بار دیگر، ما و همنشینی‌هامان

بیایید یاران من

برای جست‌وجوی دنیایی تازه، دیر نیست...

برآنم

تا در ورای غروب، بادبان برافرازم... وگرچه

دیگر آن قدرتی نیستیم که پیش‌تر

زمین و زمان را بر هم می‌زدیم،

اکنون دیگر همین‌گونه‌ایم، همین‌گونه؛

یکی همسان ِ قلب‌های جسور

پایمال ِ زمان و سرنوشت، اما راسخ در اراده‌مان

برای تلاش، جست‌وجو، یافتن و تسلیم ناشدن.

آلفرد لرد تنیسون؛ شاعر انگلیسی

(برگرفته از متن انجمن شاعران مرده)

***

انجمنی داشتیم [بخوانید داریم] به اسم کافه و به رسم هم‌نشینی‌های دوستانه و همدلانه؛ بخت اگر یار بود یا نبود [به فتح واو] ما نه آنیم که ره بگذاریم و به کنجی بخزیم و ز هم دور شویم. از این شاعرانگی که بگذرم، در این چند ماهی که کافه موقتا تعطیل شد، وعده داده بودم با برنامه‌هایی نو و آیینی تازه، راه را ادامه دهیم. در این چند ماه، آنانکه رفیق راه بودند، پیگیر ره صلاح بودند، و طالب بازگشایی در دکان. [و دور باد دکانداری از کرد و کار ما، که دکان در این معنا اشارت به حجره‌ای دارد که گذرکنندگان را به تازه کردن نفسی و نوشیدن چایی گرم فرامی‌خواند و بسته ماندنش مشمول ذمه کلیددار می‌باشد؛ حال آنکه دکانداران دگرانند که جز آز از سازشان به گوش نمی‌رسد و اهل گذر را از سیاست و دغل‌بازی ایشان نجاتی نیست]. باری سخن کوتاه به مذاق خواننده خوشتر آید، خاصه اگر خبر خوشایند باشد. مرحبا یاران من؛ نوید و مژده که از ماه دگر، باز شود حجره ما. و سرانجام به رسم شیپورچیان عصر جدید: منتظر تماس من باشید...