فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 30 تیر ماه سال 1386
پیش‌بینی‌ناپذیری به مثابه منطق کنش اجتماعی

امروز شرق، مصاحبه پروین بختیارنژاد با ابراهیم یزدی را درباره جامعه غیرقابل پیش‌بینی در صفحه راهبرد به چاپ رسانده است. یک یادداشت خیلی کوتاه هم من نوشته‌ام که صرفا در حد بیان مسئله است؛ مگر دوستان در این باب، مشارکت فکری کنند...

 

منطق پیش‌بینی ناپذیری

 

آیا پیش‌بینی ناپذیری رفتار اجتماعی می‌تواند خوب باشد؟ عموما این مسئله را در تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی، به عنوان فاکتوری منفی مورد ارزیابی قرار می‌دهند. اما چه بسا این امر بتواند طی احراز شرایطی، مثبت و حتی مطلوب قلمداد شود. در این یادداشت کوتاه صرفا به طرح مسئله پرداخته می‌شود و نقد و بسط آن بر عهده صاحبنظران است. وقتی مسئله را در پارادایم دولت و جامعه مدنی بررسی کنیم، ضرورتا باید در پی یافتن روش‌هایی برای تفوق جامعه مدنی بر دولت باشیم. در این رهگذر، می‌توان کنش اجتماعی را بر اساس «منطق»های گوناگون طراحی کرد که در آن صورت، «پیش‌بینی ناپذیری» می‌تواند به مثابه منطق کنش اجتماعی مورد تأمل قرار گیرد. معادله چندان پیچیده‌ای نیست؛ مقدرات دولت (State) تابعی از متغیرهای کنش‌های اجتماعی است. یعنی میان دولت و جامعه مدنی، دیالک‌تیک معنی‌دار و نسبتا فعالی وجود دارد: سیاست‌های دولت واکنش‌های گوناگونی را در اجتماع بر می‌انگیزد که عموما در دو رسته «رضایت» و «عدم رضایت» طبقه‌بندی می‌شوند. نمی‌توان به هیچ روی منکر اهمیت این واکنش برای دولت بود. گران شدن، سهمیه‌بندی و حذف یارانه بنزین، هریک سطح خاصی از واکنش را در میان مردم ایجاد می‌کند. دولت عموما گروه‌های کارشناسی و تحلیل و پیش‌بینی رفتار اجتماعی را در اختیار دارد که با نشان دادن آمار و نمودارهای معنی‌دار، او را قانع کند که اتخاذ تصمیم الف، بهتر از اتخاذ تصمیم ب است. از این منظر، دولت می‌تواند شعاع تصمیمات خود را تا جایی که می‌تواند افزایش دهد، بی‌آنکه هراسی از واکنش‌های مخاطره آمیز احتمالی جامعه داشته باشد. زیرا می‌داند با چه استراتژی مشخصی باید فلان تصمیم را اجرایی کند تا بتواند واکنش‌های به وجود آمده را به راحتی کنترل نماید. در چنین وضعیتی، پیش‌بینی پذیر نبودن واکنش اجتماعی، کار دولت را در اتخاذ تصمیمات بی‌رویه دشوارتر خواهد ساخت. به جامعه خود باز می‌گردیم. عموما تحلیلگران سیاسی و اجتماعی در برهه‌هایی از جمله انتخابات یا زمانی که دولت تصمیم خاصی را به مرحله اجرا می‌گذارد، مردم ایران را «مردم دقیقه نود» می‌نامند و به نظر می‌رسد بیش از آنکه به این مسئله به عنوان یک امر واقع (fact) بنگرند، دست به یک داوری ارزشی می‌زنند و این خصیصه اجتماعی را به نوعی تقبیح می‌کنند. حال آنکه به نظر می‌رسد اگر پیش‌بینی ناپذیر بودن رفتار اجتماعی در ایران از منطق مشخصی برخوردار باشد، فرایند کنش در جامعه طوری تنظیم خواهد شد که گویی جامعه مدنی در این سوی میز شطرنج با دولت در حال بازی است. در چنین وضعیتی، غیر قابل پیش‌بینی بودن جامعه، می‌تواند تبدیل به برگ برنده آن در برابر دولت شود.

____________________________

* لینک مطلب: اینجا


 
چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
و این داستان ادامه دارد...

è دیوانه‌ای که در چهارراه ایستاده بود، داد می‌زد: حسین آقا! اینجا چهارراهِ چیه؟

و چراغ، سبز شد!

ç در پیچ کوچه‌ی تاریک، دو نفر بر ترک موتوری نشسته بودند و در تاریکی مهتاب حرف می‌زدند؛ آنجا هم نمی‌شد ایستاد.

? آن دیوانه مرا می‌شناخت؟ از کجا می‌دانست که آن لحظه من در بحبوحه تردید، پشت چراغ قرمز، به فردا فکر می‌کردم؟

é تقریبا اکثر دوستانم از اینکه امشب قرار است اعترافات رامین پخش شود، نگران من شده بودند. بیشترشان از من خواستند تا برنامه را نبینم. آیا کسی آن را ضبط خواهد کرد؟

ê خیلی زود از تخت خواب سعید بلند شدم، آبی به صورت زدم و بیرون آمدم. فکر نمی‌کردم در عرض پانزده دقیقه می‌توان به تو رسید!

ç بی‌اختیار یاد جمله‌ای افتادم در یکی از مستندهای کیومرث درم‌بخش (همان که بوف‌کور هدایت را هم فیلم کرده): ساربان، در شب کویر آواز می‌خواند: کبابم کردی و سیخم کشیدی! – و این عاشقانه‌ترین نجواهای او بود...

é این هفته کافه، معرکه شده بود. بیست نفری بودیم! سرانجام فرد یا دولت؟ بی‌دولتی؟

- شما از کدام منابع برای حرف‌هایتان استفاده کرده‌اید؟

- من فقط یک جمله دیگر بگویم؟

: نه!

: من نه کتابهایی که شما خوانده‌اید را خوانده‌ام و نه اراجیفی را که شما، بله شما، چهار سال خوانده‌اید را!

حال امیر چندان خوب نبود. شب بعد، زنگ زد.

پنج هزار تومان ارزش چانه زدن دارد. میگن پیغمبر گفته تا عرق‌ات درآد، باس چونه بزنی!

è یادداشت توتالیتاریسم را نگذاشتند چاپ شود!

ç با صدای نازک که آن را هم به غایت یواش ادا می‌کند: می‌خواستم یه پیشنهاد دوستی...

: اگه کارم داشتی زنگ بزن! – و تلفن را قطع کردم. (با تو نیستم! به خودت نگیر!)

ê گریه و خنده! اینم شد موضوع شب شعر این ماه!


 
جمعه 22 تیر ماه سال 1386
شعر خوانی

چهارمین شب از

شب‌های شعر و سکوت و فریاد

 

به اطلاع دوستان و یاران هم‌نفس می‌رسانم، چهارمین شب از شب‌های شعر و سکوت و فریاد این ماه با موضوع «گریه و خنده» برگزار خواهد شد. تاریخ برگزاری، جمعه ۲۹ تیر از ساعت ۵ تا ۸ می‌باشد. جهت کسب اطلاعات بیشتر با بنده تماس حاصل نمایید.

لازم به یادآوری است که از این پس جلسات شعر خوانی، آخرین جمعه هر ماه برگزار خواهد شد.

·          ایمیل: hfarasatkhah@yahoo.com

·          دوستانی هم که تلفن مرا دارند، البته می‌توانند زنگ بزنند!


 
سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
نقد و قدرت

پرتوافکنی بر کشمکش جوهری در مدرنیته

معرفی کتاب نقد و قدرت

 

روی جلدشناسنامه کتاب:

نقد و قدرت؛ بازآفرینی مناظره فوکو و هابرماس

گردآورنده و ویراستار: مایکل کلی

ترجمه: فرزان سجودی

ناشر: اختران – ۱۳۸۵

تیراژ: ۲۰۰۰ نسخه

قیمت: ۲۵۰۰ تومان

 

«مناظره فوکو – هابرماس» جدالی است فکری، ناظر بر دیدگاه «تحلیل قدرت» و «تبارشناسی» میشل فوکو و دیدگاه «عقلانیت ارتباطی» و «اخلاق گفتمانی» یورگن هابرماس که در نهایت منجر به آفرینش نقدی نوین بر سرشت قدرت در تلاقی با اجتماع می‌شود. این مناظره، اندیشه‌های کانونی هابرماس و فوکو را با یکدیگر مقایسه و ارزیابی می‌کند و مشتمل بر پرسش‌هایی است در باب قدرت، خرد، اخلاق، مدرنیته، دموکراسی، جامعه مدنی و کنش اجتماعی. البته مناظره رسمی میان این دو هرگز رخ نداد و البته یکی از دلایل اصلی عدم تحقق این مناظره، مرگ نابهنگام فوکو بود؛ هرچند که مایکل کلی، گردآورنده و ویراستار «نقد و قدرت» معتقد است که دلیل فلسفی‌تر عدم تحقق مناظره رسمی این بود که این دو نمی‌توانستند در مورد موضوع مناظره به توافق برسند.

هابرماسحتی اگر فارغ از گفت‌وگو و مناظره، کارهای فوکو و هابرماس را کنار هم بگذاریم، متوجه می‌شویم که این دو، کشاکشی جوهری در مدرنیته را پرتوافکنی می‌کنند؛ کشاکشی میان امر هنجاری (باید) و امر واقع (هست)، یعنی میان آنچه باید انجام شود و آنچه عملا وقوع یافته‌است. فهم این کشاکش برای فهم دموکراسی مدرن (آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد)، بسیار مهم و ضروری است. به دیگر سخن، این مناظره مصداق تفکر اصیل انتقادی است که دغدغه‌های و نگرانی‌های انسان مدرن را در قبال وضع موجود خویش نشان می‌دهد که در پی راهی برای بهبود و نجات است. یکی از بحث‌های اصلی مناظره، این است که یک روش اثربخش برای تقویت دموکراسی، توانمندسازی جامعه مدنی است، برای همین «نقد و قدرت» از بسیاری جهات، در واقع، در گیر و دار روشن کردن زوایای پرسش از دموکراسی و جامعه مدنی است. به طور اخص، در اینجا اخلاق گفتمانی هابرماس مورد هم‌سنجی با تحلیل قدرت و اخلاق فوکو قرار گرفته و «فایده» هرکدام را برای کسی که علاقه‌مند به فهم و تحقق تغییر اجتماعی (Social Change) ارزیابی و روشن می‌کند. همینطور نشان می‌دهد که برآیند این دیدگاه‌ها منجر به چه «سنتز» جدیدی در حوزه عمومی می‌شود. واسلاو هاول نیز بر همین مبنا، یک جامعه‌مدنی توانمند را شرط لازم تحقق یک دموکراسی توانمند می‌داند. از این رو توانمند کردن جامعه مدنی دغدغه اصلی برای پروژه دموکراسی به شمار می‌رود. فوکو و هابرماس در چنین بستری و با توجه به چنین امکان و چشم‌اندازی با یکدیگر بحث می‌کنند. گفت‌وگوی آنها معطوف به بطلان دیگری و بر حق ساختن خود نیست. یک هم‌اندیشی مشفقانه برای ترسیم ابعاد و زوایای زندگی بهتر برای بشر است.

مباحثی که در مناظره فوکو- هابرماس به عنوان موضوع محوری مورد تأمل و واکاوی قرار می‌گیرند، از قضا در جامعه امروز ما نیز جزو «مسائل» (Problem) اساسی محسوب می‌شوند؛ به ویژه مسئله جامعه مدنی و بایسته‌های آن، در دهه اخیر به رغم ورود به حوزه افکار عمومی و بحث نخبگان و تبدیل شدن به یکی از گفتمان‌های سیاسی رایج، هنوز چنان که باید و شاید مورد شناسایی و تحلیل دقیق قرار نگرفته است. از همین رو ترجمه کتاب «نقد و قدرت» بی هیچ شک و شبهه‌ای می‌تواند «بجا»، «مفید» و «ضروری» تلقی شود و البته چنین نیز هست. اما ایراد کوچکی به این کار وارد است: آنچه به دست خواننده فارسی زبان رسیده، صرفا ترجمه پاره نخست این کتاب است. این نکته در صفحات آغازین کتاب آمده است، ولی در روی جلد اشاره‌ای به این نکته نشده‌ است. «نقد و قدرت» یک کتاب دو جلدی نیست. یک مجلد است که مشتمل بر دو بخش می‌باشد. ترجمه نشدن بخش نخست به چند دلیل ممکن است اتفاق افتاده باشد؛ یکی محدودیت‌های مترجم، دیگری محدودیت‌های ناشر و سرانجام محدودیت‌های نشر به طور کلی. در واقع گویی تنها هفت فصل از فصول پانزده‌گانه یک کتاب ترجمه و در اختیار خواننده قرار گرفته‌است و این به نظر چندان مطلوب نمی‌رسد؛ زیرا اگر لااقل خواننده می‌دانست که ترجمه مابقی کتاب در راه است، خیالش راحت بود، اما وقتی کتاب به طور ناقص ترجمه و چاپ شده، جای سوال است که چرا مترجم و ناشر بدون ارایه هیچ توضیحی اقدام به نشر این کتاب کرده‌اند؟ بهتر بود در آغاز کتاب و در قالب یادداشت ناشر یا دیباچه مترجم، این کار و دلایل آن برای مخاطب روشن می‌شد. البته ناشر در پاورقی صفحه سیزده، خبر از «در دست ترجمه بودن» بخش دوم و وعده‌ای مبنی بر انتشار آن در مجلدی جداگانه داده‌است. برای جلوگیری از اطناب، از درج فهرست کامل کتاب در اینجا خودداری کردم، ولی خواننده علاقه‌مند با جستجویی ساده در اینترنت به فهرست کامل دسترسی خواهد یافت. به هر حال، خصلت «بازآفرینی شده» کتاب با عدم ترجمه بخش دوم آن، تقریبا مکتوم مانده و اگر اینگونه نخواهیم بگوییم، حداقل می‌توان گفت که ترجمه حاضر، بازآفرینی گردآورنده کتاب را ابتر ساخته و تمامیت آن را از بین برده است. با این همه، کتاب از ترجمه نسبتا قابل قبولی برخوردار است و جز در مواردی کوچک، خواننده به راحتی با متن ارتباط برقرار می‌کند. از جمله این موارد کوچک می‌توان به ترجمه "Discourse Ethics" به «اخلاقیات گفتمان» است که آن هم بیشتر امری سلیقه‌ای می‌نماید؛ حال آنکه به نظر نگارنده، عبارت «اخلاق گفتمانی» هرچند ترجمه تحت‌اللفظی نیست، ولی برای ذهن فارسی قابل درک‌تر است. همینطور است ترجمه "Normative" به «هنجار بنیاد»، به جای عبارت رساتر «هنجارمند».

فوکودر ادامه این مطلب، با کمک گرفتن از مقدمه مایکل کلی، به سیر کتاب اشاره می‌شود. بخش اول متشکل است از قطعه‌هایی از مناظره صریح یا ضمنی بین فوکو و هابرماس. این همان بخشی است که به فارسی ترجمه شده‌است. فصل اول با عنوان «دو سخنرانی»، ناظر به تمایزی است که فوکو بین قدرت قضایی و قدرت انضباطی قائل می‌شود و نیز روشنگر مفهوم نقد محلی (Local Critique) و روش تبارشناختی است که فوکو در تحلیل قدرت به کار می‌گیرد. قدرت و پیامدهای هنجاری آن در نظریه انتقادی، کانون نقد هابرماس بر فوکو است که در دو فصل گفتمان فلسفی مدرنیته، با عناوین «نقد عقل برای افشای علوم انسانی: میشل فوکو» و «پرسش‌هایی در مورد نظریه قدرت: باز هم فوکو»، آمده است. هابرماس معتقد است الگوی نقد مورد نظر فوکو، خود، ابطال کننده خود است و این ناشی از نظریه‌ای است که در باب قدرت می‌دهد: اگر خود نقد، صورتی از قدرت باشد، آن‌گاه یا نمی‌توان از آن برای نقد قدرت استفاده کرد و یا اگر برای نقد قدرت به کار رود، در واقع تیشه به بنیاد خود زده است.

به هر حال مطالعه این کتاب هم از حیث بعد مسئله شناختی و هم از جهت جذابیت موضوع، بسیار لذتبخش خواهد بود به شرط آنکه «اختران» ناشر خوش قولی باشد و هرچه زودتر به چاپ و نشر بخش دوم کتاب اهتمام ورزد. فرزان سجودی (مترجم کتاب) دارای درجه دکترای زبان شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی و سمت استادیاری را در گروه نمایش دانشکده سینما و تئاتر دانشگاه هنر دارد. او همچنین در فرهنگستان هنر، رئیس گروه نشانه شناسی هنر و همچنین عضو هیئت تحریریه فصلنامه فرهنگ و هنر است. برای مطالعه مقالات و آثار فرزان سجودی نیز می‌توانید به وبسایت او مراجعه کنید.

___________________________________________________________________

* این مطلب دیروز در ویژه‌نامه کتاب روزنامه اطلاعات که به همت دوست عزیزم حامد نیری منتشر می‌شود به چاپ رسید.


 
یکشنبه 17 تیر ماه سال 1386
درباره آینده اصلاحات

اصلاحات آینده ندارد

در باب اصلاحات به مثابه پروژه

پرسش از «آینده اصلاحات» هرچند پرسشی «اساسی» است، اما می‌تواند به گونه‌ای تلقی خطی از اصلاحات منتهی شود که البته تأثیرات عمیقی در تحلیل روند آن نیز به جای می‌گذارد. بهتر است به تأسی از هابرماس، اصلاحات را چونان مدرنیته، یک «پروژه» بدانیم؛ پروژه‌ای ناتمام که هر لحظه در حال رشد و نمو است. به نظر می‌رسد مفهوم هابرماس از «ناتمام» این نیست که پروژه مدرنیته روزی به انجام خواهد رسید، بلکه به این معنا بیشتر نزدیک است که مقتضای مدرنیته ایجاب می‌کند که این پروژه همواره در حال زایش و بهبود باشد. در واقع، اینجا هم وقتی سخن از اصلاحات به میان می‌آید، باید به «اصلاحاتِ اصلاحات» توجه کنیم و اینکه چگونه بکوشیم تا این پروژه مسیر و الگوی اثربخشی را پیگیری کند تا نتیجه این «حرکت»، به بار آمدن ثمراتی برای حیات اجتماعی انسان‌ها را منجر شود. به طور کلی مسائلی از قبیل حقوق بشر، دموکراسی، شهروندی، اصلاحات، توسعه و رشد اقتصادی، همه و همه برای یک هدف ساده مورد تأکید قرار می‌گیرند و آن هدف، «زندگی خوب» (Good Life) برای انسان است. حقوق بشر، استراتژی حیات بهتر برای فرد است. اصلاحات نیز به طریق اولی، راهبرد حیات انسانی‌تر و دموکراتیک‌تر برای «بشر» می‌باشد.

جای بسی خوشحالی است که سرانجام «اصلاحات» حداقل در دوره‌ای خاص از تاریخ ایران، به «گفتمان مشترک» تبدیل شد. مشکل اکثر خواست‌های اجتماعی ایرانیان از قبیل دموکراسی، حقوق، آزادی و عدالت، این بود که این خواست‌ها در طول تاریخ – به ویژه پس از مشروطه- صرفا گفتمان مردم بود و نه حکومت. تغییر اجتماعی هنگامی صورت می‌گیرد که یک گفتمان در جامعه مدنی توسط روشنفکران، مطبوعات، افکار عمومی، نهادهای غیردولتی و در یک کلام «مردم» شکل بگیرد و توسعه داده شود و به دولت ارایه شود. دولت معمولا ابتدا به ساکن، در برابر مطالبات اجتماعی مقاومت نشان می‌دهد اما فشار گفتمانی می‌تواند دولت را مجبور به پذیرش تغییرات مطلوب جامعه بنماید؛ همان چیزی که از سوی حجاریان با عنوان «فشار از پایین، چانه‌زنی در بالا» مطرح شد. مقوله «اصلاحات» در هشت سال دولت خاتمی این اقبال را یافت که اولا تبدیل به «گفتمان» شود و ثانیا دولت نیز از توسعه این گفتمان استقبال کند. منظور از گفتمان مشترک این بود که در آن دوره، گونه‌ای از همبستگی اجتماعی معطوف به اصلاحات در جامعه ایران شکل گرفت، هرچند که پیش‌ و پس از خاتمی، گفتمان اصلاحات مجددا به بطن جامعه مدنی بازگشت. ولی این نیز خود از ویژگی‌های نگرش پروژه‌ای به اصلاحات است؛ زمانی ممکن است این گفتمان توسط دولت حمایت شود و زمانی هم ممکن است توسط دولت محدود شود. حال در چنین وضعیتی چه باید کرد؟

مایلم به طور بسیار مختصر دو مسئله را در باب پروژه اصلاحات در ایران به ویژه پس از دوم خرداد 76 یادآوری و صاحب‌نظران را به هم‌فکری در این باب دعوت کنم. مسئله نخست، مطمئنا منتقدان فراوانی دارد، ولی به گمان نگارنده، یکی از مسائل مؤثر در روند اصلاحات، عدم توازن میان اراده معطوف به قدرت و اراده معطوف به اصلاح در این پروژه بود[~ است]. تردیدی نیست که برای به ثمر رسیدن اصلاحات، باید سعی شود که ایده‌های اصلاح طلبانه از طرق دموکراتیک به حوزه قدرت سیاسی وارد شده و از طریق نظامات قانونی، حقوقی و قضایی، قابلیت اجرایی پیدا کند. برای مثال اگر بناست نظام مالیاتی اصلاح شود، نخست باید ایده این اصلاح به درستی و کمال، مورد کارشناسی قرار گرفته و تبیین شود. سپس از طرق دموکراتیک به نهادهای قدرت سیاسی ارایه شود و در آن نهادها نیز، قانونی (Legalize) و مشروع (Legitimize) شود. اساسا نمی‌توان اراده معطوف به قدرت سیاسی را در فرایند اصلاح‌طلبی نفی و رد کرد؛ چنین عملی نشان دهنده درک ناقص از اصلاحات خواهد بود. سخن بر سر این است که ناگهان تمام نخبگان اصلاحات به دروازه‌های قدرت سیاسی هجوم آوردند و توازن میان اراده معطوف به اصلاح و اراده معطوف به قدرت به هم خورد. از همین جا مسئله دوم که ناظر به «نقد اصلاحات» است، مطرح می‌شود. اصلاحات تا وقتی که شکست خورد، هرگز مورد نقد جدی و اساسی از درون قرار نگرفت. اصلاح‌طلبی، منتقدان قابلی نداشت. منتقدان اصلاح‌طلبان قومی بودند که حداکثر می‌توانستند ساحت نقد را به فحاشی و توهین، تقلیل دهند و این حائز هیچ‌گونه اهمیتی برای اصلاحات نبود. اصلاحات نیازمند «منتقد» بود و این در صورتی که تمام عاملین و کنشگران در صدد دستیابی به قدرت سیاسی بودند، عملا ناممکن می‌نمود و اساسا منجر به نقض غرض اصلاحات نیز می‌شد. از این رو به نظر می‌رسد گفت‌وگو درباره آینده اصلاحات، منوط به تفکیک میان حوزه نقد و حوزه قدرت، یعنی میان روشنفکران و نخبگان سیاسی است؛ امری که لااقل تا به امروز در آن تعلل و قصور تمام صورت گرفته است.

_________________________________________________

* این مطلب امروز در صفحه راهبرد روزنامه شرق به چاپ رسیده‌است.


 
شنبه 16 تیر ماه سال 1386
معرفی کتاب نئولیبرالیسم

ارمغان چپ‌ها برای لیبرال‌ها

در قدردانی از ترجمه و نشر کتاب نئولیبرالیسم نوشته دیوید هاروی

نئولیبرالیسم؛ تاریخ مختصر

نویسنده: دیوید هاروی

مترجم: محمود عبدالله‌زاده

ناشر: اختران – ۱۳۸۶

تیراژ: ۲۰۰۰ نسخه

قیمت: ۳۶۰۰ تومان

 

اولین باری که نام دیوید هاروی (David Harvey) را دیدم، پارسال بر روی جلد کتاب «پاریس، پایتخت مدرنیته» او بود. وقتی کتاب را می‌خواندی، گمان می‌بردی که مارکس دارد درباره اقتصاد سیاسی فضا حرف می‌زند! فکر می‌کنم بخشی از این آشنایی را باید مدیون هانری لوفور و بخش دیگر را سپاسگزار آشنایی با دوستی که حوزه کارش جغرافیا و برنامه‌ریزی شهری است، بدانم. آن دوست در تدارک ترجمه «پاریس پایتخت مدرنیته» است. از هاروی کتاب دیگری با عنوان «شهر و عدالت اجتماعی» به فارسی درآمده است ولی چون ناشر آن بخش دولتی است، گرفتار همه مشکلاتی که معمولا محصولات دولتی دارند، شده‌است؛ ترجمه نه‌چندان دلنشین، توزیع ناقص و ...

روی جلد ترجمه فارسی کتابدو سال قبل از آن بود که در گپی دوستانه با دکتر عبدالله‌زاده، نام هاروی به گوشم خورد. محمود عبدالله‌زاده همانی است که تقریبا یک‌تنه، فصلنامه وزین اقتصاد سیاسی را منتشر می‌کند؛ آن روزها به من می‌گفت که نئولیبرالیسم هاروی را ترجمه و در اختیار نشر اختران قرار داده‌است. هم هاروی، هم عبدالله‌زاده و هم اختران، هر سه «چپ» هستند؛ اما عنوان کتاب، «نئولیبرالیسم» است! چه بسا همین نکته باعث شد که دوستانم در روزنامه به خیال آنکه این کتابی لیبرالی است، معرفی آن را در اینجا به من محول کنند؛ غافل از آنکه «اسم» یک چیز است و «مسمّی» یک چیز دیگر! البته من مشکلی با این مسأله نداشتم. تنها دشواری کار در این بود که باید کوتاه می‌نوشتم و این یعنی نمی‌توانی همه آن چیزهایی را که می‌خواهی، بنویسی. با همه اینها، یادداشت کوتاه حاضر، معرفی اجمالی کتاب «تاریخ مختصر نئولیبرالیسم» است و نقد و بررسی آن ناگزیر، موکول می‌شود به مجال و مقالی دیگر.

نخستین چیزی که در معرفی این کتاب باید بگویم، ترجمه کاملا روان و پیراسته آن است. در خواندن کتاب مشکلی احساس نمی‌کنید زیرا مترجم، تحصیل کرده انگلستان است و «زبانْ» خوب می‌داند؛ هم انگلیسی و هم فارسی. از سوی دیگر این کتاب، متنی است درباره اقتصاد سیاسی و مترجم، فردی است متخصص در این مقال. هرچند نباید ناگفته گذاشت که نثر هاروی هم بسیار روان و آرام است و از دشوار نویسی غالب اندیشمندان چپ، فارغ شده‌است. مطالعه این کتاب در وهله اول وظیفه کسانی مانند خود نگارنده است که دارای رویکری انتقادی به چپ هستند و از همین رو، مطالعه «نقد چپ بر لیبرالیسم» از این حیث که می‌تواند به گفت‌وگو منتهی شود، بسی سودمند می‌نماید. برای همین لازم می‌دانم از همه دست اندرکاران نشر کتاب حاضر، صمیمانه تشکر کنم.

بهتر بود مترجم که خود دستی بر آتش دارد، مقدمه‌ای بر جبهه کتاب می‌آراست و در آن به معرفی هاروی و بیان چیزهایی در ضرورت ترجمه کتاب و فایده آن برای جامعه امروز ما می‌پرداخت. شاید لازم باشد در اینجا به رغم «ضیق فضا» معرفی کوتاهی از هاروی داشته باشیم. او متولد ۱۹۳۵ و در حال حاضر پروفسور نام‌آور انسان‌شناسی در City University نیویورک است. هرچند که در زمره جغرافیادانان طبقه‌بندی می‌شود، اما به هر حال یک تئوریسن علوم اجتماعی است که وزن بین‌المللی دارد. او دکتری خود را از دانشگاه کمبریج اخذ نموده‌است. شاید بتوان گفت که هاروی امروز شناخته‌شده‌ترین جغرافی‌پژوه آکادمیک جهان است. هاروی در آثار و نوشته‌های خود می‌کوشد تا توسعه جغرافیای مدرن را به مثابه ضابطه‌ای مهم مورد توجه قرار دهد. آثار او بحث‌های گسترده‌ای را در زمینه‌های اجتماعی، سیاسی منجر شده است. او مسئله طبقه اجتماعی را به عنوان ابزار روش‌شناختی مؤثری برای نقد سرمایه‌داری جهانی،‌ به ویژه در شکل نئولیبرال‌اش، مجددا مطرح نموده‌است. هاروی یک انگلیسی است. شاید همین مسئله در انتخاب عبدالله‌زاده برای ترجمه کتاب، تأثیرگذار بوده‌باشد. از جمله کتاب‌های او به جز آنها که در آغاز این نوشتار ذکر شد، می‌توان به «محدودیت‌های سرمایه»، «شهری کردن سرمایه»، «شرایط پست مدرنیته»، «تجربه شهری»، «عدالت، طبیعت و جغرافیای تفاوت»، «امپریالیسم نوین»، «فضاهای امید» و «توسعه جغرافیایی» اشاره کرد. برای آنکه اطلاعات مختصری درباره او به دست آورید، بد نیست سری هم به ویکی‌پدیا بزنید.

روی جلد کتاب اصلیهاروی در این کتاب بر آن است تا به تحقیق درباره شیوه‌ها و راه‌های سر برآوردن «جهانی‌شدن» از دل اقتصاد قدیم بپردازد. ولکر، ریگان، تاچر و دنگ شیائوپینگ (که عکسشان بر روی جلد نسخه اصلی کتاب دیده می‌شود)، به زعم هاروی، همگی از بحث‌هایی شروع کردند که از مدت‌ها قبل در گرفته بود ولی تنها اقلیتی به آنها مشغول بودند، و آنها را به بحث‌های اکثریت تبدیل کردند. «ریگان سنت اقلیت درون حزب جمهوریخواه را از نو زنده کرد. دنگ شیائوپینگ موج فزاینده ثروت و قدرت را در ژاپن، تایوان، هنگ‌کنگ، سنگاپور و کره جنوبی مشاهده کرد و کوشید به جای برنامه‌ریزی مرکزی، با تجهیز بازار مبتنی بر سوسیالیسم، منافع دولت چین را حفظ کند و آنها را افزایش دهد. ولکر و تاچر، هر دو، از میان تاریکی و ابهام دکترین خاصی را بیرون کشیدند که «نئولیبرالیسم» نام گرفت و آن را به اصل رهنمون کننده‌ مهم اندیشه و مدیریت اقتصادی مبدل ساختند». هاروی در این کتاب عمدتا به این دکترین – اصل و منشأ ظهور و پیامدهای آن- می‌پردازد. بگذارید تعریف هاروی از نئولیبرالیسم را در اینجا بیاورم:

«نئولیبرالیسم در وهله نخست نظریه‌ای در مورد شیوه‌هایی در اقتصاد سیاسی است که بر اساس آنها با گشودن راه برای تحقق آزادی‌های کارآفرینانه و مهارت‌های فردی در چارچوبی نهادی که ویژگی آن حقوق مالکیت خصوصی قدرتمند، بازارهای آزاد و تجارت آزاد است، می‌توان رفاه و بهروزی انسان را افزایش داد. نقش دولت ایجاد و حفظ یک چارچوب نهادی مناسب برای عملکرد آن شیوه‌هاست. مثلا دولت باید کیفیت و انسجام پول را تضمین کند. به علاوه، دولت باید ساختارها و کارکردهای نظامی، دفاعی و قانونی لازم برای تأمین حقوق مالکیت خصوصی را ایجاد و در صورت لزوم، عملکرد درست بازارها را با توسل به زور تضمین کند. از این گذشته اگر بازارهایی (در حوزه‌هایی از قبیل زمین، آب، آموزش، بهداشت، تأمین اجتماعی یا آلودگی محیط زیست) وجود نداشته باشند، آن وقت، اگر لازم باشد، دولت باید آنها را ایجاد کند ولی نباید بیش از این در امور مداخله کند. مداخله دولت در بازارها (وقتی که ایجاد شدند) باید در سطح بسیار محدود نگهداشته شود؛ زیرا بر اساس این نظریه، اولا برای دولت امکان‌پذیر نیست که در مورد پیش بینی علایم بازار یعنی قیمت‌ها اطلاعات کافی داشته باشد و ثانیا گروه‌های ذی‌نفع قدرتمند، ناگزیر مداخلات دولت را (به ویژه در دموکراسی‌ها) مخدوش و به سمت خود سمت خواهند داد».

از نظر هاروی، لیبرالیسم نان جذابیت‌های خود را می‌خورد. گوشه و کنار کتاب مملو از سخنان کنایه آمیز به لیبرالیسم است. البته این ویژگی اکثر نقدهای مارکسیستی به لیبرال‌ها است؛ نقدهایی کنایه‌آمیز، توأم با مقدار زیادی مصداق و عدد و آمار از شکست برخی سیاست‌های لیبرالی در برخی جاهای جهان که گاه همراه است با تحلیل بدترین نمونه‌های اعمال سیاست‌های لیبرالی فی‌المثل در مناطق جنگی، بحرانی و ناپایدار جهان. گو اینکه چپ، بدون کنایه و مصداق، نمی‌تواند از پس نقد لیبرالیسم برآید. عباراتی مانند «اصطبل لیبرالیسم» یا جذابیت آرمان‌های لیبرالی، از جمله دستاویزهای نقد هاروی است که البته مبنای نقد او را تشکیل می‌دهد. او برای تحلیل کارایی نئولیبرالیسم، مثلا به نمونه عراق یا دولت کودتایی پینوشه در شیلی اشاره می‌کند. اما از آنجا که «عقلانیت» همواره یکی از اصول معرفتی لیبرالی به شمار می‌رود، گمان نمی‌کنم بتوان لیبرالی را یافت که به دفاع بی‌چون و چرا از هرگونه اعمال سیاست لیبرالی بپردازد و توجیه کننده خشونت یا همه آن عواملی باشد که با روح لیبرالی در تقابل‌اند.

هاروی معتقد است گزینش آرمان‌ها و ارزش‌هایی چون «منزلت انسان» و «آزادی فردی» به عنوان اصول بنیادین تمدن بشر از سوی لیبرال‌ها، گزینشی بسیار عاقلانه بود، زیرا این آرمان‌ها در واقع، آرمان‌هایی پرجذبه و وسوسه‌انگیزند. باید گفت، بله! این‌ها همه آرمان‌هایی بودند که بشر به ستوه آمده از فاشیسم، دیکتاتوری و کمونیسم در پی آن بود و نئولیبرالیسم نوید بخش آنها شد.

باری، کتاب هاروی متشکل از یک مقدمه و هفت فصل است که به هر طریق و در مجموع کتاب قابل توجه و شایسته تأملی را فراهم می‌آورد. کتمان نمی‌کنم که انتشار «تاریخ مختصر نئولیبرالیسم»، انگیزه‌ خوبی است تا به برگزاری جلسه نقد و بررسی این کتاب بیندیشم!

________________________________________________

* این مطلب امروز در صفحه کتاب اعتماد با حذف قابل توجهی به چاپ رسیده‌است! ç اینجا


 
سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386
گذری بر نظریه سیاسی کانت

مطلبی که در پی می‌آید، امروز در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد به چاپ رسیده‌است. اینجا


گذری بر نظریه سیاسی کانت

تأمل در مرزهای پیدا و نهان
حسین فراستخواه

رابطه تنگاتنگ فلسفه سیاسی کانت با نظریات اخلاقی او غیرقابل انکار است. او می کوشد با تکیه بر آرای اخلاقی خود، نظریه یی دال بر مشروعیت حکومت فرادست آورد. از این حیث، دیدگاه او درباره حکومت شباهت زیادی به دیدگاه فیلسوفان کلاسیک عصر روشنگری دارد که معتقدند مردم باید اقدام به تاسیس نهادی واحد کنند که با استفاده از اقتدار و به کارگیری زور و اجبار، مردم را وادار سازد تا کاری به کار دیگران نداشته باشند، آزادی دیگران را خدشه دار نکنند و نیز در پی غایات دلخواه خود بروند. به دیگر سخن، قاعده معروف «آزادی من تا جایی است که آزادی دیگری شروع می شود»، ناظر به چنین رویکردی است. تقریباً اکثر فیلسوفان کلاسیک مانند هابز، لاک، روسو و هیوم، هر یک به غلظت و شدتی خاص خود، دیدگاه مشابهی درباره حکومت دارند. برآیند این دیدگاه ها به فراهم آمدن چنین تعریفی می انجامد که حکومت، شری است اجتناب ناپذیر که مردم برای حفظ پاره یی از آزادی ها و حقوق خویش، اجازه می دهند که آن «شر خودساخته»، پاره یی دیگر از این آزادی ها و حقوق را از آنها سلب کند.

درباره کانت، فلسفه اخلاق به کمک نظریه سیاسی او در باب حکومت می شتابد. بنابر اصول اخلاقی کانت از سویی اخلاق حکم می کند که مردم در سیطره حکومتی باشند که آزادی آنها را برای نیل به غایات مطلوب شان فراهم و تضمین کند. از سوی دیگر، «اجبار» مردم برای به عضویت درآوردن دیگران در این حکومت نیز از نظر اخلاقی «فعل جایز» به شمار می آید. نظریه سیاسی کانت درباره حکومت، برآمده از رویکرد انسان شناختی او مبنی بر این است که انسان بر آن است که «نقشی» در این جهان دارد که غایت او است و برای ایفا و به جای آوردن نقش خود، نیازمند «آزادی» است و این آزادی جز از طریق تشکیل حکومتی با اوصاف مزبور میسر نمی شود. با دنبال کردن دیدگاه های کانت به این نتیجه می رسیم که احتمالاً نقش مورد نظر کانت، همان «انسان بودن» است که بی تردید همچنان بوی اخلاق می دهد؛ هرچند این گزاره اخلاقی «انسان، غایت خویش است»، بعدها تبدیل به گزاره یی بنیادین در فلسفه سیاسی جدید می شود و فی المثل در اعلامیه حقوق بشر 1948 متبلور می شود. قاعده «انسان بما هو انسان» از همین گزاره منتج می شود. وقتی می گوییم «انسان به واسطه انسان بودنش...» یعنی این دیدگاه کانت را تایید می کنیم که انسان، غایت خویش است.

همان طور که گفته شد، نظریه سیاسی کانت، انشعابی است از مابعدالطبیعه اخلاق او و به طور اخص از «فلسفه حق» او ناشی می شود. مابعدالطبیعه اخلاق کانت به دو بخش بزرگ «فلسفه فضیلت» و «فلسفه حق» تقسیم می شود که اولی به نحو اخص به جنبه های ریزتر فلسفه اخلاق وی می پردازد و دومی مربوط به وظایفی است که کانت آنها را از تقسیم بندی وظایف اخلاقی منفک کرده و به وصف «وظایف حقوقی» می آراید. شباهت قانونگذاری ها (اعم از اخلاقی یا حقوقی) در وجود دو عنصر قانون و مشوق اجرای آن است. اما تفاوت قانون اخلاقی و قانون حقوقی به اختصار چنین است؛ اگر قانون، فعلی را حکم کند و مشوق اجرای آن، خود فعل باشد، این قانون، اخلاقی است. اکنون روشن می شود که پس قانون حقوقی باید مشوق اجرای فعل را چیز دیگری غیر از خود فعل قرار دهد. البته موضوع هر دو می تواند یک فعل باشد. برای مثال از نظر اخلاقی، ممنوعیت قتل قائم به قبح این عمل از منظر اخلاق است ولی همین امر در دایره حقوق، ناظر به وجود برخی مجازات ها مانند قصاص است. در همین نقطه است که فلسفه اخلاق کانت از فلسفه حقوق او مجزا می شود. تعریف کانت از نظام حقوقی، مجموعه قوانینی است که می توانند به قوانین بیرونی، یعنی قوانینی که به صورت بیرونی وضع شده اند، تبدیل شوند. در خصوص آنکه دقیقاً چه قوانینی را می توان به نحو بیرونی وضع کرد، نیازمند تعیین حدود میان وظایف کامل و وظایف ناقص هستیم. به نظر می رسد وظایف کامل آن دسته از وظایفی است که می توان برای اجبار مردم به انجام آنها، از مشوق ها و محرک های بیرونی استفاده کرد، حال آنکه استفاده از این محرک ها برای اجبار مردم به انجام وظایف ناقص، امکان پذیر نیست. با آوردن مثال هایی از هر کدام، مساله روشن تر می شود. برای مثال، «خودکشی نکن» مصداق وظیفه کامل شخص در قبال خویش است و «قول دروغ نده» نیز مصداق وظیفه کامل شخص در قبال دیگران؛ اما وظیفه یی مانند «استعداد خود را شکوفا کن» یا «نیکوکار باش»، هر دو نمونه هایی از وظایف ناقص هستند که اولی در قبال خود و دومی در قبال دیگران است. روشن است که انجام وظایف اخیر مستلزم اتخاذ برخی اصول ارادی است یعنی شخص بر اساس اصول خود تصمیم می گیرد که به شکوفا ساختن استعدادهای خویش همت گمارد یا نیکوکار باشد. اگر کسی به صورت ارادی چنین اصولی را نپذیرد، قانون نمی تواند او را مجبور به انجام آن کند. اراده انسان، آزاد است. اتخاذ یک اصل نیز، عملی ارادی (از سر اختیار) محسوب می شود. بنابراین نمی توان انسان را به اتخاذ اصول اجبار کرد. اما در مورد وظایف نخست، قضیه فرق می کند؛ قانون می تواند به مثابه ابزار اجبارکننده جهت تضمین اجرای آن فرامین، ظاهر شود. بنابراین تنها وظایف کامل می تواند موضوع نظام حقوقی واقع شود. برخی مانند راجر اسکروتن البته پا را فراتر گذاشته و مدعی اند دلیل خوبی در دست هست که با آن بتوان اثبات کرد، کانت می خواهد وظایف کامل شخص را در قبال خود، از قلمرو نظام حقوقی خارج کند. اسکروتن می گوید شواهد له و علیه خوبی برای این نظر وجود دارد، اما فلسفه سیاسی کانت را بر مبنای این فرض - که نظر صحیح است- به مراتب بهتر می توان تفسیر کرد1. اسکروتن برای اثبات این مدعا به جمله یی از کانت با این مضمون اشاره می کند که «مفهوم عدالت، صرفاً به روابط بیرونی - و بالاتر- روابط عملی یک شخص با شخص دیگر اطلاق می شود». همچنین او ما را فرا می خواند تا به عام ترین ملاحظاتی که کانت را به نوشتن درباره حکومت برانگیخته، توجه کنیم. کانت چنین می اندیشد که غرض درونی غایی طبیعت، فرهنگ است و مقصود وی از این تعبیر عبارت است از توانایی ابنای بشر - به عنوان موجوداتی طبیعی یا ذی شعور که با قوانین طبیعت محدود شده اند- بر صورت بندی و دنبال کردن هر غایتی که ممکن است برای خود قرار دهند (همان). اسکروتن تحلیل می کند که بزرگ ترین تکامل در فرهنگ بشری، یعنی غایت نهایی طبیعت، تنها در صورتی می تواند محقق شود که مردم وظایف کامل خود را در قبال دیگران خدشه دار نسازند. از آنجا که خدشه دار ساختن وظایف کامل شخص در قبال خویش نیز مانع از