که در انجمن اسلامی فعالیت می‌کردند بودم و هستم. مقصود من از نوشتن این یادداشت، صرفا در میان نهادن یک اندیشه است. هرگز جسارت نمی‌کنم که احیانا سخنم بوی خط‌مشی بدهد یا نوعی موضع‌گرفتن از بالا به نظر بیاید. روشن است دوستانی که این روزها نسبت به غیرقانونی شدن انجمن‌های اسلامی معترض هستند، دانشجویانی هستند با انگیزه‌های متعالی انسانی، اخلاقی و اجتماعی. این دانشجویان قدر و مرتبتی والا دارند نسبت به آن دانشجویان دیگری که من اسمشان را می‌گذارم «ماشین‌های حفظ و اشاعه جزوات Fast Food استادهای دیکته‌گو»!

فارغ از هر سطح فکری یا گرایش ایدئولوژیک و رویکرد نظری، من به دانشجویانی که در نهادهای دانشجویی به «عضویت» در می‌آیند، احترام قائلم، زیرا احساس می‌کنم این‌ها انسان‌های تک‌ساحتی و شیش در چهار نیستند! بنابراین باز یادآوری می‌کنم که این یادداشت را با همدلی می‌نویسم و هدفم صرفا بروز صدای احیانا متفاوتی است که در این خصوص فکر می‌کنم دارم!

***

یکم: گمان من این است که بیش از این نباید نسبت به قانونی شدن و رسمیت یافتن انجمن‌های اسلامی از سوی دولت و وزارت علوم و دانشگاه، پای فشرد.

دوم: اتفاقا باید چنین رخدادی را به فال نیک گرفت! و احتمالا می‌توان آن را به مثابه فرصتی دید و از آن بهره جست.

سوم: چرا؟ ... چگونه؟ ... شما چی فکر می‌کنید؟ ... قبل از خواندن سطرهای بعدی، تصور خودتان از دو بند بالا را بیابید. به نظرتان چرا چنین حرفی می‌زنم؟ در چنین نگاهی، چه منطقی ممکن است مضمر باشد؟

چهارم: قرار شد، فکر کنید!

پنجم: باشد! اگر حوصله ندارید، پس بگذارید حالا که من در این مورد فکر کرده‌ام، با شما در میان بگذارم، ولی قول بدهید، بعدش حتما درباره‌اش فکر کنید و نظرتان را برایم بنویسید...

ششم: بسیار خب! ببینید! انجمن‌ اسلامی دانشجویان چه صبغه تاریخی دارد؟ چه زمانی و توسط چه کسانی تأسیس و تشکیل شد؟ اهدافی که در اساسنامه و مرامنامه و اسناد و مدارکش درج شده، چیست؟ اگر این‌ها را می‌دانید، می‌خواهم بپرسم که آیا در حال حاضر هم، ما نیازمند «انجمن» «اسلامی» با آن اهداف و آرمانها هستیم؟

هفتم: مزیت انجمن اسلامی چیست؟ دانشگاه دفتری در اختیارتان قرار می‌دهد؟ مجله‌تان را رایگان منتشر می‌کند؟ معایب‌اش چیست؟

هشتم: تلاش امروز شما برای چیست؟ منظورم این است، اکنون که دانشگاه، شما را رسمی نمی‌داند، شما چه کرده‌اید؟ خودتان انتخابات برگزار کرده‌اید. خودتان به دفتر می‌روید و می‌آیید. با نام انجمن اسلامی‌تان نشریه می‌زنید و سمینار برگزار می‌کنید. و چیزهای دیگر.. مگر نه این است؟

بسیار خب! شمارش دیگر بس! خلاصه حرف من این است:

غیرقانونی اعلام شدن انجمن‌های اسلامی فاقد مشروعیت حقوقی است، زیرا دانشجویان ابتدا به واسطه دانشجو بودن، حق تشکیل اجتماعات و انجمن‌های دانشجویی دارند در چارچوب قوانین و مقررات. ثانیا، قانون اساسی هم به شهروندان اجازه داده‌است که تشکیل انجمن و گروه دهند به شرط آنکه مخل نظم عمومی و منکر موازین اسلامی نباشد. پس دستورالعمل وزارت علوم یا مصوبه مجلس یا مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی و چیزهایی از این قبیل، از آنجا را ناقض قانون اساسی است، فاقد مشروعیت حقوقی است. از سوی دیگر و با نگاهی وسیع‌تر، حق هر نوع فعالیت انسانی که حقوق دیگران را تضییع نکند، در زمره «حقوق طبیعی» است و «حقوق موضوعه» [= قانون دولت‌ها] نمی‌تواند حق طبیعی را سلب کند و اگر چنین کرد، فرد یا اجتماع حق اعتراض و سرپیچی دارد.

به عقیده من، اکنون بهترین زمان برای ایجاد یک تکثر بینهایت‌وار و فورانی در حیطه تشکل‌های دانشجویی است. انهدام انجمن‌های اسلامی، باعث می‌شود که از دل آن، دهها و صدها انجمن دانشجویی دیگر برآید که لزوما از نام و مرام واحدی پیروی نمی‌کنند. قرار هم نیست که دانشگاه به تمام این انجمن‌ها رسمیت ببخشد، زیرا قرار هم نیست که دانشجویان برای فعالیت‌هایشان منتظر مساعدتهای دانشگاه باشند. انجمن دانشجویی اصیل، یک انجمن مستقل، مخصوصا از نظر اقتصادی و مالی است. وقتی بودجه انجمن شما در سیطره بوروکراسی دانشگاه قرار گرفت، فاتحه کار درست و حسابی را باید خواند.

اکنون بهترین گزینه شاید، ایجاد انجمن‌های دانشجویی متنوع و متکثر در دانشگاه‌ها باشد. آخر می‌دانید؟ همین انجمن اسلامی خودش تبدیل به ابزار بازتولید نظام قدرت موجود می‌شود. انتخابات دارد، دوز و کلک دارد، رقابت غیراخلاقی دارد، نظارت ایدئولوژیک دانشگاه دارد و چیزهایی از این قبیل. اما انجمن دانشجویی نباید در گیر و دار مجمع عمومی و انتخابات و تشکیلات عریض و طویل و بوروکراسی باشد. انجمن دانشجویی باید اندیشه تولید کند، نظام معنا را توسعه بخشد. تکثر ایجاد کند. صدای تازه بیاورد. در نهایت هم تمام این انجمن‌ها می‌توانند سالی یک بار، جایی جمع شوند و به عنوان کنفدراسیون دانشجویی با یکدیگر تعامل اجتماعی داشته باشند و خانواده بزرگتری را تشکیل دهند؛ خانواده‌ای رنگارنگ از چپ و راست و علمی و تخصصی و دینی و ورزشی و قس‌علیهذا!

انجمن دانشجویی نه قرار است در جایی بمبگذاری کند و نه بناست برنامه‌ای برای به چنگ‌ آوردن قدرت سیاسی طراحی کند. این نگاه را اگر به حساب لیبرال بودن من بگذارید، - و البته اگر چپ باشید – ممکن است دچار حب و بغض ایدئولوژیک شوید! لطفا فارغ از همه این مسائل، اندکی به این ماجرا بیندیشید. چقدر عالی می‌شود اگر هر دو، سه، چهار، ده، بیست نفر دانشجویی که روی موضوعی اشتراک نظر و هدف دارند، بتوانند بدون درگیر شدن با اسلوب‌های بیگانه‌ساز بوروکراتیک دست به تشکیل اجتماع علمی خود بزنند. اجتماع علمی از این رو که بستر آن در «آکادمی» است. انجمن دانشجویی حتی اگر کار سیاسی یا ورزشی یا هنری هم بکند، باز اجتماعی علمی است؛ یا بهتر بگویم، «اجتماع دانش» است. دانش را اگر از نقطه‌نظر متفکری چون فوکو ارزیابی کنیم، بهترین آنتی‌تز قدرت سیاسی در حیات فرهنگی و اجتماعی امروز ایران است. اجتماعات مبتنی بر دانش، حامل نیروی عظیمی به نام «گفتمان» یا همان Discourse هستند. با متکثر شدن انجمن‌های دانشجویی، دیسکورس‌های دانشجویی هم توسعه پیدا می‌کنند. خلاصه کلام: دیگر نمی‌توان جمع‌اش کرد! دانشگاه با دیدن آثار مثبت این انجمن‌ها، لب فرو خواهد بست و اعتراض و محدودسازی را بی‌فایده خواهد دید.

انجمن‌ اسلامی را اینقدر بزرگ نکنیم. بگذاریم «انجمن اسلامی» هم یک انجمن باشد در کنار سایر انجمن‌ها؛ یک انجمن که کسانی در آن عضو می‌شوند که اهدافی منطبق با اسم و رسم و تاریخچه آن دارند.

الگوی مقاومت جنبش دانشجویی، اکنون در ساحت تشکل‌ها و اجتماعات، به جای تن دادن به بازی نافرجام کارگزاران دانشگاهی، می‌تواند به حرکتی ابتکاری و استراتژیک تبدیل شود که با چشم‌پوشی از انجمن اسلامی دانشجویان، چشم به انجمن‌های بیشمار دانشجویی باز می‌گشاید که با نقد متدهای «رسمی»، اتفاقا بر «معجزه غیر رسمی بودن» پا می‌فشارد و با این کار کوشش می‌کند به عنوان «جامعه مدنی» با دولتی که می‌خواهد هر روز بزرگتر و بزرگتر شود، مخالفت مدنی نماید. اگر قرار باشد که متولی و عنصر رسمیت بخش اجتماعات دانشجویی هم دولت باشد، پس دیگر برای جامعه‌مدنی جایی برای نفس کشیدن باقی نخواهد ماند. یکی از وظایف شهروندی ما در برهه کنونی، که به نظر من بیشتر وظیفه‌ای است اخلاقی، این است که در مقابل دولتی که یکی از برنامه‌هایش محدود کردن نهادهای مردمی و مستقل است، بکوشیم با احترام، متانت، بردباری و مدنیت و عشق، بر حقوق مدنی خود اصرار کنیم و خودمان صاحب مناسبات روزمره زندگی خودمان باشیم؛ دموکراسی واقعی هم همین است!

 
پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386
درباره فردوسی و شاهنامه‌اش

 

انسان و خردگرایى در سخن فردوسی؛

یک رویکرد انتقادی

سیاوش نقشبندی؛ پشت چراغ قرمز - میدان فردوسی - خرداد 85 

یکی دو روز پیش (۲۵ اردیبهشت) را تقویم رسمیِ ایرانی، «روز بزرگداشت فردوسی» نامیده‌است. فکر می‌کنم دولت و گفتمان رسمی ایران، هنوز تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده است که از جمله آنها می‌توان به «فردوسی» و «شاهنامه» اشاره کرد. از سویی با آن گونه از ملی‌گرایی، وطن‌پرستی و فارسیسم و ایرانیسم و به تبع آن ترک‌ستیزی و عرب‌ستیزی چندان موافق نیست و از سوی دیگر به گاه نیاز، به او چنان می‌بالد و مفتخر می‌شود که گویی از صمیم جان، فردوسی و شاهنامه را می‌پرستد. اما به هر رو، عنادها همواره به شکلی غیرمستقیم بوده و مجیزگویی‌ها مستقیم و بلندآوا. البته خیلی‌ها هم می‌فهمند که این مجیزگویی‌ها و ستایش‌ها چیزی جز تحمیق عوام نیست و مثال نخی ریش ریش شده را ماند که برای رفتن به سوراخ سوزن، مدام باید به چرب‌زبانی آلوده شود! این‌ها هم برای آنکه رخنه‌ای در دل رعایای خویش کنند، گاه ناگزیرند از چنین حرکاتی! کما اینکه در آستانه هر راهپیمایی و تجمع رسمی یا انتخابات و چیزهایی شبیه به آن، فریاد «ملت قهرمان» و فلان و بهمان از رادیو تلویزیون و روزنامه‌ها، گوش آسمان را کر می‌کند.

اما از تمام این مباحث که بگذریم، روز فردوسی و این ماجراها، بهانه‌ای بود که حرفی درباره فردوسی بزنم؛ حرفی که مدت‌هاست – شاید قریب به یکسال- که در گوشه‌ای از ذهنم جا خوش کرده و گهگاه به واسطه بحث یا اتفاق، با دوستی نیز مطرح کرده‌ام، لیک چندان خالی از فایده به نظر نمی‌رسد که در اینجا هم خلاصه‌ای از آن را بنویسم تا رأی، به شور و تضریب آید و از آن فایدتی خِرَدپرور حاصل شود.

***

فردوسی را «حکیم» لقب داده‌اند. فرزانگی و حکمت، صفت انسان خردمند است؛ انسانی که دوستدار و هوادار خرد است و در برابر آن کرنش و خضوع می‌کند. در جای جای شاهنامه نیز تأکید بر خرد و سخن آشکار است. این خرد و سخن – هر دو- را مترادف با لوگوس (Logos) در لاتین می‌دانم. در ادبیات دینی نیز از جمله در مسیحیت و اسلام، خرد و سخن را «کلمه» می‌گویند. (در آغاز کلمه بود) یا (کلمه الله). در ادبیات مدرن نیز، به آن «عقل» یا (Reason) می‌گویند. از همین‌جا رابطه ظریف و دقیق میان زبان[= سخن] و عقل روشن می‌شود؛ سخنی که در غایت خود، نافی اصول عام خرد باشد، سخنی است نابجا و تهی. زبانی که چنین سخنی را می‌چیند، زبانی است گمراه‌کننده و بی‌حاصل. (برای مطالعه بیشتر در این باب، نظرات لودویگ ویتگنشتاین درباره زبان را بخوانید)

فردوسی خود، شاهنامه را با نام «خدای خرد» آغاز کرده‌است؛ این عبارت بیش از آنکه یک لفاظی ادبی باشد، یک ترم معلوم در آیین زرتشتی است. در جای جای سروده‌های زرتشت (گاتها و ...) به عبارت «خدای خرد» بر می‌خوریم که گاه به صورت انشایی است و گاه به صورت دعایی به این صورت: «ای خداوند خرد...». شاهنامه را بهره‌ای از حکمت خسروانی و آیین زرتشتی در شاهنامه است و بیت آغازین آن، بیش از آنکه ناظر به «خدایی» دینی و مذهبی باشد، خدایی اسطوره‌ای را صدا می‌زند؛ خدایگان خرد و حکمت را:

به نام خداوند جان و خرد    کزین برتر اندیشه‌بر، نگذرد

او کمال اندیشه را در خردمندی می‌جوید و خدایگان خرد را راهنمای خویش می‌داند. با این همه داستان شاهنامه، ادعایی جز این را اثبات می‌کند. نقد من به فردوسی از اینجا آغاز می‌شود. لُبّ کلام من در این مقام آن است که فردوسی متأسفانه جایگاه عقل و انسان را در شاهنامه به شدت فروکاسته و تقلیل داده است. در این خصوص به چند مثال اجمالی اشاره کرده و باقی بحث را به شما واگذار می‌کنم. بی‌تردید این یک بررسی کامل و بی‌عیب و نقص نیست؛ طرح ایده‌ای است برای آنکه علاقه‌مندان و بزرگان در این باب نیز تحقیق و تأمل نمایند.

  • اسطوره رستم در شاهنامه

قهرمان شاهنامه مردی است به نام «رستم». رستم در شاهنامه نماد چیست؟ نماد آدم فوق‌العاده پر زور و توانمند که بر همه چیره می‌شود. رستم، به نوعی قهرمان اسطوره‌ای ما ایرانی‌ها هم هست. ما هر جا که بخواهیم از قدرت یا عظمت شخص یا چیزی حرف بزنیم، آن را به رستم نسبت می‌دهیم. اما اگر کمی با وسواس بنگریم، خواهیم دید که رستم در عین حال، نماد «بی خردی» و «اوباشیگری» است. رستم را بهره‌ای از عقل و درایت نیست. او فقط «زور» دارد. فقط می‌تواند زنجیر پاره کند، دیو بکشد و از همه بدتر، «آدم» بکشد و «آدم بی‌گناه» بکشد. رستم، نماد یک انسان مغرور است که حاضر است هرکاری بکند تا کسی در توانایی جسمانی او تردیدی نکند. این‌ها را پایین‌تر کمی بیشتر توضیح می‌دهم. مسئله اینجاست که اسطوره ما در شاهنامه، انسان عقل‌گرا و فاضلی نیست که در برابر «انسان» و «عقل» کرنش کند؛ بلکه موجودی است بزن بهادر که افتخارش، فقط و فقط زور بازو است.

  • ضحاک

داستان ضحاک یکی از اسفبارترین داستان‌های شاهنامه است. جایی که ضحاک را از شانه‌ها مار می‌روید و دوای دردش، خوردن مغز انسان است. بحث اصلی من درباره شاهنامه، رویارویی خیر و شر است. اگر فردوسی خدای خرد را خیر می‌داند، چرا رستم را بزرگ می‌کند؟ چرا شخصیتی مثل رستم که از خرد بی‌بهره است، می‌شود نماد خیر در شاهنامه؟ و در داستان ضحاک؛ که خود نماد شر است، چرا برای التیام دردش، باید مغز آدمی به او خورانده شود؟ انسان باید کشته شود و مغزش به خورد یک خونخوار داده شود. این نسخه‌ای که فردوسی می‌پیچد، در حقیقت خوار نمودن شأن و مرتبت جان و تن آدمی است در برابر مظاهر پلیدی و پلشتی. باز هم به اجمال می‌گذرم.

  • رستم و سهراب

به رستم باز می‌گردیم و سهراب کشان! رستم، قهرمان ملی ایرانیان، کسی است که به خاطر غرور خویش، دست به کشتن انسان می‌زند. این قتل در واقع یک کشتن سه منظوره است: انسان – فرزند – جوان. سهراب، جوانی است برومند و نیز فرزند رستم است. جوانی است که نام‌آور شده و سری در میان سرها بلند کرده است. اما رستم، تحمل این ندارد که جوانی در برابرش عرض اندام کند. رستم آنقدر اسیر جهل خویش است که چشمانش را قدرت تشخیص فرزند از دشمن نیست. او چه قهرمانی است که فرزندش را روی عصبیت، خودخواهی و غرور به قتل می‌رساند؟ او چه پهلوانی است که پس از کشتن سهراب و با دیدن نقش بازوی او، تازه پی به حقیقت می‌برد؟ حال به نقش سیمرغ نیز خواهم رسید و در آنجا هم چیزهایی خواهم گفت. اما آنچه در داستان سهراب اهمیت دارد، این است که انسان بی‌گناهی، تنها به جرم رزم‌آوری و اینکه پشت پیش‌کسوتی چون رستم را به خاک مالیده است، محکوم به مرگ می‌شود. سهراب، رستم را شکست می‌دهد، اما از کشتن رستم اجتناب می‌کند. سهراب گذشت می‌کند. اما رستم، کینه به دل می‌گیرد. سهراب را اغفال می‌کند و او را برای رزمی دیگر، دعوت می‌کند. زیرا کسی نباید رستم را به خاک افتاده ببیند. رستم به سراغ سیمرغ می‌رود و ...

  • رستم و اسفندیار

داستان رستم و اسفندیار نیز از دیگر نمونه‌های بارز چیرگی جهل و غرور و تعصب، بر عقلانیت است. اسفندیار مردی است عاقل و مؤدب. نماد انسانی است با فرهنگ و متمدن. او تا می‌تواند رستم را به صلح و آرامش فرامی‌خواند. اسفندیار رستم را دعوت می‌کند و شبی با او به سر می‌برد. با رستم شراب می‌خورد و با او «گفت و گو» می‌کند. اما رستم را گوشی بدهکار این حرف‌ها نیست. رستم، فقط یک راه‌حل می‌شناسد: جنگ، جنگ، جنگ! و باز می‌بینیم که در اینجا نیز، پیروز میدان، رستم است. او سرانجام اسفندیار را به خاک می‌نشاند. راه‌حل گفت‌وگو آن چیزی نیست که فردوسی انتخاب کند، جنگ‌آوری راه‌حل ساده‌تری است انگار! باز هم جهل است که بر خرد فائق می‌آید. اما شاید مهمترین درگیری ذهنی من با مسأله سیمرغ باشد که در پایان این یادداشت، به آن می‌پردازم.

  • سیمرغ در شاهنامه

سیمرغ در واقع به «ماوراء الطبیعه» شاهنامه تعلق دارد. او عقل کل شاهنامه است. از همه چیز خبر دارد و یک پر او چاره‌ساز هر مشکلی است. سیمرغ نماینده نیروی برتر در جهان است. در کل شاهنامه، سیمرغ است که رستم را هوادار و راهنما است. شاید اگر چنین نبود، تمام بحث‌های پیشین را می‌شد به گونه‌ای توجیه کرد. اما مسأله اینجاست که فردوسی با این کار، به رستم «حجیت» و «حقانیت» می‌بخشد. وقتی رستم وصل شد به نیروی غیبی سیمرغ؛ یعنی حق با رستم است. سیمرغ، حقیقت مطلق است و در شاهنامه، این رستم است که دستیابی دارد به این حقیقت مطلق. همان رستم که عقل در نظرش خوار و بی‌مقدار است و زور بازو، مایه مباهات.

اینجاست که خشمم می‌گیرد از «حکیم ابوالقاسم فردوسی عزیز علیه‌الرحمه»! آخر چرا؟! چرا سیمرغ هوادار رستم است؟ در ماجرای سهراب، این سیمرغ است که رستم را به قول امروزی‌ها «بازپروری» می‌کند. نیروهای رفته را به او باز می‌گرداند و برای جنگیدن به سهراب، روانه میدان کارزارش می‌کند. کارزار! همواره از این عبارت لذت برده‌ام؛ اگر همان معنایی را داشته باشد که من از آن مستفاد می‌کنم! کارزار، همان کارِ زار* (KAR –e– ZAR) است. پارسیان شاید تنها مردمانی باشند که برای جنگ، مترادفی چنین ژرف‌نگرانه برگزیده‌ و پرداخته‌اند.

در داستان اسفندیار نیز، رستم در نهایت که نمی‌تواند پیروز میدان شود، پر سیمرغ آتش می‌زند و راز مرگ اسفندیار بر او مکشوف می‌گردد؛ چشمان اسفندیار، رویین نیست. سیمرغ به او می‌گوید که تیری دو سر بساز و روانه دیدگان اسفندیار کن؛ آنگاه او خواهد مرد. این یعنی، اسفندیار «باید» بمیرد! این است اتفاقی که باید بیفتد. این تقدیر سیمرغ و نیروی ماورایی جهان است که رستم غول‌پیکر پر زور زبان نفهم، باید پیروز تمام میدان‌ها باشد. وقتی حقانیت، این قدر صریح به آدمی مثل رستم تفویض می‌شود، فاتحه عقل و خرد خوانده شده است. اسفندیار نماینده همان سخن و خرد است. او همانگونه که گفتم، دعوت به عقلگرایی و مذاکره می‌کند. از در صلح وارد می‌شود. اما این رستم است که در آخر کار، آن هم با استفاده از امدادهای غیبی، پیروز میدان می‌شود.

باری، فردوسی خدای خرد را خوار کرده‌است. شاهنامه قتلگاه خداوندگار خرد است. رستم قهرمان دروغین ما است که به راحتی آدم می‌کشد، فرزند می‌کشد، مغرور است، پروای عقل ندارد و تنها از نظر زور و توان جسمانی خارق‌العاده است.

***

شاید هم برداشت‌ها و تفاسیر و داوری‌های من در باب این اثر، کمی آمیخته به احساس و بی‌انصافی هم باشد و این بر عهده شما است که مرا گوشزد دهید و نظرات دقیق خود را بنویسید. اما با این همه، نباید از حق گذشت. شاهنامه، اثری است سترگ. در دورانی که زبان فارسی در معرض نابودی تدریجی قرار داشت، مردی برخاست و همت بلند خویش را مصروف پی‌افکندن کاخی بلند از نظم نمود که هرگز از باد و باران گزند نخواهد یافت. شاهنامه، بی‌تردید اثری است ارزشمند و گران‌بها از نظر تاریخی و ادبی. به راستی کسی چنین اصیل و ناب به پارسی سخن گفتن همت نگماشت. آنها که بعدها دست به چنین کاری زدند، بیشتر کاریکاتورهای عصا قورت داده دانشکده‌های ادبیات بودند که «شور» فارسی حرف زدن را در می‌آوردند و سوژه طنز‌های مهران مدیری و دیگران می‌شدند. این همت فردوسی را باید ارج نهاد و فردوسی از این حیث همواره از بزرگان ادب این مرز و بوم خواهد بود. خود من هرچند چندان میانه‌ای با ادب حماسی ندارم، اما از خواندن شاهنامه لذت برده‌ام. شاید تا مدتها چنین نگاه انتقادی هم به آن نداشتم. اما اخیرا، گویی که کشفی – چه بسا از سر توهم – عارض شود، به این جنبه از محتوای شاهنامه پی بردم و البته که افسوس فراوان هم خوردم. به نظر شما این را به حساب خامی من بگذاریم یا خطای فردوسی؟ به نظر شما، ما در کنار بزرگداشت شعرا و بزرگان فرهنگی خودمان، نباید نگاه ستایش‌آمیز خود را تعدیل کرده و اندکی هم با رویکرد انتقادی به محتوای آثار آنان نگاه کنیم؟ چیزی در درونم می‌گوید، اگر اندکی تعقل‌آمیز و انتقادی برخورد کنیم، روح آن بزرگان نیز از ما خرسند تر خواهد بود! باری، فردوسی بزرگ را، خدایش رحمت کناد و شما را نیز.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* زار = بد و خراب - نابسامان. به فرهنگ عمید نگاه کنید: کارزار = کار خراب و نابسامان


 
چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
بیتی از غزل ۷۷

 

یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض    پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

 

حافظ


 
سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386
توضیحی برای جنبش

پیشینه بحث:

۱.       فراست: جنبش بی‌حاصل

۲.       حامد: جنبش؟!؟

۳.       فراست: آره جنبش!

۴.       حامد: چند سوال درباره جنبش

۵.       فراست: توضیحی برای جنبش

 

حامد عزیز؛ در اینکه سوء‌تفاهمی میان برداشت‌های ما رخ داده‌است، تردیدی ندارم، اما نفس این گفت‌وگو را مثبت می‌دانم. نخست آنکه من نیز مانند تو هر چیزی را جنبش نمی‌نامم. من نیز مانند تو منتقد «دانشجویان» هستم و حرکت‌های آنان را فاقد وجوه و ابعاد لازم برای یک «جنبش» می‌دانم. اساسا چرا نام آن را «جنبش بی‌حاصل» می‌گذارم؟ از نظر من این جریان دانشجویی واجد اوصافی چون «بی‌حاصل»، «تهی» و «نا اصیل» است و تمام این اوصاف آن را از ردیف جنبش‌های اجتماعی دور می‌سازد؛ اما از منظر اجتماعی، اگر بخواهیم مطالعه کنیم، ناگزیر هستیم این جریان را ابتدا در عداد جنبش‌های اجتماعی قرار بدهیم و سپس نقدش کنیم. می‌دانی به چه می‌ماند؟ به اینکه اگر من می‌خواهم دانشجوها را نقد کنم، باید بدانم آنها را به واسطه چه چیزی می‌خواهم نقد کنم. باید ابتدا آن‌ها را در ترازوی «جنبش بودن یا نبودن» بگذارم، سپس بگویم به این دلایل، فلان قدر از ویژگی‌های جنبش را دارا نیستید و الی آخر..

حامد جان، فکر می‌کنم با هم اشتراک نظر داشته باشیم که دانشجو جماعت در جای خودش، یک وظیفه‌ای دارد در قبال خود و جامعه‌اش. این حرف مرا با اندکی تساهل بپذیر! آنگاه برایت می‌گویم که پذیرش این حرف یعنی هل دادن دانشجوها به سمت اینکه کمی از درس‌خواندن‌های هیستریک و دختر‌/پسر بازی‌های عقده‌ناک دست بکشند و به حقوق خود هم نظری بیفکنند. تمام بحث من در آن یادداشت کذایی در روزنامه این بود که دانشجو وقتی بی‌خیال همه چیز می‌شود، آن وقت فلان نهاد هم می‌داند چطور آن را لوث کند. دانشجو وقتی نداند حوزه مقاومت‌اش کجاست، آن وقت می‌شود ستاد انتخاباتی این و آن و اسم‌اش می‌شود: «دانشجوی بیدار و آگاه»! مسئله من «باخودبیگانگی» دانشجو است. در مملکت خراب ما اگر این جوان‌ها هم بروند سراغ پارتی و استادیوم و مخ‌زدن، دیگر به چه باید دل خوش داشت؟ هر جامعه‌ای «عاملان تغییر» (Change Agents) خودش را دارد. ناگزیریم از پذیرفتن اینکه در جامعه ما دانشجویان یکی از محورهای عاملیت تغییر هستند، زیرا در «کانون دانش» قرار دارند. و خودت می‌دانی که من معتقد به شیشه شکستن و تحصن و این برنامه‌ها نیستم؛ بلکه قائل به فشار گفتمانی و فشار دانش هستم [هرچند که ایده‌آلیست خطاب شوم]. برای بدر شدن از این انفعال احمقانه، باید دانشجویان را در «زمینه» (Context) جنبش نقد کنیم و این به معنای تأیید حرکت‌های دانشجویان نیست و حتی به معنای بالا بردن و ارج دادن به آن‌ها هم نیست؛ بلکه تنها یک منظر جامعه‌شناختی است.

من خیلی وقت است (شاید چند سالی می‌شود) که دلم می‌خواهد نقدی بر جنبش دانشجویی بنویسم؛ یادداشت‌هایی هم برداشته‌ام و پوشه‌ای هم دارم، اما هیچ وقت انگیزه نداشتم که آنها را تدوین کنم. شاید یکی از اصلی‌ترین دلایلش «یأس» من از این جماعت خواب و خیال بوده که در عمق ذهنم امیدی به بیداریشان ندارم، اما باز هم به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل!

 

                                                                             ارادتمند تو؛ حسین


 
سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386
آره جنبش!

می‌دانستم سرانجام واکنشی به این نوشته‌ام ایجاد خواهد شد؛ واکنشی از جنس واکنش حامد هم در قسمت نظرات یادداشت قبل و هم در وبلاگ خودش!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حامد عزیز؛ لازم است توضیحاتی در مورد این یادآوری خوب تو بدهم و این چیزی که می‌نویسم، اسمش اصلا «جواب» نیست، بلکه بیشتر به گفت‌وگو می‌ماند؛ نه اینکه ما کم می‌بینیم همدیگر را، بنابراین گفت‌وگوهایمان هم در اینجاها شکل می‌گیرد!

حامدجان درست است که دانشجویان هم مثل بقیه اقشار جامعه هستند و من هم اصراری به ایجاد تفاوت میان آنها و دیگران ندارم ولی بقیه اقشار جامعه مثل بچه آدم دارند به زندگی‌شان می‌رسند ولی دانشجویان هر از چند گاهی سر و صدایی راه می‌اندازند؛ اصولا گروههای اجتماعی که گهگاه سر و صدایی راه می‌اندازند، در تعریف اولیه جنبش می‌گنجند، هرچند که اصیل نباشند یا بی‌حاصل باشند و یا هر چیز دیگر... این هم ربط زیادی به فهم و شعور آن گروه اجتماعی ندارد؛ یعنی من اساسا معتقد نیستم که فهمیده ترین قشر جامعه ما دانشجویان هستند؛ بلکه در این زمینه اتفاقا نقدهای اساسی به ایشان دارم.

فرق روایت‌های ما در این است که تو میگویی دانشجویان وظایفی در قبال خودشون دارند، من میگم حقوقی دارند؛ و چندان تفاوتی هم در اصل ماجرا ندارد چون من اساسا قبل از ورود ذهنی به عرصه حقوق، در عرصه ناحقوق فکر می‌کنم و کلا در بسیاری از زمینه‌ها معتقدم که آدمها وظایفی در قبال خویشتن دارند و فکر می‌کنم مطلبی هم در این باره پیشترها نوشته بودم؛ به هر حال بیان تو در این زمینه کاملا درست است ولی نافی چیزهایی نیست که نوشته‌ام. در ضمن، نوشته روزنامه‌ام اصلا افتضاح نیست! هرچند با عجله نوشته شده و دو نفره است، اما محدودیت‌های روزنامه و کمبود جا و کمبود زمان همه و همه دست به دست هم دادن تا یک نوشته دست و پا شکسته‌ای مثل این مطلب حاصل شود که البته اگر یک نفر آن را دقیق بخواند، اتفاقا از یک مطلب چند هزار کلمه‌ای بیشتر حرف دارد! بعدش هم حامد عزیزم، پاره‌ای از مشکلات، مختص یک گروه اجتماعی خاص هستند؛ هرچند در ادامه سایر مشکلات در سایر حوزه‌های همان آدمها قرار بگیرند؛ پس نمی‌توانیم با همه چیز اینگونه نفیاً و سلبی حرف بزنیم. می‌دانم که تو هم در یادداشت خود چه در بخش نظرات و چه در وبلاگ خودت، به اندازه من شتابزده عمل کردی! یادداشت بعدی‌ام مطمئنا درباره همین مسئله خواهد بود و نظراتم درباره جنبش دانشجویی و کلا دانشجویان! هرچند ادعای گزافی به نظر برسد، اما فکر می‌کنم آن وقت بهتر بتوانیم به گفت‌وگو ادامه بدهیم.

دوستت دارم!


 
سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
جنبش بی حاصل

این مطلب کوتاه رو خیلی عجله‌ای یه عصری با امیرهوشنگ نوشتیم؛ یکی از علتهاش، التهاباتی بود که اخیرا توی دانشگاهها ایجاد شده و به ویژه برخوردی که بعضی روزنامه ها داشتند و چه بسا دانشجوها رو عصبانی میکرد. به هر حال فکر میکنم خیلی اگه صریح بخوام بگم، دانشجوها باید حواسشون رو جمع کنن! جنبش، هم از درون خودش میتونه مضمحل بشه و هم از بیرون میتونه مصادره به مطلوب بشه. از درون وقتی این اتفاق میفته که دانشجو مسخ ساختار بازاری دانشگاه میشه و بدون توجه به غایت خودش، میاد و میره و هر واحدی بهش میدن میگیره و هر استادی سر کلاس میفرستن میره و فضای دانشگاه هرطوری که باشه میره سر کلاس و دستشویی اگه بوی گند هم بگیره باز صداش در نمیاد و فحشش که بدن آخ نمیگه و خلاصه هدفش اینه که کلاسها رو بره و نمره بگیره و پاس کنه و مدرک بگیره. برای همین وقتی برای جستن دانش براش باقی نمی مونه؛ میشه همون دانشجو: یک عبارت بی معنی؛ یک شیئ به عبارت بهتر. وقتی هم که میخواد سر و صدا کنه، آگاهانه نیست. اینجاست که عوامل بیرونی مترصد هستن که جنبش دانشجویی رو مصادره به مطلوب بکنن. دانشجو نشریه میزنه ولی توش مطلب خاصی نیست، اعلامیه صادر میکنه در حد مسائل اساسی کشور و جهان، شیشه میشکنه، تحصن میکنه و هزار تا از این برنامه ها... ولی اساسا توجه زیادی به وضعیت صنفی ش نمیکنه. دانشجو اینجا هم باز همون دانشجو هست. اگه یه کمی آگاهی وارد کنش دانشجویی بشه، اون وقت این دانشجو، تبدیل به «دانش – جو» میشه و با خیلی کارهای دیگه میتونه جنبش رو زنده نگه داره و معترض باشه و نقد کنه و آگاهی ش به سخره گرفته نشه و کسی هم ازش سوء استفاده نکنه. ممکنه این مطلبی که توی روزنامه اعتماد نوشتیم، یه کمی مبهم باشه ولی محدودیتهای روزنامه است و حتی در این حد که ما مطلب رو با یه اسم دیگه ای زدیم؛ به هر حال، این یه خلاصه ای بود که بعدا اگه فرصت شد نظرم رو درباره جنبش دانشجویی میگم؛ البته اگه خواهانی داشته باشه!

یه بار با دوستی در مورد کنش دانشجویی و جنبش دانشجویی حرف زدم و اون گفت که کسی نمیاد حرفای منو درین مورد گوش بده! راست هم میگفت. اکثرا دنبال راههای پر شور و هیجان و کاملا بی مقدمه و موخره هستن و اینکه در گیر و دار همه این کارا یه خنده ای هم بکنن! خودشون مهم نیستن برای خودشون! یه «باخودبیگانگی» کامل! چرا دیگه دانشجوها حوصله ندارن نشریه فعال دانشجویی داشته باشن؟ چرا به فکر نیستن که تشکیلاتی غیررسمی برای اداره نشریات دانشجویی ایجاد کنن؟ چرا فکر میکنن هر کاری باید مثل آب خوردن باشه؟ چرا فکر میکنن که دخالت در امور کلان تر مملکتی برای دانشجو از دخالت در امور حیات دانشجویی خودشون مثل دانشکده، خوابگاه، مواد درسی، استاد و ... اولویت دار تر هست؟ همه ایناست که جنبش دانشجویی رو به یه حرکت عقیم تبدیل میکنه؛ به یه وضعیت سترون! و این باعث میشه که امیر یا علیرضای عزیز یا هر کدوم از دوستان عزیز تر از جانم، وقتی عکس صفحه یک روزنامه فلان رو میبینن که فلان دختر قرتی دوزاری عکسش به عنوان سمبل جنبش دانشجویی چاپ شده، حرص بخورن و جوش بیارن! آقا جون خودت دست به کار نشدی که آخرش همین شد! ارادت!


 
شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386
به بهانه انتشار کتاب جدیدی از آیزایا برلین

 

شاخه خمیده بشریت

آیزایا برلینروی جلد کتابسرشت تلخ بشر

آیزایا برلین

مترجم؛ لیلا سازگار

نشر؛ ققنوس

چاپ اول-1385

تیراژ؛1650

قیمت؛4200 تومان


کتابی که با عنوان «سرشت تلخ بشر؛ جستارهایی در تاریخ اندیشه ها» با ترجمه لی لا سازگار از سوی انتشارات ققنوس به بازار کتاب آمده است، ترجمه یی است از کتاب The crooked timber of humanity» «chapters in the history of ideas که در برگیرنده هشت مقاله از آیزایا برلین است. در بخش اطلاعات کتابشناختی، سال مرگ برلین درج نشده است و شاید حاکی از این باشد که برخی هنوز مرگ این اندیشمند برجسته را که در سال های پایانی دهه نود درگذشت، باور نکرده اند. برلین یکی از نظریه پردازان لیبرال معاصر بود که در ایران بیشتر به واسطه گفت وگوی عمیق، جذاب و فلسفی اش با رامین جهانبگلو با عنوان «در جست وجوی آزادی» شناخته شد. در کنار مقالاتی که در طول این سال ها از برلین ترجمه و در نشریات به چاپ رسیده، کتاب هایی ازجمله «متفکران روس»، «چهار مقاله درباره آزادی» و «آزادی و حقیقت» به چاپ رسیده است. اخیراً نیز نشر ماهی دو کتاب از برلین، یکی درباره رمانتیسم و دیگری کتابی با نام «مجوس شمال» منتشر کرده است.

کتاب حاضر، بیشتر به تاریخ اندیشه ها می پردازد و حاوی مقالاتی درباره آرمانشهرگرایی، تاریخ فرهنگی، نسبیت گرایی، فاشیسم، اروپا و رمانتیسم است. عنوان کتاب نیز به قطعه یی از کانت برمی گردد که می گوید؛ «شاخه خمیده بشریت، هرگز میوه یی شیرین به بار نمی آورد.» البته مترجم فارسی تمایل دارد که CrookedTimber

را به «سرشت تلخ» ترجمه کند، از همین رو، جمله کانت را نیز با همین عبارات به فارسی برگردانده است.

همچنین دست نوشته یی از برلین موجود است که در آن به این تعبیر برمی خوریم؛ «از طبع سرکش بشر، هیچ چیز صاف و بی غشی پدید نمی آید» و محتمل به نظر می رسد که چنین مفهومی در ذهنش وجود داشته و بعدها کامل شده است.

از دیدگاه برلین باورهای ما در زمینه اینکه چگونه باید زندگی کنیم، مردان و زنان باید چگونه باشند و چه کارهایی کنند، موضوع بررسی اخلاقی هستند؛ و زمانی که به گروه ها و ملت ها و در واقع به نوع بشر به صورت یک کل مربوط باشند، آنها را فلسفه سیاسی می نامیم و فلسفه سیاسی چیزی نیست مگر به کار بستن علم اخلاق در مورد جامعه.

یکی از مقالات این کتاب به نوعی خودنوشت فکری آیزایا برلین است و به سیر مطالعات و رویارویی خویش با تاریخ اندیشه و شخصیت های فکری و فلسفی اشاره کرده است و در لابه لای آن نقد و تحلیل خود را نیز گنجانده است. مقاله بعدی به افول اندیشه های آرمانشهرگرایانه در غرب پرداخته و آنها را از دیدگاه تاریخی و ادبی مورد بررسی و نقد قرار داده است. از نگاه برلین، مضمون ثابتی که در تمام اندیشه های آرمانشهرگرایانه، خواه مسیحی، خواه غیرمسیحی جریان دارد، این است که زمانی وضعیتی بی عیب و نقص وجود داشته و سپس بلایی عظیم رخ داده است.

از دیگر مقالات این مجموعه، بررسی تاریخی پیدایش ملی گرایی است.

در بخشی از این مقاله می نویسد که خردگرایان و آزادیخواهان و البته سوسیالیست های قدیمی، در عمل ملی گرایی را نادیده گرفته اند، زیرا از نظر آنان، این احساس حاکی از نوعی ناپختگی است و نوعی بازگشت به بقایای نامعقول گذشته می نماید. به زعم برلین، ملی گرایی مانند دین، پدیده یی گذرا است که با استیلای بورژوازی به وجود آمده و یکی از حربه های معنوی بی نیاز از غیر علیه پرولتاریاست. به باور او اگر ملی گرایی به کرات در توده ها نفوذ کند، در قالب «آگاهی کاذب» وارد عمل می شود و شرایط واقعی توده ها را به هیئتی مبدل درمی آورد و توهماتی را قوت می بخشد که در حالت جهل و نادانی آنان رفاهی دروغین برایشان فراهم می آورد و پس از پایان گرفتن شرایطی که باعث بروز جنگ طبقاتی شده اند، ملی گرایی هم مانند دین، همراه با دیگر توهمات قوی سیاسی و البته به وقایع تاریخی، دود می شود و به هوا می رود. به هر رو مطالعه اثر حاضر برای علاقه مندان به تاریخ اندیشه و نظریه آزادی می تواند سودمند واقع شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* منبع: ویژه نامه کتاب اعتماد - شنبه، 15 اردیبهشت 1386 - شماره 1384


 
چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
به بهانه انتشار کتاب پیدایش کلینیک اثر میشل فوکو

 

جامعه سالم، جامعه آزاد است

 

فوکوتأثیر ژرف فوکو بر جهان اندیشه انکارناپذیر است. انگشت نهادن او بر نهادهایی چون زندان، بیمارستان و تیمارستان و تأملات دقیقی که روی مفاهیم بنیادینی چون قدرت، دانش و جنسیت دارد، او را به یک اندیشمند منحصر به فرد تبدیل کرده‌است. خوشبختانه موج پست مدرنیسم در ایران، به فوکو – که خودْ جز همان «میشل فوکو»، هیچ صفت، لقب و مرامی را برازنده خویش نمی‌دانست – مجال مطرح شدن داد. البته آمدن او به ایران نیز در ترجمه آثار و نوشته‌های او بی‌تأثیر نبود. از فوکو مقاله‌های بسیاری از جمله نوشته مشهور «ایرانیان چه رؤیایی در سر دارند؟» منتشر شد. برخی دیگر از مقالاتش از جمله مقاله «ایران روح یک جهان بی‌روح» در مجموعه‌ای با همین عنوان به چاپ رسید. در فصلنامه فلسفی ارغنون و سایر نشریات فلسفی نیز مطالبی از او ترجمه و منتشر شد. در «سرگشتگی نشانه‌ها» یکی دو اثر دیگر از فوکو ترجمه شد. «دانش و قدرت»، «تاریخ جنون»، «مراقبت و تنبیه»، «بازخوانی یک پرونده قتل»، «نظم گفتار» و «اراده به دانستن» همه از آثار دیگر این اندیشمند ارزنده بودند که در فاصله‌هایی نه چندان زیاد از یکدیگر به طبع رسیدند. کتاب دیگری با عنوان «نیچه، فروید، مارکس» از وی به چاپ رسید که شامل دو نوشته از فوکو و گفت‌وگوهایی درباره او به ترجمه گروهی از مترجمان بود. به رغم آثاری که ترجمه شد و در اینجا فقط به بخشی از آنها اشاره کردم، کوشندگان ایرانی در حوزه فلسفه، در کنار ترجمه آثار فوکو، علاقه‌مند به تألیف یا ترجمه کتاب‌هایی درباره او نیز شدند و آثار دیگری نیز در این باب، به بازار کتاب روانه شد. تازه‌ترین اثری که از میشل فوکو به دست خوانندگان ایرانی رسید، ترجمه «پیدایش کلینیک؛ دیرینه‌شناسی ادراک پزشکی» بود که انتشارات نقش و نگار به همت یحیی امامی، چاپ کرد. نقش و نگار پیش‌تر به عنوان یکی از جدی‌ترین ناشران در زمینه ترجمه و انتشار آثار ایمانوئل کانت شناخته شد و در کنار سایر آثاری که به چاپ رساند، کتابهای کانت با ترجمه منوچهر صانعی پر رنگ‌تر می‌نمود. اما این اواخر نیز دست به چاپ دو کتاب مهم، یکی «مهندسی ژنتیک و آینده سرشت بشر» اثر یورگن هابرماس و دیگری همین پیدایش کلینیک فوکو زد که هر دو در جای خود بسیار لازم و مفید می‌نمایند.

طرح جلد کتابفوکو در پیدایش کلینیک، دو پدیده مهم را مورد مطالعه قرار می‌دهد؛ یکی تن و دیگری نهادی به نام بیمارستان، و می‌کوشد که رابطه میان این دو مفهوم را با استفاده از بررسی تاریخی ادراک پزشکی کشف و مطالعه کند. در این اثر دغدغه‌هایی از این قبیل که در بیمارستان این امکان وجود دارد که فرد هویت اساسی خود را از دست دهد، مطرح می‌شود. حتی فوکو دست به تحلیل طبقاتی «فضا»یی به نام کلینیک می‌زند. نگاه فوکو در این کتاب، بی‌شباهت به بررسی او در کتاب «تاریخ جنون» نیست. همانگونه که در تاریخ دیوانگی، به جداسازی مجانین از دیگران اشاره می‌کند، در اینجا نیز بیمارستان را نهاد جداسازنده بیمار از جامعه معرفی می‌کند. فوکو در چنین بستری به نقد این نهاد (کلینیک) می‌پردازد و آن را پدیدآورنده بیماری‌های بیشتری می‌داند. او جداسازی‌ای را که در بیمارستان صورت می‌گیرد، عامل انتقال بیماری و تکثیر بی‌پایان آن می‌داند. با خواندن این کتاب به ملاحظات جالبی که فوکو در مورد بیماری‌های اپیدمیک (واگیردار) دارد بر می‌خورید. از نظر فوکو، بیماری چه واگیردار باشد چه نباشد، دارای نوعی فردیت تاریخی است. اما وقتی مسأله بیماری واگیردار مطرح می‌شود، انگار مسائل مهم‌تری از خود بیمار رخ می‌نمایند و ملاحظات جمعی بیشتر لحاظ می‌شود تا فرد بیمار. اینجاست که فوکو پزشکی را هم نقد طبقاتی می‌کند! آنگاه از این بستر به تحلیلی سیاسی می‌رسد و آن اینکه اولین وظیفه پزشک، وظیفه‌ای سیاسی است: مبارزه علیه بیماری، باید با جنگ علیه حکومت بد آغاز شود. فرد فقط وقتی کاملا و در مطمئنا درمان می‌شود که در ابتدا آزاد باشد. اما در این صورت، اگر پزشکی بتواند به لحاظ سیاسی کارآمدتر شود، به لحاظ پزشکی دیگر ضروری نخواهد بود و در جامعه‌ای آزاد که در آن نابرابری‌ها کاهش یافته و توافق و سازگاری حاکم باشد، سرانجام پزشک چیزی بیش از نوعی نقش موقتی نخواهد داشت و آن هم ارایه راهنمایی‌ها به حاکمان و شهروندان است مانند تنظیم قلب و بدن خودش؛ و دیگر نیازی به وجود بیمارستان و دانشگاه نخواهد بود.

من دوستی دارم که تخصص‌اش پزشکی اجتماعی است و هرگاه با او درباره مسائلی از قبیل ایدز، سقط جنین، اکستازی، بیماری‌های مقاربتی یا کلا مفهومی به نام بهداشت و سلامت یا اخلاقیات زیستی گفت‌وگو می‌کنم، ناخودآگاه به یاد ملاحظات فوکو می‌افتم. فوکو در پی چیست؟ آیا در پی یافتن رابطه مفهومی میان «سلامت» با «آزادی و عدالت» است؟ این‌ها دیگر تأملاتی است که ما به عنوان خواننده آثار او، باید مدّ نظر داشته باشیم و در آنها تدقیق و تأمل کنیم.

 

______________________________________­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­________________________

منبع: روزنامه اعتماد – ویژه نامه کتاب - چهارشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ - شماره ۱۳۸۲


 
سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386
نقد نظریه ارزش در نزد مارکس

نقد نظریه ارزش در نزد مارکس

سوم اردیبهشت به دعوت رشید، به همراه امیر رفتیم دانشکده حقوق تهران. بچه‌های انجمن اسلامی‌شان سخنرانی‌ای ترتیب داده بودند و قرار بود دکتر غنی‌نژاد به معرفی و نقد نظریه ارزش در رویکرد مارکسیستی بپردازد. البته آنها یک نشریه دانشجویی به نام تلنگر هم دارند که هشت سال است منتشر می‌شود و در چند شماره اخیرش، مشی لیبرالی را برگزیده‌ است. آشنایی با آن دوستان خیلی برایم خوشحال کننده بود، مخصوصا از این جهت که دیدم در فضای هیجان‌زده و غیرعقلانی و رخوتناک دانشگاه که البته با جریان‌های چپ‌گرای افراطی دانشجویی هم عجین است، گروهی پیدا شده‌اند که باور به اندیشه آزادی دارند و برای آن کوشش می‌کنند. قرار شد ما هم هر از گاهی مشارکتی در تلنگر و سایر فعالیت‌های دوستان داشته باشیم. امید که کارشان پایدار و ثمربخش باشد. اما الان می‌خواهم در مورد آن بحثی که دکتر غنی‌نژاد مطرح کرد، چیزی بنویسم و شاید نقد خودم را هم در آن وارد کنم. مقصود اینکه، مطلب حاضر گزارش دقیقی از سخنرانی دکتر غنی‌نژاد نیست و اگر جایی ایرادی ملاحظه کردید، به من باز می‌گردد نه ایشان.

***

موسی غنی نژاد؛ عکس از فراستاولا اینکه نظریات اقتصادی مارکس در دوران جوانی‌، با روزگار پختگی او تفاوت آشکاری دارد و این از خصلت مطالعه و بازاندیشی مستمر مارکس ناشی می‌شود که متون و آثار کلاسیک را مدام و با دقت مورد مطالعه، بازخوانی و تأمل قرار می‌داد. دیدگاه‌های دوره جوانی مارکس، بیشتر متأثر از دیدگاه‌های لودویگ فوئرباخ آلمانی است و روش معرفت‌شناختی فوئرباخ است که در شکل نظریات اقتصادی، سیاسی و فلسفی مارکس نمایان می‌شود. فوئرباخ همواره یکی از فیلسوفانی است که نظریه بنیادین او درباب انسان و خدا، از مدتها پیش برای من بسیار جذاب و تأمل برانگیز بوده‌است. اوست که به مفهوم «اسطوره‌سازی ذهن و تفکر انسان» اشاره می‌کند و از این دریچه «جهان- انسان شناختی» به نقد اندیشه دینی می‌پردازد و نظریه «با خود بیگانگی» (Alienation) خود را تبیین می‌کند. فوئرباخ سیطره اندیشه دینی را عامل زیرین باخودبیگانگی انسان می‌داند و استدلال نکته سنجانه‌ای در این باب دارد. او معتقد است که مفهوم خدا ساخته ذهن بشر است و در این صورت، خداباوری در حقیقت یک خبط ذهنی و فلسفی است. در اندیشه مسیحی و اسلامی گزاره‌هایی هست که می‌گوید ما آفریدگان خدا هستیم و خدا ما را به شکل خودش آفریده است. در انجیل آمده که: «و خدا انسان را بر صورت خویش آفرید» و در اسلام نیز از امام سجاد نقل شده‌است که: «خدا انسان را به صورت خویش خلق نمود». در ادبیات عرفانی هم نفوذ این دیدگاه را چه در عرفان مسیحی و چه در عرفان اسلامی مشاهده می‌کنیم که می‌گوید خدا در آینه نگریست و عاشق جمال خویش شد و سپس خواست موجودی مانند خویش بسازد، پس انسان را خلق کرد. فوئرباخ بر همین نکته انگشت می‌گذارد و می‌گوید: «خدا انسان را به صورت خویش نیافرید؛ انسان خدا را به صورت خویش آفرید». همان چیزی که شاملو می‌گوید: ... و خدایی دیگرگونه آفریدم. فوئرباخ در حقیقت یک تأمل دقیق در حوزه باور دینی به دست داده است و دیدگاه او را نمی‌توان به سادگی کنار گذاشت. به هر رو، مارکس به شدت تحت تأثیر فوئرباخ بود و تفسیری هم که از او به دست می‌دهد، تفسیری انتقادی است. مارکس نظریه باخودبیگانگی‌اش را با استفاده از دیدگاه فوئرباخ تبیین می‌کند. جمله معروف مارکس که «مذهب افیون توده‌ها است»، ریشه در نگاه فوئرباخی به مذهب دارد و از همین‌جا نیز پردازش نظریه باخودبیگانگی شروع می‌شود. فوئرباخ، آنچه را که باعث باخودبیگانگی انسان می‌داند، امری ذهنی (سوبژکتیو) است؛ مارکس هم در آغاز اینگونه می‌نگرد، اما با تأمل‌های بعدی، به تدریج به این نتیجه می‌رسد که آنچه باعث باخودبیگانگی انسان می‌شود، یک امر ذهنی نیست، بلکه یک عامل عینی (اُبژکتیو) است؛ آری، مارکس مالکیت خصوصی را مقصر می‌داند. از نظر او، انسان وقتی آنچه را که محصول، ساخته و فرآورده خودش است، بر خود مسلط می‌کند، دچار وضعیت باخودبیگانگی می‌شود. تیره روزی و بدبختی انسان، به زعم مارکس، با مالکیت خصوصی آغاز می‌شود. (اینجا سرآغاز تناقض‌ها، خطاها و سفسطه‌هایی است که در دیدگاه‌های بعدی مارکس رخ می‌نماید. مالکیت خصوصی که نه، ولی میل به ثروت‌اندوزی افراطی و مصرف‌گرایی دیوانه‌وار و تلاش مرگبار برای دست‌یافتن به پول هرچه بیشتر «هم» می‌تواند یکی از عوامل باخودبیگانگی انسان باشد ولی یقینا تنها دلیل آن نیست.) ژان ژاک روسو در این زمینه به شدت روی مارکس تأثیر داشته است. مارکس سپس به توضیح مسأله سرمایه و مالکیت می‌پردازد. از دید او، مالکیت در شکل اولیه‌اش، جنبه بیرونی و عینی دارد. یعنی مصداق مالکیت در وهله نخست چیزهایی مثل زمین و سایر اعیان مشخصه است اما با پیشرفت نهادهای اقتصادی، مالکیت خصوصی کم‌کم جنبه انتزاعی هم می‌یابد و در انتزاعی‌ترین شکل به صورت پول و اعتبار در می‌آید. روند روابط مالکیت انسان با پیشرفت اقتصادی و توسعه مبادلات پولی، به رابطه انتزاعی تبدیل می‌شود و به مراتب، میزان باخودبیگانگی او بیشتر می‌شود. در چنین نگاهی، انسان فئودال به مراتب کمتر از انسان سرمایه‌دار باخودبیگانه است. زیرا نمود مالکیت برای فئودال، زمین و ماشین بود اما برای انسان سرمایه‌دار، سهام و پول مبیّن مالکیت است. البته این رویکرد هم باز در جای خود، بسیار قابل تأمل است و از نظر من رویکرد دقیقی هم هست، اما استنتاج‌ها و دستورالعمل‌هایی که در پی این استدلال می‌آیند، قابل دفاع نیستند. پول در اصل چیست؟ مگر نه اینکه پول در واقع، «وسیله» مبادله است؟ چطور می‌شود که یک «وسیله» تبدیل به «هدف» می‌شود؟ به نظر من این پرسش، حاکی از دغدغه کاملا بجایی است که البته تنها و تنها هم در دیدگاه مارکس و مارکسیستها بیان نمی‌شود، بلکه در تفکر لیبرالی هم حتی به مراتب بیش از این، دغدغه‌ها و نگرانی‌های اخلاقی (Moral Concerns) وجود دارد. اگر مارکس می‌گوید بتواره‌گی (Fetishism)