چرا به درگاه استادهای؟
مرا با تو کاریست در میان،
اندر آی...
جلوهات دیدگانم را مینوازد آرام
دوستت دارم دوست نداشتن منات را؛
و انکار ناشیانهای که از اعترافش هراس داری...
من هراس ناشیانهات را دوست میدارم
دستت را و نگاهی که بخشایش را تمنا میکند
خواستن نخستینات را میبینم و مینگرم در خود
پرسشی بیهوده و همیشگی عذابم میدهد،
پرسشی با واژهای خالی: چرا؟
دیگر هیچ چون و چرایی نمیبینم
زیرا تو نمیخواهی
زیرا تو هراسانی از هرگونه چون و چرایی با من
زیرا تو دوست داشتن را در چشمان من جا گذاشتی...
اما مهم نیست؛
نزدیک آی..
خوب نیست بیرون منتظر بمانی.
خیالت تخت؛
به هیچکس نخواهم گفت!
من تحمل را یاد گرفتهام
گریستن را یاد گرفتهام
تنهایی را یاد گرفتهام
راه ندادن را ولی
یاد نگرفتهام!
اندر آی...
چرا به درگاه استادهای؟
سه شنبه ۲۲ آبان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این واژه ها رو یه عصر سه شنبه ای که با دوستانم در کافه بودم نوشتم؛ شاید ارزش گذاشتن در وبلاگ ندارد و چه بسا علت انتشارش دقیقا همین باشد! |