آنچه میخوانید، بحثی است که دو هفته پیش در ۱۸ شهریور درباره تروریسم در جمع کافهنشینیمان ارایه کردم:
درباره تروریسم
اکثر مبارزات بر ضد تروریسم، در قالب عملیات پلیسی و امنیتی شکل گرفتهاست و جایگاه نهادهای مدنی و روشهای مبتنی بر سیاست عدم خشونت تقریبا مورد بیاعتنایی قرار گرفتهاست. البته اگر این تعریف از مبارزه با تروریسم را شما هم بپذیرید که فیالمثل اگر گروهی دور هم جمع شوند و به بحث درباره نقد تروریسم بپردازند، یک مبارزه ضد تروریستی انجام دادهاند. هرچند که عموما تصوری که از مبارزه داریم، کنشی شورمندانه و ملازم با از جان گذشتگی و خشم یا سوءظن است؛ حال آنکه به عقیده من، فکر کردن نیز میتواند مبارزه باشد. اگر اندیشه مان را محدود به حظی که در کنج تنهاییمان از آن میبریم نکنیم، و در عرصه عمومی به معرض نقد و بحث و واکاوی قرار دهیم، اندیشیدن (که در نمودش در عرصه عمومی تبدیل به گفتوگو میشود) نیز میتواند مبارزه باشد و صد البته که میتواند در زمره مبارزات رادیکال نیز قرار بگیرد؛ یعنی مبارزههایی که به صورت ریشهای با موضوعی که با آن مواجهاند، برخورد میکنند.
جنگ بر ضد تروریسم (War against Terrorism) در لفظ[۱]، حکایت از برنتابیدن یا غفلت ورزیدن از روشهای مبتنی بر عدم خشونت دارد و در عین حال به درجه بالایی از خشونت (جنگ) نیز گرایش دارد. این برنامه که نخست از سوی ایالات متحده مطرح و سپس از سوی کشورهای اروپایی مورد حمایت قرار گرفت، اکنون در حقوق بینالملل مورد پذیرش قرار گرفتهاست. و البته یکی از پرسشهایی که در این جمع میخواهم مطرح کنم این است که محاسن و معایب مورد حمایت قرار گرفتن جنگ بر ضد تروریسم از سوی نظام حقوق بینالملل از نظر شما چیست؟ و آیا از نظر شما تنها راه مبارزه با تروریسم، جنگ و درگیری مسلحانه است؟ خوشحال میشوم که این دو پرسش را مدنظر داشته باشید.
اکنون اشاره کوتاهی به ماجرای یازده سپتامبر خواهم داشت و سپس خلاصهوار به مفهوم ترور میپردازم.
خوشبختانه هفته پیش توفیقی به ما روی نمود و کلیاتی درباره جنگ و ترور و یازده سپتامبر گفتوگو کردیم. من به تکرار مکررات نمیپردازم. یک مسئله که با طرح آن میخواهم پرسش دیگری مطرح کنم این است که به عقیده من تروریسمی که در یازده سپتامبر دیدیم، برخاسته از بنیادگرایی است و بنیادگرایی از نظرگاه من، نقد مدرنیسم است. همانگونه که در واکنش به مدرنیسم، با پدیدهای به نام پستمدرنیسم مواجه هستیم، همانگونه با واکنش دیگری به نام بنیادگرایی روبروییم با این تفاوت که در بنیادگرایی، عناصر ایدئولوژیک مذهبی جای عناصر چپ و انتقادی پستمدرنیسم را میگیرد. پرسش من این است که به عقیده شما مدرنیسم چه کرد که چنین واکنشی را درخور شد؟ البته فراموش نکنیم که سرمایهداری را با مدرنیسم در اینجا نباید قاطی کنیم. القاعده هیچ انتقادی به سرمایهداری ندارد. بنلادن یکی از سرمایهداران بزرگ جهان است. این همان وجه تمایز پستمدرنیسم و بنیادگرایی است که هر کدام یک روی سکه نقد مدرنیسم هستند. نقد یک پست مدرن به مدرنیسم عموما نمادهای سرمایهدارانه را نشانه میرود. مثلا نقد بودریار (در کتاب آمریکا) بیشتر متوجه همین مسائل از قبیل روسپیگری، فضا، مکدونالد، زندگی روزمره و مباحثی از این قبیل است که به عقیده من، رویکرد بهبودگرایانه دارد؛ چه بپذیریم و چه نپذیریم. اما بنیادگرایی بالعکس، رویکرد تخریبیاش میچربد. القاعده به دنبال انتشار روزنامه و کتاب و سخنرانی نیست. زبان آنها بمب و ترور است. اول منفجر میکنند و سپس در یک نوار ویدیویی نشان میدهند که دلشان از مدرنیسم پر است و این نقد آنها بیشتر معطوف به الحاد و کفر است تا مثلا جهانیشدن و موضوعاتی از این قبیل.
مسئله آخر هم اشارهای است کوتاه به مفهوم ترور.
مفهوم رایج ترور برای من بسنده نیست. فکر میکنم تعاریف متداول در زبان سیاسی و حقوقی، کامل (یا به قول علما جامع و مانع) نیستند. گویی چیزهای دیگری هم هست که در زندگی روزمره ما اتفاق میافتد و ما نمیدانیم که اینها هم به نوبه خود «ترور» محسوب میشوند.
جالب است بدانید که در لغت، ترور به معنای دهشت، ترس زیاد، وحشت، بلا و فرزند شیطان است. مثلا واژه Terrible به گمانم در ریشه با ترور یکی است که آن هم به معنای دهشتناک است. خب! معمایمان آسان گشت! مشت من باز شد!
من معتقدم که ترور در تعریف سیاسی به حاکمیت هراس اطلاق میشود. البته دیدم که داریوش آشوری هم در دانشنامه سیاسی چنین عقیدهای دارد. او مینویسد:
«ترور در لغت، در زبان فرانسه، به معنای هراس و هراسافکنی است و در سیاست به کارهای خشونت آمیز و غیرقانونی حکومتها برای سرکوب مخالفان خود و ترساندن آنها ترور میگویند و نیز کردار گروههای مبارزی که برای رسیدن به هدفهای سیاسی خود دست به کارهای خشونت آمیز و هراسانگیز میزنند، ترور نامیده میشود. ترورگری (تروریسم) روش حکومتهایی است که با بازداشت و شکنجه و اعدام و انواع آزارهای غیرقانونی، از راه پلیس سیاسی مخفی، مخالفان را سرکوب میکنند و میهراسانند و یا روش دستههای راست یا چپی است که برای برافکندن یا هراساندن دولت به آدمکشی و آدمدزدی و خرابکاری دست میزنند. روش آنارشیستهای انقلابی و نیز برخی دستههای انقلابی دیگر در روسیه تزاری ترورگری بود. از این جهت ترور به معنای کشتار سیاسی نیز به کار میرود و کسانی را که به کشتار سیاسی دست بزنند ترورگر (تروریست) می خوانند.
در دوره انقلاب بزرگ فرانسه از مه ۱۷۹۳ تا ژوئیه ۱۷۹۴ را دوره حکومت ترور میخوانند، زیرا در این دوره هزاران تن را با گیوتین گردن زدند. در ایران، به خصوص از مشروطیت به این سو، چند دسته ترورگر چپ و راست پیدا شدهاند که ترور شخصیتهای سیاسی را در روش خود قرار داده اند.
در تاریخ ایران و شرق اسلامی، فرقهای که از ترور به صورت یک روش دایمی استفاده کرده اسماعیلیان نزاری یا پیروان حسن صباح هستند که ترورگریهای آنان چنان وحشتی در دل همگان، از جمله مسیحیان صلیبی افکنده بود که هنوز در زبانهای اروپایی به نام اساسین assassin (حشاشون) یعنی قاتل معروفند.»
بنابراین ترور فقط ستاندن جان فیزیولوژیک انسان نیست. ترور، ستاندن جان اندیشه و جان فکر و نیز وجدان آدمی نیز است. حکومت ترور از این جهت، بیشباهت به حکومت توتالیتر نیست. ترور، برنتابیدن تکثر است. تروریسم در محیط اجبار و اختناق شکل میگیرد. هرجا که زور معیار سنجش حقیقت باشد، ترور بر آنجا حاکم است. حکومت زور، یک حکومت تروریستی است. ایدئولوژی اجبار، یک ایدئولوژی تروریستی است. آموزش و پرورش و دانشگاه نیز در چنین ساختی، مشی ترور را پیگیری میکنند. ما سر کلاس میرویم، فرزندان، برادر و خواهر کوچکمان را به مدرسه میفرستیم و از این وجه ترور کاملا غافلیم. تفکر تروریستی، از طریق نهادهایش، خود را بازتولید میکند. تفکر انعطاف ناپذیر، محیط نمداری است که جای خوبی برای رشد حشرات ترور پدید میآورد. از این رو و با این تعریف مجدد از ترور و تروریسم، باز هم به پرسش نخست برمیگردم، که آیا تنها راه مبارزه با ترور، مبارزه پلیسی، و وانهادن این وظیفه به طور کامل به حکومتها است؟ پرسش اساسی این است: جامعه مدنی، چه نقشی در مبارزه علیه تروریسم میتواند داشته باشد و این نقش را چگونه و با استفاده از کدامین راهبردها و ابزارها پی میگیرد؟
۱. زبان دریچه خوبی برای تحلیلهای ما میتواند باشد. برای مثال یکی از انتقادهایی که در زندگی روزمره ما میتوان روا داشت، عدم شکلگیری کامل مفهوم گفتوگو یا دیالوگ است. اگر دقت کنید، بیاعتنایی به گفتوگو حتی در زبان نوشتاری ما نیز هویداست. ما گفتوگو را سرهم و به صورت گفتگو مینویسم و آن را گفتِگو میخوانیم. گفتِگو فقط یک غلط مصطلح نیست و حکایت از آن دارد که ما گفتوگو را که جنبه یکسویه ندارد، چندان جدی نگرفتهایم. در مورد جنگ علیه تروریسم نیز چنین تحلیلی صدق میکند. مبارزه (Resistance) علیه تروریسم میتوانست عبارت بهتری باشد. حال آنکه گویی در نظر دولتهای بزرگ بیشتر به نظر عبارتی شیک میآید که خالی از عملکرد کافی است. |