فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386
نگاهی به کتاب تازه رامین جهانبگلو

 

زمستان زمان اندیشیدن است

 

«اصل این است که آدم در یک جایی که زیسته است، آشیان گزیند». وقتی این جمله اگزوپری را در صفحه اول کتاب دیدم، حسرتی وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم، آری اصل این است، اما همیشه استثنائات بر اصول فائق آمده‌اند.

ذهن زمستانی به قول نویسنده‌اش، تأملاتی است درباره زندگی در جهانی ناپایدار. از انسان و حقیقت شروع می‌کند و می‌رود تا گوشه‌های زیبای اخلاق را به آرامی و حلاوت، گز کند. روح مواج‌اش، اندیشه عالی عدم خشونت است. چه صاف و روان، واژه‌ها را تنگ هم چیده و آراسته؛ یادداشت‌های ویتگنشتاین را تداعی می‌کند. گویی مردی سپید پوش دارد برای تو از ناب‌ترین روش زندگی سخن می‌گوید و البته اینچنین نیز زیسته و می‌زید. باید اعتراف کنم، با آنکه تمام کتاب‌های ارزشمند رامین را خوانده‌ام، تا کنون کتاب و نوشته‌ای از او اینقدر برایم دلنشین و لذت‌بخش نبوده که ذهن زمستانی.

«ذهن زمستانی»، گزین‌گویه‌های رامین جهانبگلو است که به تازگی در شکل و شمایلی ارزنده از سوی نشر نی به بازار آمده است. در مقدمه می‌نویسد: «ذهن زمستانی با خشونت نمی‌جنگد، علیه آن می‌جنگد. مسئله اوست که ورای خشونت بیندیشد. مسئله اوست که ورای اسارتگاه بیندیشد. ذهن زمستانی است که به آزادی تفکر انسان ارزش می‌بخشد».

بی‌تردید می‌توان گفت این کتاب، عصاره اندیشه‌های یک فیلسوف را شیرین و گوارا به روان خواننده روانه می‌کند. اندیشمندی که پس از پنجاه سال زندگی در این جهان زندگی‌ستیز، همچنان از زندگی سخن می‌گوید: «انسان زنده است، چون در جست‌وجوی معنای زندگی است».

ذهن زمستانی، یک یادآوری است. سقراط می‌گفت: دانش، یادآوری است. ذهن زمستانی متذکر می‌شود که: «معنای زندگی در خود زندگی است»؛ هنگامی که یک فیلسوف، زندگی را چنین زیبا تعبیر می‌کند: «انسان معنای زندگی خود را در متافیزیک جست‌وجو می‌کند، ولی آیا متافیزیک خارج از زندگی معنایی دارد؟» جمله‌های پر مغز این کتاب را باید در عصری زمستانی و در برابر چشم‌اندازی دور خواند و ساعت‌ها در هر واژه و جمله‌اش به تأمل سکوت کرد.

به خاطر روزگار ناخوشایندی که گاه بر ما می‌رود، جهان را سراسر پوچ و تاریک می‌بینیم و هر آینه با تمام وجود حاضریم تا جان خویش بهلیم و زیر خاک بیارامیم، اما به قول کامو – که شکی در پوچ‌انگاری‌اش نیست- «تنها یک پرتو روشن که پدید آید، من از شادی گیج کننده مبهمی سرشار می‌شوم». از همین رو است که من برای «نور»، حتی اگر روزنی کوچک باشد ارزش قائلم؛ برای «بودن» - چنان که گوته می‌گوید- حتی اگر یک لحظه باشد، احساس وظیفه می‌کنم و به قول شاملو اگر آزادی سرودی بخواند، حتی کوچکتر از گلوگاه یکی پرنده، من سرخوش و شادان می‌شوم. نمی‌دانم سرّش چیست که هرچه به پوچی بیشتر ایمان بیاوری، «امید» در تو قدرتمندتر خواهد شد و «ذهن زمستانی» نجوای امید است در گوش تو که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون». نجوای امید است که بگوید: «از دیدن زشتی‌ها و شنیدن دروغ‌ها در جهان نباید مأیوس شد. تا انسان وجود دارد، جایی برای اصلاح دروغ‌ها و زشتی‌ها نیز هست».

این کتاب، همچنین جملات زیبایی درباره عدم خشونت دارد. عدم خشونت در کجا معنا می‌یابد؟ مگر نه اینکه در قلب و کانون خشونت است که به عدم خشونت نیاز پیدا می‌کنیم؟ رامین می‌نویسد: «در سزاوار بودن انسان همین بس که تجربیات خشونت‌بار زندگی راه عدم خشونت را به او نشان داده‌است». جهانبگلو، عدم خشونت را کارسازترین اخلاق می‌نامد و نیز محکم‌ترین پناهگاه در برابر زشتی‌ها، دروغ‌ها و پوچی‌ها.

«ذهن زمستانی» یک کتاب اخلاقی است. از ارزش و منزلت فرد سخن می‌گوید، از صداقت و رفتار با «دیگری»: «رفتاری با دیگری باید چنان باشد که همواره «او» قبل از «من» قرار گیرد». از نیکی و بدی سخن می‌گوید و از سرنوشت: «هریک از ما در سایه سرنوشت خویش گام برمی‌دارد. مهم قرار گرفتن خارج از این سایه است».

در لابلای سطرها می‌توان احترام به «دیگران» را یافت: «هر ملتی با عزیز شمردن فرهنگ‌های دیگر به سربلندی ملی و فرهنگی خود می‌افزاید». جز آن، از سنت، مدرنیته و عقلانیت هم سخن می‌گوید؛ از فلسفه، حقیقت و تمدن. و آنقدر جمله‌های زیبا در این کتاب پی‌درپی بر کاسه روان ریخته می‌شود که لبریز می‌شوی و هیچ نمی‌توانی بگویی زیرا «واژه‌ها آرامش‌بخش‌اند».

ذهن زمستانی، در یک نگاه کلی، هم اخلاق است، هم سیاست و هم فلسفه. آمیختن زیبای جنبه‌های عملی و نظری حکمت است. یادداشت‌هایی است که می‌توان به صداقت‌شان اعتماد کرد. واژه‌هایی است که باید نوشید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این یادداشت امروز در صفحه اندیشه اعتماد به چاپ رسیده است. اینجا


 
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
انسانیت

شنیده‌ای خوشایند، هرچند حزن‌آلود:

پزشکان مرکز «پزشکی قانونی» تهران از اجرای قصاص چشم یک جوان (کور کردن چشم او برای مجازات) خودداری کردند.


 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
انتشار ماهنامه گفتمان حقوق از سر گرفته شد

روی جلد شماره جدیدگفتمان حقوق سرانجام منتشر شد. به گفته برخی دوستان خیلی خوب شده. برخی دیگر از دوستان ضعیف تلقی کرده‌اند. در مجموع، خودم راضی هستم، هرچند مطمئنا می‌دانم که جای کار دارد.

در دوره جدید، رویه و محتوا تا حدی دستخوش تغییر شده‌است. مطالب آنقدر متنوع و میان‌رشته‌ای شده‌اند که به مذاق خیلی از «حقوقی»های سفت و سخت خوش نیامده و آن را یک مجله سبک ارزیابی کرده‌اند.

در دوره گذشته سیاق مجله به این صورت بود که مطالبی تحت یک موضوع خاص گردآوری می‌شد. کار جالبی بود اما حجم زیادی داشت و عموما به لحاظ محتوا طوری بود که همه حوصله خواندن‌اش را نداشتند.

وقتی قصد ما توسعه گفتمان حقوقی است، باید به مخاطب، ظرفیت و حوصله او توجه داشته باشیم. نمی‌توان خیلی نخبه‌گرایانه گفت: به ما چه که خسته کننده است!

به هر حال، در این آغاز دوباره، برآنیم که مرتب ادامه دهیم و کار را جلو ببریم و به تدریج بر کیفیت آن بیفزاییم و از نقایص‌اش بکاهیم.

برای دیدن فهرست، روی عکس زیر کلیک کنید.

فهرست و شناسنامه

 
دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386
صبح شهریور

September Morn by Paul Chabas

هنوز زندگی نمی‌کردم. شیون زنی گوش ماهی‌ها را خراش می‌داد. کلنگی بر سنگ مدفون در خاک کوفته می‌شد. اره‌ای بر تنه هزارسالهْ درختی خشک می‌خزید. رؤیای کودکان در شب، هراس بود؛ خرناس‌های مادربزرگ با سرفه‌های خشک پدر. هنوز زندگی نمی‌کردم، اما می‌شنیدم. آموزگار گچ را روی تخته می‌کشید. قطار از سرعت خود می‌کاست تا خواب شیشه مردمان نلرزد. در دشت اما فریاد می‌کشید و سوت...

قُمری کنار پنجره تخمی در آشیان گذاشت. لولای در، قیلوله نانوایی را آشفته کرد با جیرجیرش. من زندگی نمی‌کردم، اما می‌شنیدم که یکی می‌گفت: «هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت»...

من زاده شدم و دیگر هیچ نشنیدم.


 
دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386
گفتاری در کافه: جنگ نظریه‌ها

جنگ نظریه‌ها

سوفیست‌ها (سوفسطاییان) را کسانی می‌شناسیم که مغالطه‌کار و جدلی بودند و می‌خواستند به هر وسیله‌ای حرف خود را بر کرسی بنشانند؛ حال آنکه من می‌خواهم اینان را به عنوان نخستین کسانی که به نقد «جنگ نظریه‌ها» پرداختند معرفی کنم و بعد دیدگاه خود را راجع به این سخن بیان کنم. قصد من بیشتر، در میان گذاشتن یک دغدغه تازه با شما است و خوشحال خواهم شد پس از ارایه این دیدگاه، نقد و نظر شما را بشنوم. حرف من، حرف خاصی نیست؛ دل‌نگرانی تازه‌ای است که ذهنم را این روزها به خود مشغول کرده‌است.

Original caption: Nazi statue beheaded...This statue of an SS soldier, minus a head, which stands at a gateway leading to a kaserne now in use by U.S. troops in the American Zone, is one of several Nazi war monuments slated for destruction under the Allied program to eliminate all monuments dedicated to Nazi ideals. The beheading of the statue is attributed to the denazification ideas of the first G.I.s to enter Berlin. Workmen are erecting a security light over the statue

یک: اشاره‌‌ای به یونان

در شش قرن پیش از میلاد، یونان مردمانی به خود دید که جهان تاکنون مثال ایشان را دوباره تجربه نکرده‌است. تالس، آناکسیمندر، پیثاگوراس، هراکلیتوس، پارمنیدس، امپدوکلس، آناکساگوراس و دموکریتوس، از جمله این اندیشمندان بودند که پایه‌های فکر فلسفی در غرب را بنا نهادند. آنها به مطالعه موشکافانه در طبیعت پیرامون خویش پرداختند و مسائلی را به پرسش کشیدند. مسئله اصلی آنان طبیعت بود؛ شناخت نسبی طبیعت و قواعد آن، باعث شد که نسل بعدی را یونانیانی چون سقراط و افلاطون و ارسطو تشکیل دهند؛ نسلی که با گذار از مسائل طبیعت‌شناختی، انسان و مفاهیم متافیزیکی مانند عدالت، آزادی، نیکی و فضیلت را مورد پرسش قرار دادند. زندگی اجتماعی موضوع مطالعه اینان شد. اما در این میان، حلقه واسطی هست که ما چشم بر آن می‌بندیم: سوفیست‌ها.

سوفیست‌ها می‌کوشیدند نشان دهند که آنچه فیلسوفان طبیعت‌شناس پیشین به دست آورده بودند، نظریات و اندیشه‌های متناقض درباره اصل‌های نخستین جهان و طبیعت مادی بود و به جنگ انداختن نظریات با دیگر نظریه‌ها.

نخستین متذکران در این معنا سوفیست‌ها بودند که می‌گفتند دست از جدال درباره اینکه منشا جهان هوا است یا خاک یا ماده نامحدود، برداریم. انسان، معیار است و باید او را مطالعه کرد و برای زندگی فردی و اجتماعی او به دنبال کشف قواعد و ساختارها گشت. طنین «انسان معیار است» پروتاگوراس، تا قرن‌ها بعد در اندیشه کانت که انسان را غایت خویش می‌دانست، ادامه یافت و البته تا همین امروز و به‌ویژه در گفتمان حقوق‌بشر و پارادایم انسان‌دوستی.

دو: اشاره‌ای به ایدئولوژی

گره کور جنگ نظریه‌ها را اگر بگردیم، در تعصب و پافشاری بی‌اندازه بر نظریات خود و سعی در باطل‌انگاری نظریات دیگران می‌یابیم. ایدئولوژی، نامی است که بر مرام ما می‌گذارند، وقتی که آن مرام را برترین حق می‌پنداریم و برایش حاضریم جان دهیم و جان ستانیم. پس عقیده من این است که ایدئولوژی یکی از علل موجده جنگ نظریه‌ها است و برای نقد آن باید ابتدا به نقد ایدئولوژی پرداخت. چند هفته بعد، مایلم درباره ایدئولوژی حرف بزنم و تا آن موقع چه خوب است اگر شما هم تأملی در این باب بکنید.

سه: جنگ نظریه‌ها

بخشی از زندگی روزمره ما را فکر کردن تشکیل می‌دهد. بخشی از موجودیت ما را، تفکراتمان. اما بنا بر یک باور عمیق، من معتقدم که ما کمتر فکر می‌کنیم و بیشتر می‌پذیریم. «پذیرش» و «انکار» نقاطی را می‌سازند که ما خیال کنیم آنچه این نقاط را به هم وصل می‌کند، تفکر است. حال آنکه ما خیلی سخت فکر می‌کنیم. (البته این هم دغدغه دیگرم است که گه‌گاه بیان کرده‌ام). بماند؛ بگذارید به تسامح بگویم که ما در اوقاتی، فکر می‌کنیم و بخشی از ما را اندیشه‌هایمان شکل می‌دهند؛ وقتی حرف می‌زنیم، وقتی چیزی می‌نویسیم، وقتی درباره حرف یا نوشته دیگری به داوری می‌نشینیم.

بسیار خب؛ من چه می‌خواهم بگویم؟ فرض خودم را کمی توضیح می‌دهم: ما گمان می‌کنیم که فکر می‌کنیم. [حقیقت این است که عموما چیزی را می‌پذیریم یا نمی‌پذیریم]. چون ذهن ما به فکر کردن – همان خرد خود بنیاد – عادت ندارد، افکاری که می‌پذیریم، تا حد زیادی ساختار باورهای ما را تشکیل می‌دهد. استخوان‌بندی ذهن ما از این قرار، چیز چندان اصیلی نیست. این آدم وقتی بخواهد حرف بزند، از خلأ که استفاده نمی‌کند؛ از همان ساختمان نیم‌بند متزلزل استفاده می‌کند که من اسمش را می‌گذارم «نظام باورهای تلقین‌‌شده». چون فکر را خودمان نساخته‌ایم و از یک چیز دست چندم دیگر استفاده می‌کنیم، چندان آگاه هم نیستیم که چه می‌گوییم.

ولی سعی می‌کنیم به نحوی از آنچه در سرمان می‌گذرد، دفاع کنیم. چندان نمی‌توانیم دیدگاه دیگری را تحلیل کنیم؛ [چون ذهنمان به فکر کردن عادت ندارد]؛ پس اگر درست مطابق دیدگاه ما نباشد، انکارش می‌کنیم. من افرادی را دیده‌ام که حتی وقتی حرفی عین دیدگاه خودشان را به خودشان بگویی، منکرش می‌شوند و بعد همان حرف را خودشان بیان می‌کنند.

نتیجه این می‌شود: ما بی‌آنکه بدانیم از چه حرف می‌زنیم، حرف می‌زنیم. به این می‌ماند که شمشیر بزنی ولی با چشم‌بند. عیبی در کار نیست؛ شمشیر زدن، شمشیر زدن است؛ اما فرق هست میان کسی که با چشم باز شمشیر می‌زند و آنکه با چشم بسته. سخن گفتن مثل شمشیر زدن است؛ در آنی ممکن است سر کسی را از تنش جدا کنی یا قلبش را مجروح. اما ما خیلی بی‌پروا تر از اینها شمشیر می‌زنیم.

چهار: دو دغدغه

دو دغدغه اینجا مطرح می‌شود: نخست آنکه این کنش، غیر اخلاقی است. دوم آنکه این کنش ناسودمند است.

غیر اخلاقی از این حیث که ما گرفتار جهل هستیم و جاهلانه شمشیر می‌زنیم و جهالت عین بی‌اخلاقی است. ناسودمند از این حیث که گاهی این جهالت باعث می‌شود ندانیم از چه سخن می‌گوییم و ندانیم طرف مقابل از چه سخن می‌گوید. ما خیلی وقت‌ها ریشه سخن را نمی‌دانیم. آبشخور سخن نمی‌دانیم کجا است. دانش معرفت‌شناسی یا شناخت‌شناسی در اینجا به ما کمک می‌کند که از سخن یکی، آبشخور فکری‌اش را درک کنیم. حالا وقتی نمی‌توانیم سرچشمه سخن را بیابیم، روی به ظاهر و قشر می‌آوریم و همانگونه که گفتم با بی‌سلیقگی و عجله، انگار که کلید امتحان چهارگزینه‌ای یا شابلون باشد، روی حرف خودمان می‌گذاریم و با آن به عناد بر می‌خیزیم.

این است جنگ نظریه‌ها.

پنج: جمع‌بندی

جنگ نظریه‌ها اتفاقا بر خلاف آنچه ممکن است فکر کنید، چندان میان عوام اتفاق نمی‌افتد. این آفتی است که نخبگان بیشتر می‌گیرند. [نخبه هم که می‌گویم، منظورم کسانی است که خیال می‌کنند نخبه‌اند]؛ علاوه بر آن، جنگ نظریه‌ها در درون خود ما نیز اتفاق می‌افتد. مثالش آن است که وقتی می‌خواهیم سخن بگوییم، بیشتر به ذکر اندیشه‌های این و آن می‌پردازیم، بدون آنکه تحلیلی از خودمان ارایه کنیم. ما معمولا آخر سر حرف خودمان را نمی‌زنیم. در حظ مستی‌آور خواندن یا شنیدن یک اندیشه کیفور می‌شویم ولی جمله خودمان را نمی‌گوییم.

ما روایت خود را گم کرده‌ایم. باز هم تکرار می‌کنم. ما کلامی به صحنه نمی‌افزاییم. این را در جشن یک‌سالگی کافه و در اولین جشن تولد خودم هم با شما در میان گذاشتم. جمله ما چیست؟ تنها وقتی گرفتار جنگ نظریه‌ها نمی‌شویم که جمله خودمان را بیابیم؛ یعنی پای در قلمرو شناخت بگذاریم؛ یعنی به خودمان فشار بیاوریم که فکر کنیم؛ یعنی خرد خود بنیاد خودمان را فعال کنیم.

شش: نقدهای ناآرام

ایده جنگ نظریه‌ها خود می‌تواند اسیر جنگ نظریه‌ها شود. برای اینکه سعی کنم تا جایی که می‌توانم از پدید آمدن این ستیز جلوگیری کنم، توضیحی درباره دیدگاه خودم می‌دهم. من معتقدم، هر دیدگاه نو، از تضاد و کشاکش میان دیدگاه‌ها پدید می‌آید. کشاکش پدیده‌ها و اشیا و مفاهیم، به زایش انواع نوین‌شان می‌انجامد. من در صدد نفی رویکرد دیالک‌تیکی در تفکر نیستم. زایش پیامد جنگ است. نظریات در جدال با یکدیگر، تکامل می‌یابند. منظور من از جنگ نظریه‌ها به هیچ روی نفی کشاکش اضداد نیست. منظور من همان است که می‌گوید: اگر جنگ نظریه‌ها را تمام کنیم، نظریات در یک کشاکش طبیعی به تولد نظریات نوین منجر خواهند شد.

ممنونم از اینکه توجه و تحمل و تأمل کردید!

کافه – 30 دی 1386


 
پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
دو نگاه به کتاب تجدد آمرانه

 

قصه پر غصه مدرن شدن ما

 

رضاشاه و آتاتورکشناسنامه کتاب:

تجدد آمرانه؛ جامعه و دولت در عصر رضا شاه

گردآوری و تألیف: تورج اتابکی

ترجمه: مهدی حقیقت‌خواه

نشر ققنوس – 1385

تیراژ: 1650 نسخه

قیمت: 3200 تومان

 

 

 

 

 

 

تورج اتابکی را اولین بار، بهار امسال بود که دیدم. در طبقه بالای نشر ققنوس. چند نفری آمده بودند. ابتدا متوجه حضورش نبودم، اما وقتی نسخه اصلی کتاب – به انگلیسی- را از کیفش در آورد و مشغول تورق آن شد، متوجه شدم که خود اوست. جلسه به مناسبت انتشار ترجمه فارسی کتابش ترتیب داده شده بود و گفت‌وگویی خوب بر سر کتاب شکل گرفت که مرا تشویق به خواندن کتابی کرد که چند وقتی بود در مورد خواندنش، مردد بودم. برای همین پیش از هرگونه توضیح یا معرفی، خواندن این کتاب را به کسانی که حوزه مطالعاتی‌شان علوم‌اجتماعی است، پیشنهاد می‌کنم.

 

  • نگاه اول: دست رد بر سینه تاریخ‌گرایی

این یک کتاب تاریخی نیست. بحث، بر سر مدرنیته است و تاریخ سیاسی. سوی نگاه به تجدد است از منظر قدرت؛ و دولت و فرودستان را به کنکاش برگزیده است. پرسشی که گویی در کانونی‌ترین نقطه کتاب قرار می‌گیرد، این است که: اگر قرار است مدرن شویم، چگونه قرار است این رخداد «شدن» یابد؟

اتابکی، نویسنده کل کتاب نیست. او کتاب را گرد آورده است. با جستارهایی توانمند از هما کاتوزیان، متیو الیوت، کرونین، هوشنگ شهابی، جان پری، اولیور باست و خودش. البته این نسخه فارسی، دربردارنده تمام مقالات کتاب نیست. گویی ناشر تشخیص داده بخشهایی که اختصاصا به ترکیه مربوط می‌شود، ترجمه نشود، که گمان می‌کنم تشخیص ناشر در این مقام، کاملا نارواست. زیرا به نیت کاهش هزینه انتشار، شیر بی یالی تحویل خواننده فارسی شده که باعث می‌شود فقط از کلیت ماجرا آگاه شود و مثل فیلم‌هایی که از سیما پخش می‌شود، این کتاب نیز گوشه‌های ناپیدایی دارد که در بایگانی ممیزی خاک می‌خورد.

مدعای اتابکی به عنوان گردآورنده کتاب این است که مدرنیته یک پروژه اروپایی نیست. یک پروژه جهانی است. اینکه مدرنیته را اروپایی بدانیم، یک نگاه وبری است و پیامد این نگاه اروپامدار به تجدد به نوعی تاریخیت می‌انجامد و دوره‌های محتوم تاریخی را برای جوامع انسانی تعیین می‌کند. بر اساس این نگاه تاریخ‌گرایانه، جوامع انسانی در اتاق انتظار نشسته‌ و منتظر اجرای مدرنیته اروپایی هستند. گویی تجدد را محدود کرده‌ایم به اروپا. مارکسیسم نماینده بزرگ این اندیشه اروپامدار، دترمینیستی و وبری از تجدد است و کار اتابکی دقیقا در خلاف این جهت رقم می‌خورد.

از چنین منظری، گویی باید زنگار تاریخ را از رخ مدرنیته بزداییم و مدرنیته را جهانی ببینیم، زیرا مدرنیته در واقع، تحولی است در رابطه انسان و قدرت. و این تحول، رخدادی است مستمر و به قول هابرماس، پروژه‌ای است ناتمام. ما همچنان در حال تحول هستیم. این جمله ما را به یاد فیلسوف پیشاسقراطی، هراکلیتوس می‌اندازد که می‌گفت همه چیز، همواره، در حال «شدن» است. با این نگاه، اروپا نیز همچنان در حال مدرن شدن است و هند و ایران نیز.

اینجاست که افرادی مانند اتابکی، تفاوت می‌گذارند میان «غربی‌شدن»[1] و «مدرن شدن»[2]. و از این رهگذر، به ذات‌انگاری در بحث تجدد پایان داده می‌شود. ذات‌انگاری در مدرنیته یعنی فکر کنیم که «امروزِ» ممالک مشرق‌زمین، «دیروزِ» ممالک مغرب‌زمین است. با بررسی تحولات اجتماعی در کشورهایی چون هند، ترکیه، چین و ایران، به این نتیجه اساسی می‌توان رسید که تجدد، لزوما غربی‌شدن نیست، بلکه شناسه تجدد، «خودمختاری» و «فردیت» است. این شناسه در هر کجا که برآید، - چه در خاور و چه در باختر- می‌تواند خبر از مدرنیته دهد.

نهایتا اینکه تجدد از نگاه اتابکی، امری است اصولا آمرانه و اقتدار، «ضروری» تجدد است. تجدد غیر آمرانه آنجاست که مشارکت مردم در پروژه مدرنیته بیشتر است و مردم در نقش آسانگران (Facilitator) این تحول میان رابطه فرد و قدرت، ظاهر می‌شوند. پس تجددی که با زور محقق می‌شود، در «تجدد» بودن‌اش حرفی نیست. ایده کتاب تجدد آمرانه چنین چیزی است و برای تبیین آن، دو نمونه ایران (دوره پهلوی اول) و ترکیه (دوره آتاتورک) را برگزیده که به تنهایی و در قیاس با یکدیگر مورد مطالعه قرار دهد و تا حدی هم در این قیاس و بررسی کامیاب بوده‌است.

 

  • نگاه دوم: قابل توجه دیکتاتورهای جهان

می‌خواهم دست بگذارم تنها روی یکی از مقاله‌های این کتاب. «جامعه و دولت در عصر رضا شاه» عنوان فرعی کتاب است که در حقیقت برمی‌گردد به مقاله نخستین کتاب. محمد علی همایون کاتوزیان در این مقاله می‌خواهد به تبیین این مسئله بپردازد که حکومت «خودکامه» تا زمانی شانس ماندن دارد که به حکومت «خودسر» تبدیل نشود، وگرنه زوال آن حتمی است و این می‌تواند دریچه‌ای باشد برای نگریستن به یکی از علل زوال سیاست و توسعه نیافتگی در ایران. زیرا از بد حادثه، چنین می‌نماید که حکومت خودسر در سرتاسر تاریخ ایران، شکل معمول حکومت بوده‌است، حال آنکه حکومت استبدادی در کل قاره اروپا، حداکثر چهار قرن بود. کاتوزیان این ریشه‌یابی دقیق را با اشاره به تفاوت مهم‌تر این دو نظام با یکدیگر، تبیین می‌کند. «دولت مطلقه به طبقات مالک و صاحب نفوذ تکیه داشت و به یک چارچوب حقوقی معین مقید بود، در حالی که دولت خودسر از تمام طبقات اجتماعی مستقل بود و نه تنها در رأس بلکه بر فراز جامعه قرار می‌گرفت. از این رو هیچ قانون یا سنت تخطی‌ناپذیری اراده‌اش را محدود نمی‌کرد، بلکه صرفا دامنه قدرت فیزیکی‌اش بود که محدودش می‌ساخت...». بر همین مبنا، اعتراض‌های اجتماعی در اروپا به شکل شورش طبقاتی (فقرا بر اغنیا) شکل می‌گرفت، اما در ایران شورش‌ها در واقع طغیان ملت علیه دولت به شمار می‌رفت و بر هیچ یک از طبقات اجتماعی تکیه نداشت. این شورش‌ها به نیت فرو کشیدن «ظالم» و بر تخت نشاندن «عادل» بود. کاتوزیان این سیکل معیوب را «حکومت خودسر ç آشوب ç حکومت خودسر» می‌نامد.

کاتوزیان همچنین مشروطه را وضعیت جدیدی می‌داند که ریشه در فرهنگ نداشت و در برابر آن، سنت‌های کهن هرج و مرج و آشوب ناشی از سقوط دولت، مثل همیشه نیرومند بود. بعدها وقتی زمینه به قدرت رسیدن رضا شاه ایجاد شد، در 1304 در چارچوب مشروطه، یک دیکتاتوری وجود داشت، تا 1310 که یک حکومت خودسر پدید آمد. فرایند روی‌آوردن مردم و نخبگان به رضا شاه و بعد، رویگردانی آنها از وی، در مقاله کاتوزیان به خوبی تبیین شده‌است. کسانی که آمدن او را مساوی با اقامه امنیت و نظم می‌دانستند و دیکتاتوری‌اش را لازمه کارش، کم‌کم یا توسط خود رضا شاه تار و مار شدند و یا ناامید و دلسرد هریک به گوشه‌ای رفته و کنج عزلت گزیدند. بسیاری از سیاست‌های افراطی او مورد انتقاد نخبگان فکری و سیاسی جامعه قرار گرفت. موقعیت رضا شاه که در آغاز سلطنتش کاملا با موقعیت آتاتورک قابل مقایسه بود، چندسال بعد که از دیکتاتوری اقتدارگرا به فرمانروایی مطلق و خودسرانه تغییر موضع داد، شروع به از دست دادن موقعیتش کرد و به زعم کاتوزیان، «حکومت خودسرانه و رفتار خشن و بی‌رحمانه، حتی نقش مفید او را در ایجاد ثبات و مدرن‌سازی بی‌اثر کرد». رویگردانی سیاستمداران وفادار و نخبگان اجرایی، انعکاسی از رویگردانی طبقات اجتماعی بود. در همان دوره، مالکیت خصوصی به اجبار تضعیف شد. کاتوزیان نقل می‌کند «زمانی که شاه کشور را ترک کرد، مالک حدود ده درصد زمین‌های کشاورزی بود، اما از آنجا که این زمین‌ها بالاترین کیفیت را داشتند، ارزش و درآمد سالانه آنها بسیار بیشتر از ده درصد کل بود». مالکیت به عنوان یکی از اصول مهم حقوق بشر، مراعات نشد و متزلزل گشت و این خود بر سرعت تضعیف دولت افزود. سیاست‌های مربوط به پوشش هم تاثیر نامطلوب داشت و تقریبا بی‌اثر بود، چرا که به جز زنان طبقه متوسط مدرن، تقریبا همه پس از کناره‌گیری شاه از سلطنت، دوباره چادر بر سر کردند. کاتوزیان تمام این سیاست‌ها را در تشریح اوصاف و نتایج حکومت خودسرانه رضا شاه مطرح می‌کند و به خوبی فرایند مرحله‌ای رویگردانی مردم، روشنفکران و سیاستمداران از رضا شاه را نشان می‌دهد.

به هر حال روند تبدیل حکومت خودکامه به خودسر، نمونه ایران را پیش رو می‌گذارد و روند گذار حکومت خودکامه به دموکراسی نمونه ترکیه را. باشد که چنین کتابی، راه را برای مطالعات بیشتر در حوزه‌های تطبیقی بگشاید؛ مگر دستاوردی!

* ظاهرا این مطلب من در شماره تازه مجله نقد و بررسی کتاب به چاپ رسیده‌است!

 



[1]. Westernization

[2] . Modernization


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179974


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...