فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
گفتمان‌حقوق از راه می‌رسد

 

شماره جدید گفتمان‌حقوق منتشر می‌شود

 

به رغم بروز وقفه یک سال و نیمه در انتشار مجله تخصصی گفتمان‌حقوق، این ماهنامه دانشجویی دوره جدید فعالیت خود را از آبان‌ماه سال جاری آغاز خواهد کرد.

پیش‌تر در فاصله پاییز ۱۳۸۳ تا بهار ۱۳۸۵، شماره‌هایی با موضوعات ویژه از جمله «سنت و تجدد در حقوق»، «حقوق کودک»، «بازنگری در قوانین» و «حقوق و اقتصاد» منتشر شد که با استقبال دانشجویان و جامعه حقوقی مواجه بود، اما به دلیل پاره‌ای مشکلات مالی، ادامه کار نشریه با موانع جدی روبرو شد. اکنون پس از گذشت سه سال از تاسیس این نشریه و با وجود مشکلات مزبور، گفتمان‌حقوق در صدد انتشار مجدد است.

در دوره جدید، شاهد برخی تغییرات در فرم و چارچوب مجله خواهیم بود ولی به لحاظ محتوایی، نشریه از همان سیاق پیشین خود که بررسی بنیادی و میان‌رشته‌ای موضوعات حقوقی بود، پیروی خواهد کرد.

پرونده ویژه شماره آینده به «آیین دادرسی کیفری» اختصاص یافته و در آن آثار و گفتاری از دکتر ناصر کاتوزیان، دکتر محمد آشوری و مطالب دیگری از دانشجویان و حقوق‌دانان گنجانده شده‌است.

شماره پنجم گفتمان حقوق را، نیمه دوم آبان ماه از دانشکده‌های حقوق و کتابفروشی‌های حقوقی تهیه کنید.

دانشجویان و حقوق‌دانان شهرستان‌های دیگر، می‌توانند در توزیع و فروش نشریه، ما را یاری کنند. برای تماس، از ایمیل زیر استفاده نمایید.

hfarasatkhah@yahoo.com


  • با توجه به پاره‌ای الزامات و بررسی های مجدد، شماره جدید گفتمان حقوق، اول بهمن‌ماه امسال منتشر خواهد شد. منتظر یک مجله کاملا متفاوت در حوزه حقوق باشید!

 
دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386
تأملی انتقادی در باب ایده حکومت جهانی

از رؤیای جهان‌ْوطن تا جهانشمولی حقوق

حسین فراستخواه

 

«اگر این جهان نتواند روزی به صورت جهانی واحد درآید، هیچ میل ندارم که در آن زندگی کنم». این جمله مهاتما گاندی است که روزگاری کوشید تا هند را «آزاد» کند. مردم هند از او آموختند که می‌توان با حفظ استقلال ملی و منافع داخلی و نیز بدون بیگانه‌ستیزی، پیشرفت کرد. برای همین است که «هند امروز»، یک کشور توسعه یافته، دموکراتیک و انسانی و در زمره کشورهای جهان اول است. باری، به نظر می‌رسد بدون دیدگاهی مبتنی بر سیاست عدم خشونت، نتوان به آسانی الگویی از توسعه مبتنی بر حقوق بشر و سازگار با روند جهانی‌شدن را محقق ساخت و این راهی است که برای ما بسی دور و دراز می‌نماید. هرچند یادداشت حاضر، ایده «حکومت جهانی» را بررسی می‌کند، اما غرض آن نفی یا اثبات حقانیت این ایده نیست، بلکه بیشتر نشان دادن رویکردی است که دغدغه صلح پایدار و جهانی عاری از خشونت و جنگ دارد؛ زیرا تنها در چنین جهانی است که «حق بر توسعه» گرامی داشته می‌شود. ایده حکومت جهانی، پس از فراز و نشیب‌های بسیار، اکنون در پارادایم لیبرالی در قالب «جهانی‌شدن» ارایه می‌شود. رد پای این ایده را در قالب عباراتی از قبیل «جهان‌وطن»، «شهروند جهانی» و «حکومت جهانی»، در اندیشه‌های فیلسوفان یونان باستان از جمله هراکلیتوس و دموکریتوس تا نویسندگانی چون ویکتور هوگو و نیز فیلسوفان روشنگری به ویژه ایمانوئل کانت می‌توان جست‌وجو کرد. در دوران معاصر نیز می‌توان به افرادی چون گاندی و آلبرت اینشتین و فیلسوفی چون یورگن هابرماس اشاره نمود. علاوه بر اینان، در میان فیلسوفان پست‌مدرن هم می‌توان از ژاک دریدا یاد کرد. اما به راحتی نمی‌توان گفت که ایده اندیشمندان یادشده، دقیقا مطابق همان چیزی است که امروزه با عنوان خاص «جهانی‌شدن» بیان می‌شود و نوشتار حاضر با در نظر گرفتن سطحی از رواداری منطقی (Logical Tolerance) در صدد ارایه تفسیری از این دیدگاه است و برای اجمال در بیان نظر، بحث را به دیدگاه کانت در مقاله «معنای تاریخ کلی در غایت جهان‌وطنی» معطوف کرده‌است. نگارنده برای نزدیک کردن موضوع به دوران معاصر، با مراجعه به تاریخ قرن بیستم و با اخذ نامه اینشتین به مجمع عمومی سازمان ملل به علاوه نقد چهار تن از روشنفکران روسی به وی و پاسخ متقابل اینشتین به آنها، سعی نموده تا فضای گفتمانی موجود در ایدئولوژی سوسیال را نیز بازنمایی کند.

یکی از انتقادهایی که چپ‌ها به جهانی‌شدن دارند، این است که جهانی‌شدن به گسترش فقر، آلودگی محیط‌زیست، فرسایش حکومت‌های مرکزی و مهاجرت انسان‌ها دامن می‌زند (مولر؛ 1384). نوع انتقاداتی که این گروه از اندیشمندان به جهانی‌شدن وارد می‌کنند در نهایت منجر به پذیرش این امر می‌شود که جهانی‌شدن، پدیدآورنده مشکلاتی شده که حل آنها لاجرم در تحقق و تکامل فرایند خود جهانی‌شدن است. هرچند که در بادی امر می‌توان گفت که جهانی‌شدن به خودی خود نمی‌تواند علت موجده مشکلاتی باشد که بدون آن نیز وجود داشتند و به هر حال اتفاق می‌افتادند. یعنی نمی‌توان ادعا کرد که اگر جهانی‌شدن نبود، آنگاه فقر، آلودگی محیط‌زیست یا مهاجرت نیز نبود و به طریق اولی نمی‌توان گفت که اگر جهانی‌شدن متوقف شود، فقر فزاینده و سایر مشکلات یادشده نیز باز خواهند ایستاد. پس نتیجه آن است که جهانی‌شدن نه علت موجده و نه علت مبقیه‌ی مسائلی از این دست است، ولی به هر حال اگر هم بخواهیم چاره‌ای برای آنها بیندیشیم، لاجرم باید از مکانیسم‌های جهانی‌شدن استمداد کنیم. نقد چپ‌ها به جهانی‌شدن آنجایی جدی و قابل تأمل می‌شود که مقوله حکومت و اقتدار دولت‌ها به میان می‌آید؛ به دیگر سخن، وقتی جهانی‌شدن از منظر مخاطرات بالقوه‌ای که برای دموکراسی‌ها ایجاد می‌کند، نقد می‌شود، ارایه پاسخی قانع‌کننده به این ایراد، ضرورتی انکارناپذیر می‌یابد. البته نمی‌توان منکر این واقعیت نیز شد که دموکراسی به موازات لیبرالی شدن اقتصاد در دو دهه پیشین، به گسترشی بی‌سابقه دست یافته‌است، اما با این حال این روند با توسعه بازارهای جهانی‌شده و کاهش توان کنشی حکومت‌ها، پیش‌شرط‌های دموکراسی را – به زعم چپ‌ها- تضعیف می‌کند. اعتقاد این دسته از منتقدان آن است که تأثیرهای درازمدت جهانی‌شدن، انحصار قدرت دولت مدرن در قلمرو کشور را محدود خواهند کرد (همان). در واقع نگرانی چپ‌ها این است که جهانی‌شدن (یا همان ایده تکامل‌یافته حکومت جهانی) منجر به تضعیف اتوریته حکومت‌های مرکزی (داخلی) خواهد شد. از آن سو هانتینگتون و فوکویاما به دفاع از ایده دموکراسی جهانی و ابعاد سیاسی و حقوقی جهانی‌شدن می‌پردازند. چپ‌ها که بر اساس آمار (یعنی به روش تجربی) قادر به نفی مدعیات امثال هانتینگتون (در موج سوم دموکراسی) و فوکویاما (در پایان تاریخ و آخرین انسان) نیستند و خود به این مسئله اذعان دارند، از دری دیگر وارد شده و «جهانی‌شدن کنترل نشده» را مسئول از دست رفتن قدرت سازمان‌های بین‌المللی می‌دانند. کلاوس مولر خود می‌گوید که پیشروی روند جهانی‌شدنِ اشکال دموکراتیکِ حکومت را به دشواری می‌توان رد کرد و سپس به ارایه آماری از کشورهای دموکراتیک شده می‌پردازد که در میان آنها، کشورهای کمونیستی اروپای شرقی از جمله آخرین نمونه‌هایی است که در «موج سوم دموکراسی»، دموکراتیک شده‌اند. در حالی که نگاه آسیب‌شناسانه چپ‌ها به دموکراسی، از حیث تضعیف آن توسط نهادهای بین‌المللی، بازارهای جهانی و شرکت‌های چند ملیتی است، آسیب‌شناسی لیبرال‌ها از منظر «پارادوکس دموکراتیزاسیون» به تعبیر ساموئل هانتینگتون است که می‌گوید، خطری که کشورهای «موج سوم» را تهدید می‌کند، دیگر از جانب انقلاب‌های اجتماعی نیست. آن عده از سیاستمداران و جنبش‌هایی که از طریق انتخابات به قدرت می‌رسند و بلافاصله شیوه دموکراتیک را به نفع خود دستکاری می‌کنند، خطر اصلی را در بر دارند. به عبارت دیگر، مسئله دموکراسی جهان سوم، فروپاشی آن نیست؛ بلکه فرسایش آن، یعنی تضعیف تدریجی دموکراسی‌ها به دست رهبران انتخابی است (Huntington; 1996) و این همان چیزی است که کارل مانهایم در جامعه‌شناسی فرهنگ به آن اشاره می‌کند (مانهایم؛ 1385). البته در میان چالش‌های نفس‌گیر یادشده، فیلسوفی مانند هابرماس از منظری معتدل‌تر سخن می‌گوید. هابرماس معتقد است که یک نظام حقوقی جهان‌وطنی (آنچنان که کانت یا اینشتین در سر می‌پروراندند) که در عمل نهادینه شده باشد، به آینده‌ای دور تعلق دارد. در وضعیت گذار از نظام ملت- دولت به سیستم جهان‌وطنی، نمی‌توان گفت چه چیزی خطر بزرگتری را ایجاد می‌کند: ناپدید شدن دنیای دولت‌های تابع حقوق بین‌الملل، که دیری است معصومیت خود را از دست داده‌اند، یا ملغمه درهم و برهم نهادها و کنفرانس‌های فراملی، که می‌توانند یک مشروعیت نامطمئن را اعطا کنند، ضمن آنکه مثل همیشه متکی به اراده خیر دولت‌ها و اتحادیه‌های قدرتمند‌اند. از نظر هابرماس، در این وضعیت ناپایدار، حقوق‌بشر، تنها مبنای شناخته‌شده مشروعیت برای سیاست جامعه بین‌المللی است (هابرماس؛ 1380). در واقع هابرماس معتقد است که گفتمان حقوق‌بشر می‌تواند به میزان زیادی عوارض ناشی از جهانی‌شدن را تعدیل کند و چه بسا حقوق‌بشر بتواند نقش «کنترل کننده» فرایند جهانی‌شدن را بر عهده گیرد تا مراد منتقدان نیز حاصل شود، اما رویکرد نهایی، همان رؤیای جهان‌وطن است که اکنون با جهانشمولی حقوق‌بشر رنگی از واقعیت به خود می‌تواند گرفت.

کانت در اصل هفتم مقاله «معنای تاریخ کلی در غایت جهان‌وطنی» ایده تأسیس جامعه جهانی را مطرح می‌کند. دره‌بیدی در شرح دیدگاه کانت می‌نویسد: «اگر حرکت تاریخی انسان از توحش به تمدن و از تفرد به تجمع باشد، منطقا باید این مسیر را تا آخر بپیماید. از زندگی انفرادی به تشکیل خانواده و از تشکیل خانواده به اجتماعات قبیله‌ای و شهری و از آنجا به تشکیل «ملیت‌ها» می‌رسد. اما دلیلی ندارد که در نیمه راه بماند. ادامه این مسیر به طرف جامعه بین‌المللی است» (دره‌بیدی؛ 1384) در حقیقت گویی همان انگیزه‌ای که افراد را به تأسیس حکومت بر می‌انگیزد، همان حکومت‌ها را به تأسیس جامعه مشترک‌المنافع متشکل از ملت‌های مختلف وادار می‌کند. کار تشکیل این جامعه عبارت است از ارتباط خارجی قانون‌مند حکومت‌ها. کانت در آخرین فصل مبانی مابعدالطبیعی تعلیم حق (فلسفه حقوق)، ارتباط قانونی ملت‌ها و دولت‌ها را تحت عنوان «حق جهان‌وطن» بررسی کرده‌است (کانت؛ 1380). زمینه جغرافیایی این جامعه جهانی، کره زمین است. زمین وطن انسان است و جامعه جهانی دارای یک جهان‌وطن است. در این وطن واحد، جنگ به حکم عقل ممنوع است و دلیل ممنوعیت آن، این است که از طریق جنگ، تمام افراد یا ملت‌ها نمی‌توانند به حقوق خود دست یابند بلکه فقط فرد یا ملت پیروز به حقوق خود می‌رسد (الحق لمن غُلب). پس باید از جنگ پرهیز کرد، اما پرهیز از جنگ مستلزم صلح دایم است و تحقق صلح دایم (پایدار)، مشروط به این است که مرزهای تصنعی برداشته شود و افراد همه شهروندان یک حکومت جهانی تلقی شوند. تحقق این آرمان مستلزم تأسیس یک قانون کامل جهانی است (دره‌بیدی؛ 1384). تفصیل دیدگاه کانت در این زمینه را به مجال و مقال دیگری وامی‌نهم و در پایان اشاره‌ای کوتاه به آنچه میان اینشتین و روشنفکران روسی (بر سر نامه  اینشتین به سازمان ملل) گذشت، می‌کنم.

اینشتین در 1947، یعنی یک سال پیش از مرگ گاندی و نیز تصویب اعلامیه جهانی حقوق‌بشر، نامه سرگشاده‌ای به مجمع عمومی سازمان ملل متحد می‌نگارد و در آن، ضمن هشدار درباره خطر جنگ در جهان، به ضرورت یک سازماندهی بین‌المللی اشاره می‌کند. جنگ‌های جهانی، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و فجایع ناشی از آن روح اینشتین را از قضیه بمب اتم به شدت آزرده ساخته‌بود به طوری که وی پس از آن تا پایان عمر دست از فعالیت در راستای عدم خشونت و صلح‌طلبی بر نداشت. با اینکه او خود گرایش به اندیشه‌های سوسیالیستی داشت، اما از سوی تندروهای چپ مورد انتقاد قرار گرفت. اینشتین هرچند به محدودیت‌های اتوریته سازمان‌های بین‌المللی واقف است، اما جهانی‌شدن امنیت و صلح را دلیل کافی برای پیگیری این ایده می‌داند و در آن نامه متذکر می‌شود، تا هنگامی که تغییری در مفهوم سنتی حاکمیت ملی حاصل نگردد، هرگز توافق کامل درباره کنترل بین‌المللی و مدیریت انرژی اتمی یا درباره خلع سلاح عمومی به وجود نخواهد آمد. چون تا زمانی که انرژی اتمی و تسلیحات، جزئی حیاتی از امنیت ملی شمرده می‌شود، هیچ ملتی جز ستایش لفظی کاری برای کنوانسیون‌های بین‌المللی انجام نخواهد داد (اینشتین؛ 1373). پس به زعم اینشتین فقط هنگامی به امنیت همگانی دست خواهیم یافت که تضمین‌های قانونی و اجرایی لازم ایجاب کنند که امنیت نظامی دیگر مسئله تک‌تک دولت‌ها نباشد. بین تدارک جنگ، از یک سو، و تدارک جامعه جهانی استوار و قانون و نظم، از سوی دیگر، هیچ‌گونه سازشی قابل تصور نیست (همان). از همین رو وی از مدل حکومت فراملی که با تمام توان به تقویت سازمان ملل اهتمام ورزد، دفاع می‌کند. همینطور، وی معتقد است که مجمع عمومی نباید اختیارات خود را به شورای امنیت تفویض کند، زیرا این رکن سازمان به سبب نقص‌های ناشی از حق وتو، عملا به حالت فلج افتاده‌است. در این نامه اینشتین با در نظر گرفتن مخالفت اتحاد شوروی با فکر حکومت جهانی، اظهار امیدواری می‌کند که در صورت مطرح شدن پیشنهاد منصفانه‌ای برای ایجاد امنیت حقیقی، نمی‌توان یقین داشت که باز شوروی بر مخالفت خود پافشاری کند. از نظر وی، وظیفه سازمان ملل و حکومت جهانی، تضمین امنیت، آرامش و رفاه برای تمامی انسان‌ها است. در پاسخ به اینشتین، چهار نفر از روشنفکران روسی (سرگئی واویلوف، آ.ن. فرومکین، آ.ف. یوفیه، ن.ن. سیمونوف) اندیشه حکومت جهانی را یک فکر خوش‌نما می‌دانند که توسط امپریالسیت‌ها و گروهی از اندیشمندان کشورهای سرمایه‌داری دفاع می‌شود و به کنایه می‌نویسند که این‌گونه افراد صلح‌طلب و لیبرال‌منش بر این باورند که «حکومت جهانی» معجون موثری بر ضد همه شیاطین جهان و پاسدار صلح پایدار خواهد بود. ادعای نویسندگان این نامه نیز درست مانند مدعیان مخالفت با جهانی‌شدن، مسئله حاکمیت ملی است. گویی حاکمیت ملی بهانه‌ای دم دستی است که حتی مخالفان اتحادیه شدن اروپا هم از آن بهره‌ای می‌بردند! خلاصه آنکه روشنفکران مزبور، در این نامه، ایده حکومت جهانی را به شدت محکوم کرده و آن را فکری عقب‌مانده دانسته بودند و در اثنای آن به دفاع از انقلاب سوسیالیستی اکتبر و حکومت شوروی پرداخته بودند. از نظر آنان صلح و دموکراسی در جایی که سرمایه حکومت دارد، امری ناممکن است. نویسندگان نامه همچنین ضمن اشاره به اهدافی که آمریکا از طریق سازمان ملل پیگیری می‌کند، پیشنهاد اینشتین را دفاعی آشکار از امپریالیسم آمریکا دانسته‌اند. در پاسخ به این نامه، هرچند اینشتین نخست همدلی‌هایی با نظام سوسیالیستی و برنامه‌ریزی‌های اقتصادی روسیه ابراز می‌کند و از نظام بازار آزاد و سرمایه‌داری انتقاد می‌نماید، ولی در ادامه نکاتی را یادآور می‌شود که بیان آنها در اینجا خالی از فایده نیست. اینشتین می‌نویسد: «... نباید مرتکب این اشتباه شویم که گویا تمام مصیبت‌های اجتماعی و سیاسی موجود، معلول نظام سرمایه‌داری است و نفس برقراری سوسیالیسم قادر خواهد بود تا تمام بیماری‌های اجتماعی و سیاسی بشر را درمان کند؛ خطر چنین اعتقادی پیش از هرچیز در آن است که با تبدیل یک روش اجتماعی ممکن، به نوعی کلیسا، که همه انسان‌های خارج از قلمرو خود را خیانتکار یا شریر خواهند خواند، روحیه عدم تساهل متعصبانه را در تمامی پیروان صدیق خود تشویق خواهد کرد... یقین دارم به خوبی می‌دانید که در طول تاریخ باورهایی چنین خشک و انعطاف‌ناپذیر، چه رنج‌های نالازمی به انسان‌ها تحمیل کرده‌است... هرگونه حکومت، تا بدانجا که گرایش به استبداد را در عمق وجود خود می‌پروراند، فی‌نفسه شر است... خطر این فساد در کشوری که دولت آن نه فقط بر نیروهای مسلح بلکه بر تمام مجاری و منابع آموزشی و اطلاعاتی و همچنین بر حیات اقتصادی یکایک شهروندان تسلط دارد، حادتر است... سوسیالیسم را نمی‌توان در نفس خود راه حل تمام مسائل اجتماعی دانست» (همان). از این جملات می‌توان فهمید که رویکرد کلی اینشتین به رغم انتقادات او به سرمایه‌داری، نسبت به سوسیالیسم چیست. او در این پاسخ خود، تلاش این دسته از افراد در نشان دادن سازمان ملل به عنوان بازیچه دست آمریکا و نیز آوار کردن تمام مسائل بر سر سرمایه‌داری و امپریالیسم را «استدلال‌هایی اسطوره پردازانه» می‌داند. همچنین ضمن آنکه خود نیز به برخی سیاست‌های آمریکا نقد دارد، اما پیشنهادهای آمریکا در زمینه سلاح‌های اتمی را کوششی در جهت سازماندهی امنیت فراملی و جهانی می‌داند. در خصوص سیاست‌های اقتصادی آمریکا، اینشتین به نکات بسیار قابل توجهی اشاره می‌کند که بیان همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است و خواننده ارجمند می‌تواند به مراجعه به کتاب «حاصل عمر» به مطالعه تمام نکات آن بپردازد. سرانجام آنکه گویی دغدغه صلح، انسان‌ها را وادار می‌کند تا با مسئولیت بیشتر و فارغ از گرایش‌های کورکورانه ایدئولوژیک به دنبال رهیافت‌های مؤثر بگردند؛ درست مثل همین پروفسور اینشتین!

_______________________________________

برخی منابع:

1.       اینشتین، آلبرت (1373). حاصل عمر. ترجمه ناصر موفقیان. تهران. علمی و فرهنگی

2.       مولر، کلاوس (1384). حاکمیت، دموکراسی و سیاست جهانی در دوران جهانی‌شدن. ترجمه لطفعلی سمینو. تهران. اختران

3.       هابرماس، یورگن (1380). جهانی‌شدن و آینده دموکراسی. ترجمه کمال پولادی. تهران. مرکز

4.       مانهایم، کارل (1385). دموکراتیک شدن فرهنک. ترجمه پرویز اجلالی. تهران. نی

5.       کانت، ایمانوئل (1380). فلسفه حقوق. ترجمه منوچهر صانعی دره‌بیدی. تهران. نقش و نگار

6.       صانعی دره‌بیدی، منوچهر (1384). رشد عقل. تهران. نقش و نگار

7.       Huntington, Samuel P. (1996). "Democracy for the long Haul", in: Journal of Democracy, Bd. 7, No. 2, 3-13

_______________________________________

* این مطلب در ویژه‌نامه تئوریک دنیای اقتصاد شهریور ماه به چاپ رسیده است.


 
دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
یادآوری‌های اخلاق

برگزیده‌هایی از فلسفه اخلاق کانت

 

¬ درباره دروغ:

ایمانوئل کانتکانت می‌نویسد که بزرگترین نقض تکلیف انسان نسبت به خود، هرگاه به عنوان یک موجود صرفا اخلاقی لحاظ شود، عبارت است از «ضد صداقت»، یعنی دروغ‌گویی. دروغ‌گویی عبارت است از دور انداختن و نابود کردن ارزش انسانی خویش.

کانت می‌افزاید: دروغ‌گویی به عنوان خلاف حقیقت عمومی، لازم نیست حتما برای دیگران زیان‌آور باشد تا بتوان آن را نکوهش کرد. دروغ‌گویی ممکن است صرفا از باب بی‌احتیاطی باشد و یا حتی به علت خوش‌قلبی باشد و نیز ممکن است دروغ‌گو از اقدام به این کار، نیت خیری داشته باشد؛ اما روش تعقیب این هدف به لحاظ صوری، ارتکاب جنایت یک انسان است علیه شخص خویش و اقدام پوچی است که باید او را در نظر خودش بی‌حرمت کرده باشد.

فقدان خلوصی که انسان در مقام توضیح، مرتکب آن می‌شود، مستحق حد اشد نکوهش است؛ زیرا دارای چنان وضعیت فاسدی است که شرّ عدم صداقت در روابط او به افراد دیگر نیز سرایت خواهد کرد تا جایی که اصل عالی صداقت یکباره مخدوش گردد.

کانت می‌گوید: اولین جنایتی که به واسطه آن شر وارد جهان شد، نه برادرکشی (کار قابیل) بلکه دروغ‌گویی است.

 

¬ درباره تهمت:

تهمت یا بدگویی زشت، نه به عنوان کذبی که در مراجع حقوقی مطرح می‌شود، بلکه به عنوان تمایل بی‌واسطه‌ای که بدون غرض خاصی ابراز می‌شود و به صورت یک شایعه، حرمت دیگران را به خطر می‌اندازد، مدنظر کانت است و کلا در مقابل مسئولیت حرمت انسانیت قرار دارد.

به زعم کانت، شایعه‌ی عمدی، اگر شرافت دیگران را به مخاطره اندازد، حتی اگر به عدالت عمومی ربطی نداشته باشد (یعنی به لحاظ حقوقی هم مورد پیگرد قرار نگیرد) و حتی از یک واقعیت خبر دهد، کلا حرمت انسانیت را تحدید می‌کند و در نهایت بر سر نوع انسان سایه‌ی بی‌ارزشی می‌افکند و ضدیت با بشر یا حرمت‌شکنی را بر فکر و ذهن انسان حاکم می‌گرداند و یا با تکرار این امور و استقرار آنها در ذهن، احساس اخلاقی انسان را فاسد می‌کند.

 

¬ درباره حسد:

انسان برای تعیین ارزش خود، دو وسیله در اختیار دارد: یکی وقتی خود را با مفهوم کمال مقایسه می‌کند و دیگری وقتی خود را نسبت به دیگران می‌سنجد. مفهوم کمال برای تعیین ارزش ذات خود، مقیاس درستی است، اما سنجیدن خود با مقایسه دیگران، غالبا نتایج خلاف به دست می‌دهد. اگر انسان، خود را با دیگران مقایسه کند، به این نتیجه می‌رسد که باید مثل آنها باشد، اما اگر خود را با مفهوم کمال مقایسه کند، خود را از آن ناقص‌تر می‌بیند و می‌کوشد خود را به آن شبیه کند. کانت می‌نویسد: انسان اغلب مایل است خود را با دیگران مقایسه کند و ارزش خود را در مقایسه با آنها تعیین کند. زیرا این مقایسه را به نفع خود می‌بیند. انسان کسانی را که برای مقایسه خود با آنها، انتخاب می‌کند، همیشه از بین بدترین‌ها انتخاب می‌کند تا بهترین‌ها؛ تا بتواند علو و برتری خود را نشان دهد. اگر انسان خود را با کسی که دارای ارزشهای عالی است مقایسه کند، این مقایسه به ضرر او تمام می‌شود و خود را زیان‌دیده می‌یابد.

کانت می‌نویسد: حال وقتی انسان خود را با کسانی که در مراتب بالاتری از کمال هستند مقایسه می‌کند، برای رسیدن به کمال آنها دو راه وجود دارد: یا اینکه خود، آن مرتبه از کمال را تحصیل کند و یا اینکه از کمال آنها بکاهد. پس من یا باید کمال خود را افزایش دهم یا کمال دیگران را کاهش دهم تا بتوانم برتر از آنها باشم. اما چون روش دوم آسان‌تر است، انسان بیشتر ترجیح می‌دهد کمال دیگران را بکاهد تا اینکه کمال خود را بیفزاید؛ و این منشأ حسد است. انسان وقتی خود را با دیگران مقایسه می‌کند و کمال بیشتری در آنها می‌بیند در مورد هر نوع کمالی که در وجود دیگران مشاهده کرده‌است، حسادت می‌ورزد و سعی می‌کند این کمالات را در وجود آن افراد بکاهد تا از این طریق، برجستگی خود را نشان دهد.

 

¬ سه نوع رذیلتی که ذات پست‌ترین و زیانبارترین رذایل است، عبارتند از: ناسپاسی، رشک و بدخواهی. این رذایل وقتی در وجود انسان رشد کنند و کامل شوند، رذایل شیطانی هستند. (کانت)

 
جمعه 13 مهر ماه سال 1386
گفت‌وگو با دکتر مصطفی ملکیان

سه سال پیش، گفت‌وگویی در شماره نخست مجله گفتمان حقوق با استاد ارجمندم دکتر مصطفی ملکیان داشتم درباره منابع حجیت در دنیای مدرن، که تازگی‌ها متوجه شدم در یکی دو وبلاگ، از جمله وبلاگ «معنویت - عقلانیت» منعکس شده‌است. ضمن ابراز خرسندی از این رویداد، لینک آن را در اینجا می‌گذارم تا اگر مایل بودید، مطالعه کنید. اینجا


 
پنجشنبه 12 مهر ماه سال 1386
بی‌خبری

é اخیرا دو مطلب در روزنامه‌ها از من کار شده که خودم همین الان فهمیدم! جالب است! به هر حال لینک‌هایش را در اینجا قرار می‌دهم تا در فرصت مقتضی متن کامل را هم بگذارم.

 èاولی، همان مطلبی است که درباره نظریه ارزش مارکس نوشته بودم که اقتباسی بود از صحبتهای دکتر غنی‌نژاد که به یادداشت‌های خودم اضافه کرده بودم. این را ظاهرا هفته نامه اعتماد کار کرده است. اینجا

ç دومی هم مطلب تازه‌ای است درباره جهانی شدن که در ماهنامه دنیای اقتصاد چاپ شده که متن کاملش را بعدا خواهم گذاشت ولی عجالتا لینکش را می‌گذارم. اینجا

ê دست آخر هم می‌ماند این جمله اسپینوزا که خیلی به مذاقم خوش آمد، گفتم برای شما هم بنویسمش:

«عمل انسان آزاد هرگز فریبکارانه نیست، بلکه همواره صادقانه است».


 
دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386
جنبش دانشجویی در ایران

جنبش ضمیمه

چندی پیش در گفت‌وگو با یک روزنامه‌نگار ایتالیایی که در روزنامه la Repubblica [= جمهوریت] می‌نویسد، حرف‌هایی درباره جنبش دانشجویی در ایران گفتم. البته هنوز ردی از انعکاس آن حرف‌ها را نه جسته‌ام و نه یافته‌ام، ولی از آنجا که دوستان عزیز دست‌اندرکار وبلاگ «گاهی برای آگاهی» در نظر داشتند مطالبی در مورد جنبش دانشجویی منعکس کنند، ترجیح دادم یادداشت کوتاهی در این باره بنویسم. امیدوارم با نقد دوستان، چشم‌اندازهای نوینی در این مسیر بیابیم. در ضمن پیشنهادی مبنی بر تشکیل جلسات گفت‌وگو نیز در دانشگاه، خالی از فایده نیست تا دوستان بتوانند رو در رو درباره موضوعاتی که نوشته‌اند بگویند و بشنوند.

***

نخست باید موضع خود را در خصوص جنبش دانشجویی در ایران روشن کنم، هرچند به احتمال قوی خوشایند بسیاری از دوستان نباشد و آن اینکه اساسا من در وجود مفهومی به نام «جنبش» دانشجویی در ایران شک دارم و تقریبا به اکثر کنش‌هایی که با این عنوان عجین می‌شوند، منتقدم.

هر جنبش اجتماعی مستلزم برخورداری از ویژگی‌هایی است و علاوه بر آن، چنان نامیده می‌شود که هست. جنبش دانشجویی در ایران، یک آرزوست؛ یک رؤیای دست‌نایافته. زیرا به عقیده من نه ویژگی‌های یک جنبش اجتماعی (Social Movement) را داراست و نه «دانشجویی» است. سخن و دعوا بر سر این ادعای به ظاهر گزاف ولی واقع‌نگر، بسیار است و در این نوشتار مجال پرداختن به تمام ابعاد آن نیست.

وقتی سخن از جنبش دانشجویی یا جنبش زنان یا جنبش کارگران می‌رود، معنایش این نیست که عده‌ای دانشجو یا زن یا کارگر هستند که داد و قالی راه انداخته و مطالباتی دارند. روشنی این سخن تا بدانجاست که شما هم اذعان دارید که اگر نانوایان تهرانی در صدد احقاق حقوق خود برآمدند و در این راستا اعتراضاتی را هم شکل دادند، جنبش نانوایان شکل نگرفته‌است. منظور از اینکه جنبش اجتماعی باید واجد برخی صفات باشد، در این نکته نهفته است. گفت‌وگو درباره الزامات جنبش‌های اجتماعی را نیز به مجالی دیگر وا می‌نهم و برای پرهیز از اطناب به جمع‌بندی بحث می‌پردازم.

کوشش‌های جنبش دانشجویی باید معطوف به چه باشد؟ پاسخ آنقدر ساده است که ناپیدا و دشوار می‌نماید! روشن است که موضوع عمل جنبش دانشجویی، «دانشجو» است. بسیار به ندرت از دانشجو شروع کرده‌ایم. در بهترین موارد، پاسخ این سوال، «دانشگاه» بوده‌است. این ارجحیت ساختار بر عامل، یک واریانس (انحراف معیار) بارز در تحلیل‌های موجود از جنبش دانشجویی است.

از سوی دیگر، هر جنبش اجتماعی، خواه ناخواه، مناسباتی از قدرت را نشانه می‌گیرد و با آن گلاویز می‌شود. پس باید مفهوم مناسبات قدرت نیز در جنبش دانشجویی روشن شود.

حال پرسش بعدی را پیش می‌کشم. کوشش‌های جنبش دانشجویی باید معطوف به چه باشد؟ ممکن است این پرسش با پرسش اول بسیار همانند به نظر برسد. اما اینطور نیست. با تحلیل مناسبات قدرت، اگر بگوییم این کوشش‌ها معطوف به قدرت هستند، بیراه گفته‌ایم. زیرا در این صورت کنشی صورت نگرفته است. اما این پاسخ بیشتر ناشی از عدم درک صحیح از مفهوم قدرت خواهد بود. بنابراین پاسخ احتمالی به این پرسش این است که، جنبش دانشجویی باید معطوف به دانشگاه باشد.

یعنی چه؟

یعنی اولا باید خودآگاه باشد و بداند که موضوع جنبش دانشجویی، دانشجو است نه جامعه و عموم مردم یا زنان و کارگران و سایر گروههای اجتماعی. سپس واقف باشد که این جنبش معطوف به قدرت سیاسی نیست، بلکه معطوف به قدرت آکادمیک است.

جست و خیزهای دانشجویی (که به مسامحه، جنبش دانشجویی نامیده می‌شود) ریشه و به تبع آن، اثر دیگری دارد.

دانشجو، به واسطه انسداد سیاسی، در دانشگاه به یأس می‌رسد و در بیرون به دنبال جریانهای حزبی و فصلی می‌افتد. جریانهای سیاسی خارج از دانشگاه (با هر اسم و رسمی؛ حتی اصلاح طلب و دموکرات) به دلیل برخورداری از اراده معطوف به قدرت، می‌کوشد از نیروی جوان، تازه نفس، پر انگیزه و پراتیک دانشجو در راستای نیل به اهداف سیاسی خود بهره بگیرد و سرانجام این دانشجو است که از هر نظر (مادی و معنوی) بی بهره می‌ماند.

در این باره در جاهای دیگر هم عرایضی نوشته‌ام. شاید اگر جلسه گفت‌وگویی باشد، بیشتر در معرض نقد دوستان قرار بگیرم و اشتباهاتم برملا و اصلاح شود.

چنین باد...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179949


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...