| ماجرای بالیدن آرام کافه نشینیهای ما |
اینکه جمعهای دوستانهای شکل بدهیم تا هرازگاهی به بهانهای گردهم آییم، گذشته از آن که موجب ارتقای سطح روابط انسانی ما خواهد شد، ردّ پایی در سنت فکری و اجتماعی برجای خواهد گذاشت و گرهی محکم خواهد بود برای صعود به صخرههای آینده. اگر ما نشست و برخاستهای بیهودهمان را به نفع گردهماییهای ادبی، هنری، فرهنگی، علمی، فکری، سیاسی و موضوعات بسیار دیگر، هاشور بزنیم، کم کم خواهیم دید که علاقههای تازهای در ما خواهند شکفت و آن وقت احساس خواهیم کرد که واقعا شهرنشین هستیم و به مناسبات زندگی شهری تن دادهایم. حیات ما صرفا در رفتن به محل کار و رجوع به خانه و رفتن به مهمانی و گردش و تفریح نیست که صورت شهری به خود میگیرد. بسیاری از ما، به واقع روستاییانی هستیم که به جای کار در مزرعه، در خیابانهای آسفالت و دودآلود راه میرویم و مغازههایی که جنسهای چند هزار و نهصد و نود و نه تومانی میفروشند را گز میکنیم. بی اعتنایی به رشد اجتماعی، نتیجتا توقف توسعه اجتماعی را به همراه خواهد داشت. انسداد سیاسی و فرهنگی که جامعه ما با آن گریبانگیر است، ریشه در روحیات و خصلتهای شخصی و تاریخی ما دارد که از جمله آن، بی اعتنایی به کار اساسی و ریشهدار و برعکس، تمایل به کار بیهوده و وقتگذراننده است. ما برای زیستن، آن هم در چنین کشوری، هزینههای زیادی پرداخت میکنیم. از مالیاتهای مستقیم و غیرمستقیم، تا خطرپذیری[=ریسک] جانی به خاطر آلایندهها و تشعشعات، ناامنی اقتصادی و سرزمینی به خاطر استراتژیهای مخاطره آمیز دولت و هزینههای بسیار دیگر. لحظاتی فکر کنیم که آیا نمودار هزینه – فایده ما، معادله معنیداری را نشان میدهد، یا نه؛ ما فقط هزینه میکنیم؟ ما فقط مصرف میکنیم! سیزده روز عید را تمام و کمال بیکار مینشینیم.. میخوریم و میخوابیم. مصرف، مصرف، مصرف! طُرفه اینکه، بسیاری از مردمان شریفما که در عداد همین جماعت بیکار میگنجند، جماعت فعال اجتماعی را به سخره نیز میگیرند که: «ای بابا؛ حوصله دارید شما هم...!» آری! ما در چنین جامعه خطرناکی زندگی میکنیم. بعد هم انتظار داریم یک نفر را رئیس جمهور خودمان بکنیم و از او انتظار داشته باشیم که در هفت هشت سال، مملکت را تبدیل کند به بهشت موعود! وقتی هم میبینیم که نتوانست، دیگر رأی نمیدهیم تا یک آدم کاملا متضاد با خواستهای ما به قدرت برسد. ما نه تنها اکثرا گامی بر نمیداریم، بلکه انتظار هم داریم که تا بیتوتهای میکنیم، اوضاع مملکت به سامان برسد و همه چیز بشود «اوج ایدهآل بشری»! |