فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
شماره تازه گفتمان در راه است


 
دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
کتاب فرهنگ سیاسی نوشته محمود سریع‌القلم

 

نگاهی به کتاب فرهنگ سیاسی ایران

لیبرال دموکراسی به مثابه رهیافت توسعه

فرهنگ سیاسی ایران

محمود سریع‌القلم

پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی

چاپ اول: 1386

تیراژ: 2000

قیمت: 4200 تومان

 

«فرهنگ سیاسی ایران» را می‌توان در شمار اساسی‌ترین و بهترین کتاب‌های منتشر شده در سال گذشته قرار داد. کتابی که دستاورد دو دهه کوشش فکری و علمی دکتر محمود سریع‌القلم پیرامون مسایل توسعه ایران است. به گفته خود او، این کتاب بسط و تفصیل فصل نخست کتاب «عقلانیت و آینده توسعه‌یافتگی ایران» است که در سال 1380 مطرح شد. ناشر این کتاب یکی از پژوهشکده‌های زیرنظر وزارت علوم است. از آنجا که کتاب‌های خوب بسیاری در این سال‌ها توسط مراکز دولتی به چاپ رسیده و به دلیل عدم توزیع مناسب، به دست مخاطبان نرسیده‌است، انتظار می‌رود پژوهشکده یادشده اقدامات لازم را در راستای توزیع بهینه کتاب به عمل آورد تا اهل کتاب از خواندن این رساله ارزشمند بی‌نصیب نمانند.

این کتاب، پژوهشی کاملا دقیق، علمی و جدی درباره مشکلات و بحران‌های فرهنگی - سیاسی ما است که سال‌ها با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. سریع‌القلم در پیشگفتار کتاب چنین می‌نویسد: «کانون بحث این کتاب، تحول فرهنگی و تحول در نظام باورها در مسیر مدنیت و عقلانیت است». پرسش‌هایی که او در این کتاب افکنده، ناظر به مشکلات مزمن در فرهنگ ما است. «چرا تفاهم در میان ایرانیان با سختی به دست می‌آید و وقتی تفاهمی حاصل شد، بسیار ناپایدار است؟ چرا ایرانیان به فرد وفادارند و کمتر به تشکل‌ها، مجموعه‌های بزرگ صنعتی، کل کشور و افق‌های آینده؟ چرا خودانتقادی در میان ایرانیان رسم نیست و به تناسب‌ها، درجه‌بندی‌ها، مرحله‌بندی‌ها، متدولوژی شناخت خود و دیگران کم توجه‌اند؟ چرا ما با این شدت احساسی و هیجانی هستیم و به رغم هوش و استعداد کم‌نظیر، از تدبیر و عقلانیت کمتر استفاده می‌کنیم؟...»

سریع‌القلم معتقد است نوع انسانی که تاریخ استبداد در ایران تولید کرده‌است، مناسب توسعه‌یافتگی قرن بیست‌ویکمی نیست و فرهنگ سیاسی به معنای مفاهیمی که به‌طور ناخودآگاه میان مردم و دولت از یک‌سو و مردم و دولت با نظام بین‌المللی از سوی دیگر وجود دارد، هنوز در ایران پایه‌های غیرعلمی دارد و در جهت دستیابی به مجموعه اهداف جمعی در قالب یک نظم اجتماعی قاعده‌مند و عقلایی متحول نشده‌است.

در فصل نخست کتاب، سریع‌القلم به تبیین نسبت رشد طبقه متوسط و توسعه آزادی‌ها می‌پردازد. او با آوردن مثال‌های تاریخی که در غرب و این اواخر در آسیا می‌توان دید، به رابطه دوسویه میان دموکراسی و لیبرالیسم اشاره می‌کند. به عقیده او «جامعه مدنی، رسانه‌های مستقل و آزادی بیان و تشکل، زمانی شکل گرفته و پایدار می‌ماند که جامعه منابع مالی مستقل از حکومت داشته باشد. هنگامی که جامعه منابع تولید ثروت را نداشته باشد، دلیلی بر تشکل سیاسی آنان نیز وجود ندارد؛ زیرا تشکل سیاسی برای دفاع از حریم طبقات اجتماعی و بسط دایره مانور آنها است. دلیلی بسیار ساده برای بحران‌های مکرر سیاسی از دوران پس از مشروطه در ایران وجود دارد: فقدان استقلال مالی جامعه و نبود طبقاتی که ظرفیت تولید ثروت داشته باشند.»

فیلسوفان سیاسی لیبرال همگی تقریبا در این نکته متفق‌القول هستند که تحقق دموکراسی پیوندی انکارناپذیر با درآمد سرانه و رشد طبقه متوسط یا آنچه سریع‌القلم از آن با عنوان تولید ثروت یاد می‌کند، دارد. بسیاری از تحلیل‌گران توسعه به مسئله «انباشت» تأکید می‌کنند و از دیدگاه اینان، توسعه همواره در پی انباشت رخ می‌دهد. توسعه علمی نیازمند انباشت دانش است، به همان میزان که توسعه اقتصادی محتاج انباشت سرمایه می‌باشد. از نکات قابل توجه دیگر در این پژوهش، پرهیز از سیاست‌زدگی است. نویسنده با بینش ژرفی که دارد، بر آن است که «اگر جامعه‌ای قصد حرکت در مسیر توسعه‌یافتگی داشته باشد، ابتدا باید در چارچوب‌های اقتصادی حرکت کند و سپس در فضاهای اجتماعی و فرهنگی تحول ایجاد نماید. توسعه سیاسی آخرین مرحله و در واقع محصول توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است». بنابراین اصلاح ساختار اقتصادی یک جامعه مقدم بر اصلاح ساختار سیاسی آن است و این در واقع بازتاب و نتیجه نظریه «شهروند مدرن» است. یک شهروند خوب همواره در مسیر توسعه شهر گام برمی‌دارد، فرقی نمی‌کند چه حکومتی بر سر کار باشد. البته این سخن را ارسطو در یونان باستان و ماکیاولی در دوره رنسانس هریک با بیانی ویژه بازگو کرده‌اند.

سریع‌القلم با اشاره به ناکامی جنبش دموکراسی خواهی مشروطه در ایران می‌نویسد: «جنبش‌های سیاسی بعد از مشروطه در ایران، همچنان فاقد بنیان‌های فرهنگی و اقتصادی بوده‌اند و بحران‌های مکرر سیاسی این کشور بی‌دلیل نیست. فقر تئوریک در فهم پدیده‌های جهانی در رعایت نکردن فرآیند و حرکت‌های عجولانه سیاسی و حاکمیت مستمر پوپولیسم، نقش اساسی ایفا کرده است». با اینکه ایران نخستین کشور غیر غربی بود که هوای آزادی، دموکراسی و استبداد زدایی بر سرش زد، اما اکنون پس از گذشت بیش از صد سال، هنوز در مسیر تکاملی تحقق آرمان‌های خود هستند. «در شرایطی که ژاپنی‌ها یک‌بار برای همیشه در دهه 1880 تکلیف بخش خصوصی را روشن کردند و بعد از یک قرن چینی‌ها در 1980 به همان نتیجه رسیدند، هنوز در ایران همایش‌هایی باید برگزار شود تا اهمیت و جایگاه بخش خصوصی و تولید ثروت مستقل از دولت را تجزیه و تحلیل کند». از این رو سریع‌القلم معتقد است که جامعه ایران قبل از دوره نفت به رانت سیاسی و بعد از نفت به رانت اقتصادی عادت کرده است و اصولا در اعماق ناخودآگاه ذهنی خود، به اهمیت کار اقتصادی مستقل از دولت و امکانات دولتی پی نبرده‌است.

فرض نهایی این پژوهش آن است که فرهنگ سیاسی ایرانیان نتیجه ساختارهای سیاسی و اقتصادی در تاریخ ایران است، اما با تغییر در نظام آموزشی (فرهنگ سیاسی عقلایی)، ساختارهای اقتصادی (غیردولتی کردن منابع معاش عامه مردم) و نخبگان سیاسی بین‌الملل‌گرا و توسعه‌گرا (معتقد به رقابت)، زمینه‌های فرهنگ سیاسی مبتنی بر اعتماد، قاعده‌پذیری، قابلیت پیش‌بینی‌پذیری، روش‌های قانون‌مند حل اختلاف‌ها و رقابت‌پذیری در راستای تحقق اهداف توسعه‌یافتگی عمومی کشور ظهور پیدا خواهد کرد.

در نظر سریع‌القلم، دو گروه از عوامل در رابطه با ایران توسعه‌یافته محتاج بررسی است؛ نخست، تحول ساختار اقتصادی در ایران و استقلال اقتصادی مردم از دولت؛ و دوم، بارور کردن بنیان‌های فرهنگی، قانونی و حزبی در کشور. وی در این پژوهش، زاویه‌ای از گروه دوم عوامل را مورد بررسی قرار می‌دهد.

در فصل دوم به مبانی نظری مفهوم فرهنگ سیاسی پرداخته می‌شود و پس از آن در فصل سوم کتاب، فرهنگ سیاسی ایران مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گیرد. فصل چهارم و پنجم نیز به ارزیابی داده‌های میدانی و نتیجه‌گیری اختصاص دارد. نویسنده به یافته‌های شگفت‌انگیزی در این پژوهش رسیده که آنها را در سه سطح فردی، روابط میان شهروندان و ساختارها تحلیل کرده‌است. سریع‌القلم، سطح سوم یعنی مشکلات ساختاری از قبیل فرهنگ عمومی غیر عقلایی، دولتی بودن نظام اقتصادی و بی‌ثباتی نظام اجتماعی را علت مشکلات موجود در سطوح اول و دوم می‌داند. برای مثال او می‌گوید «اینکه ایرانیان ظرفیت فهم تفاوت‌های یکدیگر را ندارند، امری است اجتماعی و آموزشی و در صورتی که اهمیت انسانی و عقلایی چنین خصلتی احراز گردد، می‌توان با آموزش [...] فرد را متحول کرد...».

سخن گفتن بیشتر درباره کتاب، لازمه مطالعه دقیق‌تر آن و گفت‌وگو با نویسنده است که امیدوارم در فرصتی نزدیک، فرادست آید. اما برای خواندن کتاب، فردا هم دیر است.

* این یادداشت در روزنامه اعتماد 18 اردیبهشت به چاپ رسید.


 
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
اختناق ایران به مثابه نشانه

به بهانه ترجمه‌ای نو از اختناق ایران

نشانه‌های روشن تیرگی

روی جلد انگلیسی کتاب

اختناق ایران

 

ویلیام مورگان شوستر

ترجمه: حسن افشار

نشر ماهی

چاپ اول: 1386

تیراژ: 2000

ویلیام مورگان شوستر (1877- 1960) جوانی آمریکایی بود که پنج سال پس از رخداد مشروطه (اردیبهشت 1290) به درخواست دولت ایران برای سر و سامان دادن به امور مالی کشور به این دیار آمد ولی هشت ماه بعد (دی 1290) با اولتیماتوم روس‌ها ناچار به ترک ایران شد. کتابی که نوشت، گزارشی است از اوضاع آشفته ایران در اواخر عصر قاجار.

اختناق ایران برای دومین‌بار است که به فارسی ترجمه می‌شود. پیش‌تر ابوالحسن موسوی شوشتری جزایری دست به برگردان فارسی این کتاب زده‌بود. حسن افشار در دیباچه ترجمه نو می‌نویسد: «از آنجا که ترجمه آن مرحوم زبانی بسیار سنگین و کهنه دارد به حدی که بخش‌هایی از آن کاملا نامفهوم است، لزوم ترجمه دوباره این اثر وزین شوستر احساس شد».

فارغ از ویژگی تاریخی اثر – که می‌تواند در جای خود مطالعه شود- من به‌زعم خویش، می‌خواهم آن را با دیده نشانه‌شناختی بنگرم. زیرا بازگویی یک رشته داده‌های تاریخی در این یادداشت کاملا خالی از فایده می‌نماید. ما اثبات کرده‌ایم که تاریخ به هیچ دردمان نمی‌خورد. تاریخ در بهترین حالت، برای ما حکم قصه‌های شبانه را داشته و به جای بیدار کردن، بیشتر به خواب‌مان فرو برده‌است. ما دست از روایت تاریخی برنمی‌کشیم و مورخان ما بدل به راویان فرهنگی تراژیک شده‌اند که سرگذشت تلخ پدران‌مان را فرایاد می‌آورند و بر این رسوایی گریه سر می‌دهند. تاریخ ما از منقبت و مثلبت فراتر نرفت و خود ما در بهت سرنوشتی چنین گرفتار آمدیم و این شد که این شدیم.

«اختناق ایران» و کتاب‌های بسیار دیگر نوشته و خوانده شدند و هریک به نحوی، دردی از دردهای جامعه ایرانی را هویدا ساختند. کتاب‌هایی از این دست، کمینه برای پژوهش‌گران علوم اجتماعی، می‌توانند به مثابه «نشانه» تلقی شوند. شاید تنها هم از این‌رو سودمند باشد خواندن تاریخ و سرگذشت.

از این‌رو که بدانیم و ببینیم تا اگر امروز با گرفتاری‌هایی چون نارس بودن اقتصاد و آشفتگی مدیریت و سترون شدن فرهنگ رویاروییم، همه ریشه در مدل زیست اجتماعی ما در دوره جدید دارد. ما در دایره فرهنگ و اجتماع، نیازمند بازاندیشی جدی در الگوهای رفتار جمعی و مدیریت، و در عرصه سیاست محتاج تغییر معیارهای انتخابی‌مان هستیم. تا هنگامی که نتوانیم در مقام یک ملت به عنوان صاحبان فرهنگ خود و در مقام یک شهروند به مثابه اثربخش‌ترین عامل در قدرت سیاسی رفتار کنیم، روزگار ما در تنگنایی که بوده و هست، همچنان خواهد ماند. مدل زیست اجتماعی ما در دوران جدید، کمتر بر اساس «نیاز» شکل گرفته‌است. ما زمانی برخوردار از چیزهایی شدیم که نمی‌دانستیم چیست و نمی‌دانستیم چگونه باید از آن استفاده کرد. وقتی ماشین چاپ به ایران آمد، کمتر از یک درصد مردم ایران سواد خواندن و نوشتن داشت. ما با آن ماشین چاپ چه کردیم؟ شروع کردیم به انتشار مجلات و کتاب‌های روشنفکرانه درباره دموکراسی و آزادی بیان. حاصل این استفاده نابجا این شد که بعدها وقتی نیاز به دموکراسی و آزادی داشتیم، نیروهای حاکم مانع از دستیابی ما بدان‌ها شدند؛ اما ظهور گوتنبرگ و چاپ در غرب، مقارن بود با چاپ کتاب مقدس و متون سنتی.

از متفکران یونان باستان مانند دموکریتوس تا جامعه‌شناسانی چون ابن‌خلدون و کنت و دورکیم، همگی به عنصر نیاز در تکامل اجتماع تأکید داشته‌اند. برای جامعه‌ای که نیازها و حقوق نخستینی چون بهداشت، سواد، امنیت و غذا را به دست نیاورده‌است، سخن گفتن از آزادی و دموکراسی طنزی تلخ و گزنده است.

«اختناق ایران» از این رو «نشانه» است که اگر امروز همچنان در پرداخت مالیات و اداره امور مالی کشور دچار مشکل هستیم؛ اگر مدیران اقتصادی ما با هر رویکردی، ناتوان از بهبود وضع معیشت و اقتصاد هستند؛ اگر همچنان روابط ما با خارجی‌ها بر مبنای بی‌اعتمادی و سوء‌ظن است و کماکان آنان را با لفظ «بیگانه» و «بیگانگان» می‌خوانیم؛ اگر نرخ سرمایه‌گذاری خارجی، نرخ گردشگری و جهانگردی و میزان درآمد سرانه ما هر روز کمتر از دیروز می‌شود؛ همه اینها ریشه در خشت‌های نخستینی دارد که کج گذاشته شد.

«اختناق ایران» می‌تواند به مثابه یک نشانه از خوی و منش فرهنگی ما مورد بررسی واقع شود. می‌نویسد: «امور سیاسی ایران، با هزار بدبختی و نکبت برای میلیون‌ها انسان بی‌گناه، خیلی شبیه یک نمایش کارگردانی می‌شود... شخصیت‌های واحدی همه جای قصه دیده می‌شوند؛ جایی در قالب وزیری شاه‌دوست و جایی در لباس قهرمان ملی. کابینه‌ها به سرعت برق می‌آیند و می‌روند. اعضای بلندپایه مجلس‌های ملی روزی ناگهان غیبشان می‌زند و روز دیگر با گردش بی‌وقفه چرخ دسیسه از غیب ظاهر می‌شوند. این اشخاص همه از قشری‌اند که شاید بتوان طبقه حاکمه حرفه‌ای ایران نامیدش».

و در جایی دیگر به نام‌گرایی بیهوده ایرانی اشاره می‌کند: «نکته دیگر که ناآشنایان را سردرگم می‌کند، سبک و سیاق فوق‌العاده پیچیده نام‌ها و لقب‌هاست. مردم عادی فقط نام کوچک دارند، ولی من کمتر فرد ایرانی را دیده‌ام که نوعی لقب نداشته باشد. و ندانستن یا نشناختن لقب کسی گناهی نابخشودنی است».

«اختناق ایران» همچنین از حیث آسیب‌شناسی عدم توسعه حقوقی در ایران سندی درخور به شمار می‌آید. از قراردادهای متعددی که در این کتاب اشاره می‌شوند به خوبی می‌توان به ضعف حقوقی دولت ایران در مقابل طرف دیگر قرارداد پی برد.

اما آیا سرزنش خویشتن و در سوگ نگون‌بختی خود نشستن، دردی را دوا خواهد کرد؟ مرگ را ماند که وقتی رخ می‌دهد، بازماندگان به بیهودگی شیون و گریه سر می‌دهند، غافل از آنکه مرگ نشانه‌ای است برای زندگی. او که می‌میرد، به ما می‌گوید تو زنده‌ای و وقت هر آینه رو به پایان است. پس اینک تو و ارزشی که قرار است بر جهان خویش بیفزایی.

نشانه‌های روشن تیرگی ما نیز از آن‌رو اهمیت دارند که ما را به درد خویش واقف می‌سازند و دوای درد ما را هم کسی کو سهل پندارد، «ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، درمانند».

* این یادداشت دیروز در صفحه کتاب اعتماد به چاپ رسید. اینجا


 
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
نقد کتابی از اسکار وایلد

کتابی که چهل سال دیر ترجمه شد

سوسیالیسم و فردگرایی

اسکار وایلد

ترجمه: باوند بهپور

نشر چشمه

چاپ اول: ۱۳۸۶

تیراژ: ۱۵۰۰

قیمت: ۱۶۰۰ تومان

 

از نابخت‌یاری ماست که اوضاع فرهنگ و اقتصاد به گونه‌ای فراپیش آمده که تولیدهای فرهنگی به نحوی چشمگیر کاهش یافته و ملاحظه‌های بازاری (در معنای منفی آن) جای نگرش محتوایی را گرفته‌است. در این میانه نه نشر چشمه مقصر است و نه ناشران دیگر. چندی پیش با دوستان گرد آمده‌بودیم و از آنجا که دو تن از ایشان را قصد بر آن بود تا کتابی به چاپ برسانند و ناشری نبود که کتاب اینان را برگیرد و به زیور طبع بیاراید، دوست دیگری که ویراستار یکی از ناشران خوب بود، از معیارهای ناشرها برای چاپ کتاب سخن گفت. اینکه در وهله نخست، بیشتر به ترجمه گرایش دارند و سپس به نامی بزرگ که بر جبین کتاب نقش بندد.

نخستین تصوری که از عنوان «سوسیالیسم و فردگرایی» به مخاطب دست می‌دهد، کتابی دست‌کم در حوزه فلسفه سیاسی است. «اسکار وایلد» نیز نامی است که به گوش‌ها آشناست. جوان‌های تازه‌کار در خواندن نیز، رغبت بیشتری به خواندن کتابی کم‌حجم نشان می‌دهند که هم عنوان‌اش مفاهیم کلان را در بر گرفته و هم نام نویسنده‌اش به گوش آشناست و آدم معروفی را می‌ماند و هم ناشرش از ناشران معتبر و خوشنام است. در این میان، مترجم نیازی به اثبات خویش ندارد، زیرا سه فاکتور پیش‌گفته، کفایت می‌کنند. در مواقعی که یکی از آن سه مورد، یعنی نام کتاب، نام نویسنده و یا نام ناشر چندان آشنا نباشد، یک مترجم نام‌آور لازم است که به میدان آید و فروش کتاب را تضمین کند. ترجمه هم در این روزگار کاری آشفته است و هیچ سامانی ندارد و مترجمان زبردست و توانمند نیز روی به کارهای سفارشی آورده‌اند؛ هرچند که از شنیدن این سخن خوشحال نمی‌شوند.

در مقام بیان صادقانه، من به عنوان یک خواننده کوچک در حوزه علوم‌انسانی، ترجمه و انتشار این کتاب را خالی از فایده یافتم. به رغم آنکه متن اصلی را ندیده‌ام، اما زبان ترجمه فاصله بسیاری با زبان یک ادیب و یا یک شاعر دارد. زبان ترجمه، زبانی است کاملا معمولی و حتی در جاهایی به ادبیات گفتاری پهلو می‌زند و در برخی موارد نیز قادر به انتقال منظور و مفهوم نبوده‌است و بنابراین به «اضطراب زبانی» دچار شده‌است.

نام اصلی کتاب، «روح انسان تحت نظام سوسیالیستی» است که نخستین بار در ۱۸۹۰ و دیگربار پنج سال بعد و نهایتا ۳۹ سال پیش (۱۹۶۹) به چاپ رسیده‌است. در آن دوره با توجه به اینکه گفتمان چپ، گفتمان غالب بود، جزواتی اینچنین بسیار به چاپ می‌رسید و عموما نیز از روش‌شناسی علمی درستی پیروی نمی‌کرد. اسکار وایلد در این مورد، در اثنای کار ادبی، طنز و نمایشنامه، یادداشت‌هایی هم درباره سوسیالیسم و انسان می‌نویسد که ربطی به حوزه اصلی کارش ندارد. به عنوان یک فرد او حق دارد از هرچه می‌خواهد و از هرچه متأثر می‌شود بنویسد، اما اینکه بیاییم و هرچه را که این قبیل افراد نوشته‌اند، ترجمه کنیم، قدری بیراه رفته‌ایم.

با این همه، مقاله «روح انسان تحت نظام سوسیالیستی» می‌تواند به عنوان یک متن سرگرم‌کننده و طنزآمیز خوانده شود. مقاله با این جمله آغاز می‌شود: «بی‌تردید بزرگ‌ترین فایده سوسیالیسم این است که از نکبت زیستن برای خاطر دیگران نجات‌مان می‌دهد». بعد ناگاه حمله می‌کند به مهربانی و نیکوکاری؛ می‌نویسد «نیکوکاری شرهای فراوانی به دنبال دارد و افراد را فاسد و حقیر می‌کند».

تصور او از تحقق سوسیالیسم این است: «در نظام سوسیالیستی طبعا تمامی اینها [فقر، گرسنگی و ...] تغییر خواهد کرد. دیگر کسی در دخمه‌های بدبو و در میان کهنه‌پاره‌های متعفن نخواهد زیست و در محیطی غیرقابل تحمل و مهوع، کودکان نحیف و تکیده از گرسنگی بار نخواهد آورد. دیگر امنیت اجتماع به وضع هوا بستگی نخواهد داشت... تمامی اعضای اجتماع در ثروت و خوشبختی اجتماع سهیم خواهند بود و با یک یخبندان وضع هیچ‌کس بدتر نخواهد شد».

دیدیم که سوسیالیسم و کمونیسم چه آثاری در نقاط گوناگون گیتی برجای گذاشتند، با تمام این تجربیات سهمگین، بازگشت به این پارادایم، فاجعه غمباری بیش نیست. از همین رو می‌گویم که این کتاب چه خاصیتی دارد که ترجمه و چاپ می‌شود؟ آیا یک اثر ادبی است؟ اگر چنین است، چیزی در ترجمه‌اش هویدا نیست. آیا در جریان‌شناسی مکاتب، رژیم‌ها و یا ساخت‌های اجتماعی، اثری تاریخی و مورد استناد است؟ آیا شناختی از فلسفه سوسیالیسم به ما می‌دهد؟ این کتاب، آرزوها و پندارهای یک فرد معمولی است که از قضا همین فرد در ساحتی دیگر، یک نویسنده مشهور هم هست.

دیگر اشاره نمی‌کنم به حمله‌هایی که وایلد بر مالکیت خصوصی کرده‌است. آیا واقعا مسئله ما در ایران، لغو مالکیت خصوصی است؟ مضحک‌تر آنکه او خانواده و ازدواج را زیر سوال برده‌است؛ یعنی در اواخر قرن ۱۹ هنوز همان حرف‌هایی را می‌زند که افلاطون قرن‌ها پیش از میلاد می‌گفت و نگون‌بخت‌تر از همه ماییم که در قرن ۲۱، این چیزها را می‌خوانیم و ترویج می‌کنیم. با هم بخشی از آن را می‌خوانیم: «سوسیالیسم زندگی خانوادگی را از هم می‌پاشد. با لغو مالکیت خصوصی، ازدواج به شکل فعلی‌اش محکوم به فنا خواهد بود».

دو مقاله دیگر نیز در این کتاب گنجانده شده‌اند که درباره وضع زندان‌ها در آن دوران است. در پشت جلد کتاب نوشته شده که این مقالات با مباحث پسامدرن مطرح در حیطه مطالعات فرهنگی و به ویژه نظریات فوکو همخوانی عجیبی دارند. باید گفت که ربط دادن این یادداشت‌ها به پست‌مدرنیسم و فوکو و مطالعات فرهنگی، فقط از عدم شناخت فوکو، پست‌مدرنیسم و مطالعات فرهنگی ناشی می‌شود. فوکو در اثر سترگ خود «مراقبت و تنبیه» دست به کاری پژوهشی زده‌است. اگر بخواهیم اینقدر بی‌مبالات باشیم، باید تمام گزارش‌های بازرسان زندان‌ها و خاطرات زندانیان و سخن‌های عموم (که خود را صالح در اظهارنظر درباره همه چیز می‌دانند) را هم‌طراز با آثار فوکو بدانیم. فارغ از این، برای آشنایی با نظام عدالت کیفری در دوره‌های مختلف تاریخ و در کشورهای گوناگون، منابع دقیق‌تر و بهتری وجود دارند. همینطور درباره اصلاح زندان‌ها و نظریات جدید درباره مجازات حبس کتاب‌های فراوانی هست که عموما با تلاش تیم پژوهشی (متشکل از حقوقدان و جامعه‌شناس و روانشناس) نوشته شده‌اند و جای این کتاب‌ها در لیست انتشارات ما بسیار خالی است.

* این یادداشت در صفحه کتاب اعتماد دیروز به چاپ رسید. اینجا


 
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
اخلاق و سیاست در بازخوانی ماکیاولی

 

بازخوانی ماکیاولی

شهروند به جای شهریار

نیکولو ماکیاولی

حسین فراستخواه

 

در آغاز باید یادآوری کنم که آنچه می‌خوانید، بازنویسی یادداشت‌هایی است که در تابستان 84 طی گفت‌وگو با یک دوست ایتالیایی جمع‌آوری کرده‌بودم و در پروراندن ایده این نوشتار، مرهون راهنمایی‌های فکری او هستم.

برای بسیاری از ما، داوری درباره «اخلاق ماکیاولی»، کاری به غایت سهل و مختصر می‌نماید. این اندیشمند فلورانسی، عموما به عنوان اصلی‌ترین مبین رویکرد غیراخلاقی به سیاست شناخته می‌شود که به «خشونت» و «فریب» مشروعیت می‌بخشد. او را آفریدگار این جمله بدنام می‌شناسیم که «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» و نیز کسانی را که از این مشرب می‌نوشند، ملقب به «ماکیاولیست» (Machiavellian) می‌کنیم. اما در واقع، چیزی بیش از برداشت عرفی و تعبیر عامیانه از خلق و خو و شخصیت او وجود دارد. از همان هنگام که «شهریار» (Il Principe) را می‌نویسد، آماج حمله‌های گسترده سیاسی و فلسفی می‌شود که همگی با بدگمانی، اندیشه‌هایش را درباره هنجارهای اخلاقی به چالش می‌کشند. آنچه جالب و تا حدی متناقض (Paradoxical) می‌نماید، این است که ماکیاولی را به سختی می‌توان خارج از حوزه فرهنگ کاتولیک قرار داد. او هرگز تئوری‌های بدعت‌آمیز در زمینه دین صورت‌بندی نکرده‌است. با این همه کلیسا و اندیشمندان کاتولیک هستند که با ژان بُدَن (Jean Bodin) آغاز شده و زهرآلودترین اتهامات را در باب غیراخلاقی بودن احکام او صادر می‌کنند. البته در این‌باره باید گفت که دلیل چنین واکنش‌هایی به یقین، سیاسی بود و به جمهوری‌گرایی (Republicanism) ماکیاولی باز می‌گشت؛ زیرا وی نقش کلیسا را در اعمال حجت [= اتوریته] در امور گوناگون و ایجاد دکترین اجتماعی کلیسا[1]، نقد می‌کرد و نمی‌پذیرفت.

به هر رو فارغ از بحث ایدئولوژیک، ماکیاولی را نمی‌توان از قلمرو اخلاق نفی‌بلد کرد و از همین رو می‌توان گفت‌وگو در باب «ماکیاولی و اخلاق» را امکان‌پذیر دانست.

آیزایا برلین در مقاله «اصالت ماکیاولی»[2] به نحوی بسیار متقاعد کننده، توضیح می‌دهد که برخلاف کاریکاتور عوامانه «ماکیاولی بی‌اخلاق»، تمام اندیشه‌های سیاسی وی مبتنی بر یک گزینش قدرتمند اخلاقی است که به تشکیل، امنیت و منافع جمهوری (res publica) اولویت اخلاقی می‌دهد.

البته ماکیاولی قطعا در گذاشتن منافع جمهوری به مثابه بنیاد اندیشه اخلاقی‌‌اش خلاصه نمی‌شود. در سال‌های آغازین سده 21، ما با تحمل فشار و کشمکش‌های بسیار و تناقضات فراوان، همچنان در همان پارادایم [= سرمشق] زندگی می‌کنیم؛ پارادایم واقع‌گرایی ملی (Nationalist Realism). چه چیزی به اصطلاح ماکیاولیستی‌تر از این که بگوییم «فقط کشور من؛ چه درست، چه غلط»؟ تفکری که به نظر می‌رسد به طور گسترده در میان فرهنگ‌ها – حتی آنها که خود را متأثر از منش ملی کاملا اخلاق‌گرایانه می‌دانند- نفوذ کرده و تقسیم شده‌است. چگونه می‌توانیم ماکیاولی را متهم به بی‌اخلاقی کنیم، اما تفکر واقع‌گرایانه را در روابط بین‌الملل بپذیریم؟ کیست که بتواند درک ماکیاولی از نقش خشونت در پیگیری اهداف سیاسی و دفاع از مشروعیت اخلاقی جنگ را تقبیح یا متهم کند؟

به نظر می‌رسد مسئله، تنها مسئله قلمروهای شناسایی تکالیف و الزامات اخلاقی در میان دیگر افراد انسانی و اجتماعات است. مسئله، دامنه این حوزه‌های شناخت اخلاقی است که با تغییر واقعیات تاریخی و فرهنگی دگرگون می‌شود، نه ذات و ماهیت آنها. در اینجا به نظر می‌رسد نیازمند تأمل و نقد جدی در نگاه ذات‌باور به اخلاق باشیم.

ما (ما = متمدن‌ها)، خوشبینانه گمان می‌کنیم که به سطوح اخلاقی بس فراتر از اخلاقیات قرن شانزدهم نایل شده‌ایم که مفاهیم آن به طور شفاف توسط ماکیاولی هجی شده‌است. ما قرن بیست‌ویکمی‌ها اکنون شاهد مصادیق بارز پسرفت اخلاقی هستیم؛ رویارویی با دشمنانی که مدعی مشروعیت تروریسم هستند. عده‌ای بحث‌های کاملا جدی له و علیه «شکنجه» یا «جنگ پیشگیرانه» می‌کنند و گروهی دیگر کنوانسیون‌های ژنو را که مبتنی بر رعایت اصول اخلاقی قوی در قایل شدن تمایز میان نظامیان و غیرنظامیان است، «منسوخ» و «مهجور» می‌نامند. این وضعیت، چیزی نیست جز پسرفت حقوقی، سیاسی و البته پسرفت اخلاقی.

آیا ما بدل به ماکیاولیست‌های جدید می‌شویم؟ اگر هم بخواهیم درگیر این بیان کلیشه‌ای نشویم که «ماکیاولی خود ماکیاولیست نبود»، پرسش این است که آیا ما نهایتا از سفسطه‌های لفظی و فریب ایده‌آلیسم و صلح‌طلبی ریاکارانه دست می‌کشیم تا رودرروی درآییم با واقعیت، مگر بتوانیم به نحوی مسئولانه و جوانمردانه حریف‌اش شویم؟

باید هشیار و محتاط باشیم و بدانیم کسانی که می‌خواهند از بقای قدرت‌شان اطمینان حاصل کنند، مایلند محدودیت‌های قواعد حقوقی و اخلاقی را در هم شکسته و دور بیندازند و نیز گرایش شگفتی به دراماتیزه کردن تهدیدها و قدرت اهریمنی دشمن نشان می‌دهند. مهم‌تر از آن ما باید به این واقعیت آگاه باشیم که ممکن است نظرپردازان «اخلاق اضطرار» (emergency ethics) برنامه پنهانی داشته باشند مبنی بر یک فرض تئوریک دیگرسان؛ از آن‌گونه که «دولت استثنا»ی کارل اشمیت[3] دارد. راهی مستقیم که ماکیاولی را به اشمیت وصل کند، وجود ندارد. این فلورانسی شریف هرگز نه به نفع میلیتاریسم و نظامی‌گری و نه در مدح استبداد و حکومت مطلقه، سخنی نرانده‌است. شاید بتوان نهیب زد که هیچ کس نباید «شهریار» را صرف‌نظر از «گفتارها» بخواند.

یک تئوری ضد دموکراتیک ذاتا جابرانه که به دلخواه از استثنا، قاعده می‌سازد و با نظامی‌گری تمام سیاست را به دوگانگی ابدی دوست/دشمن فرو می‌کاهد، در حقیقت سیاست را تبدیل به استمرار جنگ در معنایی دیگر می‌کند؛ نظریه‌ای که منتهی به تفسیر دلخواه از فیزیولوژی اجتماعی و آسیب‌شناسی مقابله و خشونت می‌شود.

اما بازخوانی اخلاق ماکیاولی از چه نظر می‌تواند در آغاز قرن بیست و یکم هم درست و هم معنی‌دار باشد؟ فکر می‌کنم باید به طور مشخص بر خصلت جمهوری‌خواه ماکیاولی و باور عمیق او به امکان خلق اجتماع انسانی مبتنی بر شهروند تمرکز کنیم. در واقع به نظر می‌رسد پروژه او یک برنامه پیشرو و مترقیانه بود نه یک جریان یوتوپیایی ارتجاعی.

شهامت ماکیاولی (در اینکه نیک‌نامی را فدای بیان واقعیت کرد)، آگاهی او از واقعیت بی‌غش، صداقت، یکرنگی و بی‌ریایی‌اش و نیز تعهد جمهوری‌خواهانه‌اش، همه می‌تواند ما را کمک کند، به شرطی که قادر باشیم جوهره سیاست و اخلاق او را فراچنگ آوریم؛ به ویژه در این برهه در هم تنیده و مسئله‌دار [= پروبلماتیک] توسعه و تکوین بشر.

نگاه ساده به آرای ماکیاولی، تنها برداشتی که در پی دارد، مواجه شدن با مشاوری است که تنها در اندیشه حفظ مقام یک حکمران ظالم است. اما اندیشه دموکراتیک توانایی این را دارد که هم از منظر سیاست و هم از نگر اخلاق، به تمییز امر پایدار از امر احتمالی در اندیشه ماکیاولی برسد. آنچه در زمان ما، پایا و همیشگی و البته روا و معتبر است، ایده‌آل جمهوری است و آنچه احتمالی و تاریخی است، نقش یک فرد حکمران است. آنتونیو گرامشی این مسئله را با منتهای وضوح می‌بیند و به «کارکرد» متمرکز می‌شود و نه بر فردیت شهریار. پیشنهاد گرامشی، جایگزین‌سازی «شهریار» با یک «موجودیت جمعی» (collective body) است. در مقام یک کمونیست، او تجسم «شهریار» را در «حزب» می‌بیند، اما نظریه دموکراتیک امروز می‌تواند مفهوم «شهریار جمعی» (collective prince) را با ترجمه به نقش یک «شهروندی سازمان‌یافته و پلورالیستی» حفظ کرده و توسعه بخشد.

ماکیاولی را نمی‌توان پندگوی فرمانروایان ظالم دانست. خواندن سرفصل مطالب «گفتارها» کافی است تا او را از این شائبه مبرا کنیم. در این صورت، نخواهیم توانست با ریمون آرون هم‌آواز شویم که معتقد است مشاوره‌هایی که «شهریار» و «گفتارها» می‌دهد، منتهی به تئوری خودکامه و مرثیه آزادی شده و بسیاری از مشکلات را ناگشوده باقی می‌گذارد.

به نظر می‌آید ماکیاولی می‌تواند اندیشمندی برای تمام زمان‌ها باشد و در عین حال در زمینه تاریخی‌اش مطالعه شود. خوانش «شهریار» ما را با یک سناریوی مشخص سیاسی روبرو می‌کند که مشاوره‌هایی گاه خبیثانه به حکمران می‌دهد، اما در پشت این چهره، یک جمهوری‌خواه وطن‌دوست است که زندگی می‌کند، می‌اندیشد و می‌نویسد.

درک ماکیاولی از شرایط ملال‌انگیز قرن شانزدهم ایتالیا را با پارادایمی که مایکل والزر آن را «اخلاق اضطرار» می‌نامد مقایسه کنیم. به عقیده والزر در مواقع «اضطرار بزرگ» (supreme emergency) سرپیچی از اصول اخلاقی انکارناپذیر تلقی شده و توجیه می‌شود؛ آن هم نه با رجوع به اصول محکم‌تر و والاتر اخلاقی، بلکه با به میان‌کشیدن امور محتمل‌الوقوع و نمایشی. باری، هویداست که چنین نگاهی از کجا نشأت می‌گیرد و به کجا می‌انجامد. چنین می‌شود که والزر پس از فصل «اخلاق اضطرار»، فصل سپسین را با این عنوان شروع می‌کند: «تروریسم؛ نقد عذرها». او در این فصل به تبیین این نظریه می‌پردازد که در «مواقعی» ترور بهانه‌ای نمی‌خواهد، و می‌بینیم امروز چه کنش‌هایی در راستای مبارزه علیه تروریسم با ظاهری حق‌به‌جانب صورت می‌گیرد. دقیقا به همان اندازه که والزر در کتاب «جنگ‌های عادلانه و ناعادلانه»[4]، بمباران غیرنظامیان طی جنگ دوم جهانی را «تروریستی» می‌نامد، در تازه‌ترین کتاب خود آن را بر مبنای «اخلاق اضطرار» توجیه می‌کند. البته در مقیاس‌های کوچک‌تر نیز شنیدن اینکه برنده نوبل صلح در جایی نظر به «ضرورت» اعدام یک فرد می‌دهد، به همان اندازه وحشتناک و مهیب است.

در پایان بد نیست اشاره‌ای کنم به آنتونیو نگری، فیلسوف هموطن ماکیاولی که اخیرا به ایران نیز آمده بود. او معتقد است که ماکیاولی نظریه‌پرداز دولت مدرن نیست، ولی در عوض، نظریه‌پرداز فقدان بسیاری از شرایط و وضعیت‌ها برای یک دموکراسی است.

·          این یادداشت دیروز در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد به چاپ رسید.

·          لینک صفحه اینترنتی: اینجا

·