فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
کافه‌ یک‌سالگی‌اش را جشن گرفت

دیروز جشن یک‌سالگی کافه بود. دور هم جمع بودیم و گپ و گفتی داشتیم. این متن را به مناسبت یادشده در آنجا خواندم.

بودن اخلاقی من

پریروز که از پل عابری گذر می‌کردم تا به محل کارم برسم، آذر ماه سال گذشته را به خاطر آورده بودم و با خود می‌گفتم یادش به خیر.. در آن روزهای دشوار – به لحاظ درونی و بیرونی – کلاس فلسفه و کافه را راه انداختم و آخر پاییز امسال که دارم جوجه‌ رو می‌شمرم، می‌بینم که نتیجه مسرت‌بخشی است نسبتا. کلاس فلسفه به خوبی پیش می‌رود و به دو کلاس تبدیل شده و کافه نیز اینطور به بار نشسته. کافه‌ای که ابتدا با سه یا حداکثر چهار نفر تشکیل می‌شد و گزیده‌های «بار هستی» میلان کوندرا را می‌خواندیم، امروز با بیست نفر تشکیل می‌شود و مجالی است برای اندیشیدن و بودن و باشیدن.

سخن از بودن آمد. بودن، به نظرم خیلی دشوار می‌نماید؛ زیرا اندیشیدن بسیار دشوار و سخت است. کوژیتو (سخن دکارت در باب اندیشه و هستی) ادعای گزافی است. چند وقتی است که آن را اینگونه برای خودم تغییر داده‌ام: «می‌خواهم بیندیشم تا باشم».

از دیگر سو که بنگریم، «بودن» ضروری است، زیرا «اندیشیدن» ضروری است و گویی رسم همواره همین بوده که آنچه ضروری است، در عین حال دشوار و جانفرسا نیز هست.

در بسیاری موارد، این ما نیستیم که می‌اندیشیم. دیگرانند که تصویر اندیشه‌شان را روبروی دیدگان ما می‌گذارند تا ما در خیال اندیشیدن کیفور شویم و بدین توهم چشم و صورت گشاده کنیم که می‌اندیشیم. باری، ما خیال می‌کنیم که می‌اندیشیم. توهم سراسر زندگی روزمره ما را از آن خود کرده است و تنها همین توهم است که به طرز وحشتناکی واقعیت دارد.

رومن رولان می‌گفت: «بگذار تا سخن‌ات، عمل باشد». به گمانم این یک گزاره پسینی است و لازمه‌اش آن است که بتوانیم بگذاریم تا سخن‌مان، نخست، سخن باشد، آنگاه بکوشیم تا مگر این سخن [= تئوری] به عمل [= پراتیک] درآید. در این باره به شدت نیازمند «توجه» هستیم. توجه به حرف‌زدن خود و دیگران. مطبوعات و سخنرانی‌ها را بخوانید و بشنوید.. پر هستند از قضایای مهمل و بی‌سر و ته. به راستی که زبان، بیراهه‌ای است.

دقت کنیم که چقدر واژه‌ها را بی‌محابا به کار می‌بریم. چقدر به سادگی درباره دیگران به داوری می‌نشینیم. چه بی‌سلیقه و پرآشوب از واژه‌ها استفاده می‌کنیم. مثلا کلمات «جالب»، «عالی»، «شعار» و عباراتی چون «من فکر می‌کنم» در زبان ما ژنده شده‌اند.

فیلم جالبیه. چه آدم جالبیه! بالن چیز جالبیه. مترو جالبه. به جای اینکه مثلا بگوییم: فیلم خوش‌ساخت و عمیقی بود. یا چه آدم فاضلی. بالن وسیله تفریحی خوبی است. مترو خیلی مدرن به نظر می‌رسد. یا عبارتی که بیشتر خانم‌ها استفاده می‌کنند، «عالی» است. تقریبا به همه چیز می‌گویند عالی. غذا چطور بود؟ عالی. دانشگاه چطور بود؟ عالی. نظرت درباره کتابهای فلانی چیه؟ عالیه. به جای اینکه مثلا بگوییم: فلان غذا خوشمزه بود. کتابهای فلانی روان و سلیس است. به هر حال از این مصادیق بگذریم. مقصودم این است که بگویم زبان چه نقش پر رنگی در فرایند اندیشیدن دارد و ما با چه ظرافت و مهارتی زبان را به لجن می‌کشیم. زبان در این فرایند تبدیل به صوت می‌شود که فکر می‌کنیم برایمان معنی دارد. زبان در این معنا از واقعیت خود جدا شده و به توهم ما دامن می‌زند.

بگذارید اینطور بگویم، ما در فضای سورئال زندگی می‌کنیم. لایه‌ی رویی داستان زندگی ما، نه خیلی روشن است، نه دلچسب و نه سرگرم کننده. از این روست که زندگی ما این‌سان ملال‌آور شده و هیچ خوشایند ژرفی از آن ایجاد نمی‌شود. مسئله دیگر این است که ما در آنِ واحد، در زمان‌های گوناگون زندگی می‌کنیم؛ به دیگر سخن ما در بی‌زمانی محض و در زمان‌صفر زندگی می‌کنیم. [این به نحوی در یک برنامه تلویزیونی طنز نشان داده شد و البته در واقعیت زندگی روزمره هم وجود دارد. که مصادیقش فراوان است: مثل مناسبات خانواده، آموزش، سیاست و اقتصاد. سازمانهای غیر دولتی و ...].

تمام این مسائل باعث می‌شوند که روایت زندگی ما به «نا - ‌روایت» تبدیل شود. ما به راویانی بدل می‌شویم که نمی‌توانیم داستان خودمان را تا انتها روایت کنیم و در وسط روایت‌اش عاشق زن جوانی می‌شویم که از پنجره دیده می‌شود و دارد به پیرمرد گوژپشتی گل نیلوفر تعارف می‌کند! اینگونه است که ما در روایت دیگران غرق می‌شویم؛ دریغا در مردابی غرق می‌شویم که آن زن جوان، نیلوفر از آن چیده است. وقتی به زن جوان می‌رسیم و هیجان زده و خوشحالیم، تازه متوجه می‌شویم که معشوق، چند وقتی است که مرده‌است. اینجا تازه شاید متوجه شویم که از روایت خود دور شده‌ایم و به روایت دیگری آمده‌ایم. هرآنچه روایت من نیست، توهم است. تنها موجودیت مطلق در جهان «من» یا «سوژه» است که نمودش را به بازنمودش می‌فروشد و می‌میرد. و اگر «من» نباشد، «اندیشه» چه سان خواهد بود؟ [شعر مونالیزا و محسوس بودن تغییر روایت در آن].

امروز در عصر اطلاعات نیز می‌توانیم مثالی بزنیم: شما اگر بدون آنکه چیزی در سر داشته باشید در اینترنت جست‌وجو کنید، ناگهان چشم باز می‌کنید و متوجه می‌شوید که ساعت‌هاست در آن سرگردانید؛ حتی آنان که به قصد و هدفی هم جست‌وجو می‌کنند، به این گرداب دچار می‌شوند. ارمغان عصر اطلاعات برای کسی که روایت خود را رها می‌کند، گم شدن در آگاهی است؛ جهل در کانون معرفت است. مرداب دقیقا همانجایی است که گل‌نیلوفر رشد می‌کند. حال آنکه ما روایت باژگونه‌اش را می‌شنویم. [گل‌نیلوفر در مرداب می‌روید!].

بنابراین اخلاقی‌ترین کوشش هر فرد این می‌تواند باشد که «من» خود را بازیابد. این «من» الزاما یک «منِ اندیشان» است که اگر از «زبان» درست استفاده کند، به «منِ شناسا» [= سوژه] بدل می‌شود. اینجا نقطه تلاقی انسان و بودن است و تنها در این نقطه است که بودن انسان، بودنی اخلاقی است.

«بودن اخلاقی»، خود را در تولید، کار، یادگیری، حضور در اجتماعات انسانی، هنرورزی، عشق به طبیعت، پرهیز از خشونت، مبارزه با دروغ و حداکثری کردن منافع مشروع فردی و اجتماعی و ملی نشان می‌دهد.

 

حسین فراستخواه – ۱۸ آذر ۱۳۸۶ – برای جشن یک‌سالگی کافه


 
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
درباره نهادهای مدرن

استقرار نهادهای مدرن نیازمند انتقال صحیح مفاهیم مدرن است

گزارشی از گفتارهای ارایه شده در سمینار نکوداشت آثار حسن چاوشیان

 

از اول: کنعانی، معیدفر، من، غنی‌نژاد، پورقلیبزرگداشت مترجم شهیر و استاد جامعه شناسی دانشگاه علوم انسانی گیلان برگزار شد. سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی و معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی در گیلان دکتر حسن چاوشیان را به خاطر آثار متعدد، متنوع و انتخاب های مناسب مترجم برگزیده قطب آموزشی مربوطه دانست. این مراسم  با همکاری گروه علوم اجتماعی دانشگاه علوم انسانی گیلان، نشر اختران، موسسه علمی ـ تحقیقاتی عرفان، انجمن پژوهشگران گیلان و انجمن روانشناسی گیلان برگزار شد. در این مراسم دکتر موسی غنی نژاد ، سعید معید فر و حسن چاوشیان به سخنرانی پرداختند.

 

 

  • مشکل نهادهای مدرن

گفتار دکتر موسی غنی‌نژاد به مسئله استقرار و انتقال نهادهای مدرن در ایران اختصاص داشت. وی ابتدا با اشاره به اینکه پس از گذشت یک سده از مشروطه هنوز مشکل داریم، آن را مرتبط با مبانی مفهومی نهادهای مدرن دانست و آنها را به رغم کارآیی در کشورهای مبدأ، در این سرزمین ناکارآمد ارزیابی کرد. این گفتار به بحث ترجمه نیز چندان بی‌ارتباط نبود.

همانطور که می‌دانیم، آشنایی ما با مفاهیم مدرن و به طور کلی مدرنیته و نهادهای مدرن، چندان طولانی و دیرپا نیست. اگر غرب سابقه‌ای پانصد ساله در آشنایی با مدرنیته دارد، در ایران این تجربه از صد و اندی سال تجاوز نمی‌کند. شاید بتوان جنگ‌های ایران و روس را از حیث رویارویی ایران با قدرت نظامی و سیاسی مغرب زمین، نقطه عطفی در سرگذشت این سرزمین تلقی کرد، و البته نباید از خاطر برد که این آشنایی با اکراه صورت گرفت. مدرنیته از دوره جنگ به ما رخ نمود و ما با چهره نامطلوبی از مدرنیته آشنا شدیم. تأثیر این رویارویی ناخوشایند، همچنان بر ما و در ما هست و ادامه دارد و منجر به ایجاد یک برداشت عموما منفی از مدرنیته شده‌است. چه بسا اگر آشنایی ما با مدرنیته به گونه دیگری رقم می‌خورد، مشکل نهادسازی ما به صورت دیگری بود. دومین مرحله، از دیدگاه غنی‌نژاد، «نهضت مشروطه» است. در این برهه، مدرن شدن ایرانیان از منظر قدرت سیاسی اتفاق می‌افتد. مشروطه از نظر این اقتصاد‌دان برجسته ایرانی، تجربه مهمی است که هنوز به تمام ابعاد آن پی نبرده‌ایم. غنی‌نژاد تأکید کرد که مشروطه، ابتدا یک «نهضت» بود که بعدا به «انقلاب» منقلب شد. فضیلت مشروطه را در «نهضت» بودن آن باید جست نه در انقلابی بودن‌اش. چرا وی اینقدر بر ساحت «جنبش» مشروطه تأکید دارد؟ وی معتقد است که آوردن یک نهاد مدرن سیاسی بدون تنش و خون‌ریزی کار بزرگی است ولی به هر حال، افتاد مشکلها. به زعم غنی‌نژاد، پس از استبداد صغیر است که نهضت تبدیل به انقلاب شد و ماهیت‌اش تغییر کرد و از مأموریت و رسالت اصیلش دور شد. در واقع پس از کودتای رضا شاه در 1299، روند سیاسی و اجتماعی مملکت به مسیری افتاد که حکومت قانون، قدرت محدود، نظام پارلمانی و سیستم حزبی کنار رفت و استبداد حاکم شد. هرچند در دوره رضا شاه در زمینه انتقال نهادهای مدرن پیشرفت‌هایی هم صورت گرفت، اما واکنش‌هایی که برانگیخت، به هیچ رو، مناسب نبود و ما عملا در جریانی قرار گرفتیم که به دیکتاتوری پسر رضا شاه منتهی شد و رسالت مشروطه، که همان حکومت قانون بود، هرگز محقق نشد. غنی‌نژاد معتقد است که «مسئله» استقرار نهادهای مدرن در ایران، هنوز هم یکی از مسائل حل نشده ما است. برای مثال، با ورود مشروطه در ایران پارلمان تأسیس شد و ما صاحب نهادی به نام «مجلس شورای ملی» شدیم و در طول این صد سال هم – جز در دوره‌های کوتاه- همواره مجلس داشته‌ایم. اما واقعیت این است که آن کارکردی که پارلمان در کشورهای دموکراتیک دارد، در کشور ما نداشت. این مسئله را هم غنی‌نژاد در فقدان نظام حزبی در جامعه ایران می‌داند و البته پارلمان بدون حزب، درست عمل نمی‌کند، زیرا انتخاب‌های فردی در یک پارلمان سیصد نفری جواب نمی‌دهد. از این رو است که سیستم باید حزبی باشد، یعنی برای کارایی نهاد پارلمان، می‌بایست نهاد دیگری به نام احزاب هم مستقر شود تا دموکراسی به تدریج در حیات سیاسی و اجتماعی، تثبیت شود. در اینجاست که غنی‌نژاد ارتباط بحث خود با مقوله ترجمه را مشخصا بیان می‌کند. او به طور کلی معتقد است که اگر «مفاهیم مدرن» به درستی ترجمه نشوند و آنگونه که باید و شاید، حق مطلب را ادا نکنند، بالتبع «نهادهای مدرن» نیز دچار مشکل و «سوء تفاهم» می‌شوند. مثال غنی‌نژاد، دموکراسی بود. وی با انتقاد از ترجمه این واژه به «مردم‌سالاری»، آن را ترجمه درستی ندانست و گفت: «دموکراسی، مردم‌سالاری نیست» و سپس تأکید کرد که بسیاری از ترجمه‌های ما از دقت کافی برخوردار نیستند و اشکالی که این مسئله ایجاد می‌کند، این است که ما را از مسیر اصلی و مفهوم اصلی دور می‌سازد. دموکراسی به معنای حکومت مشروط و محدود کردن قدرت دولت است و حتی معنای اصلی یونانی‌اش هم حکومت مردم نیست. وی در ادامه نقد خود به ترجمه سهل‌انگارانه مفاهیم مدرن پرداخت و گفت: چرا اروپایی‌ها دموکراسی را مردم‌سالاری ترجمه نکردند؟ چرا ما «اقتصاد مایکرو» را ترجمه کرده‌ایم به «اقتصاد خرد»؟ و ادامه داد: «دموکراسی اگر ترجمه شود، از بین می‌رود. مردم‌سالاری سوء‌تفاهم ایجاد می‌کند. هیتلر هم مردم‌سالار بود و مردم‌سالاری می‌تواند فاشیستی هم باشد و لزوما نتایج خوبی در پی ندارد». وی از این حیث برخی از روشنفکران را که به زعم خود در پی بومی کردن مفهوم دموکراسی هستند، مورد انتقاد قرار داد و سخنان خود را این چنین به پایان رساند: «ما چه مشکلی با انتقال نهادها و مفاهیم مدرن داریم؟ وقتی نتوانیم مفاهیم مدرن را درست ترجمه کنیم، نهادهای متناظر با آنها را هم در جامعه خود دچار مشکل می‌کنیم. آنچه برای ما اتفاق افتاد، این بود که ما از ظن خود یار مدرنیته شدیم و چندان روی اصل مدرنیته کار نکرده‌ایم. ناسیونالیسم رضاشاهی و ملی‌گرایی دوره مصدق ما هم ربطی به مدرنیته ندارد. جامعه سنتی ما و وطن‌پرستی سنتی ما، رنگ و بو و ظاهر مدرن به خود گرفته و ما را دچار توهم ساخته‌است. از این رو کسانی که با اندیشه‌های مدرن سر و کار دارند و آنها را ترجمه می‌کنند، بهتر است به ظرایف دقت کنند».

  • نازایی تولید علم و ضرورت ترجمه

دکتر سعید معیدفر رئیس کنونی انجمن جامعه‌شناسی ایران نیز از منظر یک آکادمیسین به مقوله تولید علم و ضرورت ترجمه پرداخت و در سخنان خود به برخی از جنبه‌های مشکلات تولید علم در ایران پرداخت. وی ابتدا با انتقاد از سیاست‌های وزارت علوم به این پرسش پرداخت که چرا امروز ما به ترجمه نیازمندیم و هنوز در فاز تولید علم قرار نگرفته‌ایم. وی مشکل تولید دانش را در دو ساحت محیط دانشگاه و جامعه بررسی کرد و یادآور شد تا زمانی که این مشکلات هست، باید فقط ترجمه کرد و این کار نیز بر اساس اصل مبادله علم در جهان صورت می‌گیرد. معیدفر ابتدا برخی از موانع دانشگاهی را بر شمرد. وی استراتژی هدف‌گذاری سنتی نظام آموزشی را مورد انتقاد قرار داد و گفت:  در نظام آموزشی ما، تأکید بر انتقال دانش است، حال آنکه دوران انتقال دانش سپری شده و اصولا ذهن باید مسئله‌مدار شود. سپس به موضوع یک طرفه بودن رابطه علمی اشاره کرد و گفت: حوزه علم، حوزه رابطه چند طرفه است و بر اهمیت گفت‌وگو تأکید دارد. آنگاه به مسئله انجمن‌های علمی پرداخت و با تأکید بر اجتماع علمی و جریان اجتماعی که مولود فعالیت‌های علمی در جامعه است، ابراز کرد: در جامعه ما اندیشه‌ها به چالش کشیده نمی‌شوند و ما همچنان در زمینه «نقد» مشکل داریم. وی یکی دیگر از مشکلات اجتماع علمی را عدم تعامل فعال میان اندیشمندان دانست. کمیت‌گرایی، عوامل سخت‌افزاری، مدرک‌گرایی به عنوان تنها انتظار از دانشگاه و فاصله صنعت و دانشگاه را از موانع دیگر دانشگاهی در زمینه تولید دانش ارزیابی کرد. در خصوص موانع اجتماعی نیز، معیدفر با اشاره به عواملی چون ناپایداری سیاسی و اجتماعی جامعه، از ابن‌خلدون مثال آورد که می‌گفت، زمانی علم مطرح می‌شود که جامعه به ثبات رسیده باشد. رئیس انجمن جامعه‌شناسی ایران، مشکل نقصان در آمار و اطلاعات درست و صورت‌گرایی را نیز به موانع اجتماعی تولید علم افزود.

 

  • سنت نیست؛ باید ایجادش کنیم

سرانجام دکتر حسن چاوشیان ضمن تشکر از همسر خود لیلا جوافشانی به خاطر همکاری در چندین مورد از ترجمه‌ها، در تأیید صحبت‌های غنی‌نژاد گفت: کلمه را نباید به زور معادل‌یابی کرد، زیرا کلمه که به فارسی می‌آید، فارسی می‌شود. وی همینطور در ارتباط با سخنان معیدفر، به طور اخص جامعه‌شناسی را دعوتی به تفکر انتقادی و سیستماتیک در زندگی اجتماعی دانست و افزود: ما در فرهنگ‌مان تفکر سیستماتیک درباره جامعه نداریم و برای اینکه این تفکر شکل بگیرد و تکانی بخورد، باید همچنان ترجمه کرد. وی خاطرنشان کرد که ما فاقد سنت فکری در حوزه علوم انسانی هستیم و تنها چاره‌اش این می‌تواند باشد که کار علمی تدریجی صورت گیرد و به تدریج این سنت پی‌افکنده شود. البته استمرار این جنبش در کشور ما با مشکلات فراوانی مواجه است. وی در پایان سخنان کوتاه خود، گفت به رغم توجهی که در شعارهای اهل سیاست به اهل علم می‌شود، اما در عمل، علم و عالمان همواره مورد بی‌مهری واقع می‌شوند، بودجه‌های پژوهشی قطع می‌شوند؛ اما با این حال علم متاع معتبری است که همواره دستاویز اهل سیاست قرار می‌گیرد و این خود اعتراف به ارزش معرفت علمی است.

* این گزارش، روز دوشنبه در روزنامه اعتماد به چاپ رسید. ç اینجا


 
یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386
درباره ترجمه در ایران

ترجمه چقدر می‌ارزد؟

در این باره که ترجمه در ایران روشمند نیست و بی‌محابا است

زبان به مثابه «بی‌واسطه‌ترین دلال‌فکر» (پیوند دهنده سوژه به ابژه) نقش مهمی در جریان فکری اجتماع انسانی بازی می‌کند و سودمندی «نوشتار» یا «گفتار» [= سخن یا همان Logos) جز از این منظر قابل توجیه نیست. حال از بخت‌یاری ماست شاید که ریشه زبان‌مان گسستی ژرف با زبان لاتین (به ویژه از حیث ساختار) دارد. به عبارتی دیگر می‌خواهم بگویم منجنیق «فارسی» ما را به گوشه‌ای از جهان پرتاب کرده است. بزرگترین آثار ادبی یا فلسفی ما در چاردیواری تنگ زبان‌مان می‌ماند و خاک می‌خورد. شاید در میان نخبگان ایرانی تنها صادق هدایت جهانی شد و تقریبا به جز او دیگران شانس این نیافتند که آثارشان در جهان خوانده شود و در «بازار فرهنگ جهانی» معامله و محک بخورد. هم از این روست که «ترجمه» معنای دیگری برای ما (منظورم در ایران) می‌یابد. گمان می‌کنم ترجمه یک اثر آلمانی به انگلیسی بیشتر به تغییر فرم می‌ماند و ضربه چندانی بر «معنا» وارد نمی‌کند. اما ساختار زبانی ما به گونه‌ای است که علاوه بر طلب نمودن مهارت گزاف در ترجمه، مستلزم صرف زمانی بسیار است. ترجمه‌های پرتوان آثار مهم فلسفی و ادبی به فارسی، بیشتر یک پروژه وقت‌گیر پر از ریزه‌کاری است و چه بسا مترجم در زمانی که برای ترجمه اثری مثل «لویاتان» صرف می‌کند، قادر است کتابی پر توان‌تر در حوزه فلسفه سیاسی بنویسد و چندین و چند کتاب غیر فارسی را هم بخواند و زیر و رو کند. این را بدان جهت گفتم تا نشان دهم که «ترجمه» در ایران چقدر کار پر هزینه‌ای است برای کسی که سودای خواندن، دانستن و نوشتن دارد.

پس تردیدی نیست که مترجم (به ویژه اگر انسان آکادمیک به قول بوردیو و به طور کلی انسان فلسفه‌ورز باشد) باید وسواس بسیاری در انتخاب آثاری که می‌خواهد ترجمه کند، به خرج دهد. حال آنکه به نظر می‌رسد داستان ترجمه در ایران به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. به صورت استقرای ذهنی شاید بتوان دو گونه ترجمه در حوزه علوم‌انسانی دسته‌بندی کرد:

۱-۱.             بر اساس سیر خاص (مکتب/ نویسنده/ موضوع)

۱-۲.             بر اساس ترجمه آثار کلاسیک

۲.         بر اساس سلیقه شخصی مترجم یا ناشر

در میان مترجمانی که سیر خاصی برای آثار خود دارند، برای مثال می‌توان از لطفی، عنایت، فولادوند و فرهادپور نام برد. وقتی به کارنامه این مترجمان می‌نگریم، گویی حفره‌ای را به هر ضرب و زوری هم که شده، پر کرده‌اند. اما عموما ترجمه‌ها از سیاق دوم که همان بر حسب سلیقه است، پیروی می‌کنند. البته این به هیچ وجه نافی ارزش کار این مترجمان نیست. اما به هر حال دغدغه اساسی که پدید می‌آید، این است که معیار انتخاب این کتاب‌ها چیست.

اخیرا در سمیناری که برای بزرگداشت آثار حسن چاوشیان در رشت برگزار شده بود، شرکت کردم و به نظرم رسید که شاید بتوان مجموعه آثاری را که چاوشیان بدان پرداخته را در رسته «پست مدرنیته» قرار داد، اما باز هم مجموعه‌ای است از همه رنگ!

مثلا در حوزه‌ای دیگر یحیی امامی (که اخیرا درگذشت) در جایی از هابرماس (شبیه‌سازی)، در جای دیگر از فوکو (کلینیک) و در جای دیگر از بوردیو (علم) را ترجمه می‌کند. این کار فی‌نفسه هیجان انگیز است، برای من علاقه‌مند به حوزه علوم اجتماعی. ولی آیا می‌توان گفت این کار برای آن مترجم و یا به طور کلی برای جریان فکر در جامعه هم سودمند است؟ (بیش از ده سال است که آثار فوکو در ایران ترجمه می‌شوند، با وجود ترجمه آثار بسیاری از او، هنوز ناتمام است؛ در حالی که اگر یک نفر سه سال صرف می‌کرد می‌توانست تمام آثار او را ترجمه کند).

پرسش من این است: آیا زمان گذاشتن برای ترجمه آثاری پراکنده از هر گوشه و کنار فلسفه و علوم اجتماعی توجیه خاصی دارد؟ آیا منجر به انباشت معرفت و ایجاد سنت فکری می‌شود؟

 
دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
برای علیرضا شجاع

مادر بزرگ؛ اثر مرتضی کاتوزیان

مادر بزرگ

تو قصه بلد بودی

و می‌توانستی مهربان باشی.

تو حواست جمع بود به گلدانها

به من

و به باورهای هزار رنگ هزار ساله.

مادر بزرگ

تو بی‌وداع

به زمین

سلامی دیگر دادی.

خدا حافظ ما و خودش!

بیاسای و

هر از گاهی بگذار تا به رویا در

ببینمت...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179963


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...