حال عصب

اون روز همه‌اش تو فکر بود. نمی‌دونم با خودش چی می‌گفت. فقط هر از گاهی سرش رو بالا می‌کرد و یه چیزی می‌گفت، بدون اینکه براش مهم باشه کسی گوش میده یا قبول می‌کنه یا هرچی...! اصلا براش مهم نیست که حرف بزنه! گاهی وقتا دلش می‌خواد زبونش رو ببره بذار کف دست من! اینطوری دیگه واقعا نمی‌تونه حرف بزنه. البته من هیچ وقت در این مورد تشویقش نکردم. خلاصه اون روز رو داشتم میگفتم؛ آره، منم واسه همین بود که اصلا نفهمیدم اون روز چی شـد.. چی گفتـن..! نمی‌دونم چرا وقتی اون اینطوری میشه، منم دل تو دلم نیست. وقتی احساس می‌کنم دلش گرفته و داره آروم و یواشکی تو خودش غصه می‌خوره... وای تمام تنم رو انگار دارن با چاقو می‌برن. بدبختی اینجاست که هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد. بهش هم بگم که چه‌ته و چی‌شده و از این حرفا، بعیده.. نه اصلا امکان نداره که بگه. امروز لباس درست حسابی هم نپوشیده بود. صورتش مرتب به نظر می‌رسید، ولی شرط می‌بندم اگه از نزدیک نگاش می‌کردی، کلی ایراد می‌تونستی بگیری واسه اصلاح صورتش! موهاش رو هم معلوم بود که با دستش داده بود اون طرف و بهتون قول می‌دم که کوله‌اش رو هم وقت نکرده بود پر کنه بیاره. همون کیف سیاهه رو با دفتر و وسایل توش برداشته‌بود آورده بود. اونی که من می‌شناسم، از اون آدماییه که وقتی اینطوری میشه، ممکنه هرچیزی رو در مورد خودش فراموش کنه. مثلا ممکنه موبایلش رو برنداره، ولی امکان هم نداره که واسه برداشتن موبایل از وسط راه برگرده خونه و برش داره. آره، اصلا موبایل براش یه چیز بی‌اهمیته. همیشه معلومه که زورکی داره ازش استفاده می‌کنه. شاید اگه موبایلش اون دوربین کذایی رو نداشت، اون گوشی همیشه ته کیفش بود. بقیه کمتر می‌فهمن که اون الان دقیقا در چه حالیه. مگر اینکه توی اون جو و حالت و وقتی توی عمق داغون بودنش هست، یکی یه چیزی ازش بپرسه! اون وقته که انگار از خواب پریده باشه یا یکی از پشت دستش رو گذاشته باشه روی شونه‌اش؛ همچین می‌پره که می‌فهمی نه! انگار یه خبرایی هست! بعد خوره میفته تو جونت که بفهمی این چه‌شه! حالا مگه میگه؟ هرچی بپرسی خواهد گفت: طوریم نیست! خوبم! و یه لبخند تلخ تحویلت میده که از خودت و سایرین متنفر می‌شی! آره عزیز! من که یه مدت باهاش حشر و نشر داشتم، یه کم می‌شناسمش. یه اعتقادی داره که همیشه فکر می‌کنم یعنی چی این عقیده؟! میگه وقتی همه نمی‌خوان به جای خودشون رنج بکشن، یه عده‌ای باید باشن که رنج اونا رو هم بکشن علاوه بر رنج خودشون. آره خلاصه یه کمی بفهمی نفهمی هم البته مخش ایراد داره! البته اینو محض کوبیدنش نمیگما! من قبولش دارم تا یه حدی، ولی خداییش گاهی یه فکر‌ایی می‌کنه و یه حرفایی می‌زنه که لااقل من هیچ سر در نمیارم. آهان! اینو نگفتم؛ اگه توی اون حال عصب که هست – حال عصب؟ نمی‌دونی چیه؟ هه! حال عصب تیکه‌کلوم خودشه! وقتی اونطوری میشه، میگه حال عصب دارم!

آره، وقتی اونطوریه، یه اتفاقی بیفته که خوشش نیاد، مثل این می‌مونه که به اون حال عصب برق دویست‌بیست وصل کرده‌باشی! فکر نکنی داد می‌‌زنه یا قاطی می‌کنه ها.. نه! ولی داغون میشه. میریزه به هم! به روت هم نمیاره‌ها، ولی من می‌دونم چی می‌کشه! البته یه بار بهش گفتم که می‌دونم چی می‌کشی! گفت چی می‌کشم؟ منم واسه اینکه بخندونمش گفتم: پیپ! اونم انگار که منتظر بود من خبر از حرف دلش بیارم، وقتی دید که من یه حرف به این مسخرگی زدم، باز از اون لبخندایی که به صدتا فحش آبا اجدادی میگه زکی، تحویلم داد و دوباره سرش رو آورد پایین! عجیب آدمیه!