|
دیروز جشن یکسالگی کافه بود. دور هم جمع بودیم و گپ و گفتی داشتیم. این متن را به مناسبت یادشده در آنجا خواندم. |
بودن اخلاقی من
پریروز که از پل عابری گذر میکردم تا به محل کارم برسم، آذر ماه سال گذشته را به خاطر آورده بودم و با خود میگفتم یادش به خیر.. در آن روزهای دشوار – به لحاظ درونی و بیرونی – کلاس فلسفه و کافه را راه انداختم و آخر پاییز امسال که دارم جوجه رو میشمرم، میبینم که نتیجه مسرتبخشی است نسبتا. کلاس فلسفه به خوبی پیش میرود و به دو کلاس تبدیل شده و کافه نیز اینطور به بار نشسته. کافهای که ابتدا با سه یا حداکثر چهار نفر تشکیل میشد و گزیدههای «بار هستی» میلان کوندرا را میخواندیم، امروز با بیست نفر تشکیل میشود و مجالی است برای اندیشیدن و بودن و باشیدن.
سخن از بودن آمد. بودن، به نظرم خیلی دشوار مینماید؛ زیرا اندیشیدن بسیار دشوار و سخت است. کوژیتو (سخن دکارت در باب اندیشه و هستی) ادعای گزافی است. چند وقتی است که آن را اینگونه برای خودم تغییر دادهام: «میخواهم بیندیشم تا باشم».
از دیگر سو که بنگریم، «بودن» ضروری است، زیرا «اندیشیدن» ضروری است و گویی رسم همواره همین بوده که آنچه ضروری است، در عین حال دشوار و جانفرسا نیز هست.
در بسیاری موارد، این ما نیستیم که میاندیشیم. دیگرانند که تصویر اندیشهشان را روبروی دیدگان ما میگذارند تا ما در خیال اندیشیدن کیفور شویم و بدین توهم چشم و صورت گشاده کنیم که میاندیشیم. باری، ما خیال میکنیم که میاندیشیم. توهم سراسر زندگی روزمره ما را از آن خود کرده است و تنها همین توهم است که به طرز وحشتناکی واقعیت دارد.
رومن رولان میگفت: «بگذار تا سخنات، عمل باشد». به گمانم این یک گزاره پسینی است و لازمهاش آن است که بتوانیم بگذاریم تا سخنمان، نخست، سخن باشد، آنگاه بکوشیم تا مگر این سخن [= تئوری] به عمل [= پراتیک] درآید. در این باره به شدت نیازمند «توجه» هستیم. توجه به حرفزدن خود و دیگران. مطبوعات و سخنرانیها را بخوانید و بشنوید.. پر هستند از قضایای مهمل و بیسر و ته. به راستی که زبان، بیراههای است.
دقت کنیم که چقدر واژهها را بیمحابا به کار میبریم. چقدر به سادگی درباره دیگران به داوری مینشینیم. چه بیسلیقه و پرآشوب از واژهها استفاده میکنیم. مثلا کلمات «جالب»، «عالی»، «شعار» و عباراتی چون «من فکر میکنم» در زبان ما ژنده شدهاند.
فیلم جالبیه. چه آدم جالبیه! بالن چیز جالبیه. مترو جالبه. به جای اینکه مثلا بگوییم: فیلم خوشساخت و عمیقی بود. یا چه آدم فاضلی. بالن وسیله تفریحی خوبی است. مترو خیلی مدرن به نظر میرسد. یا عبارتی که بیشتر خانمها استفاده میکنند، «عالی» است. تقریبا به همه چیز میگویند عالی. غذا چطور بود؟ عالی. دانشگاه چطور بود؟ عالی. نظرت درباره کتابهای فلانی چیه؟ عالیه. به جای اینکه مثلا بگوییم: فلان غذا خوشمزه بود. کتابهای فلانی روان و سلیس است. به هر حال از این مصادیق بگذریم. مقصودم این است که بگویم زبان چه نقش پر رنگی در فرایند اندیشیدن دارد و ما با چه ظرافت و مهارتی زبان را به لجن میکشیم. زبان در این فرایند تبدیل به صوت میشود که فکر میکنیم برایمان معنی دارد. زبان در این معنا از واقعیت خود جدا شده و به توهم ما دامن میزند.
بگذارید اینطور بگویم، ما در فضای سورئال زندگی میکنیم. لایهی رویی داستان زندگی ما، نه خیلی روشن است، نه دلچسب و نه سرگرم کننده. از این روست که زندگی ما اینسان ملالآور شده و هیچ خوشایند ژرفی از آن ایجاد نمیشود. مسئله دیگر این است که ما در آنِ واحد، در زمانهای گوناگون زندگی میکنیم؛ به دیگر سخن ما در بیزمانی محض و در زمانصفر زندگی میکنیم. [این به نحوی در یک برنامه تلویزیونی طنز نشان داده شد و البته در واقعیت زندگی روزمره هم وجود دارد. که مصادیقش فراوان است: مثل مناسبات خانواده، آموزش، سیاست و اقتصاد. سازمانهای غیر دولتی و ...].
تمام این مسائل باعث میشوند که روایت زندگی ما به «نا - روایت» تبدیل شود. ما به راویانی بدل میشویم که نمیتوانیم داستان خودمان را تا انتها روایت کنیم و در وسط روایتاش عاشق زن جوانی میشویم که از پنجره دیده میشود و دارد به پیرمرد گوژپشتی گل نیلوفر تعارف میکند! اینگونه است که ما در روایت دیگران غرق میشویم؛ دریغا در مردابی غرق میشویم که آن زن جوان، نیلوفر از آن چیده است. وقتی به زن جوان میرسیم و هیجان زده و خوشحالیم، تازه متوجه میشویم که معشوق، چند وقتی است که مردهاست. اینجا تازه شاید متوجه شویم که از روایت خود دور شدهایم و به روایت دیگری آمدهایم. هرآنچه روایت من نیست، توهم است. تنها موجودیت مطلق در جهان «من» یا «سوژه» است که نمودش را به بازنمودش میفروشد و میمیرد. و اگر «من» نباشد، «اندیشه» چه سان خواهد بود؟ [شعر مونالیزا و محسوس بودن تغییر روایت در آن].
امروز در عصر اطلاعات نیز میتوانیم مثالی بزنیم: شما اگر بدون آنکه چیزی در سر داشته باشید در اینترنت جستوجو کنید، ناگهان چشم باز میکنید و متوجه میشوید که ساعتهاست در آن سرگردانید؛ حتی آنان که به قصد و هدفی هم جستوجو میکنند، به این گرداب دچار میشوند. ارمغان عصر اطلاعات برای کسی که روایت خود را رها میکند، گم شدن در آگاهی است؛ جهل در کانون معرفت است. مرداب دقیقا همانجایی است که گلنیلوفر رشد میکند. حال آنکه ما روایت باژگونهاش را میشنویم. [گلنیلوفر در مرداب میروید!].
بنابراین اخلاقیترین کوشش هر فرد این میتواند باشد که «من» خود را بازیابد. این «من» الزاما یک «منِ اندیشان» است که اگر از «زبان» درست استفاده کند، به «منِ شناسا» [= سوژه] بدل میشود. اینجا نقطه تلاقی انسان و بودن است و تنها در این نقطه است که بودن انسان، بودنی اخلاقی است.
«بودن اخلاقی»، خود را در تولید، کار، یادگیری، حضور در اجتماعات انسانی، هنرورزی، عشق به طبیعت، پرهیز از خشونت، مبارزه با دروغ و حداکثری کردن منافع مشروع فردی و اجتماعی و ملی نشان میدهد.
حسین فراستخواه – ۱۸ آذر ۱۳۸۶ – برای جشن یکسالگی کافه |