طرح

 

آدمهای دور و برش، یک سری دیوار بودند که کاری به کارش نداشتند. بودنشان فقط وقتی معلوم می‌شد که چیزی به طرفشان پرت می‌کرد یا در سیاهی شب تنه‌اش بهشان می‌خورد.