فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 

آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
انزوای اجتماعی (پاره دوم)

 

ìë مردم

 

اینکه «بودن مردم» را دلالت ضروری «بودن فرد» بدانیم، نادرست است. شکل‌گرفتن «مردم» عموما از شکل‌نگرفتن آن آسان‌تر است. به سختی می‌توان مانع شد که گروهی از افراد خود را [نابجا] «اجتماع»، «جامعه» یا «مردم» بنامند. اما در غیاب «فرد» و آنچه او را در بستر زندگی شهری معنا می‌دهد، «گروه‌های خاص» به تنازع برای دستیابی به نیروی «تحکم» و «اقتدار» برخواهند آمد. «گروه‌های خاص» همواره به دنبال گردآوردن جمعی از افراد بر گرد هنجارها و ارزش‌های خویش هستند تا به تحکم و اقتدار خود «مشروعیت» بخشند.

انزوای اجتماعی در پی سرکوب هیجانات گروهی از افراد در «میدانی» است که گروهی خاص به حسب نیاز و ضرورت، یک‌بار آنان را در این میدان راه می‌دهند و بار دیگر گروه دیگری از افراد را به میدان آورده و سابقان را از آن بیرون می‌رانند.


 
چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
انزوای اجتماعی (پاره یکم)

çفرد

 

داشتم به این فکر می‌کردم که اگر «فرد» موضوعیت خود را به مثابه بنیاد تفکر اجتماعی و سیاسی از دست دهد، مفهوم «شهر» یا polis در ترمینولوژی یونانی‌اش که از آن اجتماع سیاسی مستفاد می‌شود، هرگز شکل نخواهد گرفت و «اجتماع» یا «جامعه» مفهومی تهی به بار خواهد آمد. مخرج مشترک انفعال فرد و فربه شدن دولت، گونه‌ای «انزوای اجتماعی» است که صورت‌های ناخوشایندی از «ترور» و «توتالیتاریسم» است.


 
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
به قول علی: چه رویاهایی که می‌آیند...

 

 

 

 

 

کارها خوب پیش می‌روند...

گفتمان حقوق، به زودی در سراسر ایران...

 

 

 

 

شماره جدید گفتمان را از کتابفروشی‌های انقلاب و شهر‌کتاب‌ها تهیه کنید...


 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
شکستن

 

خیره شده بودم به سنگ‌هایی که جلوی پنجره اتاقم بالا رفته بود. شیاری سرخ آنها را از هم جدا می‌کرد. همینطور که نگاهت را بالاتر می‌بردی، به نورگیری می‌رسیدی که زمانی شیشه نداشت و اکنون از وقتی که شیشه گذاشته بودند، هم نور آفتاب را مضر می‌کرد و هم تهویه را ناممکن.

اینجا روی میزم مقداری پول با بسته‌ای آدامس که رویشان است می‌بینم؛ قلمدانی و جعبه‌ای و لیوانی برای دم کردن چای سبز. صندوقچه‌ای کوچک برای سکه‌ها و این طرف یکی دو جور شکلات که ساعتم زیرشان پنهان شده و این کنار هم دسته کلیدم را می‌بینم. آن رادیوی قرمز که هفده سال پیش پنج هزار تومان برایم خریده بودند هم هست و کنارش چند جلد کتاب برای خواندن.

نوشتن این قبیل حرف‌ها فقط از روی پی بردن به بیهودگی پیرامون خویش است؛ خود در عصر شنبه‌ای که تتمه تعطیلات هفته پیش است. اهمیت، اهمیت خود را از دست داده است و از این روست که هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد. اگر نفت هم شد 139 دلار، اهمیت ندارد. اگر انفجار کارگاهی چهل کشته برجای گذاشت، اهمیت ندارد. اگر دوستمان خواست بی‌سلام از کنارمان بگذرد، اهمیت ندارد. اگر وکلا مجله‌ات را قاپ زدند هم اهمیت ندارد. تازه اگر پولش را با منت دادند، باز هم اهمیت ندارد. اگر تو مرا نبینی، اهمیت ندارد و اگر اهمیت از همه جا رخت بر بسته باشد، آن هم اهمیتی ندارد. گاهی اوقات شکستن از روی ضعف نیست، از ظرافت است.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
Directory of Philosophy Blogs
تعداد بازدیدکنندگان : 179983


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تبریز به دنیا آمدم؛ در تبریز مه آلود... در یکی از آخرین روزهای اولین ماه زمستان. دو بار به اول دبستان رفتم. یک سال را بعدا جهشی خواندم. تا اول دبیرستان در تبریز بودم و [...]؛ بگذریم! در سال ۱۳۷۷ به تهران مهاجرت کردیم. به رغم مخالفت‌های خانواده و اطرافیان، در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دادم و در مدرسه، مجله های «شمع»، «حقایق» و «کاغذ اخبار» را منتشر می کردم. در سال ۸۰ وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. حقوق و فلسفه را از همان دوران دبیرستان دوست می داشتم، اما فلسفه چیزی نبود که بخواهم در دانشگاه‌ بیاموزمش! در دانشکده با مجله «چگور» همکاری کردم و در سال ۸۳ «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی» را تاسیس نمودم و مجله تخصصی «گفتمان حقوق» را منتشر کردم. در طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ نیز با چند روزنامه از قبیل «خرداد» و «جهان اسلام» همکاری هایی داشتم و در سال ۸۳ در سرویس حقوقی روزنامه «جمهوریت» فعال بودم. از بد حادثه، تمام این روزنامه ها تعطیل شدند! سپس فعالیت های مطبوعاتی ام در روزنامه شرق بود که شرق نیز از گزند توقیف در امان نماند. پس از تعطیلی شرق ارتباط فعالی با روزنامه خاصی نداشتم و گاه گداری سری به روزنامه دنیای اقتصاد و اعتماد ملی می‌زدم. تا اینکه چندی است مجددا با روزنامه «اعتماد» همکاری می‌نمایم. در سال ۸۴ و اوایل ۸۵ همکاری هایی هم با «دفتر پژوهشهای فرهنگی» داشتم که در حال حاضر کمتر شده است. از مرداد‌ماه ۸۵ تا اول بهمن، در «پایگاه مدیریت دانش شهری و حمایت از نخبگان شهرداری تهران» به عنوان مسئول کارگروه حقوق شهری مشغول به کار شدم. اینجا نیز به همان سرنوشتی دچار شد که «مرکز اطلاعات ساختمان و مسکن» - که از سال ۸۰ تا ۸۲ در آنجا کار می‌کردم- به آن گرفتار آمد: زوال! و به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نهادهادی دولتی در ایران ناگزیر به چنین وضعی می‌افتند و مسیر انحطاط را می‌پیمایند!
علاوه بر «انجمن مطالعات توسعه گفتمان حقوقی»، عضو دو انجمن دیگر نیز هستم؛ «انجمن دفاع از حقوق زندانیان» و «انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان». در انجمن دفاع از حقوق زندانیان،  به عنوان عضو گروه پژوهشی و در انجمن احسان، در سمت مدیرعامل و مسئول گروه فرهنگی فعالیت می‌کنم.
به علوم انسانی مخصوصا فلسفه حقوق علاقه بسیار دارم. در موسیقی سنتی شجریان و در موسیقی کلاسیک موتسارت را بی اندازه دوست می دارم. در میان اندیشمندان نیز به کانت علاقه خاصی دارم. از نویسندگان ایرانی نیز، هیچ کس را به اندازه صادق هدایت دوست نمی‌دارم. در بین شاعران ایرانی، شاملو و در میان دیگران به لورکا علاقه‌مندم...
این وبلاگ را از سال ۱۳۸۲ شروع کردم. پیش‌تر وبلاگی با عنوان آفا داشتم که بیشتر حول محور حقوق‌بشر بود. در این وبلاگ برآنم تا هر از گاهی هر‌آنچه خوشایند طبع‌ام هست را منعکس کنم ولی گاه گریزی نیست از بازنمود چیزهایی هم که خوشایندم نیست. به هر رو ادامه حضور من در اینجا تا جایی است که برایم معنی‌دار باشد و این با تعامل فکری شما میسر خواهد بود. نظرات و ملاحظات و دغدغه‌های شما برای من مهم و ارزشمند است و باب هرگونه گفت‌وگویی را در این‌جا گشوده می‌بینم. باشد که روز رهایی فرا رسد...
شناسنامه کامل من...