| |
| پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387 |
| لحظه، زیبایی، لذت و کار |
|
ادیسون در سنبن پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت، و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه میکرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آماده بهینهسازی و ورود به بازارشود. |
|
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتشنشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی برنمیآید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته میکند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره میکند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او میاندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد. |
|
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگآمیزی شعله ها را میبینی؟ حیرت آور است! من فکر میکنم که آن شعلههای بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟ |
|
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشستهای؟ |
|
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت. |
|
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
* با تشکر از اردشیر عزیز برای فرستادن این متن. | |
|
| |
| پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 |
| واقعیت |
|
همینطوری که نگاه میکردم، کمکم تصویر تار شد و چیزی در دماغم احساس کردم و یکهو اشکی از چشمم افتاد روی گونهام و همینطور سر خورد بالای لبم. مجبورم کرد که با دستم پاکش کنم و دماغم را بکشم و چشمهایم را بفشارم و بگذرم...
N | |
|
| |
| یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387 |
| ضربالمثل |
|
روی گدا سیاهه ولی کیسهاش پره. |
|
***
وقتی این ضربالمثل رو به یادم میارم، یاد خیلی چیزا میفتم. شما هم دور و برتون رو یه نگاهی بندازین، ملتفت میشین. | |
|