|
آدمی را تصور کن که پشت تودهی کوچکی از شن و خاک پنهان شده و طوری که فقط خیال میکند دیده نمیشود، به عدهای که هرکدام آنسوتر به کار خود مشغولند، سنگریز و ماسه میپرتابد و هنگامی که دوستاناش را پشت خویش مییابد، با دستپاچگی ناگهانی، سر و دست از خاک میتکاند و موی برآشفته را میشاند و با لبخندی تردیدآمیز، آنان را که تا چندی پیش آماج خود ساخته بود، در برابر دیگران، «دوستان بزرگ» خود مینامد و در آن زمان، تنها خود اوست که رضایتی درونی – که با نفسی عمیق آشکار میشود – مییابد. این آدم در گذشتههای خیلی دور، بین ساکنان مرزی یونان و مدیترانه، گالنوس نامیده میشد و البته با آن پزشک معروف باستانی یکی نبود. همانطور که در تاریخ، چند دیوگنس داریم. یکی دیوگنس لائرتیوس که شرح زندگی فیلسوفان مینوشت، دیگری دیوگنس آپولونیایی که از آخرین متفکران پیشاسقراطی بود و دست آخر، دیوگنس بزرگ که کلبی مسلک بود و روایتاش با اسکندر کبیر، معروف است. در افسانهها آمده گالنوس – که بعدها توسط اعراب و عثمانیها جالینوس خوانده میشد – به نام خود حساس بود و خدایان نیرویی در وجود وی نهفته بودند، نیمی از غضب و نیمی از حکمت. به مدد نیروی حکمت، هر آینه نامی از او برده میشد، درمییافت و به واسطه نیروی خشم، برمیآشفت. از همین روست که حکیمان باستانی گفتهاند: «خشم، فرزانگی را بشوید ولی عرض و نام را بشاید». احتمالا منظور ایشان این بوده که بسیار ناموران از کشورگشایان بودند که اگر ایشان را غضبی نبود، لاجرم در پی کارزارشان فتحی نبود. پس هرچند کشورگشایان را دامن از فرزانگی پاکیزه است، اما به اسم و رسمی گهگاه خرسندند و این را مدیون قوه غضباند. |